غم زمانه خورم يا فراق يار كشم.........


غم زمانه خورم يا فراق يار کشم
به طاقتي که ندارم کدام بار کشم
نه قوتي که توانم کناره جستن از او
نه قدرتي که به شوخيش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستين عقل برم
نه پاي عقل که در دامن قرار کشم
چو ميتوان به صبوري کشيد جور عدو
چرا صبور نباشم که جور يار کشم
شراب خورده ساقي ز جام صافي وصل
ضرورتست که درد سر خمار کشم
گلي چو روي تو گر در چمن به دست آيد
کمينه ديده سعديش پيش خار کشم

ای دل چو فراق یار دیدی، خون شو

وای دیده، موافقت بکن، جیحون شو

ای جان، تو عزیزتر نه ای، از یارم

بی یار، نخواهمت، زتن، بیرون شو..

الهی که چشمات به راهی بمونه

فقط جغد شومی رو بومت بخونه

الهی که دستات بشه تشنه ی گل

نمونه تو سختی برات تحمل

بیاد روزگاری که تنها بمونی

فقط وقت مرگ قدر منو بدونی

الهی تو غربت یه عمری بسوزی

اخ بشینی تو جاده همش چشم بدوزی

 

دل من فقط به بودنت خوشه
منو فکر رفتنه تو میکشه

لحظه هام تباهه بی تو
زندگیم سیاهه بی تو
نمیتونم

کاشکه تو رو
سرنوشت ازم نگیره
میترسه دلم
بعد رفتنت بمیره

اگه خاطره هام یادم میارن
تو رو
لااقل از تو خاطره هام نرو
کی مثل من
واسه تو
قلب شکستش میزنه
آخه کی
واسه تو
مثله منه؟

بمون
دل من فقط به بودنت خوشه
منو فکر رفتنه تو میکشه

لحظه هام تباهه بی تو
زندگیم سیاهه بی تو
نمیتونم

 

من مورچه اي رو مسخره مي کردم که سال ها عاشق يک تفاله ي چايي بود ... خودم رو فراموش کردم که زماني عاشق آشغالي بودم که فکر مي کردم آدمه

 


 

سلام

نمیدونم از چی واز کجا شروع کنم.خلاصه ی کلام عشق من برا همیشه  رفت.همیشه اشتباه پشت اشتباه.اما  تنها چیزی که این وسط برامون موند یه مشت خاطرس.۲شبه نتونستم بخوابم.   اما از امشب یه شروع دوباره میخوام.

هیچوت فراموشت نمیکنم.خدایا قسمت میدم به اسمونا وزمینت که مواظبش باشی......

دوستای گلم فاصله ی عشق ونفرت کوتاهه کوتاه کوتاه کوتاه کوتاه کوتاه................

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید

اس ام اس و کارت پستال های عاشقونه

عاشقانه ی کوتاه اس ام اس

سلام ببخشید که کامنتاتونو دیر به دیر جواب میدم.

این روزا کارم زیاده.قول میدم در اولین فرصت جواب همه رو بدم.الانم عجله دارم

ففقط سال نوی میلادی رو به همه ی مسیحیا تبریک میگم.راستی تولدمم هست

بای بایییییییییییی

http://pix2pix.org/pic/wall-ashora/14.jpg

سلام

اين روزا رو به همگي تسليت ميگم . من رو هم از دعاي خيرتون بي بهره نذاريد

http://takdid.com/wp-content/uploads/2010/12/ashoora.jpg

يادمون باشه شمع هارا روشن نگه داريم

http://omid-artcm.persiangig.com/image/Majid%20Mehrabi/DSC_0253%20(Custom).jpg

http://pix2pix.org/pic/wall-ashora/41.jpg

http://pix2pix.org/pic/wall-ashora/17.jpg

http://pix2pix.org/pic/wall-ashora/6.jpg

http://pix2pix.org/pic/wall-ashora/8.jpg

http://pix2pix.org/pic/wall-ashora/28.jpg

به یاد تو

باد آورده را باد میبرد،.... اما .... تو که با پای خودت آمده بودی !!!

هنوز به وبلاگم سرمیزنی؟؟؟؟

خیلی سخته!، خیلی سخته وقتی همه کنارت باشندو باز احساس تنهایی کنی، وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشه، وقتی لبخند میزنی و توی دل گریونی، وقتی تو خبر داری و هیچکس نمیدونه، وقتی به زبان دیگران حرف میزنیو کسی نمی فهمه، وقتی فریااااااااد میزنی و کسی نیست صداتو بشنونه، وقتی تمام درها به روت بسته است . تازه اونوقته که دستهاتو به سوی آسمون بلند میکنی و از اعماق قلب تنها، عاشق و گریانت بانگ برمیداری که : ای خدای بزرگ دوستت دارم! . و حس میکنی دیگه تنها نخواهی ماند ( امیدوارم این متن را با تمام وجود خوانده باشی اون وقته که به مفهوم زیباش پی میبری )

 

 

خیلی دلم گرفته خیلی زیاد

تا نفس باقیستحقيقت داره دلتنگي

دليل اينکه آرومم ،اميد لمس دست هاته

همين لبخند پنهاني ،کنار لحن گيراته

دليل اينکه تنهايي ، همين دست هاي تنهامه

همين دنياي تاريکم ، همين ترديد چشمامه

شبيه حس پژمردن ، دچار شک و بي رنگي

من و روحم ، تو تنهايي ، حقيقت داره دلتنگي

هنوزم مي شه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه

ببين دنيا پر از رنگه ، هنوزم عشق ...

تو درگيري ، نمي دوني ، چه رويايي به من دادي

اگه فکر مي کني سردم ، برو رد شو ، تو آزادي

نمي دوني چقدر سخته ، تو پشت نبض ديواري

نمي دونم تو اين روز ها ، چه احساسي به من داري

شبيه حس پژمردن ، دچار شک و بي رنگي

من و روحم ، تو تنهايي ، حقيقت داره دلتنگي

هنوزم مي شه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه

ببين دنيا پر از رنگه ، هنوزم عشق ...

نه اينکه سرد و مغرورم ، نه اينکه دور از احساسم

بذار دست دلم رو شه ، بذار رويا رو بشناسم

تموم شهر خوابيدن ، من از فکر تو بيدارم

يه روز مي فهمي از چشمام ، چه احساسي به تو دارم

شبيه حس پژمردن ، دچار شک و بي رنگي

من و روحم ، تو تنهايي ، حقيقت داره دلتنگي

هنوزم مي شه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه

ببين دنيا پر از رنگه ، هنوزم عشق ...

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

ترابا لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب

برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعاکردم

پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روِیید

با حسرت جدا کردم

وتو درپاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی

ومن

تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس

غروب ساکت ونارنجی خورشید واکردم...

نمیدانم چرا رفتی؟!!!!!!

نمیدانم چرا!!!

شاید خطاکردم!!!!!!!

وتو بی آنکه

فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا؟

تا کی؟

برای چه؟

ومی رفتی........

وبعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

وبعد از رفتنت

یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت

رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد

و

گنجشکی که هرروز از کنار پنجره بامهربانی دانه برمی داشت

تمام بالهایش غرق اندوه و غربت شد

و بعد از رفتنت

آسمان چشمهایم خیس باران بود

وبعد از رفتنت

انگارکسی حس کرد

من بی تو تمام هستی ام ازدست خواهدرفت

کسی حس کرد

من بی تو هزاران بار در هرلحظه خواهم مرد

وبعد از رفتنت

دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید

تونام مرا از یاد خواهی برد...

و من با آنکه می دانم

توهرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد...

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد.....

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد!!!!!!!

و بعد از این همه طوفان و وهم وپرسش وتردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:

تو هم در پاسخ این همه بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

ومن در حالتی ما بین اشک وحسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

ومن

در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل....

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟!!!!!!!

شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

کنار بغض پنجره نشسته تار میزند، همان که در سکوت شب سپید جار میزند، سلام، ساده دل سلام، کدام تک ستاره ای؟ تمام ذهن کوچک را سحر به دار میزند.

 

نمیدانم چرا بیمارم امشب / سکوتی خفته در گفتارم امشب / غم اشک دلم آهسته میگفت / پریشان از فراق یارم امشب

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند
 
دست‌خطی که ترا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خل نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند...

