لوسی .... از نخستین انسان

اسکلت لوسی، استرالوپیتکوس آفارنسیس، در کنار یک دختر بچه ۴ ساله، حدود سال ۱۹۷۴.

این عکس، باستان و مدرن را در کنار هم قرار می‌دهد: بقایای فسیل‌شده لوسی، یکی از اعضای استرالوپیتکوس آفارنسیس، که در کنار کودکی از گونه خودمان ایستاده است.

«لوسی» که در سال ۱۹۷۴ توسط دونالد جانسون و تیمش در منطقه آفار اتیوپی کشف شد، درک ما از تکامل انسان را متحول کرد. تخمین زده می‌شود که ۳.۲ میلیون سال پیش زندگی می‌کرده است، او کمی بیش از یک متر و نیم قد داشته است، تقریباً هم قد دختر کناری‌اش، اما آناتومی او داستانی را روایت می‌کرد که میمون و انسان را به هم پیوند می‌داد. لوسی قائم راه می‌رفت، استخوان‌های لگن و پایش دوپا بودن را تأیید می‌کردند، با این حال بازوهای بلند و انگشتان خمیده‌اش به گذشته‌ای درخت‌زی اشاره داشتند.

برای دانشمندان و عموم مردم، لوسی به نمادی از اکتشاف تبدیل شد، گواهی بر اینکه مسیر بشریت تدریجی، پیچیده و عمیقاً با جهان طبیعی در هم تنیده بوده است.

نام علمی لوسی، استرالوپیتکوس آفارنسیس، به معنای «میمون جنوبی آفار» است. او «لوسی» نامیده شد، برگرفته از آهنگ «لوسی در آسمان با الماس‌ها» از گروه بیتلز که در شب پیدا شدنش در اردوگاه پخش می‌شد.

اساتیدم در انجمن های کاشان

از سال ۱۳۷۳ که به عضویت انجمن سخن و انجمن ادبی کلیم کاشانی در آمدم در خدمت اساتیدی بسیار فرهیخته ای چون استاد علی شریف کاشانی ، استاد عباس حداد کاشانی، استاد شهاب تشکری آرانی ، استاد علیرضا شیدا استاد عباس بهنیا و دیگر اساتید به شاگردی و تلمذ پرداختم .

من خداوند را سپاس می گویم که مرا در موقعیتی قرار داد که بتوانم از پای درس این اساتید به شاگردی بپردازم.

در تصویر بالا،از راست. علیرضا پهلوانی(بیدل بیدگلی) - استاد رحمت الله رعیت (رحمت کاشانی ) - استاد شهاب تشکری آرانی - استاد علیرضا شیدا کاشانی

در کنار استاد تشکری و استاد شیدا (مسوول و موسس انجمن کلیم کاشانی )

مکتب خانه های بیدگل

📚 به مناسبت روز جهانی سوادآموزی
فردا، ۱۷ شهریور، برابر با ۸ سپتامبر، روز جهانی سوادآموزی است؛ روزی که یونسکو از سال ۱۹۶۷ برای یادآوری اهمیت سواد و آموزش در سراسر جهان گرامی داشته می‌شود.
اما در «در گذر بیدگل» می‌خواهیم به همین مناسبت، کمی به عقب برگردیم؛
به روزهایی که هنوز از مدرسه‌های امروزی خبری نبود و مکتب‌خانه، یکی از مهم‌ترین راه‌های آموختن خواندن و نوشتن بود.
📖 مردی از مکتب‌خانه‌های قدیم بیدگل
مرحوم ماشاءالله مهیمنی
نامی که شاید برای بسیاری از نسل امروز ناشناخته باشد، اما در خاطرات قدیمی بیدگل، نام او با مکتب‌خانه محله سلمقان گره خورده است.
مکتب‌خانه او در بازار سلمقان بیدگل قرار داشت؛ همان بازار قدیمی که روزگاری محل رفت‌وآمد و زندگی مردم محله بود.
در خاطرات محلی آمده است که اتاقی که مرحوم مهیمنی در آن به آموزش می‌پرداخت، سال‌ها بعد نیز باقی مانده بود و کسانی همچون آقا عباس و علی ربانی در همان‌جا درس خوانده بودند.
از شاگردان او، دختران و پسران خانواده‌های اربابی بیدگلی و ربانی بیدگلی نیز نام برده شده است. منابع محلی او را مردی بسیار باسواد و جدی در کار خود معرفی کرده‌اند.
اما شاید زیباترین بخش ماجرا این باشد که...
آن روزها برای باسواد شدن، خبری از نیمکت‌های ردیف‌شده، تخته‌های هوشمند و کلاس‌های مجهز نبود.
یک اتاق ساده در دل بازار سلمقان،
یک مکتب‌دار،
چند کودک و نوجوان،
و شوق آموختن...
همین‌ها کافی بود تا چراغ دانایی روشن بماند. 🕯️📖
و امروز، وقتی از «سوادآموزی» سخن می‌گوییم، بد نیست یاد کسانی بیفتیم که سال‌ها پیش، در همین کوچه‌ها و محله‌های بیدگل، چراغ خواندن و نوشتن را برای نسل‌های بعد روشن نگه داشتند.
📷 تصویر: مرحوم ماشاءالله مهیمنی در دوران جوانی؛ این عکس توسط یکی از نویسندگان محلی از آقای علیرضا مهیمنی دریافت و منتشر شده است.
🌱 شاید خیلی از ما امروز باسواد بودن را امری عادی بدانیم؛
اما پشت هر «خواندن» و «نوشتن»، گاهی داستان مردی هست که سال‌ها پیش، در گوشه‌ای از همین بیدگل، چراغی را روشن کرده بود...
یاد همه مکتب‌داران، معلمان و آموزگارانی که به مردم این سرزمین خواندن، نوشتن و اندیشیدن آموختند، گرامی باد.

