اینگونه ک تو می آیی

دستگیره ی در را نچرخانده ;

لبآنت را با بی دغدغگی ِ خاصی ، برایم میخندانی و

 جهانم را به صلح میکشی

میمیرم...

اینگونه که 

با نگاهت ،

تیزی ِ بُرنده ی دلتنگی را از قلبم بیرون میکشی ;

فراغ بالی ام شدت میگیرد ُ

تن پوش ِ انتظارم

آب میشود میرود در زمین.

خودم را پهن میکنم 

در دامی ک انداخته ای 

میخواهم مرا تسخیر کنی ، بی گفت و گو 

نگاهت ب تنهایی

صیاد ِ ماهری ست.

میگیرد ُ رها نمیکند.

-

صیاد ِ بی طعمه ام ، طنین دوست داشتنت ، مرا مینوازد ... 

بهاری شده ام ، اواسط پاییز

خودم را دیدم ، نشسته روی صندلی ای رو به منظره پر از درخت های زرد و نارنجی و قرمز.لبخند روی لبانم خشکش زده بود ، دستانم خودم را بغل گرفته بود ، انگار ک در حال سقوط باشم و خودم بدانم ! "بانوی ِ شجریان"نقش ِ همیشگی اش را بر دلم میزد.خیالم میگفت کسی اینجاست ک نگاهم میکند. پشت دیوار ها یا درخت ها یا از آن دور دست ترین نقاط با دوربین شکاری اش. لبخند را با ژست عمیق تری کش دادم.شاید کسی بود ک نمیدانست خورشید پشت ابر بودنش را دوست دارم ، ک مستقیم هجوم نمیاورد به احساسم ، از دور منتظر عمیق ترین حالت لبخندم است ، نمیخواهد وقتی جلو میاید ، لبخندم بماسد روی لبم.میخواهد دلم را بدست بگیرد بدون آنکه حرفی بزند و چیزی بخواهد و جوابی درخواست کند.میخواهد ک بدانم ! بی صدا بدانم ، دست دورم بیاندازد و لحظه های تنهاییم را از نو بشکافد و در کالبد ثانیه هایم نفوذ کند.میخواهد انگشت اشاره اش را گوشه ی لبم بگذارد و بگوید همیشه بخند اما تنها انگشتش را میگذارد و عقب میرود.عقب نشینی ای از جنس شجاعت و خواستن. شبیه واقعیتی ست امیخته با خیالم ، ک دارد هر لحظه بیشتر جان میگیرد.ملال ِ دور دست بودنش را به جان ِ انتظار ِ آمدنش میخرم و انقدر لبخند را کش میدهم تادر باورش بگنجد ک دلم میخواد در نزدیکترین فواصل ِ ممکن ، وقتی ک چشمانش را میبینم ، شکوفه دهم.نمیدانم کیست ، نمیدانم کجاست ، نمیدانم سنگینی نگاهی ک مرا میپاید از آن اوست یا نه ، اما در گوشه ای از وجودم بذر حضورش را کاشته ام.انگار ک خیالاتم ، واقعی تر از واقعیت باشد ؛ از تمام جهان ، کائنات ، آسمان و زمین واقعی تر..دلم خورشید پشت ابر میخواهد به شرط ِ ظهور ، دلم معجزه میخواهد ، در هوای سرد ، در پاییزی ، ک لا ب لای برگ ریزان هایش ، بهار شود.میدانم ک وقت ، وقت ِ شکوفه دادنِ  درختی سرما زده ست، در اواسط اردیبهشت ِ نارنجی رنگ.

 

آواره ام ک تو عریان کنی مرا ، آری منم شبح ِ انتظار پوش...

