عشق وخیانت

هـیرتا درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد او با ماندانا 21 سـاله عـروسی کرد.

ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و با آرزوهای بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خود را به کارها و سـرکشی املاک دور دسـت خود می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود.

زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق که  به نوازش و سـرود های مستانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد به این جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که ناگهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـرهـا دوسـت میـداشــت یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، با نگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام... با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت: ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. از او خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های چوگان را بیاموزد او در هـنر های بسـیاری بلد اسـت و اورا از پاریس خواسـته ام شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد....

عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـودکـه بـردل می نشـسـت.

ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد  مهیار از مسافرت خود رنج راه صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوای من! در پارس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت.

از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـپ سـواری میکرد، گوی و جوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید، گاهی هم که دو بدو به گردش میرفـتند دزدیده پشـت گردن و یا بازو و دسـت ماندانا را میبوسـید و یا صورت اش را به گیسـوان خوشـرنگ و خوش بوی ماندانا می چسـپانید، تا یک روز بلاخره در پـشت گل های سـرخ بزرگ، ماندانا و مهیار بازوان شـان را به گردن هم انداخـته و لبهایشـان بی اختیار بهم چسـپید...

چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـپ سواری صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید:

ماندانای عزیزمن بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟ ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها به من آموخـته اسـت اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟

نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به خوبی خواهم آموخـت ولی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش رفـت.

هـیرتا گفـت: راسـت میگوید بهـتر اسـت همه چیز را به آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را بیشـتر از من دوسـت داری؟

قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت ولی خودش را گم نکرده وگفـت:

هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت...

هـیرتا به ماندانا نزدیک شـده دسـتهایش را در دسـت گرفـته نوازش کردو بوسـید: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی گردش بروی بازی کنی  من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی...

از آن روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش باشـد، به او بیشـتر بوسـه میداد از او بوسـه بیشـتری میگرفـت و هـر زمان که در چمن زار ها و علف های دور دسـت میرفـتند و با او در میان سـبزه ها بیشـتر می غلطید، ولی هـروقـت که دسـت مهیار گسـتاخ میشـد، ماندانا از دسـت او می گریخـت.

چه سـاعـت ها شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد مهیار سـخت دیوانه عـشـق ماندانا شـده بود و تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفـت:

ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد، چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب داد:

چرا، چرا مهیار من ترا بیحد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه اشـکال بزرگی درکار من اسـت بدبخـتانه من حالا نمی توانم خودم را بتو بدهم، اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت.

مهیار ناله ای کشـید و پرسـید:

پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند...

تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـود. مهیار صورت اش را به سـینه او فـشـار داده و گفـت بهـر قـیمت که باشـد ماندانا، بهـر قـیمت میخواهـد تمام شــود من حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم که از آن من بشـوی.

سـپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز که هیرتا به سـرکشی رفـت من مال تو.

دورازه روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـپ پیاده شـدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند ماندانا با چشـم های پر از نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود، سـخن نمی گفـتند ولی بوسـه ها و نوازش ها بهـترین واژه بیان کننده احسـاسـات آنها بود، زمانی همانجا روی سـبزه ها غلطیدند...!

آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا پیداشـود. ولی دلدادگان هـرچه بیشـتر دقـت کنند، چشـمهای بیگانگان چیزی را که باید ببیند می بیند، و شـوهـرانی که زنان شـان را می پایند، بهتر از هرکس، اولین کسی هـسـتند که به بی وفایی زنانشـان پی می برند.

هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. بروی او نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد.

امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود، بعـد از ظهر با هم اسـپ سواری کرده و گوشـه ای لخت در آغوش او لذت را چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـپ سـواری برگشـتند و مهیار اسـپ ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـهء رفـته اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من او را به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا کره اسـپ سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از ظهر نزدما باشـد.

ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد و بیاد زمانی که درمیان سـبزه ها در آغـوش مهیار خفـته بود.

برای آنکه لذت خود را پنهان کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد،

ــ هـیرتا پرسـید: مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟

ــ ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد.

ــ هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟

ــ  ماندانا گفـت: نمی دانم.

ــ  هـیرتا آرام گفـت: نوش جان ، این جگر مهیار بود.

سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سـرد شـد ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه ها جیغ میکشـید، دوید و خودش را از پنجره به باغ پرتاب کـــــــــــــرد!

این است بهای خیانت


اومدن دوباره امیر مهدی::::::::::::::::::::::::::::::

پ ..ن..پ    تصویری..............


 




 

 

 

جدول سازش ازدواج متولدین ماه ها

جدول ازدواج

این جدول از سایتhttp://spring-girl.blogfa.com/به اینجا منتقل شده

سوال خفن.......

اگر دو نفر لبه پرتگاهی باشند کدومشون رو نجات میدی؟ 

اونی که خیلی‌ دوسش داری؟

 یا اونی که خیلی‌ دوست داره ؟

(خواهش میکنم،صادقانه جواب بدید و فقط یک گزینه را انتخاب کنید)

مطالب صد در صد واقعی

ترجیح میدم پول سیگاری رو بدم که صادقانه روش نوشته: سرطان زا ؛ تا پول آبمیوه ای رو که روش به دروغ نوشته: 100% طبیعی
 
•••••••••••مطالب طنز•••••••••••••

ﻋﺒﺎﺭﺕ " اصن ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ " ﭼﯿﺴﺖ؟ ﻗﻄﻌﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ در آن گند زدید!
 
•••••••••••مطالب طنز•••••••••••••

پشت هر مرد موفقی هیچی نیست ! زرنگ بوده، گول دخترا رو نخورده، چسبیده به زندگیش، پولاشو جمع كرده، زندگیش روبراه شده.
 
•••••••••••مطالب طنز•••••••••••••

گذشت آن زمان هایی که مردم همدیگر را دور میزدند حالا از روی هم رد می شوند .
 
•••••••••••مطالب طنز•••••••••••••

ﺑﺎﺑﺎﻡﺍﻭﻣﺪﻩ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻗﻄﻌﻪ....؟ ﻣﯿﮕﻢ ﻧﻪ!! ﻣﯿﮕﻪ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭﺱ ﻣﯿﺨﻮﻧﯽ...؟
 
•••••••••••مطالب طنز•••••••••••••

 دختر عموم از وقتی دماغشو عمل کرده کمی فارسی یادش رفته بعضی کلمات رو  انگلیسی میگه مثلا میگه : اوه مای گاد تیچر خصوصیم قراره بیاد.
 
•••••••••••مطالب طنز•••••••••••••

 راستی چرا به ماشین عروس میگن ماشین عروس ؟ مگه ماشین مال داماد نیس؟
 
•••••••••••مطالب طنز•••••••••••••

 این كارمندای وزارت امور خارجه دقیقاً برای چی حقوق میگیرن وقتی كه ما با هیچ كس در ارتباط نیستیم؟
 
•••••••••••مطالب طنز•••••••••••••

خواهرزاده‌ام وقتی میگه این چیه!؟ یعنی اون چیز پنج دقیقه دیگه بیشتر تا پایان عمرش نمونده!
 
•••••••••••مطالب طنز•••••••••••••

اینجا سرزمین واژه هاى وارونه است : جایى كه گنج،"جنگ"میشود ،درمان،"نامرد"میشود قهقهه،"هق هق" میشود اما دزد همان"دزد"است... درد همان "درد" وگرگ همان "گرگ" .
 
•••••••••••مطالب طنز•••••••••••••

کلا با خرسا حال می کنم ۶ ماه میخوابن ۶ ماهم میرن ماهیگیری کلا تو عشق و حالن .
 
•••••••••••مطالب طنز•••••••••••••

می دونی چرا زنها بیشتر از مردها عمر می کنند؟ . . . چون زن ندارن.

لباس عروس

 
پسر کوچولویی در مراسم عروسی از مادرش پرسید: “مامان، چرا دختره لباس سفید پوشیده؟

” مامانش گفت:

“این تو عروسی ها یه رسم هست که عروس لباس سفید بپوشه، بخاطر اینکه عروس خیلی خوشحاله و امروز بهترین روز زندگیشه.”

پسر یه خورده فکر کرد و گفت: ” خوب چرا پسره (داماد) لباس مشکی پوشیده؟”

سلام به گل خودم

سلا عزیزم چطوری؟

امروز اومدم کافی نت  گفتم یه اپ بذارم فقط مخصوص خودت ببین  صفا کن

دوست دارم خیییییییییییییییللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییی زياد

MMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMMM

جک

شنیدیناین دخترای دم بخت میگن من قصدازدواج ندارم؟! یکی نیست بهشون بگه اخه عزیز من ازدوااج که قصد نمیخواد! خواستگار میخواد که تو نداری!!!

