سال نو ... بهار نو  ... وبلاگ نو

سلام به همگي ... سال نوتون مبارك ...

با شروع سال جديد من هم دم و دستگاهم رو جمع ميكنم و از بلاگفاي عزيز خداحافظي ميكنم .

دوستاني كه من رو با دات كام دنبال ميكردن كه مستقيما ميرن همون جا . دوستاني كه از طريق فيد در گوگل ريدر اينجا رو ميخوندن هم همينطور . فقط ميمونه اونايي كه هنوز من رو با پسوند بلاگفا دنبال ميكردن كه اونام لطف ميكنن و بلاگفا رو حذف ميكنن و ميان اونجا :)

تا چند دقيقه ديگه اونجا رو با پست آخرين / اولين مسافرت سال 87 /88 به روز ميكنم .

www.Parastoooo.com

پ‌ن : عكس بالا لوگو نوروزي بلاگفا هست،كه من اولين بار با موبايلم وقتي تو مسافرت بوديم ديدمش.

طبقه‌بندی آدم‌ها


آدم‌ها را میتوان به دو دسته تقسیم کرد :

ـ دسته اول " لباس " هستند .

ـ دسته دوم " جالباسی " هستند .

( لباس و جالباسی میتوانند از هر دو جنس باشند.)

*درست و کامل و سالمش  این است که یه لباس با یک جالباسی ازدواج کند.

ولی حالا دقیقتر که نگاه کنیم دو جالباسی هم میتوانند به سختی و دردسر و دعوا کنار هم زندگی کنند .

ولی دو لباس را اصرار نکنید نمی‌شود .


پ‌ن 1: جدی نگیرید D: .

پ‌ن‌ 2: عکس از اینجا

یک‌شنبه‌های ترم هشتم

در طول این ترم روزهای سخت یکشنبه رو داریم . تعداد کلاس‌های یکشنبه‌ها 6 تاست . یه چیزی در حد رکورد تعداد کلاس در یک روز :)) اولین کلاس ساعت 8 صبح شروع میشه و آخرین کلاس ساعت 8.5 شب تموم میشه و من و دوستم فریبا همه این کلاس‌ها رو با هم هستیم خوشبختانه . از همون صبح که میریم دانشگاه تا شب همونجاییم :) . البته بچه های دیگه گروه هم که این ترم ، ترم آخرشونه یکشنبه هاشون همین‌قدر شلوغه.( اینو برای اونایی گفتم که میخوان تو کامنت‌ها بگن چه بد انتخاب‌واحد کردی ;) )

این هفته یک‌شنبه در کلاس چهارمی ، که میشد ساعت 3 تا 4.5 بعدازظهر یکی از دوستان ردیف پشتی سر کلاس خوابش برد :)) که استاد وقتی بهش گفت پاشه بره صورتش رو آب بزنه ، یه چند ثانیه‌ای طول کشید تا بفهمه استاد با اونه :)) در حالی که چشماش باز بود ... تازه وقتی برگشت به ما میگفت حتی داشته خواب می‌دیده :)))) 

* این مدت ( یعنی حدود 10 - 12 روز ) رو دنبال کارهای کارآموزی‌مون بودیم ( من و دوستم فریبا ) . تنها خوش‌شانسی مون پذیرفته شدن در اداره‌ای بود که دنبالش بودیم ( که امسال فقط 3 تا کارآموز گرفت ). در بقیه موارد و مراحل تا جایی که می‌شد بدشانسی آوردیم ( بهتره بگم بدشانسی برامون ایجاد میکردن !! )... فقط همین رو داشته باشین که در مرحله آخر که برگه "موافقت با کارآموز" رو ( که با کلی دوندگی به دست آورده بودیمش ) بردیم دانشگاه و قرار بود برگه دیگه ای از دانشگاه بگیریم ، دستگاه پرینترشون خراب شد !! و کار ما افتاد برای فرداش... خلاصه این مدت در به در دنبال یک امضا بودیم و روزی فقط یک امضا جلو می‌رفتیم... و همه این‌ها طی شد تا از 17 -فروردین -88 کارآموزی‌مون شروع بشه .

* برای درس عملـیات کشـاورزی هم همه کلاس به گروه های 5 نفره تقسیم شدیم و هر گروه محصولی رو انتخاب کردیم که از فروردین 88 شروع به کشت کنیم و گروه ما پنبـه رو انتخاب کرد . دوست دارم مرحله به مرحله عکسهاش رو اینجا بذارم :)

از آن پست‌ها بود که ...


* چه می‌شود که به یاد وبلاگتان می‌افتید ؟

* چه می‌شود که تصمیم می‌گیرید به روزش کنید ؟


من مدتهاست که برای وقایع زندگی‌ام برچسب تعریف کرده‌ام ؛

- می‌شود درباره‌اش نوشت

- نمیشود درباره‌اش نوشت


- "می‌شود درباره‌اش نوشت"‌ها همیشه یک‌جور نیستند ؛ گاهی تعریف یک اتفاق است و گاهی فقط جنبه ثبت شدن دارد. خب طبیعتا سعی میکنم اتفاق‌هایی را ثبت کنم که در آینده که برمیگردم و میخوانمشان برایم جالب باشد و البته اینکه مطالب باید مخاطب داشته باشد را هم باید در نظر بگیرم.

- "نمی‌شود درباره‌اش نوشت‌"ها همان‌هایی هستند که راز‌هایم را تشکیل می‌دهند و البته شاید راز‌های کل خانواده را . همان‌هایی که من را به یاد روز اول مدرسه و قبل از رفتن به سمت مدرسه می‌اندازد ؛ صدای مادرم است که گفت : نباید راز‌های خانه به مدرسه برود . نمیدانم من آن روز دقیقا مفهموم حرفش را درک کردم یا نه؟ یا شاید هم این موضوع را دوطرفه دانستم . رازهای مدرسه هم نباید به خانه بیاید :)...

*البته این نوشته به این معنی نیست که این روزها ، روز‌های " نمیشود درباره‌اش نوشت" است. این روز‌های تقریبا اتفاقی که قابلیت تعریف کردن داشته باشد نیوفتاده .

شاید جالب باشد که دیگران هم به سوال‌های بالا جواب بدهند .


‍‍***

    دو هفته ای هست که کلاس‌ها به شدت تق و لق آغاز شده است.می‌رویم ، منتظر می‌شویم ، می‌آید / نمی‌آید و البته آمدن استاد به معنی شروع درس هم نیست ، فقط حضور غیاب است و بعد تعطیلی کلاس .فعلا انگار استاد کلاس تربیت بدنی 2 از همه دقیق‌تر است !! همه ما به اجبار پینگ‌پونگ را انتخاب کرده‌ایم. خوشبختانه هر ورزش دیگری هم که بود من دوست داشتم ، در این مورد مشکلی ندارم .

پ‌ن : از آن پست ها بود که اصلا به دل خودم نمی‌نشیند و فقط جنبه ثبت شدن در تاریخ را دارد .


سیستُم

بلاخره بعد از 2 سال ( شاید هم کمتر :دی ) وسیله ای که من و برفی احتیاج زیادی به آن داشتیم را خریدم . دیگر لازم نیست به دنبال نوار کاست باشم یا ازین که سیم نوار مغناظیسی ام بگیر نگیر دارد نگران باشم. فعلا نگرانی ام کم بودن حجم مموری است :). باشد که برفی عزیز(‌جای فرزند ماست :دی ) قدردان زحمات مادرش باشد.