از دست دادنهایی ک طی یک فرایند، در قالب حادثه اتفاق می افتند ، باز هم تکرار میشوند.یعنی اگر یک عصر جمعه دلتنگی کسی را زیر بغل زدین و پیاده رو های شهر را متر کردین ، این دلتنگی تا بی نهایت ِ عمر کش می آید.هیچ چیز نیست ک تمامش کند.حتی بودنش و بازگشتش هم ، سستی ِ خاطری دارد چرا ک در گوشه ای از ذهن تاریخچه ای از شکل ِ نبودنش پدید آمده، ک بودنش را معلق در هوا ،نگه میدارد. انگار زلززله ای آمده و تورا از خواب پرانده. حالا در ذهنت میخواهی خواب نصفه نیمه ات را از نو بپرورانی ، و باور کنی شش ریشتری ک رد شد ، کابوسی بود تمام شده.اما ته دلت میدانی ، پس لرزه هایش امانت را خواهد برید. از رخت خواب دل میکنی ، ب آسمان پناه می آری ، از ترس ات نمی گریزی ، بغلش میکنی ، آنوقت زمان برایت کند پیش میرود و نامطئن.آنوقت ک میدانی پای ات روی زمین است ، سقفی روی سرت نیست ک آوار شود ، دلت ماهی بودن میخواهد کف ِ آبی های اقیانوس.آنوقت ک دستت را بعد از حوادث پی در پی ،دوباره میگیرم ، سقفی هم ک نباشد بر سرم اوار شود ، دلم به جانب ِ آبی هایی میرود در عصر جمعه ی خیال انگیز ، که غروبش را سقوطم دادی ، که کاشی به کاشی اش قصه ای داشته از نمناکی ِ چشم ها ، بی اعتباری ِ دست ها ، سقوط در استانه ی هر قدم.هزار عصر جمعه چندین ریشتر دلتنگی ات ، لرزاندتم ، که حالا اطمینان دست هامان ، خیالی ست فرسوده.

فریب خورده ی عقلم ، شکست خورده ی عشق

وسعت ِ نبودنت

پهن شده روی زندگی ام

هر جاده ای

کوهی

رودی

و یا دریایی که

پیش از آمدنت 

مرا سر ذوق می آورد

حالا مُشتی تمثیل است 

از رفتنت

آن شانه ها

آن چشم ها

آن دست ها...

کاش در دلم

سر فصل ِ  "کوچ" معنایی داشت

کاش احساسم

فصل به فصل تشدید نمیشد

 

و این نشانی ها ، 

نشانی های مکرر ِ بد خُلق

ک می آیند و 

صبح جمعه را

تلخ تر از غروبش میکنند

نباشند

نیایند

و بی رحم تر از تو

مرا به خاطر نیارند.

.

.

جهان نوعی تراژدیست ، که تو نقش اول آنی ، و بازی میکنی ، در هر قالبی ، با دلم ! 

*تیتر از فاضل نظری

خود درمانی

بعضی کلمات مثل بعضی قرص ها میمانند .. گفته میشوند شنیده میشوند و بعد از مدت زمان نه چندان زیادی حل میشوند .. ب اسانی ! اسان تر از توجیه ِ احمقانه ی من مقصر نیستم و تقصیره استینم بود!  در راستای شنیدن حرف های حل شدنی دلم نمیگیرد چرا ک میدانم اگر امروز کلمات ِ حل شده دستی ِ رفاقتی را کشیده اند ؛ روزی جایی همین حرف نشانه ای میشود برای شروع و پرواز ِ دوست داشتن ِ کسی

کلمات ُ جملات ُ حرف هایی هستند ک حل نمیشوند .. نصف هم نمیشوند .. با کوشگوب هم بکوبیشان خورد نمیشوند ..مثل قرص هایی هستند ک باید ته حلقت بگذاریشان و با یک پارچ آب محکم قورتشان دهی.. ته نشین میشوند  در نیم کره ی راست و چپ حافظه ات میمانندُ  انجا اتراق میکنند و مدام با دیدن کوچکترین نشانه ای سر باز میکنند و تو باید با یک لیوان آب ِ دیگر محکم ؛ قورتشان دهی .. به خیالم وقتی رو بر میگردانم خودش بدترین تنبیه است خودش بغض اور تر از کلمات تلخی ست ک میتوانستم بار ها در جواب بگویم ُ بدون اینکه اجازه دهم مهره ای تکان دهد ؛ مارسش کنم ! مشکل ِ این فرایند اینجاست ک تو می آیی حرفی را میکوبی ُ میروی ، بدون اینکه بدانی ، آن حرف مدام درین چرخه تکرار میشود و تکرار میشود .. 

میرود ُ با کوچکترین اتفاقی دوباره ظاهر میشود ، "حل" نمیشود ، با تو در می آمیزد .. در تو نفوذ میکند ،هربار مثل ستاره ای  افول میکند ُ دوباره همانند ِ آتشی از نو گُر میگیرد .. و در نهایت

 مثل خوره  ای تورا از تو میخورد ..  

آن روزهایی ک احساس را میفهمیدم ُ چشم میبستم و خاطره سبز میشد برایم

آن روزهایی ک دلم می لرزید و فکر کسی در سرم میخکوب میشد

حرف برای نوشتن شعر برای خواندن رویا برای دیدن داشتم 

روزهایی ک خودم دست از تکرارشان کشیدم..

 در زندگی یک چیز هایی باید حس بشوند

مثل دوست داشتنی ک فقط برای تو باشد !

