...

 

My Heart Will Go On

Every night in my dreams
I see you. I feel you.
That is how I know you go on.


Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on.

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never go till we're one

Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life we'll always go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

There is some love that will not
go away

You're here, there's nothing I fear,
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on

 

قلبم ادامه خواهد داد

هر شب در رویاهام تو رو میبینم و تو رو احساس میكنم
میدونم تو هم همینطوری ادامه میدی
فاصله های دور و فضاهای خالی بین ما
تو اومدی نشون بدی كه ادامه میدی
نزدیك...دور..هر جایی كه تو هستی
باور میكنم كه قلب ادامه خواهد داد
یه بار دیگه در رو باز میكنی
و تو اینجا در قلبمی
و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد داد
عشق میتونه یه بار ما رو لمس كنه و تا آخر عمر ادامه پیدا كنه
و تا وقتی كه ما یكی هستیم نمیتونیم بذاریم بره
عشق زمانی كه عاشقت بودم بود
زمانیكه تو رو یه بار واقعا بغل كردم
در زندگی من ما همیشه ادامه خواهیم داد
عشقی وجود داره كه هیچوقت تركمون نمیكنه
تو اینجایی....پس چیزی نیست كه ازش بترسم
و میدونم قلبم ادامه خواهد داد
بای همیشه همینطور خواهیم موند
جات در قلب من امنه
و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد داد

دوستت دارم ای امید محال

آه من هم زنم ، زني که دلش ، در هواي تو مي زند پر و بال ،

دوستت دارم اي خيال لطيف ، دوستت دارم اي اميد محال


پاییز

پاییز که شد،

به جرم کم کاری اخراجش کردند

رفتگری که عاشق شده بود و برگ ها را قدم میزد!

پاییزت مبارک پاییزی...


    


پ.ن:فصل برگ های مورد علاقم خوش اومدی :)

پ.ن:یه دوست عزیز سلام..درسته, پیام پسورد رو فراموش کرده

و همچنین اینجارو به من سپردو دیگه من ادارش میکنم.


بغض

هيچوقت از تمام جونت براي کسي مايه نذار ....

يکميش رو نگه دار ؛ بعد از اينکه زد تو پرت !

براي نگه داشتن بغضت ....


اینجا زمین است...

اینجا زمین است
ساعت به وقت انسانیت خواب است
دل عجب موجود سخت جانی است!
هزار بار تنگ میشود;
میشکند;میسوزد;میمیرد؛
و باز هم می تپد....
اینجا زمین است

رسم آدم هایش عجیب است
اینجا که گم میشوی،
به جای آنکه دنبالت بگردند؛
فراموشت میکنند....
اینجا زمین است...!!!


پ.ن: سلام به همه ی چشمایی که دارن این نوشته هارو میخونن..امیدوارم هیچ چشمی گرفتار غم نباشه

تا جایی که من اطلاع دارم این وبلاگ مدت زیادی هست که اپ نشده..از امروز من(sofia) چند وقت یه بار

مطلب میذارم با اجازه پیام جان...امیدوارم امانتدار خوبی باشم.


يه وقتايي که دلت گرفته ؛

بغض داري ،

آروم نيستي !

دلت براش تنگ شده ....

حوصله ي هيچکسو  نداري !

به ياد لحظه اي بيفت که :

اون همه ي بي قـراري هاي تو رو ديد؛

اما ....

چشمـاشو بست و رفت ..


همین که فهمید غم دارم اتش گرفت...

به خودت نگیر رفیق..سیگارم را گفتم!!!

آرزوی گم شده

کوله بار آرزوهات روی دوشت.....

تا کجاها رفتی با پای پیاده....

رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی...

متاسفم برات

ای دل ساده!!!

بیا ای اشک امشب محرم من باش

می نویسم با اشک:

پارسال زیر باران با او راه می رفتم....

اما....امسال..........

او را دیدم که زیر بارن اشکهایم با دیگری قدم می زند...

خدایا..............خدایا نمی دانم

نمی دانم.......

شاید...شاید

شاید باران پارسال اشکهای کسی دیگر بود

 

برای یک دوست

بگذر زمن ای آشنا ...چون از تو من دیگر گذشتـــــم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سر گذشتــــــم

 

میخواهم عشقت........... در سر بمیرد

 

       میخواهم تا دیگـــــــــــــــــر  در ســــــــــــــــــــر یادت پایان گیرد

بگذر ز من ای آشنا...چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سر گذشتم

 

هر عــــــشقی می میرد...خاموشی می گیرد ..عشق تو ن می میرد

باور کن بعد از تو دی گر ی در قلبم جایت را ن می گیرد

..................