بقیه مطلب را در ادامه مطلب بخوانید ...

ادامه نوشته

خدا حافظ لیونل مسی

این هم از مسی که این همه برای ما شور و هیجان و نشاط ساخت .

و حالا از تیم ملی خدا حافظی کرد و .....

امیر عباس مهندس

از راست ؛ امیر عباس مهندس ، حیدر عنایتی، مهندس جعفری و علیرضا پهلوانی

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

امیر عباس مهندس که سالها با کتاب های شعر او آشنا هستیم را در کتاب فروشی دوستم آقای زواره در بیدگل ملاقات کردم ، اتفاقا استاد حیدر عنایتی نیز حضور داشتند.ایشان خود را چنین معرفی می کرد من امیر عباس مهندس روزنامه نگار، نقاش ، عکاس و شاعر هستم حالا شما هرکدام را دوست دارید بگویید.

از خاطرات کودکی ; سوغاتی پدر بزرگ

سال ۱۳۶۰ بود. پدربزرگ و مادربزرگ از مکه آمده بودند. زوّار گذرانی تمام شده بود. یک روز جمعه صبح من و دایی حسن در ایوان خانه بودیم. پدربزرگ صدایمان کرد و به هر کداممان یک جعبه داد که عکس ماشین قرمزی روی آن بود و گفت این هم سوغاتی شما.
هر دوی ما بسیار خوشحال شدیم. دایی ماشین را از جعبه بیرون آورد یک ماشین کوچک کوکی بود. من که ماشین را دیدم به حیاط رفتم و در را باز کردم، گفتند کجا می‌روی؟ گفتم می‌روم خانه‌مان تا ماشین را به بچه ها نشان دهم و با سرعت به طرف خانه دویدم در حالی که جعبه را محکم در بغل گرفته بودم.
وارد خانه شدم بچه‌ها همه دورم جمع شدند. ماشین، که شبیه ماشین های فلوکس واگن قورباغه ای بود را از جعبه بیرون آوردم و کوک کردم. نیم متر حرکت کرد و سپس دورِ خود می‌چرخید. چند بار این کار را تکرار کردیم و هربار ماشین نیم متر می رفت و سپس تا کوک آن تمام شود دور خود می چرخید. نگاه کردیم دیدیم یک طرف میله کوک آن بلند بود و در زمین ثابت می‌شد و به همین علت دور خود می‌چرخید. البته این گونه برنامه‌ریزی و ساخته شده بود.
عباس، برادرم گفت یک فکری کردم الان دُرُستش می‌کنم و رفت و یک چاقوی اَرّه‌ای آورد و قسمتی از میله ی پلاستیکی را برید و آن را کوتاه کرد. ماشین را دوباره کوک کرد و زمین گذاشت . حالا دیگر ماشین مستقیم می‌رفت تا جایی که کوکش تمام شود.

خوشحالی وصف نا پذیر ما از این سوغاتی را در نظر بگیرید. ما که موقع ماشین بازی ، ماشینِ بازیمان لَنگ کفش دمپایی بود.
(خداوند پدربزرگ و مادر بزرگ را بیامرزد.)

به باغ اندر

در حال و هوای باغ های حسن آباد بیدگل

باغ و شب و چشمک زدن فانوسش

با جلوه ی اَفسون اُکالیپتوسش

دیدار گل و سبزه و شمشاد چه خوش !