یادت بخیر

یادمون باشه قولی رو که به کــــــــسی میدیم عمل کنیم . یادمون باشه هیچوقت کــــــــسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه کــــــــسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم

پنجره ای نشانم دهید!، پنجره ای نشانم دهید تا من برای همیشه نگاه منتظر پشت آن باشم، پنجره ای نشانم دهید!  من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری، روشنایی خورشید را از یاد برده ام، آسمان پر ستاره را نیز، پنجره ای نشانم دهید! پنجره ای که پرواز گنجشکان را از پشت بام آن نظاره گر باشم، و خوشبختب مردمان را و گذر فصلها را . در کوچه ی ما خانه ها را بدون پنجره میسازند

پری

حالا داشتم فیلمای خانوادگی چند سال پیشمونو نگاه میکردم ۶ سال پیش یه همچین شبی بابچه های فامیل دور هم جمع شده بودیمو خوش میگذروندیم .بچه ها آهنگ سنتی میذاشتنو با آهنگ همه همراهی میکردند.از اونجایی که همیشه من دردونه ی مجلس بودم شعر *تو ای پری کجایی* رو میذاشتنو همه با هم زمزمه میکردن.دلم برا اون روزا تنگ شده .از روزی امید رفت بین همه فاصله افتاد دیگه اون روزا تکرار نشد یه جورایی دیگه همه برا هم غریب شدنو راه خودشونو رفتن.دیگه کمتر همدیگرو میبینیم تازه وقتی ام که باهمیم دیگه صمیمیت گذشته ها رو نداریم.برایکی مثل من یادآوری خاطرات بدترین زجره مخصوصا حالا که برا بار دوم .......

همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی
مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور میشود .
فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد از پشت کوهها سرک می کشد د رکنارش باشی .
هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی ؛ هنوز همه ی لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی .

همیشه این گونه بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای ؛
زود از دنیای تو میرود وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست .
فکر می کردی می توانی با او به همه ی باغها سر بزنی و خرده ها ی نان را به مرغابی های تنها بدهی .
هنوز روزهای زیادی را باید با او به تماشای موجها می رفتی .
هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی

همیشه این گونه بوده است وقتی دوروبرت پر است از نیلوفرهای پرپر خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب ؛
وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی .
فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده ها ی آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد.
هنوز پیراهن خوشبختی را کاملاً بر تن نکرده بودی هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی .

همیشه این گونه بوده است . او که می رود او که برای همیشه می رود آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی ؛
از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نی آید .
احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای ؛
احساس می کنی کلمات لال شده اند ؛
پلها فرو ریخته اند ؛
کفشها پاره شده اند دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند .

راستی ؛
اگر هنوز او نرفته است اگر هنوز باد همه ی شمعهایت را خاموش نکرده است؛ اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی و غزلی از حافظ بخوانی ؛ قدر تک تک نفسهایش را بدان و فرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد یادله رقیبی که او را به سمت خود مکشاند؛ بگو تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوها سوگند می دهم ؛ او را از من مگیر

این شعر تقدیم به اونایی که تو زنگیشون یه گمشده دارن که شاید ...

شبی که آواز نی تو شنیدم ، چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم ، نشانه ای از  نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی ، که رخ نمینمایی

از آن بهشت پنهان ، دری نمیگشایی

من همه جا پی تو گشته ام ، از مه و مه نشان گرفته ام

بوی تو را زگل شنیده ام ، دامن گل از آن گرفته ام

تو ای پری کجایی ، که رخ نمینمایی

از آن بهشت پنهان ، دری نمیگشایی

دل من سرگشته ی توست ، نفسم آغشته ی توست

به باغ رویاها چو گلت بویم ،  بر آب و آیینه چو مهت جویم

تو ای پری کجایی

در این شب یلدا زپیت پویم ، به خواب و بیداری سخنت گویم

تو ای پری کجایی

مه و ستاره درد من میدانند، که همچو من پی تو سرگردانم

شبی کنار چشمه پیدا شو، میان اشک من چو غوغا شو

تو ای پری کجایی ، که رخ نمینمایی

از آن بهشت پنهان ، دری نمیگشایی

 deborah.mihanblog.com

 

این شعرو کسی برام زمزمه نکرده همین طوری نوشتم .اخه قشنگه

من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم

 که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی‌لبک کوچک می‌نوازد آرام آرام.

  پری کوچکی که شب از یک بوسه می‌میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد . . .

"فـروغ فرخــزاد

deborah.mihanblog.com

د ل م گ ر ف ت ه

  • امرو ز مثلا عید اما نه واسه من .خیلی وقته که دیگه عیدو شادی برام مفهومی نداره.خیلی دلم گرفت.نشستم یه دل سیر گریه کردم .خدایا توکجایی حداقل تو به دادم برس.من که دادرسی جز تو ندارم کسی جز توشاهد دلتنگیا وبی قراریام نیست .خوندن پیاماش زجرم میده هر کدومش برام یه خاطره س.اما همشونم....با این همه بازم قشنگن چون اون حرف به حرفشو نوشته

  • بغض نیمه‌کاره

  • تکرار دروغ‌هایت

    گلویم را می‌فشارد

    از ساده‌لوحی بی‌شرم خاطراتم بیزارم

    آنگاه که از خودم می‌پرسم:

    «هنوز دوستم دارد؟!...حتی به دروغ

  • دلم گرفته از ادمایی که میگن دوست دارم اما معنیشو نمیدونن از ادمایی که میخوان به زور مال اونا باشی ولی خودشون مال تو نیستن ادمایی که زیر بارون برات میمیرن اما وقتی افتاب میشه همه چی یادشون میره

  •  

  • دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم


    شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم


    انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده


    آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده


    دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم


    تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم


    حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم


    من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم


    دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن


    نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن


    منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم


    برگه ی تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم


    آهای زمین برای من یه لحظه تو نفس نزن


    نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

     

    ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
     
     از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
     
     یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
     
    از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
     
    امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
     
    شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته
     
    خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
     
      باید شود هویدا امشب دلم گرفته
     
     ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو
     
    پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
     
     گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
     
     فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

    گلگلگلگلگلگل

    اشکم بر ریخت بر در و دیوار کوچه ها....بگو چرا.

    از بس گریستم به شب تار کوچه ها....بگو چرا.

     چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا  چرا چرا چرا چرا چرا

    وقتی بارون میباره....

     

    من عاشق بارونم معتقدم که همراه هر قطره ی بارون یه فرشته پا ه زمین میزاره تا پیام ما آدما رو به خدا برسونه پس یادتون نره وقتی بارون اومد برید زیر بارونو آرزو کنید مطمئن باشید به گوش خدا میرسه


    وقتی بارون می باره خیلی ها چتر هاشون رو باز می کنن که خیس نشن، خیلی ها از گلی و خیس شدن لباس هاشون گله می کنند ...اما
    یه نگاه به این جاده های خاکی بکنید؛ فقط یه نم بارون لازم دارن تا سفت و محکم و صاف صاف بشن. تادیگه گرد و خاک نکنن ...
    دلای خیلی از ما ها هم فقط یه نم لازم داره یه نم ...

     

     

    سلام وقت همگی بخیر

    این روزا حال خوبی ندارم انگار مثبت اندیشی بهم نیومده نمیخوام این حرفارو باز تکرار کنم ولی خسته شدم.همیشه یکیه  که با کاراش آزارم میده بااین همه دل کندن  ازش برام سخته ...

    خسته ام.....

     

    7 آبان

     

    به کوروش چه خواهیم گفت؟ 

    اگر باز پرسد ز ما
    چه شد دین زرتشت پاک 

    چه شد ملک ایران زمین
    کجایند مردان این سرزمین
    به کوروش چه خواهیم گفت؟
    اگر دید و پرسید از حال ما 
    چه کردید بُرنده شمشیر خوش دستتان
    کجایند میران سر مستتان
    چه آمد سر خوی ایران پرستی
    چه کردید با کیش یزدان پرستی 
    چرا پشت شیران شکسته
    در ایران زمین شاه ظالم نشسته 
    چرا خامش و غم پرستید... های؟
    کمر را به همت نبستید... وای؟
    چرا اینچنین زار و گریان شدید
    سر سفره خویش مهمان شدید
    چه شد عِرق میهن پرستیتان
    چه شد غیرت و شور و مستیتان
    سواران بی باک ما را چه شد
    ستوران چالاک ما را چه شد 
    چرا مُلک تاراج می شود؟
    جوانمرد محتاج می شود؟ 
    چرا جشنهامان شد عزا

    در آتشکده نیست بانگ دعا

    چرا حال ایران زمین نا خوش است

    چرا دشمنش اینچنین سر کش است

     چرا بوی آزادگی نیست، وای

    بگو دشمن میهنم کیست، های

     بگو کیست این ناپاک مرد
    که بر تخت من اینچنین تکیه کرد
    که تا غیرتم باز جوش آورد
    ز گورم صدای خروش آورد

    به کوروش چه خواهیم گفت؟ 

    اگر سر بر آرد ز خاک

    آرامش

     سلام امروز سعی کردم یکم فلسقی تر بنویسم.راستش خودم دارم سعی میکنم بر مبنای همین نوشته ها زندگی کنم(سعی میکنم)از نظر خودم جالبه .خوشحال میشم شما هم نظرتونو بگید

    پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ٫ آرامش را به تصویر بکشاند .

    نقاشانه بسیاری آثار خود را به قصر فرستادن. آن تابلو ها ٫ تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ٫ رودهای آرام و کودکانی که در خاک می دویدند ٫ رنگین کمان در آسمان ٫ و قطرات شبنم بروی گلبرگ گل سرخ .

    پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ٫ اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی ٫ تصویر دریاچه ای آرام بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود . در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند ٫ در گوچه چپ  دریاچه ٫ خانه کوچکی قرار داشت ٫ پنجره اش باز بود ٫ دود از  دودکش آن بر می خواست ٫ که نشان میداد شام گرم و نرمی آماده است .

    تصویر دوم هم کوههای نمایش می داد . اما کوهها ناهوار بود . قله ها تیز و دندانه ای بود ٫ وابرها آبستن آذرخش ٫ تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو هیچ با تابلوهای دیگری که برای مسابقه  بودند٫ هماهنگی نداشت .اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ٫ در بریدگی صخره ای شوم جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ٫ در میان غرش وحشیانه طوفان گنجشکی٫ آرام نشسته بود.

    پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ٫ تابلو دوم است .بعد توضیح داد:

     آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سرو صدا بی مشکل٫ بی کار سخت یافت شود ٫ چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ٫ آرامش در قلب ما حفظ شود . این تنها معنای حقیقی آرامش است .

    زندگي ، بوم سفيد نقاشي

    زندگي في نفسه مانند يك بوم سفيد نقاشي است ، هرچه بر روي آن بكشي همان مي شود . مي تواني رنج و محنت بر روي آن نقاشي كني ، از طرف ديگر مي تواني نقش شادي و خوشبختي بر آن بيفكني .

    شكوه و عظمت وجود انساني تو در اين آزادي خلاصه مي شود .

    تو مي تواني از اين آزادي استفاده كني كه زندگي ات به جهنم تبديل شود ، يا طوري كه زندگي ات آكنده از زيبايي ، نيكي ، شادي و صفات بهشتي گردد . اين به تو بستگي دارد . انسان داراي اين آزادي است .

     

    دنيا مانند پژواك اعمال و خواسته های ماست . اگر به جهان بگويی: " سهم منو بده ... " دنيا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد ، به تو خواهد گفت : " سهم منو بده .... " و تو در كشمكش با دنيا دچار جنگ اعصاب می شوی . اما اگر به دنيا بگويی : " چه خدمتی برايتان انجام دهم؟ ... " دنيا هم به تو خواهد گفت : " چه خدمتی برايـتان انجـام دهـم؟... !! "
    _ هر كس به ديگری زيانی برساند و يا ضربه ای به كسی بزند ، بيشترين زيان را خود از آن خواهد ديد ، چرا كه هركس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است.
    _ به هر كاری كه دست زديد ، نياز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشيد ، زيرا اين شيوه ی زندگی معجزه آفرينان است.
    _ تنها راه تغيير عادت ها ، تكرار رفتارهای تازه است.
    _ درستكارترين مردم جهان ، بيشترين احترام را بسوی خود جلب شده می بينند ، حتي اگر آماج بيشترين بدرفتاري ها و بی حرمتي ها قرار گيرند.
    _ برای آغاز هر تحول در خود ، ابتدا منبع توليد ترس و نفرت را در وجود خود شناسايی و ريشه كن كنيد.
    _ از مهم ترين كارهايی كه به عنوان يك آدم بزرگ می توانيد انجام دهيد اينست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگرديد.
    _ درون تو مشتی گوشت قرمز است كه ديدنش تو را با خودت مواجه نمی كند . تو لابلای آن گوشت های قرمز درونت نيستی . آنجا را نگرد . خودت را در آرزوهايت خواهی يافت .
    _ اگر مختاريد كه بين حق به جانب بودن و مهربانی يكی را انتخاب كنيد ، مهربانی را انتخاب كنيد .
    _ دروغ انفجاريست در اعتماد به نفس تو  .

    پشت سر هر آنچه که دوستش می داری
    و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
    بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
    زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
    و او آنقدر بزرگ است
    که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند

    1- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند.

    2 ـ  وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

    3 ـ  این سه میم را همواره دنبال کن:

    3 ـ1 ـ محبت و احترام به خود را

    3 ـ2 ـ محبت به همگان را

    -3 ـ۳ و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای

    4 ـ به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است.

    5 ـ اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز.

    6 ـ به خاطر یک مشاجرۀ کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

    7 ـ وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهای پیاپی برای جبران آن خطا بردار.

    8 ـ بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

    9 ـ  چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه.

    10 ـ به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است.

    11 ـ شرافتمندانه زندگی کن؛ که هر گاه بیشترعمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.....

    12 ـ زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

    13ـ در مواقعی که با محبوب خویش هستی وازاو گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر.

    14 ـ دانش خود را با دیگران در میان گذاراین تنها راه جاودانگی است.

    15 ـ با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش.

    16 ـ سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای.

    17 ـ بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

    18 ـ وقتی می خواهی موفقیت خود راارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای.

    19 ـ در عشق و زندگی، جسورانه دل را به دریا بزن.

     

    شروع

    سلام سلام

    وقتتون بخیر.به فصل جدید وبلاگم خوش اومدینتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد.اینجا دیگه خبری از قالب سیاه و حرفای تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدنیست.

    از عشقی زمینی تا رسیدن به خدا

    جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد .

    رنج این عشق آن را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به او نمی یافت .

    مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت ،

    به او گفت : پادشاه ، اهل معرفت است ، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغت می آید .

    جوان ، به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

    روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان بنده ای با اخلاص از بندگان خداست .

    در همان جا از وی خواست تا به خواستگاری دخترش بیاید .

    جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

    همین که پادشاه از مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار وی تعجب کرد و به جستجوی جوان پرداخت .

    بعد از مدت ها جستجو او را یافت . گفت : " تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ؛ چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد ، از آن فرار کردی ؟ "

    جوان گفت : " اگر بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ،

    چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ی خویش نبینم ؟

    گلگلگلگلگلگل


     

     
    خدایا کفر نمی گویم
    پریشانم خدایا کفر نمی گویم
    پریشانم
    چه می خواهی تو ازجانم
    مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
    خداواندا
    اگر روزی زعرش خود به زیر ایی
    لباس فقر بپوشی
    غرورت رابرای تکه نانی
    به زیر پای نامردان بیاندازی
    و شب آهسته و خسته
    تهی دست و زبان بسته
    به سوی خانه باز آیی
    زمین و آسمان را کفر می گویی
    نمی گویی؟
    خداوندا
    اگر در روز گرم تابستان
    تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
    لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
    و قدری آن طرف تر
    عمارتهای مرمرین بینی
    و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
    زمین و آسمان را کفر می گویی
    نمی گویی
    خداوندا
    اگر روزی بشر گردی
    زحال بندگانت با خبر کردی
    پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
    خداوندا تو مسئولی
    خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
    در این دنیا چه دشوار است
    چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است

    دکتر شریعتی

    عشقولانه

     

    آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره

    عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

    میدونم که اینجا تنها جایی که میتونم حرفای ناگفتمو بهت بگم.تومدت ۱۵ ماه خیلی حرفا شنیدمو گذشتم حتی حرفای پریشبت بخاطر هیچی شکایت ندارم فقط یه چیز هست که بیشتر از همه آزارم میده.

    روزای اول آشناییمون یادت هست؟؟؟؟؟

    تو دادا محمد رضای من بودی منم آبجی پریسایی که خیال یه عشق از دست رفته رو داشت و همیشه یه بغض سنگین تو صداش وگاهی تو چهرش بود گرچه همیشه سعی میکرد پنهانش کنه اما نشد.

    یه روز همو دیدیم یه جورایی دلمون لرزید.اون روزم گذشت یه شب که حسابی دلم گرفته بود زنگ زدی پشت تلفن گریم افتاد مثل حالاگریه امونم نداد درد دلمو برات گفتم همش  قصه ی امید.کسی که من توزندگی ستایشش میکردم .کسی که دست پریسا رو گرفته بود تا یاد بگیره اولین قدمای زندگیشو برداره ای خدا ..................

    بعدتو بهش قول دادی جای امیدو براش پرکنی حتی این اخریا دستمو گرفتی وتجدید پیمان کردی اما نه فکر نکن میخوام از رفتنت شکایت کنم.صبر کن ادامشو بگم.برا اولین بار که گفتی جاشو برات پر میکنم یه جورایی ناراحت شدم پیش خودم گفتم این پسره کجاو امید من کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

    کم کم بیشتر شناختمت حرفات به دلم نشست . عاشقت شدم جوری که امید از یادم رفت و فقط گاهی میرفتم سرخاکشو زود برمیگشتم.دیگه تمام فکرو ذهنم محمد رضا شده بود.