مثل حرفایی ک فقط ب تو زده بشوند و مثل گوش هایی ک فقط حرف های تو را بشنوند

در زندگی باید یک خاطره ای باشی مروری ؛ در ذهن کسی ک همیشه ب تو فکر میکند

باید اسمت بهانه ی لبخند باشد بر لبان ِ کسی...

در زندگی دلت نمیگیرد اگر

حرفی برای گفتن ؛ شعری برای خواندن ؛ و رویایی برای دیدن داشته باشی

دلت نمیگیرد اگر

احساست لمس شود و دلیل لبخند کسی باشی :)

زندگیم خالی ازین "یک"هاست و 

.

.

"دلم گرفتـهـ"

 

 

گـُم میشوم

 لا ب لای ِ کآج ها

آن سو تـر

سایه ی ِ مردی تنهـآ "تر" را دیدم

که نیمی از قلبش؛روی پیشآنیش بود.

میخواست چیزی شبیه ِ من بسازد

برف ها را در آغوش گرفت

نگـآهـی ب صورتم کرد 

تا چشم در چشـم  شدیـم

برف در دستآنش 

 آب شد ...

ب مثل ِ بآب--آ

گفته بودی ک خوب می شویحالا
ده سال ُ اندی ست
آنقدر رفته ای ؛ ک راه ِ آمدن را گم کرده ای
در دور دست ترین ها؛ لانه کرده ای ُ من
از پیش پا افتاده ترین عادتت
مثل آن نگاه ِ از پشت ِ شیشه ی ِ عینکت
 شب ها آمدن ُ دیدن ِ خستگی ِ مانده ب شانه هایت
مثل ِ زیادی کوه بودن هایت ! 
حتی مثل 
مثل ِ
دخترم گفتن هایت ...
ساده
دلم را با نخ سوزنی ک مامان برایت آستین ِ پیراهن ِ سفیدت را وصله میداد
دوخته ام
اما ؛ نمیدانم چرا
انگار ک تازه ؛ رفته ای
انگار ک همین حالا ! نبودنت را چشیده باشم
این نخ ها ! از نو ... شکافته میشوند 
و من هنوز دلم با چرخیدن ِ دستگیره ی ِ در
میلرزد...

==========

تو آنقدر خوب بودی کـه

ندیدنت را ؛ دلیل بر نبودنت نمی دانم
نیستی ک صدایت کنم ؛ ولی ...
معجزه ای از جنس ِ آمدنت ! در راه است
  ؛کاش نمیخندیدی
که خنده ات در گوشم پژواک سان
هنوز هم ک هنوز است ؛ میگردد !
دیشب در خوابم
 من بی مهابا نام ِ تو را صدا زدم
و بی هیچ توقع ِ پاسخی...
از خوابی ک نباید... پریدم..

تا میتوانی بخند

احسآسم را در خط ِ لب هایت ؛

متمرکز کرده ام

تا میتوانی برایـَم بخـند ":)

این لبخند ها جای ِ دوری نمی رود

تو را زیبا تر می کند 

مرا عاشق تر


+عاشقانه هایم را ؛ ب باد دادم ! ببین چه سوزی دارد هوای ِ امروزت ...

+اگر دل ب معشوقه ات نبستی ؛ از بی احساسی ِ تو نیست! از بی هنری ِ اوست :)

