
یک دلتنگى عمیقى ,
یک جاى خالى بزرگ در من ،
در دل من هست که با هیچ سفرى و با خواندن هیچ کتابى
یا حتى تکرار مداوم هیچ شعرى و در امتداد هیچ جاده ایى ،
باصعود به هیچ قله ایى و با پرش در هیچ عمقى رفع نمیشود ,
پاک نمیشود , پر نمى شود ..
اصلأ همه چیز را که نباید نوشت ,
یک دلتنگى عمیقى در من هست که نوشته نمیشود
و با هیچ زبانى بیان نمیشود.
فقط سکوت میشود و من میدانم یکروز همین دلتنگى
از دلم میزند بیرون و آنچه که نباید بشود میشود...
و من باید از همین حالا براى آن روزهایم صبر جمع کنم ,
براى روزى که سکوتم شکسته میشود ,
شاید هم باید دنبال مرهمى باشم ,
که بند بزنم و بعد دلم را از میان اینهمه هیچ بردارم و بروم ،
یکجاى دور , خیلى دور.
جائى که هیچ قله ایى براى پرواز نداشته باشد
هیچ عمقى براى سقوط ...