در عکس جناب گاو ٍ جاموبایلی را میبینید. اگر یادتان باشد ایشان موبایل عزیز ما را از خطر گم‌شدگی نجات دادند در نتیجه به جهت قدردانی از زحمات ایشان هم که شده ، به سِمت " جاکنترلی " منصوب شدند. بدانید و آگاه باشید که این سِمت بسیار مهم می‌باشد . از آن جهت که ایشان هیچ بند و گیره ای برای آویزان شدن در داخل ماشین نداشتند و ما قبل از ایشان جایی برای موبایل در برفی تعبیه نموده بودیم ،‌ درنتیجه وجودشان تا قبل از ورود این وسیله جدید در ماشین کاملا مرامی بوده است و اصلا خود ما هیچ علاقه ای به مسئله "عروسک داخل ماشین" نداریم ؛ واقعا لطف بزرگی به ایشان نمودیم و این سِمت را به ایشان دادیم.باشد که قدر بداند :)) .

پ ن : این را هم اضافه کنم که این پست در جهت پایین بردن عکس‌های بچگی‌ام بود (نمیدانم چرا یک جورهایی دیدنشان ناراحتم میکنه). پس اگر با این پست وقت شما را گرفتم معذرت میخواهم .

در حواشي كنكور ارشد ..

همون طور كه در پي نوشت پست قبل گفتم امروز كنكور ارشد داشتم .

امسال كارت هاي ورود به جلسه رو خودمون بايد از اينترنت ميگرفتيم . ازونجايي من در اين مواقع احساس خودكفايي و البته مساعدتم ميزنه بالا ، كارت خودم و دوستم رو با پرينتر كم جوهر  ِ ــ كه چه عرض كنم ، بدبخت جوهر ــ خودم پرينت گرفتم . همه چيز درست چاپ شده بود به جز عكس ها . كه از عكس من فقط يه مقنعه سياه ديده ميشد و دو تا نقطه كه چشمام باشه  :)) و عكس دوستم همن دو تا نقطه هم نبود :)))) من و دوستم خيلي طبيعي با اين مسئله برخورد كرديم :)) اصلا انگار نه انگار كه عكس مهمه :)) :دي

خلاصه امروز آخراي جلسه يكي از مراقب ها اومد بالاي سر من و دوستم(كه اتفاقا پشت سر هم افتاده بوديم!!)گفت كه وقتي پاسخنامه رو داديم جهت پاره اي توضيحات،به دفتر مراجعه كنيم.اين خانوم كه رفت.يه خانوم ديگه اي چند دقيقه بعد اومد و خواست همون توضيح رو خيلي سريع بده.به جاي اينكه بگه : وقتي پاسخنامه ت رو دادي از در نرو بيرون،گفت:پاسخنامه ت رو كه دادي در نري !!!:)))) ديد سوتي داده يه لحظه مكث كرد ببينه من فهميدم ؟ كه منم به روي خودم نياوردم و اون جمله اش رو تصحيح كرد.

 خوشبختانه يكي ديگه از مراقب ها به صورت كاملا اتفاقي ناظم دوران دبيرستانم در اومد درنتيجه قبول كردند كه من همون پرستو ام . :)) وقتي گفتم كارت اون نفر ديگه رو هم من پرينت گرفتم ، همه مراقب هاي تجمع يافته در دفتر تقريبا داشتن غش ميكردن از خنده . يكيشون گفت : پس اين يكي هم زير سر خودت بوده :)) و بعد از امضا و اثر انگشت آزادم كردن . :دي


پ ن : پست قبلي رو هم تازه نوشتم.

وقتي پرستووو كوچك بود ...

به لطف عمو هوشنگ عزيز بازي عكس بچگي دوباره راه افتاده . با اينكه قبلا از بچگي هام عكس گذاشتم ولي نميشه روي حديثه گل و عليهاي عزيز رو زمين انداخت ( حالا از شما چه پنهون خودمم بدم نمياد بازم عكس بچگي هام رو بذارم :دي) پس دوباره تو اين بازي كه قوانين سفت و سختي هم داره شركت ميكنم :) .

قوانين بازي :

- اسم پست خودتون رو میگذارید “وقتی —- کوچک بود” وبجای —- اسم وبلاگ یا اسم خودتون رو میگذارید
۲- اگه عکس کودکی خودتون رو دارید که هیچ، اگه ندارید از آلبوم عکس خودتون چند تا عکس انتخاب میکنید
۳- عکسها رو می برید سر کوچه اسکن میگیرید یا با دوربین از شون عکس میگیرید
۴- حداقل باید ۳ تا عکس بگذارید
۵- سعی کنید توی عکس آدم بزرگ نباشه


**خب من ميخوام ركورد تعداد عكس در يك بازي رو بزنم :))

( البته يه تعداد از عكسها تكراري هستند ديگه ببخشيد )

اين عكس پشتش تاريخي يادداشت نشده ولي حدس من تابستان 66 هستش . يعني يه چيزي حدود 8-9 ماهگي ... و اينطور كه ميگن گريه هم نكردم فقط اشك ريختم :)) خب ترسيده بودم .

اين عكس هم احتمالا همون زمان بوده :)

پيش از يك سالگي وقتي هنوز نميتونستم بشينم :)) شدت سبزه بودن رو دارين ديگه :دي

اين عكس رو حدس ميزنم آذر ماه 67 گرفته شده باشه ... يعني دوسالگي ... همون طور كه دقت دارين من از همون زمان به تحقيق و بررسي در زمينه كشاورزي مشغول بودم و اينجا بر روي نحوه كاشت پرتقال بر روي تپه تحقيق ميكردم . :دي

اين عكس هم به تقليد از حديثه جون ( اولين عكس پرسنلي من) 6 سالگي و متاسفانه عكس تقريبا داره از بين ميره.

من از همان كودكي علاقه عجيبي به نوزادان داشتم ( 6 سالگي )

به هر حال آدمها گاهي احساس خوشتيپي شان ميزند بالا  :)) ( 8 سالگي )


خب طبق رسم هر بازي وبلاگي بايد تعدادي از دوستان رو هم دعوت كنم :

حكيمه( شركت كرد ) - ساقي (شركت كرد ) - دوره گرد(شركت كرد )

سهيل - يلدا - نيلوفر - محدثه 

پريسا - سروين - ساني

هليا ( شرکت کرد ) -پرهام - عليرضا (شرکت کرد )

و همه كسايي كه اين پست رو ميبينن :) .

(ديگه نميخوام و دوست ندارم و عكس ندارم و اسكنر ندارم و حال ندارم و اين حرفا نداريم ها ... زود ، تند ، سريع همه بازي ميكنيد :دي )

پ ن : مراحل مختلف اين پست ( از بيرون آوردن عكسها از آلبوم تا فرستادنش تو اين صفحه و بالا اومدنش ) يه 3-2 ساعتي فكر كنم طول كشيد . :)

پ ن : فردا كنكور ارشد دارم .

تست امكان جديد بلاگفا

 به نظر جالب مياد.

پست قبلي جديد است .

پ ن : امكان جديد

شنا ، اين ورزش دوست داشتني

  

    تا ابتداي تابستان امسال فكر ميكردم چقدر بد ِ كه من هنوز شنا بلد نيستم و حتي فكر ميكردم اين فقط منم كه به اين سن رسيدم و هنوز شنا كردن ياد نگرفته ام *. و خلاصه هر طور كه بود با خودم كنار آمدم و در تابستان 87 بلاخره آموختن را شروع كردم و فقط هم به مدت 2 هفته و يك روز در ميون . كلاس شنايي كه ميرفتم به ماه رمضان خورد و تعطيل شد .از بعد از ماه رمضان من همچنان به طور مرتب استخر رو ميرم ( البته به صورت تفريحي ) و به شدت ازين كه اين همه وقت نميرفتم از خودم عصباني ام. حالا اينها را گفتم كه برسم به اينجا كه ، هر دفعه مربي ام را با شاگردهاش ميبينم بعد از احوال پرسي كلي جلو بچه ها ازم تعريف ميكند و هر دفعه از من به عنوان نابغه كلاسها در سرعت يادگيري نام ميبرد !! :)) ( البته من سعي ميكنم زياد باورم نشود :دي ) ... اين خودش انگيزه اي ميشود تا من همچنان مرتب به استخر بروم .