    یه روز بهم پیام دادی پریسا من دیگه تهران نمیرم.توخیال خودت من خیلی خوشحال شدم اما برعکس اون روز مقدمه ای شدبرا ناراحتیای من وغصه ی از دست دادن تو.دلایلش بماند که چرا......؟؟؟؟؟؟

    اما ناراحتیم بی مورد وبی نتیجه نبود.نتیجشم وضعیت الانمونه خلاصه گذشته از همه این حرفا میخواستم بگم دیگه سعی نکن جای کسی رو بگیری و بعدم بری.اون روزا غم من فقط امید بود هروقت دلم میگرفت میرفتم سرخاکشو آروم میشدم.اما غم امروزم تویی.تویی که نمیدونم کجا باید پیدات کنمو باهات حرف بزنم تازه اگه ام پیدات کنم دیگه گوش برا شنیدن حتی یه لحظه صدامم نداری چه برسه حرفام.

    دیشب احساس بدی داشتم تاصبح سر خاک امید بودم اما بازم آروم نشدم

    ۱۵ماهه پیش غمم یکی بود (امید)اما حالا.......

    نتنها کاری نکردی که حسرت دوری امیدو نکشم بلکه یه حسرت دیگه رو دلم گذاشتی.

    بد کردی.....

    عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

    جدايي ازفراق يار مي گفت
    جدايي ازدل بيمار مي گفت
    جدايي عمر گل کوتاه گرداند
    جدايي بلبلي را لال گرداند
    عجب فصل بدي دارد جدايي
    عجب سوز دلي دارد جدايي
    دل من طاقت دوري ندارد
    عجب طاقت سري دارد جدايي
    عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

    پشت پنجره ای روبه خیابون دختری تنها بود  عکس قاب این پنجره شده بود آرام آرام گویی حتی پلک زدن هم از یادش رفته بود چشمهایی به راه این جاده بود در انتظار این جاده بود نسیم مهربان موهای سیاه و آشفته اش را نوازش میکرد باد بوسه های بی پروا به گونه هایش می زد پرندگان برای رفع دلتنگی  تصویر این  قاب پنجره دختر خیره سر  آواز عشق خود را سر می دادند وقتی دلش شکست تو سیلاب اشک چشمهاش شادی و سرخی گونه هاش رفت همچون گل سرخی بود که یکشبه صاعقه ای بر او خورده باشه تکه پاره های قلبش با هر عق زدنی از دهانش خونین خارج می شد انتظار به سر رسید  این پنجره قاب خالی شد فقط  مسافر اومد اما دیر شده بود جای خالی دختر خیره سر فقط یه قاب عکس بدون عکس بود نه از اون انتظارهای طولانی نه از شبهای بیقراری نه از التماسهای بیکسی کنج دیوار هیچ خبر نبود دیر شده بود برای همه چیز تنها چیزی مانده بود رفتن بود دختر خیره سر همه چیز رو کنار همون قاب خالی گذاشت حتی پنجره هم یادش نمیاد چه تصویری زینت قاب پنجره شده بود خاطره بودن دختر خیره سر با رفتنش دیگه هیچ رنگی نداشت ...........................................

     

     

    دیگه هیچوقت پنجره روبه خیابون باز نشد ولی همیشه سرهایی بودن که منتظر دوباره دیدن عکس قاب پنجره بودن حسرت دیدن مسافر حسرت بوسیدن و بوئیدن روی عزیزش همچون سنگ لحد بر قلب دخترخیره سر سنگینی می کند .

    به یاد همه یادها ، به یاد کوچه هایی که دست در دست هم قدم میزدیم بیاد تمام گلهایی که بعد از من به سر مزارم می آوری بیاد شهرم ، به یاد تو به یاد روزهای بی خاطره ولی انگاری دختر خودش تکه ای از پنجره شده ولی یه چیزی پنجره قلب دختر خیره سر روبه آسمون باز شده بود

    به راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن

    قلب هاو تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوار و طاقت

    فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي که تظاهر

    مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است درخاموشي

    وتنهايي به حال خود گريستن

    عشق يعني همين کنار هم بودن

     

     

    کـــاش میشـد که فـرامـوشـت کرد
    کــاش میشـد که تــو را دوســت نــداشت

    کــاش میشـد که بـه انــدازۀ یـک چشـم زدن

    آتـش عشـق تــو را از جــان شســت

    کـــاش یک لحظه به جایم بودی

    تا بفهمی که چــه زجــری دارم

    تا ببینی که همـــه هستــیِ من

    در بـرم نیست ولــی..... بیدارم

    من به یادَش همـــۀ ثانیه ها می بارم

    ***

    **

    *

    کــــاش یــک لحظـــه زمـان برمیگـشـت

    تــا دگــر بــار اسـیــرت نشــوم

    کـــاش....

    کـــــــاش.....

    کـــــــــــاش......

    وای بر من که نه یک بار چو صد بار زمان بر گردد

    بر سر عشق تو من خواهم ماند

    در ره عشق تو جـان خواهم داد

    ***

    کـــاش میشـد که فـرامـوشـت کرد...

    کـــــــــــاش......

     

    روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که

    شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده

    خدا مشتي خاك را بر گرفت.مي خواست ليلي را بسازد

    از خود در او دميد.و ليلي پيش از آنكه با خبر شود عاشق شد.

    سالياني ست كه ليلي عشق مي ورزد.ليلي بايد عاشق باشد.

    زيرا خدا در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد عاشق مي شود.

    ليلي نام تمام دختران زمين است نام ديگر انسان.

    خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.

    آزمونتان تنها همين است: عشق و هر كه عاشق تر آمد نزديكتر است

    پس نزديكتر آييد نزديكتر.

    عشق كمند من است.كمندي كه شما را پيش من مي آورد.كمندم را بگيريد.

    و ليلي كمند خدا را گرفت.

    خدا گفت:عشق فرصت گفتگو است.گفتگو با من.

    با من گفتگو كنيد.

    و ليلي تمام كلمه هايش را به خدا داد.ليلي هم صحبت خدا شد.

    خدا گفت:عشق همان نام من است كه مشتي خاك را بدل به نور مي كند.

    و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند...

     

    خدایا ببخشایم خطا کردم ندانستم ندانستم

    شبی در عالم مستی تکیه بر جای خدا کردم !

    همان یک شب خدایی فی العجایب کارها کردم !

    کشیدم بر زمین از عرش دنیا دار سایق را سخن بهتر بگویم در حقیقت کودتا کردم !

    جهان را توی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی از خاک عالم گهنه جهانی بپا کردم !

    سراسر باز سر چیدم همان عالم کهنه همان چیزی که اول بود نابود و فنا کردم !

    سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار دانستم که دیشب در پناه می جسارت بر خدا کردم همان یک لحظه گفتم :

     خدایا ببخشایم خطا کردم ندانستم ندانستم

     

    رویا

    اونهاكه توزندگي شون قصه هاي خوب شنيدن
    توي قمارزندگاني همه جور بازي را ديدن
    اونها كه توي خلوت شب شعرهاي تنهاي خوندن
    همه راه را رفتن اما برسر دو  راهي موندن
    بهشون بگين كه اينجا يك نفر هميشه  مسته
    يك عاشق هميشه تنها سراين كوچه  نشسته
    بهشون بگين كه قصه اش مثل شاهنامه درازه
    كي بوده كجارسيده چه جوري بايد بسازه
    حالا قصه ها مو مستا توي ميخونه ها  ميگن
    اما اون هميشه مسته،توي اونجا راه نميدن
    من امشب سرخوش وديوانه ومست وغزل خوانم
    به جام مي پناه آورده ام واز غم گريزانم
    اميدمن امان از غم تنهاي
    گرت ميخانه بازآيد... غم بازميجويدمرا 
    رويد اي دوستان... من گوشه ميخانه ميمانم
    به مستي پاي درميدان غم بنهاده ام امشب
    مخندي اي رهگذر برمن
     اگر افتاده وخيزانم

    آري, اين همان سهم تلخ من از تمام روياي تو

    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

    سر به روي شانه هاي مهربانت مي گذارم
     عقده دل مي گشايم گريه بي اختيارم

     از غم نا مردمي ها بغض ها در سينه دارم

     شانه هايت را براي گريه كردن
     دوست دارم دوست دارم 

     بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

     خالی از خودخواهی من, برتر از آلایش تو

     من تو را بالاتر از من, برتر از من دوست دارم

     عشق صدها چهره دارد چشم تو آیینه دارش
     عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم

     در خموشی ,چشم ماروقصه ها وگفت وگو هاست

     من تو را درجسته ی محراب دیدن دوست دارم

     من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم

     بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

     در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
     چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم

     بغض سر گردون ابرم, قله ی آرامشم کن
     شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
     من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم!!!

     تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

     

    شکست .........

     

    ((در فلسفه وفا چنین آمده است ، دل وقف شکستن است ، بیهوده نرنج))

    عشق را به سوی تو فرستادم ، عشق رابه قلب رویاها بردم به ساعتی خوش از یاد عبور او را

     به کوچه ای آشنا از گذشته بسوی اولین دیدار شبنم با گل من عشق را در غروبی غمگین

     همراه با اشکی از جدائی بر روی باغ خاطره که برگهای پائیز زمینش را طلائی کرده بود.