هر عــــــشقی می میرد...خاموشی می گیرد ..عشق تو ن می میرد

باور کن بعد از تو دی گر ی در قلبم جایت را ن می گیرد

 

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

 

باز باران

نیا باران...

زمین جای قشنگی نیست....

.....من از اهل زمینم...

خوب می دانم ک گل در عقد زنبور است..

....ولی....

سودای بلبل دارد..و

پروانه را هم دوست می دارد....

گناه

گویند:

     کریم است و گنه می بخشد.....

گیرم که ببخشد...

ز خجالت چه کنم

خدا حافظ نگو هرگز

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

  خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
 همين حالا
خداحافظ

                             خدا حافظ

دیگه قلبی ندارم که ببازم...(آدمک برفی)

یادته اون روز برفی
وسط فصل زمستون
تو پریدی پشت شیشیه
من زدم از خونه بیرون

یادت اشاره کردی
آدمک برفی بسازم
واسه ساختنش رو برفا
هرچی که دارم ببازم

گوله گوله برف سرد و
روی همدیگه می چیدم
شاد و خندان بودم انگار
که به آرزوم رسیدم

رو پیشونیش با یه پولک
یه خال هندو گذاشتم
واسه چشماش دو تا الماس
جای پوس گردو گذاشتم

رو سینش با شاخه ی یاس
یه گلوبند و کشیدم
روی لبهاش با اجازت
طرح لبخند رو کشیدم

یادم با نگرونی
تو یه ها کردی رو شیشه
دزدکی برام نوشتی
تکلیف قلبش چی میشه

شرم گرم لحظه ها رو
توی اون سرما چشیدم
سرخیش رو رو پوست سرد
آدمک برفی کشیدم

قلبم رو دادم نگفتم
تن اون از جنس برفه
عاشقونه فکر میکردم
نمیگفتم نمی صرفه

ولی فصل آشنایی
زود گذر بود و گریزون
شما از اون خونه رفتین
آخر همون زمستون

رفتی و قصه اون روز
واسه من مثل یه خواب شد
از تب گرم جدایی
آدمک برفی هم آب شد

کاشکی میشد که دوباره
روبروت یه جا بشینم
یا که رد پات رو برف
توی کوچمون ببینم

کاشکی میشد توی دنیا
هیچ کسی تنها نباشه
عمر آدم برفی هامون
امروز و فردا نباشه

قول میدم تا آخر عمر
دیگه قلبم رو نبازم
بعد تو تا آخر عمر

آدمک برفی نسازم ....

و بعد از رفتنت...

شبـــــــي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني  تــــــــو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم

تــــــمام شب بــــراي با طراوت ماندن بــــــاغ قشنگ آرزوهــايت دعـــــــــا كردم

پس از يك جست و جوي نــــــقره اي در كوچه هاي آبــــــــــــــــــي احساس

تـــــــو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

و تـــــــو در پاسخ آبـــــــــي ترين موج تــــــمناي دلم گفتي

دلـــــم حيران و سرگردان چشمانيست رويـايــــــــي

و من تــــــــنها بـــــراي ديدن زيبايي آن چشم

تــــــو را در دشتي از تنهايـــي  و حسرت رهــا كردم

هـــــــمين بـــــــــــود آخــــــــريــن حـــــــــرفــت

و مـــــــن بـــــعـد از عـبــــــور تـــــلخ و غمگينت

حــــريم چشمهايم را به  روي  اشكي از جنس غــــروب ساكت و نارنجي خـورشيد وا كـــــردم

نـــــــــمي دانـــــــم چــــــــرا رفتــــي ،نـــــــمي دانـــــم چــــرا ،شايد خطــــــا كــــــردم

و تـــــو بـــي آنكه فكر غـــربت چشمان من باشي ،نمي دانم كجا، تا كـــي‌ ،براي چه

ولــــــــــي رفتي و بـــــعــد از رفتنت بــــــاران چه معصومانه مي بـــــاريد

و بــــــــــعــد از رفتنت يك قــــلـــــب دريـــــايــي تــرك بــرداشــــت

و بــــــــعــد از رفتنت رسم نوازش در غـمي خـــــاكستري گـــــم شد

و گـــــنجشـــكـــي كــــــــه  هـــــــر روز از كـنــار پنجره بــــا مــهربـاني دانه بر مــــي داشت

تـــــــمـــــــام بــالـــهـــايـــــش غــــــرق انـــــــــدوه غـــــــربت شــــــــــــــد.

