روزی زنی
سکوتش را کم می آورد
پیراهن بلعیده شده اش را میدوزد ُ
از کنار پرتگاهی عبور میکند
ک هیچ سقوطی برایش تعریف نشده باشد.
بغض های ِ شکافته شده ی ِ کودکی را خاکستر میکند ُ
عکس های قدیمی را بی وقفه ، پآره ...
روزی زنی
آنقدر احمقانه عاشق میشود
ک دنیای نیلوفریـش
آبی ِ کبودی میشود تا فرجام ِ حماقتش
انگار ک هنوز هم اویزان در کودکی هایش است و
زن بودنش یک اصطلاح ِ عامیانه ی ساده !
روزی زنی
وقتی هنوز دخترک ِ ساده ای بود را بیاد می آورد
بغض های نافرجامش را
دانه دانه از عمق ِ گلویش ؛ سوزن می زند
او ب انتظار آمدن ِ همان خاطره ای می نشیند
ک او را از یاد برده است.
+ب طرز ِ عجیبی ؛ فقط "دلنوشته های تو"
+چقدر دلم حال و هوای ِ ریحانه ای دارد ک گمش کرده ام و ای کاش پیدا بشم در سوسوی ِ نگاه ِ مرموزش :(
+دلم امشب تا خدا نوشتن و تا کوچه ی بغل قدم زدن و یک مشت حرف اضافه؛ بلغور کردن ُ اینها میخواهد ! ...
+چقدر تلخه بعد از چند روز چند ماه ؛ ناگهانی ناپدید شدن ِ چند تا از دوستانت ک خوندنشون و داشتنشتون خود ِ آرامشه ! چرا ناگهانی وب ها بسته میشن ؛ تکلیف ِ دل ِ من چیه اخه ... :(
+آهنگ ِ وبم رو خیلی دوست دارم ... :) :x