    تو تصور می کنی مرا در رویاهایت می پرورانی اما من حقیقتی تلخ از پائیزم می گویم

     مستایم ترا قلبم به هرچیزی برای تبسم تو متوسل می شود اما جدائی فکر من وتو را زرد

     میکند به حقیقت نزدیک نشو

                                      حقیقت آفت آرزوهای عاشقانه است 

     ***************************

    و آن زمان که عاشق مي شوي

    و مي داني که عشقي هست

    و باور داري کسي که تو را دوست دارد

    و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند..

    در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست ...

    و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست

    و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني

     تنها اوست که به تو آرامش خيال مي دهد

    در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم...زير بارون جدايی با خيال تو نشستم...

    بی تو تنها گريه کردم تو شبهای بی ستاره....انتظارت رو کشيدم تا که برگردی دوباره...

    پشت شيشه روز و شبها دل به بارون ميسپارم...من برای گريه هايم چشمه ها رو کم ميارم...

    انتظار با تو بودن منو از پا در مياره...ترس از اين دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره...

     

    ۲ تا داستان هست که امیدوارم از خوندنشون یه کمکی متحول بشین و حداقل لحظه ای به فکر کارای  اشتباهتون بیفتین و سعی در جبران خطاهامون بکنیم.خوشحال میشم در آخر نظرتونم بگید/

    البته اینم بگم که هر ۲ داستان واقعی هستند

     

    قلب تو کجاست؟؟؟؟؟؟؟

    "رابت داینس زو"قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود.

    در پایان مراسم وپس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید وبا تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد .زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان نداردو اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت.  قهرمان گلف درنگ نکردو تمام پول را به زن داد.

    هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به دابرت گفت:ساده لوح خبر جالبی برات دارم!

    آن زن اصلا بچه مریضی نداشتی که هیچ  حتی ازدواج هم نکرده.اون به تو کلک زده دوست من!

    رابرت با خوشحالی جواب داد :"خدا رو شکر ! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالی.

     

    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

    در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

    امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند


    معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل
    "

    معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است
    ."

    معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد
    ."

    معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد
    ."

    خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید
    ."

    خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به "آموز زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد
    .

    پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود
    .

    یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام
    .

    شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام


    چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است
    .

    چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد
    "

    ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد


    تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم
    ."

    خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم
    ."

    بد نیست بدانید که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است



    همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

     

    سلام نماز و روزه هاتون قبول باشه.از همه ی دوستانی که نظرات قشنگشونو برام میذارن سپاسگذارم .در اولین فرصت جواب همه رو خواهم داد.

    ديدي اي دل كه غم عشق دگربار چه كرد

    چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد

    آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت

    آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد

    اشك من رنگ شفق يافت ز بي‌مهري يار

    طالع بي‌شفقت بين كه در اين كار چه كرد

    برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر

    وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد

    ساقيا جام مي‌ام ده كه نگارنده غيب

    نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد

    آن كه پرنقش زد اين دايره مينايي

    كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد

    فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

    يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد

                     

    گريه نكن دل ديوونه... نميدوني ولي اون ميدونه... بازيچه بودي واسه تنهاييش... واسه همينه كه دل من خونه

     

     

    کارش به جایی رسید که واسش منو غریبه هیچ فرقــــــی نداره
    خدایا خودت فقط میدونی چه حالی دارم از این زندگی خلاصم کن یه مرده ی متحرک چرا باید نفس بکشه آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    خدایا راحتم کن دلم برات تنگ شده منو ببر پیش خودت به خداییت قسمت میدم به دادم برس

    خدا كاري بكن زود باش .

         خدا صبرم همين قد بود .

            بگو حرفاشو بخشيدم بگو گنجايشم كم بود .

              بگو تقصير من بوده بگو حق داره ميدونم .

                بگو به فكر جبرانه بگو قدرش رو ميدونم .

                  بگو ديگه غرورش مرد ميخواد پيش تو برگرده .

                    بگو سختي اين روزا اونو از راه بدر كرده...

                      خجالت ميكشم از اون بگو چيزي نگه با من .

                        خدا پا در ميوني كن شايد از من خوشش اومد...

    خــــــــــــداحافــظ خداحافظ امید رفته از دستم

    خداحافظ واسه یک عمر که من بار سفر بستم

    خداحافظ ولی باشــه تو این صحنه ها به یادت

    به پات افـــــــتادم بمونی تو گفتی دل نمی خوادت

    خداحافظ و این کلام آخر تو رفتی و منم اینجا معطل

    تو مـــیری و از امروز خوشبختی

    از امـــــــــــروز تا تـه عمر منم پر

    خــــــــــــداحافظ دارم میرم بدون اینکه بدونی

    میرم تا که تو راحت تر بتونی عشقش بمونی

    دارم میرم ولی داغ نگاهت مونده رو جونم

    بدون تــــــــو یه لبخندی بعید میدونم بتونم

    خداحافظ و این کلام آخر تو رفتی و منم اینجا معطل

    تو مـــیری و از امروز خوشبختی

    از امـــــــــــروز تا تـه عمر منم پر

    از آدما دلم شكست واسه هميشه...

    دلم ميخواد دعا كنم اما نميشه...

    حتي خدام جوابمو ديگه نميده...

    خداجونم يه كاري كن نگو نميشه...

    بهم نگو گناه من واسه كي بوده...

    نگو كه اشتباه من واسه چي بوده...

    دوستش داشتم دوستش دارم قد نفسهام...

    بدون اون نميتونم من خيلي تنهام...

    چه كردن آدما با روزگارم؟

    چه كردم با خودم درمون ندارم!!!

    اگه دنيا ميخواست تنها بمونيم...

    نميخواستم اونو تنها بذارم...    

    ديدي تا حالا... اگه كسي رو دوست داشته باشي دلت نمي ياد اذيتش كني !

    دلت نمي ياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشكني !

    دلت نمي ياد ازش پيش خدا شكايت كني... حتي اگه بره و همه چيز رو با خودش ببره...

    حتي اگه از اون فقط گريه هاي شبونت بمونه... و عطر آخرين نگاهش...

    حتي اگه بعد از رفتنش پيچك دلت به شاخه نازك تنهائي تكيه كنه... ديدي ؟

    هر گوشه و كنار شهر هر وقت كسي از كنارت رد مي شه كه بوي عطرش رو ميده ؛ چه حالي مي شي ؟

    بر مي گردي و به اون رهگذر نگاه ميكني تا مطمئن بشي خودش نبوده...

    چقدر سخته كه دلت مي خواد سر تو باز به يه ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده...

    الهی من بمیرم ...

    گر چه تو ازم خواستی دیگه دنبالت نگردم ...

    اما اشکام بدرقت بود ... من همش دعات میکردم ...

    به خودم گفتم نمیره ... سرتو بالا نگه دار ...

    دست تکون دادی و رفتی ... داد زدی خدا نگهدار ...

    یادمه همش میگفتم ای خدا برس به دادم ...

    دست وپام لرزید ودیگه واست دست تکون ندادم ...

    تو که رفتی از کنارم از خودت خبر ندادی ...

    کاش از اول میدونستم که تو از سرم زیادی ...

    خودمو آروم میکردم میگفتم ... حکمتی داره ...

    دل تو بسوزه اینجا انتظار عالمی داره ...

    گر چه تو بهتر میدونی ... عمریه خالیه دستم ...

    با همین دستای خالی همیشه پشت تو هستم ...

    با چه رویی من بتونم باز سراغتو بگیرم ؟؟؟

    عزیزم خدانگهدار ... من همون بهتر بمیرم ...

    تو مشکلم رو می دونستی

    خداییش تو می خواستی میتونستی

    جواب مهربونی مو ندادی
    نگو نه ، قدرمو نمی دونستی


    انصافا تو رفاقت کم گذاشتی
      من عاشقو اصلآ دوست نداشتی

    دل تنهام که رسمآ بود با تو
    خداییش مشکل از من بود یا تو؟


    بهم عاشق شدن رو یاد دادی
    چقدر زود منو دست باد دادی


    خدایش ساده بودم می دونستم

    زیادی تو رو سرتر می دونستم

     

    دنیای این روزای من

    دیگه حس نوشتن ندارم سر دو راهی ام

    خدایا خودت کمکم کن هیچ کس جز خودت از دلم خبر نداره

    حتی از عاشقی ام خسته شدم هیچ کس وجودمو احساس نمیکنه

    مرده شوره این دنیارو ببرن که از اول تا آخر همش دروغه

     

     ****

    قول مي دم وقتي كه نيستي عكستو بغل  نگيرم  

       قول مي دم روزي هزار بار واسه ي اشكات نميرم

     

        قول مي دم وقتي كه نيستي پاي عشق تو نسوزم 

      

         قول  مي دم در  انتظارت  چشما مو به در ندوزم  

     

               مي دوني كه خيلي خستم         

     

     مي دوني دلم گرفته

     

             مي دوني  دوريت عذابه        

     

    مي دوني گريم  گرفته

     

              ميدونم  بر نمي گردي          

     

    مي دونم رفتي كه رفتي

     