 

دختر : عزیزم من کیف پولم رو توی خونه جا گذاشتم ، الان هم 50 هزار تومن نیاز دارم ، فوریه بهم قرض میدی ؟
پسر : بیا این 3 هزار تومن رو بگیر برو خونه و کیفت رو بیار

 

دیوانه اولی: من وقتی رو کله ام وامیستم خون توی سرم جمع میشه، ولی وقتی روی پاهام وامیستم، خون تو پاهم جمع نمی شه، می دونی چرا اینجوریه؟
دیوانه دومی: خوب معلومه، چون پاهات مثل کله ات تو خالی نیستند!!!

—————————

بچه از باباش می پرسه: بابا! تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی می کنند یا با هم هستن؟
باباهه می گه: بچه جون! اگه زنها با شوهراشون یک جا باشن که اونجا دیگه بهشت نمی شه!

—————————

حیف نون زنگ می زنه ثبت احوال، می گه: ببخشید، اونجا ثبت احواله؟ من امروز احوالم خیلی خوبه، می خواستم ثبت کنم!

—————————

توی یک مهمانی، یک خانمی رو می کنه به حیف نون، می گه: به نظر شما من چند سالمه؟ حیف نون می گه: گفتنش یک خورده مشکله، اما یک کم که دقیق می شم می بینم اصلا بهتون نمی یاد!

—————————

حیف نون می ره کارخانه چوب بری استخدام بشه، آقاهه می پرسه: سابقه ای تو کار چوب بری داره؟
حیف نون می گه: من می تونم درختای گردو به قطر یک متر رو در مدت یک دقیقه با تبر قطع کنم!
آقاهه خیلی تحت تاثیر قرار می گیره، می گه: این همه تجربه رو از کجا آوردی؟
حیف نون می گه: از کویر لوت!
آقاهه می گه: مرد حسابی! کویر لوت درخت گردوش کجا بود؟!
حیف نون می گه: پس فکر کردی واسه چی دیگه اونجا درخت گردو پیدا نمی شه؟!

—————————

معلم: کی می دونه چرا هواپیما پروانه داره؟
رضا: آقا اجازه؟ برای اینکه خلبان عرق نکنه!
معلم: از کجا فهمیدی؟
رضا: آقا اجازه؟ یه دفعه که ما داشتیم فیلم تماشا می کردیم، دیدیم که وقتی پروانه هواپیما از کار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!

—————————

یارو می رسه به دوستش می گه: حیف نون چی شده؟ خیلی به نظر ناراحتی؟
حیف نون می گه: آخه این هفته بدترین هفته برام بود، شنبه طلبکاره اومد در خونمون، یکشنبه ماشینم رو دزدیدند، دوشنبه خونه مون آتیش گرفت، سه شنبه سکته ناقص کردم، چهارشنبه بابام فوت کرد، پنج شنبه زنم گم شد و از همه بدتر جمعه… زنم پیدا شد!

بد بختییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

سلام اومدم بگم اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم.خلصه در هر صورت رفتیم//////من که رفتم خدمت این باران واین وبلاگ خدا نگهدار همه تا مرخصی بعدی

باز اومدمممممممممممممممممممممممممم

  • ای دهقان ِ فداكار ؛ تو در روزگاری بزرگ شدی ، كه مردی برهنه شد ! تا زنان و كودكان زنده بمانند... امّا من در روزگاری نفس میكشم ، كه زنی برهنه میشود ! تا كودكش از گرسنگی نمیرد

  • گرمای تنت ارزانیه همان فاحشه ها. من سرمای تنهایی ام را به گرمای هوس ات ترجیح می دهم

  • اگه یه نفر بهت خیانت کنه ازش متنفر میشی ، اما .... اگه یه نفر به خاطر تو به یه نفر دیگه خیانت کنه عاشقش میشی

  • نه اسمش عشق است نه علاقه نه حتی عادت حماقت محض است دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست

  • یه سري آدما رو نبايد بالا برد ... بايد بالا آورد

  • : ترکه سیم کارت دوقلو ایرانسل میخره از این یکی به اون یکی اس ام اس میده : " سلام خوبی ؟! " با اون یکی جواب میده : " شما ؟

