یک دلتنگى عمیقى ,
یک جاى خالى بزرگ در من ،
در دل من هست که با هیچ سفرى و با خواندن هیچ کتابى
یا حتى تکرار مداوم هیچ شعرى و در امتداد هیچ جاده ایى ،
باصعود به هیچ قله ایى و با پرش در هیچ عمقى رفع نمیشود ,
پاک نمیشود , پر نمى شود ..
اصلأ همه چیز را که نباید نوشت ,
یک دلتنگى عمیقى در من هست که نوشته نمیشود
و با هیچ زبانى بیان نمیشود.
فقط سکوت میشود و من میدانم یکروز همین دلتنگى
از دلم میزند بیرون و آنچه که نباید بشود میشود...
و من باید از همین حالا براى آن روزهایم صبر جمع کنم ,
براى روزى که سکوتم شکسته میشود ,
شاید هم باید دنبال مرهمى باشم ,
که بند بزنم و بعد دلم را از میان اینهمه هیچ بردارم و بروم ،
یکجاى دور , خیلى دور.
جائى که هیچ قله ایى براى پرواز نداشته باشد
هیچ عمقى براى سقوط ...

 

 

 

به خدا
خسته ام !
می فهمی؟
من بار هزاران واژه را به دوش می کشم...
و
تمامی روز هایم،
شبی بلند است
بی پایان
بی طلوع...

حتی تو هم نیستی
تا برایت
از ترس شکستن بغض همیشگیم
بگویم...

باور کن !
من سال هاست
ناتمامی خودم را
می سرایم؛

خسته ام...
بیا این بار
فقط گوش کن...

می خواهم یک چمدان پر از فکرت
و این واژه های بی پدر بردارم
و راه بیافتم
بی مقصد
بی بلیط؛

خسته ام
بیا این همه حرف ساده را
برایت هجی کنم
شاید بیاد بیاوری
این همه انتظار بی بهانه
برای چیست

خسته ام
من سال هاست
روزه ی فریادم را
با سکوت می شکنم..

 

 
 
 
 
بی صدا اشک میریزم
خیال می بافم که راهی ِ راهی دور شده ام و هیچ کس در انتظارم نیست.
خیال می بافم که شب چطور خودش را می بافد به روز و من چطور این شب های تنهایی را گذراندم
تنم می لرزد ، دستم می لرزد ، دستم می لرزد و شب همینطور ماسیده میان چشم هایم ، میان خیالم ، میان لحظه هایم که از درد ، زخم خورده است و انگار هزار سال بغض توی گلویم گیر کرده باشد.
اشک می ریزم و خیال می بافم...
هوای لحظه هایی که فرو می دهم جور عجیبی ست که اسم ندارد.
هوای تمام این شب های تنهایی بی اسم است و من ارام اشک می ریزم ، شبیه ماه ، شبیه شب ، شبیه آب که ارام است ، شبیه آتشفشان نیمه فعالی که ارام است ، اما درونش داغ است ، پر است ... خیال می بافم که عاشق شده ام ، که عشق هم درد دارد که باید خیلی اشک ریخت برایش و ارام اشک می ریزم
میان خیال هایم پرسه می زنم و اشک می ریزم و دلتنگ دوستانی می شوم که روزی بودند و اما حالا...

خیال می بافم که یک اهوی وحشی ام ، که میدوم میان درخت های سربه فلک کشیده ی جنگلی در دور دست ترین نقطه جهان که اسیر شکارچی شده ام و اشک می ریزم
به این فکر میکنم که دورترین نقطه جهان تا من ، کدام نقطه روی مدار زمین است؟ که زمین چرا گرد است؟ که ما چطور سُر نمیخوریم از گردی جهان و جاذبه میان ادم ها کجاست؟

خیال می بافم که تمام ادم ها همدیگر را دوست دارند که تمام شب ها بی اندوه می گذرند. به این فکر میکنم که تا کجا باید دوید دنیا را؟ تا چندمین صفحه کتاب های درسی باید درس خواند؟ تا کی می شود نفس کشید؟ و اشک می ریزم...

اندوهم ، خود اندوه ، خود بغض ، اشک ، تنهایی ، سیاهی شب ... و شب همچینان کش می اید و من هنوز ارام اشک می ریزم.
 