     دروغ بود هر چي ميگفتي

    ***********

    دیدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد

    چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

     ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب

     نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

     وانکه پر نقش زد این دایره مینائی

     کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

    *****************************حالا عکست تنها يادگار از تو

    خاطراتت تنها باقي مونده از تو

    وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجود

     کاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم

    *********************************

     دفتر عشق که بسته شد  دیدم منم تموم شدم

     

                              خونم حلال  ولی بدون به پای تو حروم شدم

     

                           اونی که عاشق شده بود   بدجوری تو کار تو موند

     

                                  برای فاتح دلت  حالا باید فاتحه خوند

     

                                  تموم وسعته دلو به نام تو سند زدم

     

                                 غرور لعنتی می گفت بازی عشقو بلدم

     از تو گله نمی کنم از دست قلبم شاکی ام

     

                                چرا گذشتم از خودم چرا غرق تاریکی ام

     

                             دوست ندارم چشمهای من  فردا به آفتاب وا بشه

     

                               چه خوب می شه  تصمیم تو آخر ماجرا بشه

     

                                   دست و دلت نلرزه   بزن تیر خلاصو

     

                               از اون که عاشقت بود  بشنو این التماسو

    *****************************************

     عقل

    عقل بیهوده سر طرح معما دارد   

     بازی عشق مگر شاید و اما دارد 

      

     در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست 

      آینه از امروز تماشا دارد 

     

      نفس سوخته دارم به شتابید ای خلق 

      قطره ای قصد نشان دادن دریا دارم 

     

     عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت 

      چه سخن ها که خدا با من تنها دارد  

     

    قفس داران سکوتم را شکستند  

    دل دایم صبورم را شکستند  

    به جرم پا به پای عشق رفتن 

    پر و بال عبورم را شکستند

    چی بی پروا حضورم را شکستند 

    تمنا در نگاهم موج می زد 

    ولی رویای دورم را شکستند

    *************

    نمی دانم چگونه بايد با آنکه دوستش داري بماني ، بماني و مجنون هم بماني ، مجنون تر از يک عاشق ديوانه

    ولي ميدانم که من مجنون ترينم...

    نمي دانم اشک ريختن از غم دلتنگي و غصه دوري چگونه است و چگونه بايد براي آنکه دوستش داري دلتنگ شوی

    اما ميدانم که من دلتنگترينم.....

    نميدانم قلبي که عاشق است چگونه بايد اثبات کند که عاشق است، و يا دلي که درگرو دلي ديگر است چگونه بايد از آن مهمان نوازي کند

    اما ميدانم که من خوشبخترينم...

    نمي دانم که آيا مي داني بعد از تو من شکسته ترينم ؟

    آري بدان که بعد از تو من بدبخت ترينم.....

    نمي دانم چگونه بايد با تو باشم ، چگونه بايد راز دلت را بيابم ، و چگونه بايد لحظه هايعاشقي را سپري کنم

    اما بدان که من داناترينم...

    نمي دانم که آيا ميداني بعد از سفر کردنت ، همه لحظه هاي زندگي من سرد و بيحوصله مي شود ؟

    آري بدان که من در آن زمان تنهاترينم....

    بعد از تو در شبان تیره و تار من دیگر چگونه ماه

     آوازهای طرح جار ی نورش را تکرار می کند

    بعد از تو من چگونه این آتش نهفته به جان را خاموش میکنم؟

    این سینه سوزدرد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟

    من با امید مهر تو پیوسته زیستم بعد از تو این مباد که بعداز تو نیستم

    بعد از تو آفتاب سیاه است دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

    بعد از تو در آسمان زندگیم مهر وماه نیست

    آبی مثل همیشه آبی.... 

     

    ******************

    تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید؛ با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:« دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم»...! همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؛ شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد. بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود. بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام. برگرد!!!... ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :« تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو"در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم." ...»و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز هم برای شادی و زیبایی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

    گل قشنگم دوستت دارم.

    *****************

    تو این شبای خط خطی ستاره های پاپتی

    گم شدن و نیست توی راه فانوسک رفاقتی

    به هر کی میخوای دل بدی دل میکنه به راحتی

    دنیا چه آلوده شده به سم بی صداقتی

    پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی

    انگار تموم زندگی گرفته بوی کهنگی

    باید با دنیا کاری کرد بیشتر از اینها نشه بد

    به پای عشق و عاشقی مرحم دلدادگی زد

    باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه

    باید دوباره خط کشید رو هر چی رسم غلطه

    ************

    زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

    که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

    و در این حسی است

    که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

    در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست

    دل من که به اندازه ی یک عشقست

    به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

    به زوال زیبای گل ها در گلدان

    به نهالی که تو در باغچه ی خانمان کاشته ای

    و به آواز قناری ها

    که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

    ****************************

    یه روزی

    توی یه جنگل بزرگ

    دو تا خرگوش با هم زندگی می کردند

    یکی سیاه بود و یکی سفید

    توی یه روز برفی و سرد زمستونی

    خرگوش سفید تصمیم گرفت

    با خرگوش سیاه بازی کنه

    رفت و لای بوته ها خودشو قایم کرد

    به امید اینکه خرگوش سیاه نگرانش می شه

    و می یاد و دنبالش می گرده

    و کلی با هم بازی می کنند

    ولی زمان گذشت ظهر شد

    عصر شد و خبری از خرگوش سیاه نشد

    شب شد

    و از خرگوش سیاه خبری نشد

    اون دنبال خرگوش سفید نیومد

    اون شب خرگوش سفید

    با غمی بزرگ توی قلبش برگشت به خونه

    از اون روز سالها گذشت

    ولی خرگوش سفید

    هر وقت که برف می بارید

    تمام وجودش رو غمی بزرگ پر می کرد

    ******************************

    در سکوت مبهم خویش سرگشته و سر گردانم

    آسمان دلم خیال باریدن دارد

    هجوم اشک ، ساحل چشمانم را شسته 

    انگار انتظار ، دلم را برای همیشه به بازی گرفته

    ای انتظار ، تو را در سینه حفظ خواهم کرد

    شاید روزی نسیم عشق

    عطر شقایق های محبت را به سرزمین دلم به ارمغان آورد

    و اشک را در دیده و دیده را در اشک نشاند

    امشب باران عطوفت باریدن گرفت

     

    خداوندا

     http://raad-system.persiangig.com/image/l_14290839_46693_1.jpg

    خدایا کفر نمی‌گویم،
    پریشانم،
    چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
    مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
    خداوندا!
    اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
    لباس فقر پوشی
    غرورت را برای ‌تکه نانی
    ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
    و شب آهسته و خسته
    تهی‌ دست و زبان بسته
    به سوی ‌خانه باز آیی
    زمین و آسمان را کفر می‌گویی
    نمی‌گویی؟!

    خداوندا!
    اگر در روز گرما خیز تابستان
    تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
    لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
    و قدری آن طرف‌تر
    عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
    و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
    زمین و آسمان را کفر می‌گویی
    نمی‌گویی؟!

    خداوندا!
    اگر روزی‌ بشر گردی‌
    ز حال بندگانت با خبر گردی‌
    پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت.
    خداوندا تو مسئولی.
    خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
    در این دنیا چه دشوار است،

    چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

    دکتر شریعتی

     

     

    انسان ها از دیدگاه دکتر شریعتی بر چهار گروه اند:

    ۱ - آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند:

    مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

    ۲- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند:

     عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

     

    3-آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند:

    آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

     

    4-آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند:

     شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

     

    عشق جنون است و جنون چيزي جر خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد.

    عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
    عشق تنها يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق.

    عشق در دريا غرق شده است و دوست داشتن در دريا شناكردن.
    عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.
    عشق خشن است و شديد و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان.
    عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير. از عشق هرچه بيشتر بنوشيم، سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هرچه بيشتر، تشنه تر. عشق هرچه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن نوتر.

    عشق نيرويي است در عاشق كه او را به سوي معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست كه دوست را به دوست مي برد. عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
    عشق رو به جانب خود دارد، خودخواه است و خودپا و حسود، و معشوق را براي خويش مي پرستد و مي ستايد اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوست خواه است و دوست پا و خود ر ا براي دوست مي خواهد و او را براي او دوست مي دارد و خود در ميانه نيست.

    آري...كه دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترين قله عشق هاي بلند، پايين نخواهم آورد.

     
     
     
     
     

    4qd2veu.jpg

    به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

    یا اگر شادی زیبایی تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم

    من صبورم اما...

    چقدر با همه ی عاشقیم محزونم!

    و به یاد همه خاطره های گل سرخ

    مثل یک شبنم افتاده زغم مغمومم

    من صبورم اما...

    بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

    بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ  غروب

    و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند ... می ترسم.

    من صبورم اما...