  • : سلامتـــی همــه اونــایــی کــه بـاهـاشـون مثــل کـَـف دسـت بــودیـــــم .. امــــا اونــــا بــاهــامــون مثــــل انـــگشـت شَـسـت بــودنــد

  • شرح 2

    با سلام خدمت دوستان عزیزی که هر از گاهی یه سری به این وب میزنن دستشون درد نکنه

    با عرض پوزش از اونجایی که الان مدت طویلی است من نیومدم و غافل از اینکه این آقا امیر هم بیخیال هستند سال نو رو الان ۱۲روز پس از شروع تبریک میگم  شرمنده دیگه چه کنیم عیده و کلی کار

    من موندم این آقا امیر کجا هست واقعا که

    فک کردم این چند روز حتما یه سری میزنه لاقل سال نو تبریک میگه میبینم نه بابا انگار کلا بی خیال شده ها

    خب چه میشه کرد بیخیال دیگه

    وای امیر نیستی ببینی من اینجا چقد پشت سرت صفحه میچینم حالا برو خوش گذرونی

    میخوام وب آقا امیرو یه خرده علمی کنم  برید ادامه مطبو بخونید

    ا برید دیگه  حیف نخونیا

    ادامه نوشته

    فواید گاو بودن

     
    فوایـد گـاو بـودن !
     
    معلمی از دانش آموزانش خواست "فواید گاو بودن" را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای آن دانش آموز است:

    ادامه داره ...
    ادامه نوشته

    در ایران...


    در ایران 

    توی دستشویی فکر می کنیم

    توی حمام آواز می خونیم،

    سر کلاس می خوابیم،

    ... توی رختخواب تلفن حرف می زنیم،

    موقع درس خوندن بازی می کنیم، م

    ، موقع خواب بیداریم،

    موقع بیداری خوابیم،

    سر کار روزنامه می خونیم

    ، و اوقات فراغت کار میکنیم..!

    **شرح واقعه**

    سلام دوستای خوبم میدونم که دلتون تنگید واسم واسه من ها نه آقا امیر ببخشید که من دیر اومدم این چند روز بد جور گرفتار بودم به وب خودمم کم میرسیدم ولی خوف دیگه  آخی دلاشون چه تند تند میزنه اینطولی  میدونم خوشحالید اومدم

    آفرین بچه ها هیچوقت کسیو ضایع نکنید و وقتی میبینید داره چرو بازی در میاره تحمل کنید حالا بزارید دلش خوش باشه دیگه ها من بچه خوفیم ها و اعتماد به نفسمم بالاست خودمونیم دلتون تنگیده دیگه مگه نه

    الان بعد یه هفته تشریف آوردم نمیدونم چی بنویسم این آقا امیرم که هممونو با اجازه فک کنم سر کار گذاشته نمیدونم چند روز از دید ایشان یعنیچقد ۱ماه ۲ماه اصلا بیخیال خودم هستم نگران نباشید دیر میام ولی میام دیگه نهایتش ۳ یا ۴ روز دیر میام دیگه بچه ها قالب خوفی گذاشته ها مگه نه؟ حالا خوبه باز خدارو شکر اومد همینو درست کرد وگرنه تا الان باید عینک ته استکانی میزدیم به چشامون خدایی چشمو میزد ها

    اوهوی آخاهه با شمام ملت و سر کار گذاشتی کجا میگردی؟

    بچه ها نکنه این آخا امیر رفته زیر سرش بلند شده

    این زیره سرش بلند شدرو فک کنم در مواقعی استفاده میکنن که یک آخایی زن داره هی دیرو زود میاد مشکوک میزنه استفاده میکنن این آخا امیر که زن نداشت

    وای گیجینگ میزنم

    حتما دوماد شده ها اصلا هر فکری دوست دارین بکنید آدمی که دیر میاد مشکوکه از نظر علم کنجکاوی

    خب دیگه من برم خیلی حرفیدم سعی میکنم زود بیام دلتون نتنگه یه چیزی نبینم در مورد من فکر عجیب غریب کنید ها باشه آفلین  بابای

    دلتنگی...

    دلتنگی...


     

    ادامه نوشته

    من دلم...

    من دلم ميخواهدساعتى غرق درونم باشم.

    عارى ازعاطفه ها.تهى ازموج وسراب.دورترازرفقا.