و بـــــــــــــــعــد از رفتن تــــــــــــو آسمــــان چشمهايم خــــــيس بــــاران بود

و بـــــعد از رفتنت انـــگار كســي حس كـــرد مـن بي تــــو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كســـــي حس كــــــرد مـــن بي تــــــو هزاران بــار در هر لحظه خواهـــــــم مُــــــــــرد

و بــــعـد از رفتنت درياچــــه بغضي كرد ،كسي فهميد تــــو نام مرا از ياد خواهي برد

هنـــــــوز آشفتــــــه ي چشمــــــــان زيبــــــــاي تـــــــــوأم ، برگــــــــــــــــرد!

بـبين كه ســــــرنـــــوشــــت انتظــــــــــار مــــــن چه خواهد شـــــــــــد

و بـــــــعـد از اين همه طــــــــوفــــانُ  وهـم  و پرسش و تـــرديـــــد

تـــــــو هم در پاسخ اين بـــــي وفــــايـــي ها بگــــو در راه عــــشـق و انتخاب آن خطــــا كردم

و مـــــــــن در حــــــــالـــــتــــي  مـا بـيـن  اشــــــــــك و حســـــــرت و تـــــــرديـــــــــد

كـنـــــــــــار انتظــــــــــــاري كـــــــــه بـــــــــدون پــــــــاسخ و ســــــــرد اســــت،

و مـــــــــــن در اوج پــــــايـــيـزي تــــــــــــرين ويـــرانــــــي يــــك دل ...

خدایا پس چرا پاییز.......

كاش قاصدك ميشدم...

به قاصدك ها حسودي ام مي شود...

با هزار  آرزو روي دوششان پرواز مي كنند

و ما با يك آرزو سقوط مي كنيم...!

... : از بچّگي يادمه همه ميگفتن هروقت يه قاصدك ديدي اگه آرزوتو آروم توي گوشش بگي،آرزوتو ميبره با خودش و اونقدر بالا ميره كه ميتونه اونو به خدا برسونه...

هميه وقتي قاصدك مي ديديم  دعوامون ميشد سرش،همه ميخواستن اوّل آرزوي خودشون رو توي گوش قاصدك بگن،امّا مامانم ميگفت قاصدكا ميتونن هرچندتا آرزو كه توي گوششون گفته ميشه رو به خدا برسونن...مهم نيست كي اوّل ميگه كي دوّم...مهم نيست آرزوي كي بزرگه آرزوي كي كوچيك ،چون خدا خودش ميدونه كدوم آرزو مالِ كيه و كدوم رو بايد اوّل برآورده كنه

 

 

... :بچّه كه بودم زياد قاصدك مي ديدم...امّا حالا نه...   اون روزا كلّي آرزوي آماده داشتم واسشون... اما الان فقط يه آرزوي كه همش تو ذهنم مياد.....

دلم ميخواد اين دفعه كه قاصدك ديدم فقط بگيرمش توي دستم و نگاهش كنم اونوقت يه بار ديگه يادم بيارم كه خداي من گوشش از همهٴ قاصدكا تيزتره ،واسه همينه كه آرزوهامو از من گرفته و گذاشته روي دوشِ خودش...بعد قاصدك رو فوت كنم ... و فقط ازش مي خوام كه برگردونه اونيو   كه تنهام گذاشت و رفت.......

زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود


زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود

 

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
«تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد


پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت


با خدا طرف شدن
کار مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

از بخت بد

به سر پوش زمین بنگر...........

          هزاران نقطه سوسو می زند.........

           اما...............

اگر آن کهکشان از هم بپاشد بر زمین ریزد........

 تو باور کن...........از آن باران رحمت زا

به روی کلبه ی چوبین من

هرگز نمی رقصد...نمی غلطد...

و اما...............

اگر یک تیر به زهر آلود

              در شامی سیاه و تار

...................ناگه از کمان خود جدا گردد............

بسان مرغکی از کوچ برگشته......به سوی سینه ام آید

و.....حتی.........