دور از شَبهِ جنگ و تَبِ کابوسش

#- علیرضا پهلوانی( بیدل بیدگلی )

خاطرات  مدرسه نوبنیاد

( آن روزها )
یاد شهید «احمد بیدگلی» گرامی باد...همکلاسی ما بود در مدرسه ی امیرالمومنین که آن روزها به آن «مدرسه ی نوبنیاد » می گفتند...احمد میز یکی مانده به آخر می نشست...در شلوغی ها و بساط هایی که ایجاد می کردیم هیچ همکاری نداشت...بیشتر نقش یک ناظر ...یک عاقل و یک خردمند را داشت.. ساعت ورزش «محمد صالحی » ما را به صف می کرد و به زمین افسر می برد...جایی در ابتدای مسیر پیاده روی به سمت فلکه ابریشم چی..برخی بازیکن های خوبی بودند مثل «مصطفی کتابی » یا «جواد رزاق» ..احمد بیدگلی مدافع خوبی بود می دوید و تکل می زد....معلم قرآن و مربی مدرسه «سید علیرضا بنی طبا» بود که گروه سرود و نمایش هم داشتیم....و نمایشمان راجع به جنگ بود «سید عباس سیدی »..- مربی دروازه بان افسر- صدام بود...« محمدرضا مجیدی» راننده مینی بوس - رئیس نیروی زمینی و همین طور افراد دیگر رئیس نیروی دریایی و هوایی...و من نوکر صدام...که مثلا می گفت پرو تمبر بیاور به آمریکا نامه بنویسم و من تمبر خوردنی می آوردم!!!....و جنگ بود همه چیز کم...حتی گچ برای نوشتن.. «احمد فرزین » یک استانبولی گچ می ساخت و کنار ساختمان مدرسه که سیمانی بود می ریخت صاف می کرد و وقتی کمی خودش را می گرفت با چاقو روی آن خط می انداخت!!... قوت غالبمان یک تکه نان بربری بود اگر زنگ اول پولش را به جبهه نداده بودیم!... هر روز ساعت اول شعار هفته می خواندیم ...آیه ای.. حدیثی...ان مع العسر یسرا...پایان سختی آسانی است... بعد یک نفر به دفتر می رفت و قوطی شیرخشکی که که اسم کلاسمان روی آن نوشته بود می گرفت و می چرخاند...- روی درب قوطی سوراخ بود -... هر که داشت و می خواست کمک می کرد 5 ریال یا ده ریال یا بیشتر...اول هفته بعد کمک های هر کلاس را جدا..جدا می خواندند و همه در صف صبحگاه ..منتظر ..ببینند در هفته قبل کلاسشان چه قدر کمک کرده ..و چند؟..نوروز که می شد به هر دانش آموز یک قلک پلاستیکی می دانند به شکل نارنجک و می گفتند عیدی تان را در آن بریزید و بیاورید خرج جنگ شود....سالهای 64 و 65 سال عملیاتهای بزرگ بود...پیروزی ها ..گاه شکست و شهیدانی که می آمدند... و در خوشی های نوروز 65 خبر رسید سید علی رضا بنی طبا به شهادت رسیده .. و حالا روزهای بعد از نوروز و معلمی که آسمانی شده بود...سال سختی بود .والفجر 8 ..کربلای 4 و بعد 5...و بمباران ها و رسیدن موشک های عراق به تهران...و بعدها فهمیدم که فقط در سال 65 بیش از هفت هزار نفردر بمباران ها ..و در موشکباران ها شهید شده اند...و در همان تابستان «محمد مرکوبی»-توحیدی بعد از 5 سال حضور در جبهه به شهادت رسید ..شناکنان رفته بودند اسکله الامیه و بعد از گرفتن آنجا.. هواپیما آمده بودند برای بمباران ....و دانش آموزی به نام «مصطفی فقیری»- صداقتی نژاد -
که در درس و ادب بی نظیر بود بر اثر تصادف درگذشت..چند روز قبل او را دیده بودم. پنجم را خوانده بود و گفت میایم مدرسه نوبنیاد..و من برایش توضیح دادم که مدرسه راهنمایی سخت است درس ها زیاد می شود و هر درسی معلمی دارد....ولی چند روز قبل از مهر کنار خیابان ایستاده بود که ماشینی ترمز بریده بود و تمام...و سوگ بود بعد از هر سوگ و گردغم بود گرد هر غم...آخرین بار احمد بیدگلی را دیدم آمده بود کوچه ی فاطمیه درب خانه ی یکی از همکلاسی ها با دوچرخه ی 28 اش که وقتی رکاب می زد تنش را از این ور تنه به سوی دیگر می کشاند یادم هست دوچرخه را به دیوار کاهگی تکیه داده بود و از رفتن می گفت...

( علیرضا توحیدی – مرداد 1405

،،،،،،، ،،،،،،، ،،،،،،،، ،،،،،،،،،،، ،،،،،،،،،، ،،،،،،،،، ،،،،،،،،،،، ،،،،،،،،،

وقتی دایی احمد (خدا بیامرز ) کلاس سوم راهنمایی بود من کلاس اول راهنمایی در مدرسه راهنمایی نوبنیاد بودم‌. معمولا زنگ های تفریح فرصت می کردم در حیاط با او باشم و سوال های درسیم به ویژه درس عربی را بپرسم.
در همان سال شهید علی‌محمد اسماعیلیان هم در این مدرسه درس می خواند که از رفقا و هم بازی هایم در تیم فوتبال افسر بود هم صحبتی با ایشان نیز بسیار شیرین و خاطره انگیز بود .