    خالى ازهرچه فراق.

    من نه عاشق هستم ونه محتاج نگاهى كه بلغزدبرمن.من دلم تنگ خودم گشته وبس...

     

    طنز

    مرد را ندا آمد

    اگر آرزوئی داری بکن که برآورده شود

    عرض کرد اقیانوس آرام ر اآسفالت خواهم...
     
    ندا آمدسخت است آرزوی دیگری کن
     
    گفت قدرتی خواهم که زنان راشناسم

    ندا آمد اقیانوس را 2 بانده میخواهی یا 4 بانده؟
    __._,_.___

    پست خنده

    سلام

    قبل اینکه بریم سراغ جک چندتا نکترو بگم

    من فقط چند روز در خدمت شمام تا وقتی که آقا امیر از سفر چند روزشون تشریف بیارن که معلوم نیست این چند روز دقیقا چند روزه

    حالا بگذریم دوستان این رنگ قالبو ایناو موافقم چشمو میزنه آقا امیر بیاد بهش میگم حتما

    خب من فقط پست میزارم براتون که دلتون واسه آقا امیر تنگ نشه وبش فعال باشه حالا دیگه سعی کنید خوشتون بیاد

    حالا بریم سراغ جک اگه تکرری بود هم سعی کنید بخندید و طوری رفتار کنید که اصلا نشنیدید اینطوری راحت با تکراری بودنش کنار میاین دقت داشته باشید که همه چیز بستگی به نگاه آدم داره

    لره داشت با يه گوسفند فوتبال بازي ميكرد. بهش ميگن چراباگوسفند فوتبال بازي ميكني ؟ميگه همچين گوسفندم نيست ٢هيچ جلوه !!

     

    لره نماز می خوند یه نفر از کنارش رد شد گفت عجب ادم با خدایی لره نماز شو قطع کرد گفت روزه ام می گیرم ‎

    خواهر شوهر چیست؟ فرشته ای در قالب انسان،عاشق داداش ،باعث اوج حسادت زن داداش، به فکر جیب داداش ،باعث بهم ریختن اعصاب زن داداش ،ختم کلام فدای داداش وندیدن روی زن داداش...

     

    فقط یه ایرانی میتونه شامپوراتویه هفته تموم کنه وتهش راباآب قاطی کنه وبیشترازیک ماه استفاده کنه!!!

    اس لره به نامزدش:ازدوریت ميخوام گريه كنم امايادقيافت ميفتم خندم ميگيره

    اصفهانيه بابچش دعواش میشه میگه: بخدا اگه به خاطر یارانه نبود میكشتمت!

    بابام بهم گفت پدر سگه کره خر ! دچار بحران شخصیتی شدم چطور همچین چیزی ممکنه؟!

    بعضی وقتها مشکلات یکی یکی نمیان سمت آدمصبر میکنن همه با هم یه آژانس میگیرن!لامصب ها رحم ندارن که ,گروهی حمله میکنند ...

    ترکه توى يه قايق درحال غرق شدن بود،پريدتوى آب وتاساحل شناکردبه ساحل که رسيد ميگه خودمونجات دادم حالابرم بقيه رونجات بدم

    چندين ساله دوستت دارم ولى هر بار خواستم به لبات نزديك شم منو با نفرت به زمين زدى





امضاء: اب دماغ

    چرا

    چرا

    چرا

    چرا

    چرا تو باید این همه چرا رو بخونی و نتیجه ای نگیری!

     

    بچه بودیم ...

    بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
    بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم .
    بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم... اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
    کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود...
    کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود...
    بچه بودیم از آسمان باران می آمد ... بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
    بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن ... بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
    بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم ... بزرگ شدیم تو خلوت
    بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست ... بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
    بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود ... بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
    بچه بودیم دوستیامون تا نداشت ... بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
    بچه که بودیم، بچه بودیم

    بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم


    معرفی

    سلام دوستای خوبم این چند روزی که آقا امیر نیستن قراره من وبلاگشونو آپ کنم فعلا همه کارم هوارو داشته باشین  

    حالا الان که نصف شب و منم مخم هنگ کرده نمیدونم چی بگم

    برید ادامه مطلبو ببینید

     

    ادامه نوشته

    این ادر س وبلاگ یه عزیزامه

    sarbaz-boys.blogfa.com حتما سر بزنید جالبه