 

بعضی روزها خالی اند، هر چه که درونشان دست و پا می زنی، به هیچ نمی رسی، نمی فهمی کجایی، برای چه هستی یا چطور ..
چیزی از دنیایت معلوم نیست، چیزی از آینده و حتی گذشته ات ..
همین روزهاست که تک تک سلول های مغزت را می گذاری برای این که بفهمی حس و حالت چیست؟ برای این که دست بکشی به دیواره های دنیایت، به صورت آدم های اطرافت .. به اتفاقات زندگیت .. به رگ هایی که خون از آن ها می گذرند و می رسند به کسی که درونت نفس می کشد؛
درونم یکی هست که این روزها بزرگ شده، دنیایش جور دیگری شده، کلمه هایش کلمه های دیگری اند، حس هایش .. و حتی لبخندش،
دلم می خواهد دستش را بگیرم ، کلمه ای برایش بنویسم و به او بگویم .. هی! دنیا همینطور که دارد تو را با خودش می برد .. کسان دیگری را با تو همراه می کند . که در کنار تو در تاکسی، اداره ی پست .. کافه، خیابان های بی انتهای زمستان و هزار جای دیگر همراه می شوند .. تو را می بینند .. در دلشان سلام می دهند .. خدا حافظی می کنند .. یادشان می ماند .. فراموش می کنند و این تسسل عجیب دوباره و سه باره و چند باره تکرار می شود و سال بعد جور دیگری جای دیگری دوباره به زندگی سلام خواهی داد .. خداحافظی خواهی کرد .. و شاید هرسال و هرروز و هر ثانیه از نو متولد شده باشی ..
باید برای خودم کلمه ای بنویسم .. کلمه ی تنهایی که از آن کودکان وحشی زاده خواهند شد .. کلمه ی تنهایی که از آن شعر زاده خواهد شد .. کلمه ی تنهایی که از آن من متولد خواهم شد..

 

 

 

 

من مدت هاست که شبیهِ زنی شده ام که نمی داند به کدامین گناه آلوده شده است...

شبیه به زنی شده ام که توی چهار دیوار از خانه اش خودش را زندانی کرده...

که تا ساعت ها نمی خوابد ، که غذایش بوی کافور می دهد...

که فراموش شده است در او خیلی چیزها. ..

دیگر چشم هایش نمی خندد و حرف نمی زند..

شبیه به زنی شده ام که ساعت ها نمی ایستد جلوی ایینه قدی و خودش را تماشا نمیکند...

من مدت هاست که شبیه زنی شده ام که مرده است.

 

 

 

گاهی دلت می گیرد از این همه آدمی که اعتراف می کنند به دوست داشتنت.

گاهی خالی می شوی از این همه آدمی که مقابلت ایستاده اند و زل زده اند به قرنیه ی سیاهِ چشم هات...

چند وقت است که چشم روی هم نگذاشته ام و به خواب نمی روم ، انگار که خواب هم بر من حرام شده. ..چند وقت است که در اتاق را از روی خود قفل می کنم و خودم را پرت می کنم روی تخت، سرم را فشار می دهم تووی بالشت و به هق هق می افتم. .. هق هق میکنم و اشک می ریزم و اشک هام تمامی ندارند انگاری...

 یک روزی خواهم رفت و دل می کنم از همه ی آدم هایی که دوستم داشتند و دوستشان داشتم. .. یک روزی خواهم رفت به آن دور ترها به جایی که کسی نتواند پیدایم کند. ..

خالی شده ام. .. از همه چیز خالی شده ام و به پوچی رسیده ام. ..

دیگر نه کتاب هایم تسکین ام می دهد نه لبخندهای غریبه ها. ..

دلم آدم بودن را نمی خواهد.دلم رویاهای کودکانه و خیال بافی هایی که مثل قاصدک می مانند را نمی خواهد. ..

 کاش از همان اول پرنده بودم. ..

فکرش را که می کنی آخر هم به این نتیجه می رسی که پرنده ها چقدر خوشبخت اند. .. هربار که خسته می شوند که دلشان پر می شود همه چیز را می گذارند و به پرواز در می آیند بی آنکه پشت سرشان را نگاه کنند. ..

 کاش از همان اول پرنده بودم تا به دور دست ها پرواز می کردم به ابدیت به خدایی که مدت های طولانی ست نمی شناسمش.

 

...

گفتند به یادت هستیم، آدم های زیادی هم این را گفته بودند قبل ترش، خنده ام گرفته بود، یاد ها کجای این دنیا را خواهند گرفت؟

برای من همین لحظه اهمیت دارد، همین موقع شب، ساعت بیست و دو و پنجاه دقیقه ی سیزدهم همین دی که دنیا در تردیدی همیشگی؛ خمیازه می کشد، کنار همین اشیا همیشگی، و صدای سکوتی که انگار تغییر کرده است؛ و حتی صدای خودم که جایی در اعماق یک کلمه گم شده ..