* : ناگفته نماند حالا متوجه شده ام خيلي از دوستانم هنوز شنا نميكنند و البته دوستان شناگر زيادي هم پيدا كرده ام . مثلا همين اسما ، كه خودش مربي شناست .

تعطيلات بين ترم

سلام به همگي :)

اين روز ها دارم تعطيلات بين ترمم رو ميگذرونم ... فعلا كه بيشتر وقتم رو پاي كامپيوتر هستم و در كنارش بدمينتون و استخر هم ميرم ...

امروز روز انتخاب واحدمون بود . كه بايد اينترنتي انجام ميشد ... ازونجايي كه احتمالا اين ترم ، ترم آخرم خواهد بود بايد هر چي مونده بود رو برميداشتم كه سرجمع ميشد 16 واحد . كه صبح ديدم دو تا از درسها ارائه نشده و باز بايد تا دانشگاه رو ميرفتم !! ( اينم از اينترنتي كردنشون )... خلاصه با دوستم قرار گذاشتيم و ساعت 11 دانشگاه بوديم و دو درسي و لازم بود رو مشخصه هاشون رو گرفتيم و برگشتيم خونه ما و انتخاب واحد را انجام داديم با اين توضيح كه چون استاد ســم شنــاسي هنوز نمره ش رو وارد نكرده و ســم پيش نياز يكي از درسهاي اين ترمه نشد انتخاب واحدمون رو قطعي كنيم !! ( ناگفته نماند اين همون درسيه كه خيلي براش نگران هستم !! )

پ ن : راستي من اين عكس رو ميبينم خنده م ميگيره ؛ گفتم شما هم ببينيد :)) .

خوش باشيد ...

پ ن سه شنبه صبح : همين الان دوستم بهم زنگ زد و باعث شد اين جريان از ديروز يادم بياد و حتما بايد اينجا واردش كنم :دي ديروز دقيقا همون موقعي كه من و دوستم فريبا در ساختمون اداري منتظر مدير گروه بوديم تا بياد و كد دو تا از درسهاي مورد نياز ما رو اضافه كنه دو تا از پسران گروه از طبقه بالا آمدند و خيلي سرعتي به حالتي كه ما نتونيم يادداشت كنيم :)) گفتند كه ( هر دو با هم به صورت همزمان ) : اين كد فلان درس كه در ساعت فلان روز فلان تشكيل ميشود ... و سريع گذشتند و رفتند . دوستم عصباني از اينكه نتونسته بود به اون سرعت يادداشت كنه گفت : اه چه احمقن اينا !! در اين لحظه هر دو نفر برگشتند و با خنده با ما نگاه كردن :)))

پ ن سه شنبه شب : نميدونم گفتم كه درس سـم شناسـي با 3 استاد ارائه ميشد يا نه ؟ ( به هر حال الان گفتم ديگه :دي ولي نمره اصلي دست يكي از اين سه تاست  : آقاي ع ) و ازونجايي كه اين درس هنوز نتيجه اش رو نزدن و ما بسيار شاكي هستيم ، عصري اس ام اس زدم به دوستم با اين مضمون : ع  احمق است نقطه ... جواب آمد كه : ع كه احمق ِ ، مشكلمون بيشتر شده ، 3 تا احمق به هم افتادن :)))

پايان ترم هفت

     ترم هفتم هم تموم شد ... با همه سختي ها و خوبي هاش ...تقريبا همه امتحانا به جز همين امروزي خوب بود . حالا بايد منتظر نتيجه ها باشم . يكي از اتفاقات جالب اين دوره از امتحانام گم شدن كارت ورود به جلسه ام بود كه خب از موارديه كه تقريبا براي من پيش نمياد و كلي باعث استرسم شد :دي ( خوشبختانه همون روز سريعا يكي ديگه برام صادر شد . )

    ولي واقعا اين دوره امتحان ها طولاني شد ... يعني دو هفته كامل كه فقط امتحان داشتيم . يك هفته هم قبلش تعطيل شده بوديم كه اون موقع هم بيشترش در حال درس خوندن بوديم درنتيجه واقعا خسته كننده شده بود ...

     خلاصه ديگه اگه خدا بخواد فقط يك ترم ديگه مونده به پايان دوره كارشناسي ... و جالب اينكه شروع اين وبلاگ هم درست زمان شروع كلاس هاي اولين ترم دانشگاه بود :) شايد برم يه دور تو آرشيو بزنم و يه كم ويرايشش كنم :)

ميزم و دسكتاپم

بازم سلام ...

امروز امتحان پنجم رو هم دادم و 4 تا امتحان ديگه باقي مونده ...فعلا به نظر بد نبوده تا ببينيم چي ميشه تا آخرش :)

اين وضعيت اين روز هاي من !!

اومدم امروز در بازي كه ايشون دعوتم كردن شركت كنم :)

اين صفحه دسكتاپ من :)

:)

و اين هم جايي كه من ميشينم و اينترنت بازي ميكنم :)

خب كيا دوست دارن اين بازي رو ادامه بدن ؟؟ :)

پ ن 1 : هر چي تو عكس ها مورد سواله بپرسين توضيح بدم خب :))

پ ن 2 : همون شب به توصيه دوستان كه گفتن كريسمس تموم شده عكس بك گراندم عوض شد  :))

"دره امتحانات ترم هفت" خوش آمديد !!

   پنج شنبه هفته گذشته آخرين كلاس تئوري اين ترم رو رفتيم  و شنبه اين هفته هم تنها امتحان آزمايشگاه اين ترم رو داديم... اينطور كه معلومه ترم 7 هم داره نفس هاي آخرش رو ميكشه ... شايدم اين منم كه دارم نفس هاي آخرم رو در ترم 7 ميكشم ... به هرحال كم كم ( از شنبه هفته ديگه ) وارد سراشيبي تند امتحانات خواهم شد و ضربه اول 3 تا امتحان در يك روز هستش :-" ...

يعني به سادگي من بايد در روز شنبه 22 دي ماه 87 :( دارم آروم آروم ميگم شوكه نشين شما :)) آب سر من گذشته ، شايدم فعلا گرمم نميفهمم =)) )

سه تا درس رو امتحان بدم ...

در ساعت 11 صبح ( عمومي) - 3 ظهر ( اختياري) - 6 عصر ( اختصاصي )

 لازم به ذكر است كه قبل از حذف و اضافه ، در ابتداي ترم ،  3 تا امتحان بود در 3 روز پشت سر هم ... ما رفتيم ابروشو درست كنيم زديم چشمشو كور كرديم :)) خدا خودش به خير كنه ... خلاصه از 22 دي تا 5 بهمن امتحان خواهم داشت ... احتمال داره حضورم كمرنگ بشه :دي اگه نشد ديگه ببخشيد :)) ... خوش باشيد و موفق .

هفته اي كه گذشت ...