     

     

     

     

    دعا مي کنم که لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم

    و تو برايم دعا کن که هر گز بي تو نخندم

    دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را دارد

    هميشه از حرارت عشق گرم باشد

    و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچگاه در دستي بجز دست تو گره ندهم

    من برايت دعا مي کنم که گل هاي وجود نازنينت هيچگاه پژمرده نشوند

    براي شاپرک هاي باغچه ي خانه ات دعا مي کنم

    که بال هايشان هرگز محتاج مرهم نباشند

    من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچگاه غروب نکند

    و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي

    پس برايم دعا کن ، دعا کن که خورشيد آسمان زندگيم هيچگاه غروب نکند….

     

             وَ تُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا

    دوستت دارم گلم ...

     

     
     

    به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

    یا اگر شادی زیبایی تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم

    من صبورم اما...

    چقدر با همه ی عاشقیم محزونم!

    و به یاد همه خاطره های گل سرخ

    مثل یک شبنم افتاده زغم مغمومم

    من صبورم اما...

    بی دلیل از قفص کهنه ی شب می ترسم

    بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ  غروب

    و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند ... می ترسم.

    من صبورم اما...

    4qd2veu.jpg

    دعا مي کنم که هيچگاه چشمهاي زيباي تو را

    در انحصار قطره هاي اشک نبينم

    و تو برايم دعا کن ابر چشم هايم هميشه براي تو ببارد

    دعا مي کنم که لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم

    و تو برايم دعا کن که هر گز بي تو نخندم

    دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را دارد

    هميشه از حرارت عشق گرم باشد

    و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچگاه در دستي بجز دست تو گره ندهم

    من برايت دعا مي کنم که گل هاي وجود نازنينت هيچگاه پژمرده نشوند

    براي شاپرک هاي باغچه ي خانه ات دعا مي کنم

    که بال هايشان هرگز محتاج مرهم نباشند

    من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچگاه غروب نکند

    و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي

    پس برايم دعا کن ، دعا کن که خورشيد آسمان زندگيم هيچگاه غروب نکند….

     

     

     

    نمی خوام چیزی رو حذف کنم آقای محمد رضا!!!!!!!!!!!!!

    میخوای چی بگی؟؟

    اصلا چی میتونی بگی؟


    در دنیایی که خندیدن جرم است.نگاه کردن گناه است.بوسیدن ناپاکی است.محبت کردن مزاحمت است به من بگو پس چگونه ثابت کنم که دوستت دارم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

    انتظاری بی پایان

     

    غروب پاییز   برگهای ریز ریز   در انتظار یک عزیز

     

    سالهاست که نشسته ام

     

       اشــک هـایـــم  جـــاریــســت    ابرها به احــتـرام مــن نمـــی بـــارنــد

     

        آواز غمناک بر زیر لب دارم       قناری ها هم به احترام من نمی خوانند

     

    تنها یادگار من از او قاب عکسی از روی زیبای اوست

     

    زمزمه های گـوش مــن صـدای پـاک و بــی ریا اوست

     

    دل تــا ابـد در انـتــظــــار نـگــاه مـســـتــانــه ی اوست

     

    از او شعر مینویسم امــا شــعر ناتوان از وصف اوست

             وقتی که او بار سفر بست

    دل عاشق خود را از من کند و به خاک پیوست !

     

    آری، تا زنده ام در انتظارم ، انتظاری بی پایان

     

     

     

    منتظرتم گلم

    من تا همیشه

    ما به هم محتاجیم..............

    ما به هم محتاجیم مثل دیوونه به خواب‌.مثل گندم به زمین.مثل شوره زار به اب.

    ما به هم محتاجیم مثل ما به ادما . مثل یه ماهی به اب.مثل ادم به حوا.ما به هم محتاجیم

    دستامون اگه از هم دیگه دور نمونه شب شیشه ای دیگه نمی شکنه

    از پشت این شیشه ی همیشگی خورشید مقوایی سر می زنه

    به عزای دوری دستای ما کوچه ها ساکت و بی صدا شدن

    بوی رخوت همه جا رو می گیره

    همه درها به غربت وا می شن

    جاده هامون که به هم می رسن

    مثل تاریکی بی انتها می شن.

     

    نمي دونم از كجا شروع كنم قصه تلخ سادگيمو


    نمي دونم چرا قسمت مي كنم روزاي خوبه زندگيمو


    چرا تو اول قصه همه دوستم ميدارن


    وسط قصه ميشه سربه سر من مي ذارن


    تا مي خواد قصه تموم شه همه تنهام ميذارن


    مي تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم


    مي تونم مثل همه يه عشق بادي بسازم


    تا با يه نيش و زبون بتركه و خراب بشه


    تا بيان جمعش كنن حباب دل سراب بشه


    مي تونم بازي كنم با عشق و احساس كسي


    مي تونم درست كنم ترس دل و دلواپسي


    مي تونم دروغ بگم تا خودمو شيرين كنم


    مي تونم پشت دلا قايم بشم كمين كنم


    ولي با اين همه حرفا باز منم مثل اونام


    يه دروغگو ميشم هميشه ورد زبونا....


    يه نفر پيدا بشه به من بگه چي كار كنم


    اين شعرو تقديم ميكنم به عشقم:


    سلام بهونه ي قشنگ من براي زندگي    آره   بازمنم همون ديوونه ي هميشگي
    فداي مهربونيات چه ميکني باسرنوشت؟ دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

    حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قالي جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خالي
    ابرا همه پيش منن اينجا هوا پراز غمه ازغصه هام هرچي بگم جون خودت بازم کمه

    ديشب دلم گرفته بودرفتم کنار اسمون فرياد زدم يا تو بيا يامنو پيشت برسون
                                                          فداي تو
    نميدوني بي تو چه دردي کشيدم حقيقتو واست بگم به اخر خط رسيدم!
    رفتي ومن تنها شدم باغصه هاي زندگي قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگي

    نميدوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت براي مهربونيات,نوازشات بوسيدنت
    به خاطرت مونده؟يکي
     هميشه چشم به راهته؟يه قلب تنها وکبود هلاک يک نگاهته؟
    من ميدونم همين روزا عشق من ازيادت ميره.     بعدش خبر ميدن بيا که دوستت داره ميميره!


    روزات بلنده يا کوتاه؟دوست شدي اونجا با کسي؟بيشتر از اين منو نزار تو غصه ودلواپسي
    يه وقت منو گم نکني تو دودا و شهر غريب؟سرزمين غربته با صدتا نيرنگ وفريب.
                                                  فداي تو يه وقت شبها بي خوابي خستت نکنه؟غم غربت
    عزيزم سردو شکستت نکنه؟
    چادر شبه لطيفتو از رو شبات پس نزني؟تنگ بلور آبتو يه وقت ناغافل نشکني؟
    اگه واست زحمتي نيست برسر عهدمون بمون منم تورا سپردمت دست خداي مهربون
    راستي ديروز بارون اومد منو خيالت تر شديم! رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
    از وقتي رفتي اسمونمون پر کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره
    غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه سرفه هاي مکررم مال هواي دوريه
    گلدون شمعدونيمون عجيب واست دلواپسه مثل يه بچه که بار اوله ميره مدرسه!!!!!!!!
                               توازخودت واسم بگو بدون من خوش ميگذره؟
                                   دلت ميخواد ميومدم؟ياتنهايي رفتي بهتره؟

    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

     تقدیم به عشقم:

    هستی ام،همسفر زندگی ام:

                                                             من با یک نگاه عاشق نشدم

                         من با هر بوسه ی تو یک قدم به سوی عشقت آمدم

                                   با هر نفست در تب و تاب عشق سوختم

                                      با هر نوازش، در وجودت گم شدم

                                   و با هر قول و قرارت به آینده امیدوار

                                    من با تو توانستم محبت را بشناسم...

                           با تو خودم را ساختم و با آرزوهایت آینده ام را...

    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

    مرگ سهم ماست می دانم.
     قسمت چشمهای بارانی، گریه بی صداست می دانم.
    مادرم با نگاه خود می گفت زندگی اشتباست می دانم.
    یک نفر بهانه می گیرد، در دلش جای پاست می دانم.
    یک نفر بی گناه می میرد، آه او آشناست می دانم .

        تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

    ««عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير»»

     

      تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

    (خدایا تو نزار ولی من تا ابد و حتی با یاد عشقم زندگی خواهم کرد)

    گل من خداحافظ تا همیشه

     

    روزگار.....

     

    روزگار اما وفا با ما نداشت ، طاقت خوشبختی ما را نداشت

    پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ، بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

    آخر این قصه هجران بود و بس ، حسرت و رنج فراوان بود و بس

    یار ما را از جدایی غم نبود ، در غمش مجنون عاشق کم نبود

    بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود

    با من دیوانه پیمان ساده بست ، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست....

    بی خبر پیمان یاری را گسست ، ای خبر ناگاه پشتم را شکست

    آن کبوتر عاقبت از بند رفت ، رفت و با دلداری دیگر عهد بست

    با که گویم او که هم خون من است ، خسم جان و تشنه خون من است

    بخت بد بین وصل او قسمت نشد ، این گدا مشمول آن رحمت نشد ، آن طلا حاصل به این قیمت نشد

    عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

    با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

    از غمش با دود و دم همدم شدم

    باده نوش غصه او من شدم

    مست و مخمور و خراب از غم شدم

    ذره ذره آب گشتم کم شدم.....