پیش از آنکه من به خود آیم.......

درون سینه ام نالد:::::::::

که ای مرد جوان......

                     آغوش قلبت را روی من بگشا

                                      که من از مردم خوشبخت میترسم...

واحه ای در لحظه

   به سراغ من اگر می آیید............

به سراغ من اگر می آیید ..........پشت هیچستانم

              پشت هیچستان جاییست

پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدهاییست

                     که خبر می آرند

از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک......

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

                           تا

نسیم عطشی در بن برگی بدود

                         زنگ باران به صدا می آید

                                                  آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست..........

به سراغ من اگر می آیید.............

اینچنین..............

نرم و آهسته بیاید..........مبادا.......

که ...................ترک بردارد

          چینی نازک تنهایی من

تنهایی من

نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي.گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي‌ بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از حيرت‌ برايتان‌ بگويم.

هيچ‌كس‌ با او گفت‌وگو نكرد.
و او ميان‌ اين‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ كوچكش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت. غاري‌ در حوالي‌ دل. مي‌دانست‌ آنجا هميشه‌ كسي‌ هست. كسي‌ كه‌ تنهايي‌ مي‌خرد و عشق‌ مي‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ كرديم‌ و نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.
سيصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ يا نه، كمي‌ بيش‌ و كمي‌ كم. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ كرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنيد؛ و نمي‌دانيم‌ آيا در غار خوابيده‌ بود يا نه؟
اما از غار كه‌ بيرون‌ آمد بيدار بود، آن‌قدر بيدار كه‌ خواب‌آلودگي‌ ما برملا شد. چشم‌هايش‌ دو خورشيد بود، تابناك‌ و روشن؛ كه‌ ظلمت‌ ما را مي‌دريد.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تني‌ نحيف‌ و رنجور. اما نمي‌دانم‌ سنگيني‌اش‌ را از كجا آورده‌ بود، كه‌ گمان‌ مي‌كرديم‌ زمين‌ تاب‌ وقارش‌ را نمي‌آورد و زير پاهاي‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شكست.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد، باشكوه‌ بود. شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتني. اما ديگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دريا دريا سكوت‌ نوشيده‌ بود.
و اين‌ بار ما بوديم‌ كه‌ به‌ دنبالش‌ مي‌دويديم‌ براي‌ جرعه‌اي‌ نور، براي‌ قطره‌اي‌ حيرت. و او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، مي‌بخشيد؛ بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بخواهد.

او نامي‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارايي‌اش، تنهايي

شبهای تنهایی

خدایا...........

 گرچه کفر است این....................

                   ولی..............

یک شب از این شبها..........

فقط یک لحظه............

                   یک لحطه.............

خودت را جای من بگذار..........

یکی را دوست می دارم

یکی را دوست می دارم....ولی افسوس.........او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم

ولی...........

افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند....

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی............

افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.........

به مهتاب گفتم:ای مهتاب سر راهت به کوی او سلامم را رسان و گو که او را دوست می دارم

ولی.........

افسوس یک ابر سیه آمد ز راه و روی ماه تابان را بپوشانید...........

صبا را دیدم و گفتم:صبا دستم به دامانت

                                             بگو از من به دلدارم که او را دوست می دارم

ولی..............

افسوس ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید............

کنون وا مانده از هرجا................دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست می دارم

ولی..............

افسوس او هرگز نمی داند.........

 

مامان جون.......دوست دارم

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید می گویند که فردا مرا به زمین             می فرستی امامن به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟     خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام ا و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهدبود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد.خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم.در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات

اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...

مامان جونم

         با تمام وجود

                     دوستت دارم

بوسه

بوسه اسم است٬

چون عمومی است...

بوسه فعل است٬

چون هم لازم است هم متعدی...

بوسه حرف تعجب است٬

چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مبهوت میکند...

بوسه ضمیر است٬

چون از قیدِ انسان خارج نیست...

بوسه حرف ربط است٬

چون ۲ نفرو به هم متصل میکنه...

کاش

کاش.....................

کاش یادت نرود.............

روی آن نقطه ی پررنگ بزرگ.......

بین بی باوری آدمها.....یک نفر می خواهد

                       با تو تنها باشد

نکند کنج هیاهو بروم از یادت..........

        کاش

           یادت

                  نرود..........