از پنچ شنبه شب احساس دندون درد بود ولي خب خيلي توجه نكردم . يكي دو بار ديگه هم دنون عقل پايينم درد گرفته بود ... ولي تا آخر شب دردش خيلي زياد شد و ديگه با همه تحمل و اينا تا فردا صبحش كه با يك ايبوپروفن تونستم ساكتش كنم ... و تا شب هم يكي ديگه ... شنبه رو هم درد كشيدم و نصفه شبش با تب و لزر بيدار شدم ... دندون عقلم عفونت كرده بود و اون باعت تب شده بود ... يكشنبه صبح رفتيم دكتر ( بلاخره !!) ايشونم گفتن به خاطر عفونت نميشه الان كشيدش بايد آنتي بيوتيك بخوري تا عفونت برطرف بشه بعد بكشم ... خلاصه يكشنبه شب با درد كمتري گذشت به خاطر كپسول هايي كه دكتر داده بود ...دوشنبه و سه شنبه هم با همين وضع گذشت تا چهارشنبه كه ديگه دهنم پر از جوش و آفت شده بود و لوزه هام هم چركي ... ديگه واقعا وضع بدي بود آب دهنم رو هم به سختي قورت ميدادم ... ظهر چهارشنبه با دكتر تماس گرفتيم و اونم گفت كه ديگه صبر نميكنين بيا هر طوري هست اون دندون دردسر ساز رو بكشم ... حالا اينم بگم كه به خاطر حساسيت به آنتي بيوتيك كل دهنم آفت و جوش زده بود در نتيجه يه پرومتازين (؟) خورده بودم و به شدت خواب آلو بودم:)) موقعي كه رسيدم مطب در حالي كه بايد كلي استرس ميداشتم !! تا پلكام ميرفت رو هم خواب ميديدم!!!=)) ... خلاصه دندون طغيانگر كشيده شد و اومديم خونه ... شبش احساس كردم ضربه آخر باقيمونده :)) بله دندون عقل اونطرفي حسوديش شده بود  و اونم درد گرفته بود و امروز ( 5شنبه ) رفتيم اون رو هم كشيديم.


پ ن : بايد تاكيد كنم كه در اين عكس ها دندونها بزرگتر از حد طبيعي ديده ميشن ... ضمنا كشيدنش هم اصلا درد نداشت ... اگر هم داشت در مقابل اون دردي كه در طول هفته كشيدم اصلا احساس نميشد . :) ممنون از همگي :*

جاموبایلی

ما از اول ترم یه هفته در میون جمعه ها ساعت ۱ تو دانشگاه کلاس داریم . استادش فقط همین روز رو برای دانشگاه ما وقت داره در نتیجه از ساعت ۸ صبح هم با یه گروه قبل از ما کلاس داره تا ۱۲ و از ۱ هم با ما .

امروز من ساعت یه ربع به یک رسیدم به کلاس دیدم کلی بچه های ناآشنا تو کلاسن . تا خواستم بپرسم یکیشون گفت که کلاس شما تشکیل نمیشه الان استاد میاد و یه جزوه میده بهتون برین کپی کنین . منم منتظر موندم تا دوستم بیاد . بعدش استاد اومد و جزوه رو داد و یکی از بچه هام مسئول شد که بره کاراشو انجام بده .

قبلش هم باید بگم که دو هفته پیش آقای استاد به من گفته بود که یک کپی از جزوه ای که سر کلاس نوشتم براش بگیرم و این هفته بهش بدم . منم اومدم وسایلم رو گذاشتم کلاس کناری و رفتم این جزوه کپی شده رو دادم به استاد و برگشتم کیفمو بردارم که یکی از بچه های گروه اومد و برای من کادوی تولد آورده بود :) دیگه اینقدر عجله ای شد که من نفهمیدم اصلا ازش تشکر کردم؟؟ :)) بعدش با بچه رفتیم برای تکثیر جزوه . رسیدیم اونجا با دوستم دیدیم شلوغه گفتیم بریم سلف تا اینجا خلوط شه برگردیم... خلاصه رفتیم سلف و دو تا ایستک گرفتیم ... داشتیم حرف میزدیم یادم اومد که اون کادو هه رو باز کنم :)) بازش کردم و توش یه جا موبایلی بود باری تو ماشین :) ( چرا همه برای برفی کادوی تولد میگیرن ؟؟ تولد من بودا :دی:دی ) بعد گفتم حالا موبایلمو دربیارم بذارم توش ببینیم چه جوری میشه !! که دیدم هر چی میگردم موبایله نیست !!!! ازونجایی که من همیشه موبایلم گم میشه فکر میکردم دارم کیفمو بد میگردم!!!:)) ولی واقعا نبود...

 ...دیدیم چیکار کنیم؟ گفتیم دوباره برگردیم ساختمون کشاورزی ... هر چند دیگه فایده ای هم نداشت... اومدیم یه راست تو همون کلاس کناری !! دیدیم موبایلم رو صندلیه همون جایی که وسایلم رو گذاشته بودم !! از اون موقع که ازین کلاس خارج شده بودیم ۱ ساعت گذشته بود ... و اگه کادوی دوستم جاموبايلي نبود من موبایل عزیزم رو از دست داده بودم ...یا مثلا اگه  تصمیم نگرفته بودیم بریم سلف !!

 

دیروز ...

دیروز روز جالبی بود ... در روز تولدم دو اتفاق مهم افتاد ... شاید هم بیشتر و من متوجه بقیه نشدم .

دیروز برادر کوچیکم سربازیش رو شروع کرد و وارد مرحله جدیدی از زندگیش شد .

عصر دیروز همون کنفرانسی که چند پست پیش ازش صحبت کرده بودم رو ارائه دادم و به نظر خودم تونستم به بهترین شکل ممکن از پسش بر بیام و اصلا استرس نداشته باشم و مثل دفعه قبلی ( در همین ترم ) اونقدر صدام نلرزه ( که البته از اون کنفرانس هم نمره آ+ گرفتم :دی ) . البته قرار بود ۹ دی باشه که برای زودتر تعطیل کردن کلاس یک هفته کنفرانس ها جلو افتاد .

وقتی تو خونه داشتم پاورپوینتم رو آماده میکردم یه لحظه با خودم گفتم حالا این سی دی آفیسم رو هم ببرم شاید اتفاقی بیوفته  و اتفاقا افتاد ... آفیس دانشگاه ۲۰۰۳ بود و مال من ۲۰۰۷ :دی نتیجه اینکه آفیس ۲۰۰۷ رو ، روی کامپیوتر دانشگاه نصب کردم ( کلی هم طول کشید به خاطر پایین بودن سرعت سیستم ) ولی خوشبختانه یک نفر کنفرانسش بدون پاورپوینت بود و در اون مدت اون اومد ارائه داد .:)که خب البته اون نفر هم کلی برای خودش سوژه بود ... اینقدر ادا اطوار در آورد دختره !! دوستم میگفت اگه یکی الان موبایلش زنگ بزنه این دختره با آهنگ اون میرقصه !!! :))))  بعدش هم که نوبت من شد . فکر میکنم چون یه مدت همون جا رو سکو بودم و چند باری هم رفت و آمد داشتم :)) برای نصب آفیس دیگه کاملا ترسم ریخته بود و با خیال راحت ارائه دادم .

امروز ...

سلام سلام به همگی ...

 

یادتون مونده امروز چه روزیه یا نه ؟ 

تولدمه ديگه  :دي

22 :)

دوستان هر دوتاش کیکه ها ... یه وقت کسی فکر نکنه سالاد الویه ست :))

نمایش ... جشن

سلام سلام ... عیدتون مبارک :)

امروز ساعت ۳ تو دانشگاه کلاس داشتیم. استاده ساعت ۳.۵ رسید دیگه تقریبا ما داشتیم میرفتیم :)) ... خلاصه درسش رو داد  کلاس تموم شد اومدیم بیرون که بریم به طرف آزمایشگاه که یکی از بچه ها گفت فلان جا یک جشن هست الان ۲ تا بلیط دارم اگه شماها میرین که بدم به شما ... ما هم تقریبا این بلیط ها رو تو هوا زدیم :)) غافل ازینکه چی در انتظارمونه ...