این حرف ها؛قرار بود تنها یک تیتر ِ ساده باشد

آنوقت ک دلم آمد

پاییز بشود ؛ باران ببارد 

و من حتی یک بار هم ؛ 

سراپا خیس نشوم 

اولین حرف اسم تو را بر بخار ِ شیشه نقاشی نکنم

دعای ِ قدم زدن ِ با تو زیر ِ باران نکنم

حتی یک بار هم ؛ 

بغض های ِ پاییزی ِ پر از دلتنگی ب گلویم ننشیند 

آنوقت بود ک فهمیدم

دل زده ام از تو


+پاییز ک آمد ؛ از چرخ زمان پیاده شو؛کمی با خودت بیشتر خلوت کن؛بیشتر بنویس؛بیشتر نفس بکش؛خودت را در بارانی ک هزاران نفر را خیس میکند و فقط چند نفر را خندان؛غرق کن؛ پاییز ک آمد حواست ب آمدن ِ زمستان نباشد!شاید این آخرین برگ هایی باشد ک درختان برای ریختن دارند ! شاید این آخرین قطره های ِ باران ِ زندگی ِ توست! پاییز ک آمد خیابان ها ک خیس شد وقتی بافتنی هارا پوشیدی و دستکش هارا ب دست کردی بر روی پنجـه ی ِ پاهایت راه برو ؛ زندگی کن؛همان قدر با احتیاط!همان قدر آهسته؛مثل همیشه باش این بار کمی زرد تر ؛این بار کمی با رنگ آمیزی ِ بیشتر.بودنت را از دیگران سلب نکن همین یک فصل بگذار هر که دلتنگ ِ توست!دلش دیگر "تنگ" نباشد؛آنوقت وقتی باران بـبآرد دلت نمیگیرد.وقتی سرت را رو ب آبی ِ آسمان میکنی"لبانت"طعم ِ شوری ِ باران نمیگیرد؛ این آخرین کام ِ توست ک "واقعا شیرین" است؛این آخرین ها را ب یاد بیاور ! و این اخرین روزهای پاییزی را! تا کجا باید از تمام  شدن ها هراسید ُ آخرین ها را رد شد تا کجا بآید حسرت باران های ِ پشت پنجره را خورد وقتی ب آسانی میتوان تمام دلخوشی هایت را برای یک لحظه هم ک شده!در مشت بگیری.و از سر و کولت جاری شود احساس های ِ تجربه نشده ای ک نه در آغوش کسی جا مانده نه بر لبان کسی اویزان است بلکه تنها ب خود ِ خودت بستگی دارد ...

:)

سرگردانی

بعضی حرف ها ؛ 

نه شعر میشونـد و قافیه میگیرند 

نه بغض میشوند ُ نم میکشـند

بعضی حرف ها

ناخـُن های بلند ِ زنی ست ، ک بر دلت ، چـَنگ میزند؛

اشک ِ تو را در نمی آورد ولی

دلت را ریش میکند!

از چشم ِ آیینه افتادم

عادت کرده ام

ب گذر لحظه هایی ک گاهاً با تو ؛ 

اغلب بی تو میگذرند

حرف هایم ؛ باشد برای صبح

آن صبحی ک دهانم؛ بعد از نوشیدن ِ چایی دآغ تاول میزند

چشمآنم تا حدودی از لبانم ، رنگ می گیــرد

آن روز

احسآست ب من را

ده بیست سی چهـل کن

حتم دارم

صـدمی ؛ کس ِ دیگریست 

فانوست منم ، خاموش در دریا

مثل عبور  ِ دو عقربه از کنار هم

اینگونه گذر میکنی ُ

گذر میکنند

آنهایی ک ؛ دستم از روی شانه هایشان جـُم نخورد

در قایقی تنها می روی ؛ غافل ازینکــه 

هر موجی ک می آید 

با هر ترسی ک ب دلت فرود می آید

هر مـَـــدّی ک میشود 

با هر نفسی ک کم می آوری

آب ؛ مرا هم با خود می بـرد

-------------------------------------------------------------------------------------

+بعضی وقت ها دلم میگیرد ؛ از آن جملاتی ک میگویم ُ کسی نمی فهمد.

+امشب همه چیز ؛ خوب ِ بی رنگ است.ولی بد نیست 

در تناقضی با هرچه ک من هستم

آسمانت اگر می شدم

چشم از بودنت بر نمیداشتـم 

آنقدر خیالت را ب رنگ ِ چشم هایم می بافـتم

تا گره بخورد داشتن و نداشتنت در سیاهی محض

گاهی  ، از آن وقت هایی ک صدا میکنی مرا

نیمی از جانم ب گذشته میرود ُ

 عشق را ورق میزند ب روزهایی ک 

تصور ِ دآشتنـت  , رویایی دست نیافتنی بود

عاصی میشوم از این بی انتها بودنت

از این ک هرچـه بیشتر تو را میچشم

 کامم شیرین تر میشود 

ذاءـقه ام تلخ تر

زنی ک نباید!

روزی زنی 

سکوتش را کم می آورد 

پیراهن بلعیده شده اش را میدوزد ُ

از کنار پرتگاهی عبور میکند 

ک هیچ سقوطی برایش تعریف نشده باشد.

بغض های ِ شکافته شده ی ِ کودکی را خاکستر میکند ُ

عکس های قدیمی را بی وقفه ، پآره ...

روزی زنی

آنقدر احمقانه عاشق میشود 

ک دنیای نیلوفریـش 

آبی ِ کبودی میشود  تا فرجام ِ حماقتش

انگار ک هنوز هم اویزان در کودکی هایش است و

 زن بودنش یک اصطلاح ِ عامیانه ی ساده !

روزی زنی 

وقتی هنوز دخترک ِ ساده ای بود را بیاد می آورد

 بغض های نافرجامش را

  دانه دانه از عمق ِ گلویش ؛ سوزن می زند

او ب انتظار آمدن ِ همان خاطره ای می نشیند

ک او را از یاد برده است.


