برگشتم ...

 بعد از ۵ ســـ ــال ... 🍁

 دلتنگ شدم برای خیلی چیزها ... 😔

 #چـه_ســ ـکوتی !

قانون 18 ثانیه استرهیکس

نیرویی از آن توست باور نکردنی

و توانایی به کارهایی که

تصورشان هم مشکل است

تنها مانع دیوار بلند ذهن توست

پس به ناتوان بودن میندیش

باور کن که می توانی

 

حتما ادامه مطلب رو بخونید

 


 

ادامه نوشته

خدا

لکنت زبان هم بهانه خوبیست

برای مزه مزه کردن اسمت 

خدا... 

 

 

 دوباره پاييز...


اما نه ((فصل خزان)) زرد!


دوباره پاييز...


اما نه فصل اندوه و درد!


دوباره پاييز...


فصل زیبای سادگی...


دوباره پاييز، موسم شدید دلدادگی!


مسافر پاييز...


لب برهنه می سرود...


به گوش قلب من، حدیث ((دیوانگی))...!


دوباره پاييز...


اما نه مثل دوباره ها...


ظهور عشق در چار پاره ها...!


دوباره پاييز شد...


رسوا شده دلم...!!!


پس از رکود عشق شیدا شده دلم...


گذشت مسافر پاييز...


ولی گذر نکرد!


برای ماندنش ،غرق تمنا شده دلم...


پاییز و چشم های تو...


چشم های تابستانی ات را باز کن!
اگر چه اول پاییز است،

 ولی تو باید مثل آن شعاع نور که کوچک ترین روزنه ها را می یابد

 و به وضوح، وارد تاریک ترین منطقه ها می شود، دقیق باشی

 حتی باید سطح هر مجهولی را بشکنی و شکسته نشوی.
با چشم های آفتابی ات،

برگ برگ ندانسته هایت را صبور و مصممّ لمس کن.
شاید هم باید چشم های تابستانی ات را ببندی و

 خود را در آغاز فصلی تهی

 که تمام داشته هایش را تسلیم کرده است، ببینی!

می توانی در حوالی همین روزها،

تکاپوی شکوهمندی را که در کالبد لحظه هایی یخ زده

 به سوی روشنایی می رود لمس کنی...

 

 

پاییز از راه رسید

 

 

با همه رنگهای خیال انگیزش

 با کلیدی که دروازه ناگشوده قلب مرا گشود
و چشمانم را بروی بی نظیرترین تجربه روح

در عالم خاک گشود
پاییز از را رسید با تمام تداعی های روح انگیزش


با همه رنگهایش که هر کدام طیفی از دوست داشتن

و ماجرایی از مهر ورزیدن را به صحنه
خیال می آورد
پاییز از راه رسید با ترنم بارانهای دوست داشتنی اش
با قاب خیس پنجره هایش
با باد های ملایم و تندش

که تن برگ را بر اندام درخت به لرزه می افکند
و فداکاری برگهای خشک و مسین

 به زیر گامهای عابرانی که عشق گمشده خویش را می جویند
برگ هایی که افتادن و تسلیم و فنا را به یاد تو می اورند . . .

سرخ به رنگ خون
پاییز از راه رسید با الهه ی نارنجی پوش خویش
هم او که سالهاست دل کوچک من پرستشگاه مهر او ست ...

 

عـ ـشـ ـق بـ ـه رنگــ پـ ـاییــ ـز...

 

 

 

عـ ـشـ ـق بـ ـه رنگــ پـ ـاییــ ـز...

 

خسته ام

از پژمردن درمیان واژه های تکراری... 

ازدویدن در نرسیدن

ازنزدیک بودن های دور                       

از عشق بی پاییز......

کجا میتوان به شقایق رسید ای خدا.....

درناباوریها چرا باور نمیشوم ای خدا....

رفتن گل چه زیباست به پاییز شدن...

اما من که به پاییز نمیرسم ای خدا....

درمیان غم شقایق ها  من پنهان شدم

درمیان موج نگاهش من اسیرم ای خدا....

با عشق چه گویم وقتی بامن غریبه است

باپاییزمیگویم

ازعـ ـشـ ـق که آشنای من است

                                                                 

اما من که به پاییز نمیرسم...

 

 

پاییـــــــ ـــــز

 

 

پاییـــــــ ـــــز

 

تا غوطه ور شدن هوای نفس هایمان

دوام خواهد داشت

تا گلوله شدن صداهایمان

در پی ملاقات تنها یک قاصدک ...