ازونجایی که اکثر بچه ها میخواستن برگردن شهرشون کلاس خلوط شده بود و همه در یک گروه رفتیم آزمایشگاه ... بعد از آزمایشگاه ( ساعت ۵.۵ ) تازه قرار بود بیایم خونه اجازه بگیریم اگه اجازه دادن بریم جشن ... ساعت ۶ هر جوری بود رسیدیم اونجا ... کلا به جز ما یه عده دیگه دانشجو بودن و یه تعداد زیادی بچه های مهد کودکی که با مامانهاشون اومده بودن ... خلاصه هی نشستیم و چیپس و پفک خوردن بچه ها رو دیدیم هی هوسمون کرد :)) هر چی منتظر موندیم برنامه هم شروع نشد . ساعت تقریبا شده بود یه ربع به ۷ دیگه خسته هم شده بودیم  با دوستم تصمیم گرفتیم بریم یه خوراکی ای بخریم ... اومدیم بیرون دوستم گفت پیاده بریم ... حالا هر چی میرفتیم مگه یه سوپری باز بود ؟؟ :)) همه تعویض روغنی بودن :))) دیگه به این نتیجه رسیدیم که بریم یه روغن ترمزی چیزی بخریم به جای ایستک بخوریم :))... خلاصه برگشتیم دیدیم هنوز برنامه شروع نشده ُ نشستیم تو ماشین و رفتیم یک چیپس و یک پفک و دو تا کرانچی خریدیم ( نخندین بابا :))) ...شمام اگه تو اون وضعیت قرار میگرفتین واقعا جو گیر میشدین ... تازه اصلا نگاه نکرده بودیم چیپسه چه طعمیه :))) )

وقتی رسیدیم همه بلند شده بودن و سرود ملی در حال خونده شدن بود... بعد یه نفر یه کم گیتار زد و یه نفرم کیبرد و همش تاکید میشد اینا برنامه اصلی نیست و ما همچنان منتظر که پس چی قراره باشه این برنامه ؟؟ ... مجری اومد و گفت نمایش عروسکیه !!!!!!!!! حالا ما رو میگین ... :))) ... آهان راستی یه سوتی هم داد مجریه و اسم نمایش رو اشتباه گفت ... کلا انگار یه نفر از تو کوچه شانسی پیدا کرده بودن گفته بودن بیا تو مجری باش :)) هر چی دلت خواستم بگو  ...

آقا نمایش شروع شد .... یعنی آخر خنده ...  تنها چیزی که ما ندیدیم عروسک بود :))) ... ۷-۸ تا آدم بزرگ یه سری لباس های جلفی پوشیده بودن  ... هر کدوم شروع میکرد به حرف زدن تو مایه های حرف زدن با بچه های زیر ۶ سال ...

نقطه اوج داستان اونجا بود که فهمیدیم نقش اول داستان یه پرستو ه ... دیگه اینجا منو دوستم رسما داشتیم خفه میشدیم از خنده ... مثلا قسمتهای غمگین داستان بود :))))) هی میگفتن پرستو کوچولو خسته ست ، پرستو کوچولو گشنه ست ، پرستو کوچولو بالش شکسته :)) این دختری که نقش پرستو رو داشت یه لباس آبی ساتن ( براق ) پوشیده بود اولش ما فکر کردیم نقشش آب یا رودخونه ابر یا یه همچین چیزاییه :)) بعدش دیدیم هی یکی رو دارن پرستو صدا میکنن :))))))))بعد تازه متوجه یه پارچه سیاه کوچیک که آخرش دو شاخه شده بود رو پشت بازیگر شدیم :))

ما هم انگار یکی دنبالمون کرده باشه سریعا خوراکیامونو خوردیم و اومدیم بیرون ... ساعت شده بود ۸ اینا هنوز داشتن نمایش اجرا میکردن ...

 

تولد یک دوست داشتنی ، یک تولد دوست داشتنی

تولد يلدا جون   

  برای ماهایی که از دور نگاه میکنیم خیلی زود گذشت ... بیشتر از ۳ سال از روزی که با وبلاگ بابای فردای عزیز آشنا شدم میگذره . اون اوایل فکر نمیکردم این نوشته ها ادامه پیدا کنه . ولی وقتی نزدیک شدیم به زمان تولد اون کوچولوی دوست داشتنی دیگه همه چیز واقعی شد و هیجان انگیز... نمیدونستم چه شکلی میتونه باشه اون کوچولو  ... ولی میدونستم هر شکلی هم باشه دوست داشتنیه ... اونقدر دوست داشتنی شد برام که با دیر شدن نوشته های بابای فردا حتما به سراغشون میرم و ازشون میخوام زودتر بنویسن ...

     هنوزم اون عکسهای بیمارستان ، عکس انگشتان کوچولوی پای یلدا تو ذهنمه ...  اون نوشته های بامزه بابای فردا روی عکسها رو هميشه برام جالب بود ... هر چند حالا ديگه ديده نميشه :)

    "  کلوچه " همیشه باعث میشه یاد یلدای دوست داشتنی بیوفتم ... هر چند که الان دیگه خیلی شیرین تر از کلوچه شده ...

         تو این ۳ سال پای نوشته های زیبای بابای فردا نشستیم و لذت بردیم ... به امید اون روزی شاهد موفقیت های کوچولوی دوست داشتنی بابای فردا باشیم ...

  تولد سه سالگیت مبارک یلدا جون

    يلداي عزيز بدون که همیشه یه نفر اینجاست که خیلی خیلی دوست داره ...

کنفرانس ...

یکی از کلاس های ما هست که فقط من و دو تا دوست دیگه ام از گرایش گیاهپزشکی هستیم .بقیه همه زراعتی هستن . ( این درس برای ما اختیاری و برای بچه های زراعت اجباری است ) با وجود استاد خوب این درس خیلی به من و دوستم تو این کلاس سخت میگذره . واقعا بچه های زراعتی دانشگاه ما غیر قابل تحمل هستن . پسرها از لحظه ورود استاد دائما در حال گفتن حرفها یخ هستن و دختر های هم انگار خنده دار ترین اصطلاحات رو شنیدن . واقعا تاسف بر انگیزه.استاد هم چشم پوشی میکنه ولی از قیافه اش معلومه ناراحته.

امروز ۳ تا از پسر های این کلاس کنفرانس داشتن.یکی از یکی مزخرف تر ارائه دادن.

نفر اول : در تمام مدت از روی متن خوند و انگار حتی یک دور هم نخونده بود. تمام متنش رو در پاورپوینتش نوشته بود و بعضی جاها  به ما وقت میداد خودمون از رو پرده بخونیم!!

نفر دوم : همین قدر عقلش نرسیده بود نباید در کلاس آدامس تو دهنش باشه که بدتر در زمان کنفرانس هم آدامس میجوید. فکر کرده بود ( فکرم کرده بود؟) چون داره حرف میزنه پاور پوینتش هیچ نقشی نداره و فقط باید عکس عوض کنه که هیچ ربطی هم به متنش نداشته باشه. در زمان کنفرانسش هم با دوستان ش که نشسته بودن شوخی میکرد!!

نفر سوم : پاورپوینتش کار نکرد و چون کس دیگه ای قرار نبود بعدش سخنرانی کنه کامپیوتر و دستگاه ویدیو پروژکتور رو خاموش کردن ولی اون تمام مدت به صفحه سفید نگاه کرد و با آروم ترین حالت ممکن توضیح داد که حتی خود استاد و دوستانش هم چندین بار بهش تذکر دادن ولی فایده نداشت . اصلا از فاز ویدیو پروژکتور بیرون نمی اومد.

از این ها بدتر تعداد بچه ها بود که قبل از کنفرانس ها اکثریت رفته بودن( این کلاس دوساعت بود که ساعت اول درس تئوری داده شد و ساعت دوم برای کنفرانسها گذاشته شده بود که مکان کلاس عوض شد و تعداد زیادی به کلاس بعدی نیومدن) حتی برای بچه های گروه خودشون هم مهم نبودن  و اونایی که مونده بودن همه یا با موبایلها ور میرفتن یا با هم حرف میزدن یا با کنفرانس دهنده شوخی میکردن!... هر چند این کنفرانس ها اصلا ارزش وقت گذاشتن و گوش دادن هم نداشت.