نه، تنهایی معنای روشن این روزها نیست ... تنهایی وقتی معنا پیدا می کند که کسی بوده باشد .. که تقلایی برای بودن کرده باشد .. که در حاشیه ی روزها امنیت حضورش حس شده باشد ..

تنها کسی که همیشه بوده؛ خودم بوده ام، با انبوهی از کلماتی که نوشته نشده اند، کلماتی که بر زبان نیامده اند؛ تنها ماندن با کلماتی که هنوز سرنوشت مشخصی ندارند، تنها ماندن با کسانی که هنوز سرنوشت مشخصی ندارند .. در زندگی ئی که یادها هیچ کجای آن حضور نخواهند داشت ؛

تنها ماندن با خودم کسی که از خودش می ترسد... شبیه تنها ماندن با مرگ است، مرگی که سر انجام پیروز می شود.

چیزی شبیه " هرگز نبودن " در من فریاد می زند ...

 

 

 

توی قاب پنجره همه چیز خاکستری بود. خانه ها خاکستری. آدم ها خاکستری. درخت ها. پرنده ها. ماشین ها... توی قاب پنجره، صدایی از دور به گوش می رسید. چیزی شبیه خفه گریستن های یک زن. چیزی شبیه از دست رفتن. از دست دادن. نبودن. توی قاب پنجره انعکاس ِ غربت بود، دل ماندگی بود و چشم هایی که دوخته شده بودند به سفیدی خط کشی خیابان، توی خاکستری ِ همه چیز.. قاب ِ پنجره توی ذهن ش تصویر هزار سال ماتم داشت. تصویر زنی که موهایش را با غصه می بافت و به عابرها نگاه می کرد. تصویر دختر بچه ای که به عروسک پارچه ای ش خانه ای در دور دست را نشان می داد. تصویر دختری که با بغض به معشوقه اش فکر می کرد. تصویر تردید و یأس..
توی قاب خاکستری پنجره همه چیز شبیه حسرت بود. شبیه یتیم شدن. شبیه بغض های ِ بعد ِ خداحافظی. اشک های بعد ِ نبودن. تنهایی های ِ بعد ِ هرگز نیامدن.
 توی ِ قاب ِ پنجره عشق خاکستری بود،آدم ها خاکستری بودند، خنده ها،کلمات، نگاه ها،راه رفتن ها حتی... توی قابِ پنجره چیزی کم بود. کسی رفته بود. عشقی بیات شده بود. زنی سیلی خورده بود. زنی دچار خلسه بود. زنی بغض کرده بود. زنی گریسته بود. زنی موهاش را از ته کوتاه کرده بود. زنی ترسیده بود. زنی تنها بود..
توی ِ خاکستری ِ این همه تنهایی، خاطره ی صدایی پیچیده بود. تصویر لبخندی محو پیدا بود. کمی از گرمای یک عشق ِ بیات شده جا مانده بود و یک جهان تصویر که پر از یأس ِ و تنهایی ِ هرگز نیامدن بود. تنهایی ِ هرگز نبودن.

 

 پ.ن:

" تو را می خواهم "

در این جمله اندوهی ست

اندوه نداشتنت!...

 

گناه من غرق شدن نبود
گناه من اعتماد بود
اعتمادی که به دست هایت کردم
و نمیدانستم دستهایت پوسیده تر از ان است که مرا پناهگاهی امن شود
 
گناه من غرق شدن نبود
گناه من دل سپردن بود
دل سپردن به تو
 
گناه من غرق شدن نبود
گناه من ندیدن بود
ندیدن ضعف هایت
 
گناه من غرق شدن نبود
گناه من تکیه کردن بود
تکیه کردن به تویی که خیلی پیش تر از من تکه تکه شده بودی
 
گناه من غرق شدن نبود
گناه من ندیدن بود
ندیدن خویشتن خویشم که سال ها بود
میان امد و رفت روزها و ادم ها
پوسیده بود
و حالا دیگر توانی نداشت برای دوباره از نو بلند شدن
من و تمام من در خود غرق شدیم در این جدال نابرابر روزگار...
 
 
 

امروز
سیب های شیطانی را دور انداختم
لب چشمه سادگی چشمهایم را شستم
برای قاصدک ها نامه فرستادم
به عناصر تنهاییم گفتم:
دگر ارزشمندیشان را فراموش نخواهم کرد
مقابل آیینه ایستادم
به گیسوانم شانه زدم
دوباره دلم را هوای دلبریست ...
باید کبودی ثانیه هایم را
میان تحیر ذرات جوانیم پنهان کنم
باید به آسمان ثابت کنم
هنوز همان دخترک دیروزم...