دیگه حس نوشتن ندارم سر دو راهی ام
خدایا خودت کمکم کن هیچ کس جز خودت از دلم خبر نداره
حتی از عاشقی ام خسته شدم هیچ کس وجودمو احساس نمیکنه
مرده شوره این دنیارو ببرن که از اول تا آخر همش دروغه
****
قول مي دم وقتي كه نيستي عكستو بغل نگيرم
قول مي دم روزي هزار بار واسه ي اشكات نميرم
قول مي دم وقتي كه نيستي پاي عشق تو نسوزم
قول مي دم در انتظارت چشما مو به در ندوزم
مي دوني كه خيلي خستم
مي دوني دلم گرفته
مي دوني دوريت عذابه
مي دوني گريم گرفته
ميدونم بر نمي گردي
مي دونم رفتي كه رفتي
دروغ بود هر چي ميگفتي
***********
دیدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
وانکه پر نقش زد این دایره مینائی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
*****************************حالا عکست تنها يادگار از تو
خاطراتت تنها باقي مونده از تو
وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجود
کاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم
*********************************
دفتر عشق که بسته شد دیدم منم تموم شدم
خونم حلال ولی بدون به پای تو حروم شدم
اونی که عاشق شده بود بدجوری تو کار تو موند
برای فاتح دلت حالا باید فاتحه خوند
تموم وسعته دلو به نام تو سند زدم
غرور لعنتی می گفت بازی عشقو بلدم
از تو گله نمی کنم از دست قلبم شاکی ام
چرا گذشتم از خودم چرا غرق تاریکی ام
دوست ندارم چشمهای من فردا به آفتاب وا بشه
چه خوب می شه تصمیم تو آخر ماجرا بشه
دست و دلت نلرزه بزن تیر خلاصو
از اون که عاشقت بود بشنو این التماسو
*****************************************
عقل
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد
در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه از امروز تماشا دارد
نفس سوخته دارم به شتابید ای خلق
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارم
عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد
![]()
قفس داران سکوتم را شکستند
دل دایم صبورم را شکستند
به جرم پا به پای عشق رفتن
پر و بال عبورم را شکستند
چی بی پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج می زد
ولی رویای دورم را شکستند
*************
نمی دانم چگونه بايد با آنکه دوستش داري بماني ، بماني و مجنون هم بماني ، مجنون تر از يک عاشق ديوانه
ولي ميدانم که من مجنون ترينم...
نمي دانم اشک ريختن از غم دلتنگي و غصه دوري چگونه است و چگونه بايد براي آنکه دوستش داري دلتنگ شوی
اما ميدانم که من دلتنگترينم.....
نميدانم قلبي که عاشق است چگونه بايد اثبات کند که عاشق است، و يا دلي که درگرو دلي ديگر است چگونه بايد از آن مهمان نوازي کند
اما ميدانم که من خوشبخترينم...
نمي دانم که آيا مي داني بعد از تو من شکسته ترينم ؟
آري بدان که بعد از تو من بدبخت ترينم.....
نمي دانم چگونه بايد با تو باشم ، چگونه بايد راز دلت را بيابم ، و چگونه بايد لحظه هايعاشقي را سپري کنم
اما بدان که من داناترينم...
نمي دانم که آيا ميداني بعد از سفر کردنت ، همه لحظه هاي زندگي من سرد و بيحوصله مي شود ؟
آري بدان که من در آن زمان تنهاترينم....
بعد از تو در شبان تیره و تار من دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جار ی نورش را تکرار می کند
بعد از تو من چگونه این آتش نهفته به جان را خاموش میکنم؟
این سینه سوزدرد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم بعد از تو این مباد که بعداز تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو در آسمان زندگیم مهر وماه نیست
آبی مثل همیشه آبی....
******************
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید؛ با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:« دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم»...! همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؛ شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد. بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود. بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام. برگرد!!!... ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :« تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو"در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم." ...»و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز هم برای شادی و زیبایی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
گل قشنگم دوستت دارم.
*****************
تو این شبای خط خطی ستاره های پاپتی
گم شدن و نیست توی راه فانوسک رفاقتی
به هر کی میخوای دل بدی دل میکنه به راحتی
دنیا چه آلوده شده به سم بی صداقتی
پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی
انگار تموم زندگی گرفته بوی کهنگی
باید با دنیا کاری کرد بیشتر از اینها نشه بد
به پای عشق و عاشقی مرحم دلدادگی زد
باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه
باید دوباره خط کشید رو هر چی رسم غلطه
************
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست
دل من که به اندازه ی یک عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانمان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
****************************
یه روزی
توی یه جنگل بزرگ
دو تا خرگوش با هم زندگی می کردند
یکی سیاه بود و یکی سفید
توی یه روز برفی و سرد زمستونی
خرگوش سفید تصمیم گرفت
با خرگوش سیاه بازی کنه
رفت و لای بوته ها خودشو قایم کرد
به امید اینکه خرگوش سیاه نگرانش می شه
و می یاد و دنبالش می گرده
و کلی با هم بازی می کنند
ولی زمان گذشت ظهر شد
عصر شد و خبری از خرگوش سیاه نشد
شب شد
و از خرگوش سیاه خبری نشد
اون دنبال خرگوش سفید نیومد
اون شب خرگوش سفید
با غمی بزرگ توی قلبش برگشت به خونه
از اون روز سالها گذشت
ولی خرگوش سفید
هر وقت که برف می بارید
تمام وجودش رو غمی بزرگ پر می کرد
******************************
در سکوت مبهم خویش سرگشته و سر گردانم
آسمان دلم خیال باریدن دارد
هجوم اشک ، ساحل چشمانم را شسته
انگار انتظار ، دلم را برای همیشه به بازی گرفته
ای انتظار ، تو را در سینه حفظ خواهم کرد
شاید روزی نسیم عشق
عطر شقایق های محبت را به سرزمین دلم به ارمغان آورد
و اشک را در دیده و دیده را در اشک نشاند
امشب باران عطوفت باریدن گرفت