کنفرانس من افتاده به نهم دی ماه . خود استاد قرعه کشی کرد .

سم گیاهی ... خودکشی انسانی

دیروز آزمایشگاه سم شناسی داشتیم و استاد داشت در مورد یه سم توضیح میداد که حالت قرصی داشت و رسید به موارد ایمنی و گفت که این سم خیلی هم سریع در هوا پخش میشه و نباید در محیط سربسته بدون ماسک ازش استفاده کرد و در ادامه گفت : یکی از همکارام با این قرص خودکشی کرد ، از دست زنش !! در این لحظه نصف کلاس ( پسرها )برای لحظاتی رفت تو هوا از شدت خنده ... و دختر ها عصبانی فقط به هم نگاه میکردن... بعد از چند ثانیه همهمه یهو کلاس ساکت شد  ...

من با تردید و مِن و مِن : چند تاش میکُشه ؟ :دی

مسابقه ...

از چند روز پیش مربی بدمینتون گفته بود که امروز ( البته تا پست کنم میشه شنبه پس شما بخونین دیروز ) یه مسابقه طناب کشی هست و خلاصه از همه ما قول گرفته بود که بریم ... قرار ما شد جمعه ساعت ۷.۵ صبح ... رفتیم اونجا هنوز کسی نیومده بود درو باز کنه تا ساعت ۸ یه عده زیادی پشت در وایستاده بودن و بعدش رفتیم داخل و آماده شدیم برای وزن کشی ... این پروسه وزن کشی شون ۲ ساعت ( دقیقا۲ ساعت) طول کشید و کاملا هم سوری بود ... چون گروه ما به زور به ۵۰۰ کیلو رسید و بقیه گروه ها از ۶۰۰ کیلو به بالا بودن ... البته مربی مون خیلی روحیه اش قوی بود !! میگفت تیم من تیم مانکن هان!!=)) ... چند بار به ما گفتن حجاب کنین الان میان فیلم میگیرن هی ما مانتو پوشیدیم هی در آوردیم ... هیتر ها باد سرد میزدن:( ...خلاصه مسابقه بعد از قرعه کشی شروع شد ... ما هر چی منتظر موندیم اسم تیم ما رو نخوندن ، مربی مون رفت ببینه جریان چیه ؟ ... اومد گفت دور اول بهمون استراحت خورده و یعنی بدون مسابقه یه برد داشتیم ... خلاصه در دور دوم به یه تیم قوی خوردیم و باختیم ( حالا شما به روم نیارین دیگه =)) ) بعدش اومدیم دوباره بالا تو تماشاگرا نشستیم ( بازی ۲ حذفی بود و ما هنوز حذف نشده بودیم ) دوست دانشگاهم ( فریبا ) لطف کرده بود اومده بود :* و تمام مدت همونجا بی کار نشسته بود و یه دختر کوچولو هم باهاش بود که کلی بامن دوست شد و هرجا میرفتم میخواست باهام بیاد :) :* چند تا عکس هم با موبایل دوستم گرفتم ازش ... خلاصه دوباره اسم تیم ما رو خوندن و ما رفتیم برای طناب کشی ... این بار خیلی خیلی خیلی تلاش کردیم و تونستیم ببریم و هیچ وقت اون یک دقیقه ای که هر ۸ نفر مون داشتیم داد میزدیم بکششششششش بکککککککککککککش بببببببببببکش رو فراموش نمیکنم که واقعا هم این فریادها موثر بود :) ;) ... اومدیم بالا و کلی خوشحال و خندون و اینا ... برای دور سوم اسم گروه خونده شد و رفتیم پایین و واقعا مقاومت کردیم ولی باختیم و حذف شدیم ... دیگه تقریبا ساعت ۱ - ۱.۵ بود که رسیدم خونه ... با دستهایی که گرفته و درد میکنه :) ولی به هر حال روز خوبی بود ... خوش گذشت .

ترسهای من در دوران کودکی ...

سلام به همگی

**میخوام ترسهای دوران کودکی م رو به پیشنهاد حدیث گل اینجا بنویسم ... تاجایی که یادم میاد البته.

- اون اولا از هر کی عینکی بود میترسیدم ...در عین حال وقتی پدرم عینک نمیزد ازش میترسیدم!!!:))اینم بگم که حاضر بودم ساعت ها تو ماشین تنها بمونم ولی وارد خونه ای که یک عینکی توش هست نشم:))))

- از مجموعه عروسکی هادی و هدی به خاطر فضای سیاه پشتش میترسیدم ...همش فکر میکردم اون پشت پرتگاهه هر لحظه ممکنه یکی ازینا بیوفته اونجا :)))

- سریال چاق و لاغر رو دیگه نگم که با شنیدن آهنگ اولش هم دلم میخواست گریه کنم :))))

- وقتی مربی آمادگی م میخندید ازش میترسیدم ... چون یکی از دندونهای آسیاب بالاش رو کشیده بود و جاش خالی بود...مثل دراکولا میشد طفلک :))

- از اینکه منو بذارن مدرسه و دیگه نیان دنبالم خیلییییی میترسیدم :)))

- ازین که مورد خشم معلم ها قرار بگیرم میترسیدم:))(مخصوصا معلم کلاس سومم که معرف حضورتون هستن = خشم اژدها)

- از همون بچگی تا الان ازین که یکی از نزدیکانم رو از دست بدم میترسیدم ...:(

پ ن : دوستم اس ام اس داد که دارم میرم نمایشگاه کتاب اگه کتابی میخوای بگو برات بگیرم ... من تلفن زدم بهش و اسم ۴ تا کتاب رو بهش دادم که ببینه( به ترتیب اولویت) هر کدوم رو که داشت ۲ جلد برام بگیره ( برای خودم و یه دوست دیگه م)... خلاصه رفته بود کلی گشته بود و میگفت صاحب غرفه های کشاورزی اصلا انگار همچین اسمهایی به گوششون نخورده بوده ... و بلاخره تونسته بود از یه غرفه یکی از کتابها رو پیدا کنه ... وقتی به صاحب غرفه میگه یه جلد دیگه ازین کتاب هم دارین ؟ آقاهه شاکی میشه که خااااانوم مگه این کتاب چشه که میخوای عوضش کنی ؟؟؟ ... :))

سوتی ...

سلام به همگی ...

این مدت اتفاقات زیادی افتاده . بد و خوب .

یه سوتی دادم ناجور ... یه خانومی هست که تقریبا هر روز با یه بچه از جلوی خونه ما رد میشه . این خانوم قبلا معلم ورزش من در یه دوره خیلی کوتاه تو مدرسه بوده. چند روز پیش داشتم برمیگشتم خونه اون خانوم رو دیدم ... از قیافه اش به نظر میاد سن بالایی داره ... نمیدونم دقیقا با چه منطقی بعد از سلام و احوال پرسی ازش پرسیدم : نوه تونه؟ اونم گفت : نههههههه پسرمه یعنی اینقدر پیر شدم؟ ... حالا من اینقدر دست و پامو گم کرده بودم نمیدونستم چه جوری درستش کنم :))... فکرکنم کل روزش داشته به سنش فکر میکرده طفلک ...

چند روز پیش تر ها پدر در حال راه رفتن تو خونه تکرار میکرد : شاید وقتی دیگر ...  من به پیروز : پیروز لو رفتی :)) پیروز هم متعجب که حالا چی شده پدر اسم وبلاگ اونو هی تکرار میکنه؟؟=))

...