تا سر منزل خضوع و خشوع برگ

در اوج نت باد

در اوج رقصیدن

تا سر حد گنجانیدن اشک 

در لا به لا ی ترک های سنگ

کسی چه می داند که

خش خش جنون انگیز پاییز از آن کیست

شاید این بار سنگی زیر پای عابری ...

شاید این بار سنگ است که برگ است !    

 

 

 

 

باز هم پاییز آمد ...

و کسی چه می داند غم پاییز را ...

آب هم دردش گرفت !

آب هم گریه کرد 

بر سفره ی زردی هایت ،پاییز !

عشق کجای زردی پاییز خیس می خورد ؟

عشق کجای خشکی پاییز، تر می شود ؟

عشق کجای تعریف وسعت گرفته ی پاییز است ؟

دیری نمی پاید از این انتظار لبریز می شود دلم ...

دیری نمی پاید می نویسم :

عـ ـشــ ـق ،

انتظار نوای خش خش است 

زیر پای عابری

که شاید معشوق من است ....

من صدای پایش را می دانم ...

 می دانم ...

 مثل مبهوت ماندنم...

 مثل زل ماندنم....

خیره ماندنم به کنج پنجره ای که

وسعت را تنها  از درز دیواره ی او دیدم...

می دانم ...

مثل همان سیاهی شبهایی که

نی سراییدم از سر بی تابی ...

 

 

برگ یادگاری...

سبک و سوخته برگی شده ام، در کف باد هوا چرخنده...‏

اشعار این بخش رو تقدیم میکنم به دوست گلم شیما  که مثل همیشه مهربونیشو به من لطف داشت و

 اجازه داد از اشعار واقعا زیبای داییش (آقای یونس فریدونفرا) تو وبلاگم استفاده کنم

 

باغ از یاد رفته

آخرین روزهای تابستان به سر آمد

باغبان پیر وخسته باغ را به پاییز سپرد

پاییز وزمستان از سر گذشت و اول سال شد

اوخواست که به باغ سر بزند اما دید

 

ادامه نوشته

پاییز یعنی...

 

 

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده....

 

غروب اون روز پاییزی یادت میاد...

اومدی تو سرنوشتم

بی بهونه پا گذاشتی

 اما تا قایقی اومد

از من و دلم گذشتی
 

 

 

 


 

یادته

 

همیشه توپاییز 

 زیر بارون

 

 دست تو دست هم تا انتهای کوچه میرفتیم

 

کاش نه کوچه انتها داشت

 

نه بارون.... 

 

 

 

                                                   

 

 

رد پای عطر پاییز را میگیرم

 

کوچه به کوچه

 

رویا به رویا

 

در انتهای کوچه باغ به جای خالیت میرسم...

 

چه سخت است

حضور عطرتو میان برگ های پاییز زده

 

 
 

 

باز پاییز ...

باز پاییز است...
اندکی از مهر پیداست
حتی دراین دوران بی مهری      
بازهم پاییز زیباست
 


 
 
 

🍁

 

 

عشق پاییزی ... 

یگانه عشق دلم خــ ـدا❤

خدایــــــــــــــــا

بابت هر شبی که بی شکر سر به بالین گذاشتم؛

بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم؛

بابت لحظات شادی که به یادت نبودم؛

بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم؛

بابت هر گره که به دستم کور شد و مقصر را تو دانستم؛

مــــــــــــــرا ببخــــــــــــــــــــــــش.....

خــــــــدایا؛

عزتی بالاتر از ان نیست من بنده ی تو باشم، و فخر و مباهاتی بالاتر از این نیست 

که تو پروردگار من هستی؛💜

خـــــــــــدایا؛ تو آنگونه هستی که من دوست  می دارم؛

مرا نیز آنگونه قرار ده که خود دوست میداری ❤

 

 

پاییز را دوست دارم

پاییز را دوست دارم...

 

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

 

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

 

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

 

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 

 بخاطر رفتن و رفتن...

 و خیس شدن زیر باران های پاییزی

 

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

 

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

 

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

 

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

 

 بخاطر بغض های سنگین انتظار

 

بخاطر اشک های بی صدایم

 

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

 

بخاطر معصومیت کودکی ام

 

بخاطر نشاط نوجوانی ام

 

بخاطر تنهایی جوانی ام

 

بخاطر اولین نفس هایم

 

بخاطر اولین گریه هایم

 

بخاطر اولین خنده هایم

 

بخاطر دوباره متولد شدن

 

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

 

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

 

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

 

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

 

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

 

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...