تمام آنچه در نوشته دوستمان آقای توحیدی آمده از خاطرات من و دایی حسین هم هست .

دایی احمد = شهید احمد بیدگلی

گزارش کاوش در محوطه آتشکده فراسگان ،،، ویگل

گزارش دکتر محسن جاوری از آتشکده فراسکان، آتشکده ای  استثنایی در مرکز ایران + تصاویر

گزارش دکتر محسن جاوری از آتشکده فراسکان، آتشکده ای استثنایی در مرکز ایران + تصاویر

برساد، نگین اردشیری – به همت خانه اندیشمندان علوم انسانی، نشست تخصصی «آتشکده فراسکان؛ یک بنای مذهبی استثنایی در مرکز ایران» از طریق اسکای‌روم برگزار شد.

در این نشست که پسین چهارشنبه ۷ امرداد ۱۴۰۵ و با حضور حدود ۲۶ نفر از علاقه مندان تاریخ و فرهنگ ایران برپا شد، دکتر محسن جاوری، دانشیار باستان‌شناسی دانشگاه کاشان، به ارائه تازه‌ترین یافته‌های پژوهشی و میدانی خود در فصل سوم کاوش آتشکده فراسکان پرداخت.
آتشکده فراسکان، که با محوطه باستانی ویگل/هراسگان نیز شناخته می‌شود، در شهرستان آران‌وبیدگلِ استان اصفهان و در حدود ۱۰ کیلومتری جنوب‌شرقی آران‌وبیدگل، نزدیک کاشان، قرار دارد. این محوطه از جمله مهم‌ترین مراکز مذهبی دوره ساسانی در ایران مرکزی به شمار می‌آید و کاوش‌های باستان‌شناسی آن در سال‌های اخیر، داده‌های ارزشمندی را درباره معماری مذهبی و آیینی آن دوره آشکار کرده است.

ادامه نوشته

پنج جوان بیدگلی

در جست‌وجوی نفر پنجم...😭

در حالی که عملیات جست‌وجو برای یافتن پیکر پنجمین جوان آران و بیدگلی همچنان ادامه دارد، داغ این حادثه تلخ بر دل مردم شهرستان سنگینی می‌کند.

بعدازظهر روز گذشته، پنج نفر از جوانان آران و بیدگل در دریای شمال دچار حادثه غرق‌شدگی شدند. تاکنون پیکر چهار نفر از این عزیزان پیدا شده و تلاش نیروهای امدادی برای یافتن پیکر آخرین مفقود همچنان ادامه دارد.

در پی این حادثه، با پیگیری و هماهنگی فرماندار شهرستان آران و بیدگل، آقای شیشه‌فروش رئیس ستاد مدیریت بحران استان، دکتر رمضانی از جمعیت هلال‌احمر و مسئولان شهر رامسر، اقدامات لازم برای ادامه عملیات جست‌وجو و رسیدگی به وضعیت حادثه در حال انجام است.

همچنین از زحمات دکتر ناظمی، پزشک ساکن رامسر، که در اسکان خانواده‌های حادثه‌دیدگان و انجام هماهنگی‌های لازم نقش مؤثری داشته‌اند، صمیمانه قدردانی می‌شود.

برای جان‌باختگان این حادثه رحمت الهی، برای خانواده‌های داغدار صبر و آرامش و آرزو داریم🤲🤲
،،،،، ،،،،، ،،،،، ،،،،،، ،،،،، ،،،،،، ،،،،،،،، ،،،،، ،،،،،، ،،،،،،،

خبر بسیار ناراحت کننده و سنگین بود .

پنج جوان که اهل سلمقان بیدگل بودند در دریا غرق شدند.

مانند نسیمی وزیدند و رفتند....

مرحومین ؛

احسان حاجی علی اکبری


امیرمحمدنیازی


ابوالفضل چلویی

مهدی چلویی


محمدطاها نوریان

،،،،،، ،،،،،، ،،،،،،، ،،،،،،، ،،،،،،،، ،،،،،،،،،، ،،،،،، ،،،،،،،،،

رباعی زیر را در همان حال و حوا سرودم که در رسانه ها و کانالهای مجازی منتشر شد:

گل ها شده در خروش دریا پَرپَر

تقدیر چنین رقم زده است در دفتر

این پنج جوان رفته را بخشد حق

بر پنج تنِ آل عبا در محشر

# علیرضا پهلوانی(بیدل بیدگلی)