از همون روزی که گفتم قبل ساعت ۱۰ میخوابیم یه نفر ، اینجا رو بهم معرفی کرد... حالا من شب و روز خواب ندارم که!! و بدبختی اینکه دیگه وقتی هم برای وبلاگ نمیمونه :(

 

بازی خاطرات دوران کودکی ...

به دعوت شیرین roseمیخوام این بازی رو ادامه بدم :

از همون اول شروع میکنم :

(اول میشه قبل ازین که مدرسه ای بشم) همش وقتی میدیدم پیروز و پیام دارن آماده میشن برن مدرسه ،تعجب میکردم که چه جوری میتونن بدون مامان تحمل کنن؟؟اگه يه روزي قرار باشه برگردم به گذشته اين سالها رو انتخاب ميكنم ... اولين دوستام كه كاوه و سوزان بودن و هردو يك سال از من كوچكتر بودن ...با پدر دوبار رفتم سر كارش...تجربه اولين دوچرخه با پايه كمكي كه همون شب تبديل به دوچرخه بدون پايه كمكي شد...تجربه يه حياط بزرررررگ و يه جيك جيكو chicken... تمام طول روز بازي و خنده و دوچرخه سواری...لبخند

 آمادگی : در تمام طول سال به این درجه از اطمینان نرسیدم که ساعت ۱۲ مامان – حتما - میاد دنبالم. در نتیجه از ساعت یازده و نیم گریه ام شروع میشدنیشخند، تا لحظه ای که مامان رو میدیدم ( خوشبختانه گریه هام بی صدا بود و زیاد مزاحم دیگران نبودم) .(به شدت لوس بودن اینجانب دقت بفرماییدمژه)...

 تابستونی که قرار بود بعدش برم کلاس اول بسیار مزخرف بود چون میخواستم برم کلاس اول!!!chatterboxهر شب خواب هاي مزخرف ميديدم . چيزي كه از مدرسه تو ذهنم بود و از برنامه هاي تلوزيون شكل گرفته بود : يه عده بچه كه از من قد بلند ترن و همش وسايل منو برميدارن و میندازن به طرف هم و من بين اينا ميدوم و تلاش ميكنم كه مثلا كيفمو ازشون بگيرمافسوس...و چيزهايي ازين دست...

کلاس اول : یک عدد نونا !زبان تو کلاس بود که مامانش معلم کلاس پنجم همون مدرسه بود و بقیه بچه های کلاس در حضور نونا ، تو کلاس دیده نمیشدن ... البته نونا فقط با ۲ نفر تو کلاس تونسته بود دوست بشه و من با کل کلاس!(مرسی عده جمع کردن) من رهبركل كلاس بودمگاوچران به جز اون 3 نفر . تو هیچ بازی شرکتشون نمیدادم و با بچه ها تو حیاط مدرسه تا حد امکان نونا و دوستاش ( که دو تا خواهر دوقلو بودن :فائزه و فائقه ) رو حرص میدادیم ... چون تو کلاس به شدت از دستشون حرص میخوردیم ...البته بعضي وقتا با ضامن شدن ناظم مجبور میشدم از مواضع خودم پایین بیام و تو بازی شرکتشون بدم.(جالبه كه براي ناظم شرط ميذاشتم كه بايد منو بهداشتيار كنين تا بذارم اينا با ما بازي كنن نیشخند... اعتماد به نفس بيداد ميكرد...)

کلاس دوم : شايد بهترين سال عمرم بودقلب ... مدرسه ام عوض شده بود و همه بچه هاي كلاس به يك اندازه تو كلاس ديده ميشدن . شيطوني هاي فراووني در اين سال انجام شد ...تولد هاي زيادي رفتم... كلا به شدت خود مختار شده بودم و براي كل كلاس و گاهي اوقات براي كل مدرسه تكليف روشن ميكردمwhistling...

كلاس سوم : مدرسه ام باز هم عوض شد ... به خاطر شغل پدرم رفتيم به يه شهر ديگه و حتي دلم نميخواد به رفتارهاي معلم اون سال با بچه ها فكر كنم ... ذره اي اعتماد به نفس براي بچه ها نذاشت... يه بار به خاطر اشتباه يكي از بچه ها كه اتفاقا همون روز تمرين هاي رياضيش رو هم حل نكرده بود يه سيلي خوابوند تو صورتش ... هيچ وقت اون صحنه از جلو چشمم كنار نرفت... تا زنگ تفريح خودمون رو حفظ كرديم و 15 دقيقه زنگ تفريح همه سرمون رو گذاشتيم رو ميز و گريه كرديم...ما بعدا فهميديم اون دختري كه كتك خورده بود چند سال قبل مادرش رو از دست داده بود ...يعني اون معلم ميدونست و اينطوري رفتار كرد ...ناراحت

كلاس چهارم : خوب و نرمال ... معلم سعي داشت همه چيز رو به 4 زبان به ما ياد بده ابله... معلم باهالي بود كلي مارو تو كلاس ميخندوند... هر روز امتحان داشتيم... خدا حفظش كنه...

كلاس پنجم : يه كابوس بود ... همه ما مجبور بوديم براي تيزهوشان بخونيم... از ساعت 5 عصر ها تا 7.5 يازده نفري كه مرحله اول قبول شده بودن بايد ميرفتيم خونه معلمون و اونجا باهامون رياضي و علوم كار ميكرد ...تازه وقتي برميگشتيم بايد كاراي فردامون رو انجام ميداديمچشم. خداييش برامون زحمت كشيد ازون 11 نفر 9 نفر قبول شدن ... خدا حفظش كنه.

كودكي من به سالهاي پيش از دبستان و دبستان ختم ميشه ... تيزهوشان جو خوبي داشت اما همه ما رو مجبور به بزرگ شدن زود رس كرد ... اول راهنمايي كابوسي بود كه هرگز در خواب هم نميخوام تكرار بشه ... دوم راهنمايي دو نفر از معلم ها مون فوت كردن ... سوم راهنمايي امتحان نهايي و استرس هايي كه به خاطر هيچ و پوچ به ما تحميل شد ... ... دبيرستان ، بد نبود ... گذشت...پيش دانشگاهي ، سالي كه همه به هم دروغ ميگفتن كه چقدر درس ميخونن ... اگه تا صبح بيدار مونده بودن و درس خونده بودن ميگفتن لاي كتابو باز نكردن ... يه خاطره از پيش دانشگاهي هست كه حتما يادم بندازين بگم... همين.

پ ن : همه شماهایی که این پست رو میخونید دعوتید برای ادامه این بازیrose ...ببینم چه میکنید...حتما بهم خبر بدین بیام بخونم.

پ ن : امروز صبح تو برنامه روز از نو وقتي آقاي شيرازي از وبلاگ و مزاياي اون تعريف ميكردن مامان ( درحالي كه يادش اومده چند روز قبل بهش ميگفتم بياد وبلاگ بنويسه )بهم ميگه: توام وبلاگ بنويس خوبه ها... و نمیدونه که این پرستو ...نیشخندنیشخند

پ ن : تعداد زیاد اسمایلی ها باعث ضایع شدن نوشته شده بود... که از طرف دوستان گوشزد شد ، سعی کردم درستش کنم ...

این روزها که میگذرد ...

سلام به همگی .

دیگه فاصله پست قبلی م با زمان حال داره خیلی زیاد میشه ، ولی این مدت شاید جریانی برای تعریف نداشتم شاید هم حوصله ای ... کوتاه اتفاقات این مدت رو میگم تا وبلاگم خیلی از زمان حال عقب نمونه ...