    آخر آتش زد دل دیوانه را......

    آخر آتش زد دل دیوانه را

    سوخت بی پروا پروانه را.......

     

    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

    گفت......

     

    گفت در عشق وفادارم بدان ، من تو را بس دوست میدارم بدان

    شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون تویی مخمور خمارم بدان

    با تو شادی می شود غم های من ، با تو زیبا می شود فردای من

    گفتمش عشقت به دل افزون شده ، دل زه جادوی رخت افزون شده

    جز تو هر یادی به دل مدفون شده ، عالم از زیبایت مجنون شده

    بر لبم بگذاشت یعنی خموش ، طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

    در سرم جز عشق او سودا نبود ، بحر کس جز او در این دل جا نبود

    دیده جز بر روی او بینا نبود ، همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

    خوبی او شهره آفاق بود ، در نجابت در نکویی طاق نبود.

    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

    عشق من......

     

    عشق من از من گذشتی خوش گذر ، بعد از این تو حتی اسمم را نبر

    خاطراتم را تو بیرون کن ز سر ، دیشب از کف رفت فردا را نگر

    آخر این یک بار از من بشنو پند ، بر منو بر روزگارم دل نبند

    عاشقی را دیر فهمیدی چه سود......عشق دیرین گسسته تارو پود......

    گر چه آب رفته بازآید به رود ، ماهی بیچاره اما مرده بود.....

    بعد از این هم آشیانت هر کس است......بعد از این هم آشیانت هر کس است......

    باش با او ، یاد تو ما را بس است.....

     

    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

    گفتمش......

     

    گفتمش در عشق پا برجاست دل ، گر گشایی چشم دل زیباست دل

    گر تو ذورق وان شوی دریاست دل ، بی تو شام بی فرداست دل

    دل ز عشق روی تو حیران شده ، در پی عشق تو سرگردان شده

     

    تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

     

    چه چپ کوک است اهنگ جدایی

    چه مشکل کرده ای , این

                               - همنوایی

     

     

    چه با من گفتگو کردی تو بسیار

    گمان هرگز نکردم ,

                              - بی وفایی

     

     

    چه خوارم کرده ای نزد رقیبان

    ز خاطر برده ای , آن

                            - آشنایی

     

     

    نشستم بی تو , در بستی چه اسان

    نه امیدی , که روزی در ,

                            - گشایی

     

     

    نه پنداری که چون رفتی ز پیشم

    سر کویت , نشینم تا

                            - بیایی

     

     

    مرا تنها نشستن کنج خلوت

    بود خوشتر , از این عشق

                            - ریایی

     

     

    سرگذشت ناگوار....

     

     

    آیا بدون آشنایی با نفرت، می‌توان عشق را احساس کرد؟

    و بدون اشک، شادی… ترس، شجاعت… بد، خوب…

    آیا می‌توانم عشق را، دوستی را و خوبی را نشانش دهم.

    خیال باطلی است چون پاسخ گويي حيلي از سوال هايم نيست

    و من فقط می‌اندیشم به چه گناهی محکوم شده‌ام که از دوستی

    باید به نفرت رسیده باشد کجای کار اشتباه بود که عشق این گونه باشد

    یا دلشکستگی‌های من و همه احساس پاک دوست داشتنم،

    دوست داشتنش یا غروری که کسان دیگر شکستند و به رُخ من کشیده

     شد در حالی که غرور شکسته من بی‌صدا ماند تا مبادا به رُخ کسی

    کشیده شود که مبادا احساس محکوم شدن کند وقتي به دنيا آمدم

    گفتن دوست بدارم حال كه دوست دارم مي گوين فراموش كنم و دوست

    بدارم كساني راكه دوستم ندارن و فراموش كنم كسي راكه دوستش

    دارم من هميشه يك جمله رافرياد زدم آن هم اين بود عشق نابرابر اين يك

    حقيقت بوده كه من قبول كردم و آن را پذ يرفتم سخت ترین لحظه تو زندگیم

    اين بوده کسی رو كه دوست داشتم واسش یه تجربه بودم حال من اين

    احساس رودام احساسی که در من شکل گرفت و من باید مدتها در دادگاهی

    که هنوز نمی‌دانم برای چه تشکل شده، هر روز خودم را محاکمه کنم و وکیل

    مدافع خودم باشم و خدای را شکر می‌کنم که سعی کرده‌ام پیشداوری

    نکنم و کسی را هم محکوم نكنم من هميشه دوست داشتم كسي كه

    عاشق است احترام بزارم و دركشان كنم اما هيچ كس به من و به عشقم

    احترام نگذاشتن باید بر این باور باشم او خودعشق و دوستی و خوبی را می‌

    داند و دیگر نیازی به حضور من نیست من خود راشکست خورده نمی‌دانم

    که گفته‌ام اگر شکستی هم باشد لازمه پیروزیست اما دیگر چه فایده دیگر

    فرقی نمی‌کند روزی که از حُسن ختام گفتم شاید او دلشکسته بود و من

    نتوانستم معنی واقعی آنچه را که در دل داشتم به او بگویم تنها ترس من

    تصور چنین روزی بود که به وقوع پیوست بی‌آنکه کسی بداند در سکوت

     فریادی برخواست گفته بودمش آنقدر آن روزهای پر اضطراب پر شده‌ام که

    دیگر مانند ظرفی شده‌ام لبریز که با هر تلنگری ممکن است سرریز شود

    و بعد خودم خودم را دلداری دادم که باید ظرفیتم را بیشتر کنم که تحمل

    همه آنها برایم راحت‌تر باشداما آن روز به جای دلداری فقط گفت چرا

    مسائل را بزرگ می‌کنم بهترین خداحافظی آن است که سلامی در پی

    داشته باشد و اکنون می‌گویم بهترین سلام سلامی است که منتظر

    پاسخش نباشم و جوابی در پی داشته باشد و این خداحافظی و سلام

    را از من پذیرا باش و همه بدی‌هایم را بر من ببخشای شاید دیگر فرصتی

    نباشد فقط امیدوارم روزی فرا برسد که به حقیقت و درک آنچه باید نائل

    شویم که هنوز به حُرمت دوستی ایمان دارم و به پاسداشت این سالیان

    پُر خاطره می‌روم تا خاطر کسی را آزرده نکرده باشم اینقدر حرف برای

    گفتن دارم که نمی‌توانم بگویم مثل حجم سکوتی که سالیانی است در

    سینه‌ام سنگینی می‌کند مثل بغضی فرو خورده .....

    بــنـــویس از ســـر خــــط

     

    و بعد از رفتنت.....

     

    شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
    تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
    پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
    تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
    و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
    دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
    و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
    تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
    همين بود آخرين حرفت
    و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
    حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
    نمي دانم كه چرا رفتي
    نمي دانم چرا شايد خطا كردم
    و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
    دانم كجا تا كي براي چه
    ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
    و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
    و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
    و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
    تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
    و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
    و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
    كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
    كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
    و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
    هنوز آشفته چشمان زيباي توام
    برگرد
    ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
    و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
    كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
    تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
    و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
    كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
    و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
    ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
    نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
    براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

    عشق امید زندگیست

    میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده.....تو اضطراب عشق و گناه بی اراده

    بی عشق عمر آدم بی اعتقاد میره.....هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره

    وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره.....کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره

    ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه.....هر چی محال میشد با عشق داره میشه

    عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبست..... از لحظه های حوا، حوا میمونه و بس

    نترس اگه دل تو از خواب کهنه پا شه.....شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه

    وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره.....کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره

    ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه.....هر چی محال میشد با عشق داره میشه
     

    عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی                          عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

    عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

     
     
    من دوستت دارم
     
    بگذار فاصله من و تو همین من و تو باشد

     که ما

    بی آنکه بخواهیم یا بتوانیم

    فاصله ای نمی شناسیم

    بگذار عشقی که هزاران ماجرا آفرید

    هزاران خاطره

    هزاران آرزو

     چون آرزویی لطیف در خاطر ما بماند

    بگذار رفتنی ها همه بروند و عشق بماند

    که بی عشق ... تو را و مرا

    نه خاطره ... نه آرزو ... نه ماجرایی نمی ماند ...

    دوستم داشته باش همان گونه که من دوستت داشته ام

    بگذار فاصله ی من از تو کمتر از آنی باشد که

    می خواهیم و نمی توانیم

    که می توانیم و نمی گذارند

    بگذار میان من و تو جایی برای ما بماند

    نه به خاطر خود

    نه به خاطر من

    که به خاطر این عشق دوستم داشته باش

    بیش از آنی که من دوستت داشته ام ... 


    خداحافظی

    چقدر سخته منتظر کسی باشی که هرگز به فکر اومدن نیست

     

    خدانگهدار همگی