+ب طرز ِ عجیبی ؛ فقط "دلنوشته های تو"

+چقدر دلم حال و هوای ِ ریحانه ای دارد ک گمش کرده ام و ای کاش پیدا بشم در سوسوی ِ نگاه ِ مرموزش :(

+دلم امشب تا خدا نوشتن و تا کوچه ی بغل قدم زدن و یک مشت حرف اضافه؛ بلغور کردن ُ اینها میخواهد ! ...

+چقدر تلخه بعد از چند روز چند ماه ؛ ناگهانی ناپدید شدن ِ چند تا از دوستانت ک خوندنشون و داشتنشتون خود ِ آرامشه ! چرا ناگهانی وب ها بسته میشن ؛ تکلیف ِ دل ِ من چیه اخه ... :(

+آهنگ ِ وبم رو خیلی دوست دارم ... :) :x

بر فراز ِ زندگی

 مدام رفتن و هرگز نرسیدن ،

حوصله ی ِ باد را هم سر بُرده است

و دریا ، ازتمام ِ امواجی ک پس داده 

دلتنگ ِ آن ماهی ِ کوچکی ست

ک لا ب لای ِ شن ها 

جان داده است


+ "دلم ؛ دستم را گرفته است ! آنقدر محکم ک ، راهی جز بلعیدن ِ حرف ها نیست  "

شب ِ دهم


 بیست روز مانده ب پاییز ؛ زمینی شدم!

تولدم مبارک !!


ادامه مطلب

ادامه نوشته

از هزاران مردی ک بوی مرد را میدهند


از هزاران مردی ک ب من "نگاه" میکنن ...

من عاشق آن مردی شده ام در گوشه گاه ِ خیابان 

ک زیر باران دستش ب چتر نیست و خیس  ِ خیس ِ شده است ..

و آنقدر بی هوا مردانگی میکند ک میتوانی خودت را در خلوت ترین جای ِ شهر

در وسط ِ ریل ِ قطاری ک هرگز نمی آید ب او واگذار کنی ...

از هزاران مردی ک ب من نگاه میکنند ...

من عاشق آن مردی شده ام ک 

هیچگآه نگاهم نکرد  !


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

همان ک همیشه دیرش شده است ولی ساعتش را زیر پا خورد میکند تا زمان برای رفتنش شاخ و شانه نکشد !! همان ک احساس ِ مرا تا مرز دوست داشتن میپذرید و خودش تا عاشقی ؛ دربست میرود ... (کاش بود!)

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+انگار دستانم از نوشتن گریزانند؛ انگار خواستنت تا همان 5 عصرهایی ک 2 ظهر شد و 2 ظهری ک فردا صبح زود میشود ! ادامه دارد و وقتی ساعت ب شب بازگشت ! تمام میشود .....

خط ِ آخری ک برای هیچکس و خودت بود!

راهت را بگیر اما نرو ! 

آفتاب هنوز غروبش را ب جان نخریده !

 و هنوز نور برای ِ انعکاس نگاهت باقی ست 

راهی ک تو آمدی را ؛ من باید برگردم!

نگاهم کن ؟

قطار ک توقف کرد ! چمدان را از دستانم بگیر ... 

و نگذار آب از آب تکان بخورد ! 

 من از قصد دفتر ِ شعرم را پیش ِ تو جا میگذارم ! 

وقتی بخوانی ... 

بی اختیار عاشق میشوی 

.

.

خط ِ آخر ِ دفترم را نخوان 

آن صفحه ی ِ آخرش؛اشک های ِ زیادی را در خود حل کرده است

 آنقدر ... چروکیده  

انگار ک پاییز را تماماً  ؛ پیر شده است ! 

شب زده

ای رنجش ِ سالیان ِ سال دلواپسی !
اگر حتی روزی در پرتوی ِ دوست داشتنت
چشم هایم را بستم ؛ 
تو را ب تمام هوای مرا داشتن هایت !
طعم نبودنم را ؛ خیانت نچش...
و بر دل سپردگی های ِ هوش و جان فروشم 
محض ِ خاطر ِ بوسه های احتمآلی ِ پیش از خسوف ِ بودنم
سایه ی ِ تعصب بند نکن!
تو هنوز نمیدانی
دوست داشتنت ؛ دریای ِ قطره های ِ بی سرانجام است!
دستم را بگیر
و این خستگی های ناتمام ِ از تو بی خبر را 
بی هیچ دلگرمی ....
تمام کن!