- مهمترین اتفاق این مدت برگشتن پیروز از شیراز بود. که به گفته خودش الان یه آدم بی کار و سربار جامعه است ...خنده

- مجبور شدم یک بار دیگه حذف و اضافه انجام بدم . چون درسی که حذف کرده بودم باز هم در چارت انتخاب واحدم بود. (میگفتن حذفش کردی ولی با یه مشخصه دیگه همون درس رو برداشتیchatterbox . مگه من مریضم ؟whistling)البته یک نفر خیلی بهم کمک کرد تا این کار انجام بشه . اگه نبود نمیشد.rose

- برای یک مسابقه که درباره حضرت مهدی (ع) توی دانشگاه برگزار میشد ثبت نام کردم و امروز امتحان دادم و البته خیلی هم شلوغ بود . امتحان خوبی بود.rose

- چند روز پیش یه چیزی دست دوستم فریبا دیدم و بهش گفتم چه قشنگهخیال باطل و امروز برای من یکی ازونا آورده بود و بازم منو شرمنده خودش کرد.قلب

- سرماخورده هم شدم ، ولی خوشبختانه خیلی سبک بود و الان تقریبا خوبم و دارم اون ۲هفته گرفتگی صدا رو طی میکنم. ( همیشه تا دو هفته بعد از خوب شدن سرماخوردگی هم صدام گرفته است)لبخند

- شبها قبل از ساعت ۱۰ همه خوابیمافسوس! و صبح ها قبل از ساعت ۶ همه بیدارکلافه .

- هر کی میپرسه حالمو ... میگم همه چیز عالیه ...

- التماس دعا( به شدتrose ).

عجله...

امروز بلاخره هزینه دات کام شدن رو پرداخت کردمdancingحالا میتونم با خیال راحت قدم به خونه خودم بذارم،هی فکرم اشغال نباشه که من که اجاره مو ندادماسترسچه جوری آب خوش از گلوم پایین میره؟hee hee

این ۲ ماه آخری که میرم بدمینتون با یه خانوم مهربونی همکلاس بودم که توی مرخصی زایمانشون میومدن کلاس... و البته گفته بودن که قبل از ازدواجشون ورزشکار بودن و ۳ سالی بدمینتون کارکرده بودن ...این خانوم از همون روز اول بازیشون از همه بهتر بودن و از همه میبردن . اضافه وزن بعد از زایمان اصلا اصلا رو بازیشون و تحرکشون تاثیر نذاشته بود (اینم بگم که شرافتمندانه ترین باختم از ایشون ۱۸-۲۱ بودwhistling ) خلاصه ایشون چهارشنبه هفته پیش خداحافظی کردن که دیگه از امروز برن سر کار و جالب اینه که ایشون توی بخش اداری دانشگاه خودمون شاغل هستن . من آخرین بار دوشنبه هفته پیش دیده بودمشون.چون چهارشنبه ها نمیرم کلاس و ازاونجایی که این مدت باهم دوست شده بودیم بهم گفتن که حتما وقتی بخش اداری کار داشتم برم پیششون و همو ببینیم. امروز من بخش اداری کار داشتم و به دلیل شدت کج بودگی دوزاریمhee hee یادم نبود که امروز اولین روزه که اومدن سرکار( فکر کرده بودم از همون چهارشنبه دیگه رفتن سرکار در حالی که این مدت تعطیل بود whistling)... احتمالا با خودشون میگن این چقدر حول(هول؟) بود حالا من گفتم بهم سر بزن نه دیگه انقدر زود!!!قهقههقهقههقهقهه

پ ن : همچنان با قدرت بلاگفا مینویسم...rose

دات کام شدیم رفت...

 

 

www.Parastoooo.com

 

پ ن : وقت کردین لینکم رو درست کنین.

 

 

 

تغییرات عدیده !!

۱- بعد از کوتاه کردن موهام تا رسیدیم خونه یادم اومد که کلی برای موهام نقشه کشیده بودم در اولی مهمونی که خواستیم بریم چه جوری درستشون کنمخمیازه، که دیدم ای دل غافل!!ابله چه دیر یادم اومد! موهام دیگه خیلی کوتاهه!...I don't know - New!دفعه قبلی که کوتاه کردم یه ۴ ماهی طول کشید بعدش پشیمون شدم ولی این بار ...نگران

۲- ازونجایی که ما هر تغییری بکنیم پدر متوجه نمیشه ، بعد از اومدن پدر از سر کار کلی من هی حرف میزدم و نظر میدادم تا پدر بهم نگاه کنه و بفهمه ! oh go onهی نمیفهمید oh go onبعد از ۱۰ دقیقه تازه میگه :  اِ موهاتو کی اینطوری کردی؟ !!! بعدش خودش میگه اگه هر کی دیدت و نفهمید باید بهش بگی : دیگه بابامم فهمید تو نفهمیدی؟خندهخنده

۳- امروز که رفتم بدمینتون همه کلی تعریف کردن و گفتن که بهت میاد موی کوتاهعینک و البته کلی هم تعجب کردن که چه جوری راضی شدم که این همه کوتاه کنم یهو!خیال باطل ولی برای خودم اینقدرام سخت نبود گرفتن این تصمیم.لبخند

۴- موقع بازی وقتی بد بازی میکردم یا میباختم مربی میگه : اشکال نداره پرستو تازه موهاشو کوتاه کرده هنوز تعادل نداره!!hee hee...whistling

ماجراهای من و مامان

۱- چندین بار اینجا گفته بودم که از رفتارم با مامان ناراحتمنگران و همش عذاب وجدان دارمخجالت ... ولی الان خیلی رفتارم بهتر شده گویا دوران بحرانی رو گذروندمhee hee و دیگه حداقل عذاب وجدان ندارملبخند...امیدوارم بازم بهتر بشه.praying

۲ - از وقتی یادم میاد مامان میرسوندم مدرسه و خودشم میومد دنبالم قلب... هر چند همیشه دوستان سرویسی داشتم و دوست داشتم سرویسی بودن رو تجربه کنم. ولی حالا میفهمم مامان چقدر داشته بهم لطف میکردهقلب...حالا اینو گفتم که بگم از وقتی رانندگی میکنم هر وقت مامان جایی کار داره ، من پشت فرمون میشینم ، که هر دفعه مامان کلی ذوق میکنه که حالا من دارم اونو میرسونم.قلبقلب

۳ - مامان میخواست تاریخ یک اتفاق رو تو سال ۸۶ پیدا کنه ... رفته بود یه سر رسید آورده بود که از تو اون ببینه ... وقتی تو صفحه هاش میگشت یه نوشته از خودش تو فروردین ۸۶ پیدا کرد که خودش رو کلی خندونده بود oh go onو اومد برای من خوند که واقعا خنده دار بود نیشخند... فکر نمیکردم مامانم این قدر قشنگ بنویسه ، ساده و بی ریا و البته خنده دار... نوشته ها مربوط میشد به یه اتفاق که مامان رو خیلی عصبانی کرده بود . همه چیز با کنایه نوشته شده بود و خییییلییی خییییلییی خنده دار بود .

۴ - بعد از اون جریان ۳ به مامان گفتم که اگه دلش بخواد میتونه تو یه وبلاگ بنویسه ( مامان اصلا از وبلاگ من خبر نداره و اطلاعاتش در مورد وبلاگ نویسی چیزهاییه که من براش تعریف کردم و یا آوردمش پای کامپیوتر تا بعضی نوشته های جالب رو بخونه) و انگار تنور داغ بود و من به موقعچشمک ... بله نیشخند. حالا منتظر نوشته های مامانم باشیننیشخند. شاید ازین طریق بتونم اینجا رو هم بهش نشون بدم که اینقدر عذاب وجدان نداشته باشم که همه میدونن به جز اونقلب.

پ ن : عکس کنار صفحه رو هم عوض کردم ...از خود راضی

پ ن : الان رفتم موهامو کوتاه کردم ... عکس اون کنار دوران بلند بودن موهامه!!!( همین هفته پیش)