من تغیییر کردم!!!!!!!!!!!!!!

دختر عجیبیم!

صبر میکنم و با همهی اخلاقای طرف کنار میام، بعد روزی میرسه که صبرم تموم میشه...

و جوری ازش میگذرم که انگار از اولش وجود نداشت...!!!!

 

این روزا خیلی گیجم. خیلی خیلی. یه تصمیماتی گرفتم که نمیدونم درسته یا غلط. دارم یه قدمایی برمیدارم که اصلا نمیدونم میتونم تا تهشو برم یا نه. شاید 1 ماه پیش اصلا فک نمیکرم تا اینجا بیام. ولی عجیبه که سرد شدم. ولی بدیش اینه که نمیدونم کارم درسته یا نه. کاش یه راهی باز بشه که اتفاقی بیفته که بفهمم چیکار باید بکنم. اخه من خیلی اعتقاد دارم به این قضیه که نشونه ها همه چیو مشخص میکنه. خلاصه که امیدوارم ازین وضعیت در بیام. چون 17 خرداد امتحانام شروع میشه. باید برای کنکور بخونم، کارآموزیو نمیدونم چیکار کنم. برم نرم. خلاصه که در تماام قسمت های زندگیم گیجم. ولی عجیب اینه که ناراحت نیستم خیلیم خوشحالو سرخوشم.

 

 

+ تاریخ | یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت | 11:5 نویسنده | پروا |

   راستش اینه که آدم هیچوقت نمیدونه چی میخواد، آدم فکر میکنه یه جور آدم مشخص رو میخواد...

و بعدیکی رو میبینه که هیچی از چیزهایی که میخواسته رو نداره...

و بدون هیچ دلیلی عاشقش میشه!!!

 

سلامم. با عرض شرمندگی من دوباره اومدم پس از یکعالمه تاخییر. یه روزمره ای از زندگیم هرچند وقت یبار میام میگم که یادم بمونه بعدا که میخونم. یک ساله که سر کار میرم و دانشگاه با هم. دیگه وقتی نمیمونه. یه جمعرو دارم که اونم میرم بیرون. از خستگی هلاکم. بعد از عید رفتم کلاس زبان. 1شنبه 3شنبه ها از 7 صبح تا 8 شب 6 تا کلاس دارم. وقتم بشدت پر شده. میخوام اول تابستون برم کلاس باله کلا میشه 270 تومن. دوووس دارم خیلیییی. علی مخالفه. در واقع با همه چی مخالفه. قبلا اینجوری نبود. همه چی من براش خوب بود همش ازم تعریف میکرد الان ایراد میگیره و خوب نیست. رابطمون رفته تو سرازیری احساس میکنم اخراشه. همش میگه خب یه مدت که میگذره ادم معمولی میشه براش ولی من قبول ندارم این اذیتم میکنه از نظر روحی تحت فشارم. اومیدوارم همه چی بهتر شه چون خستم دیگه.

+ تاریخ | پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت | 20:55 نویسنده | پروا |

هر وقت به خودم و تو فکر می کنم نگران می شم،
شاید عشق همینه.

- لویی مال

 

امروز صبح رفتم بخیمو کشیدم. راحت شدم واقعا.5 شهریور عروسی پسر همسایمونه. شد سومین عروسی تو شهریور. منم 23 شهریور برای اون دوتا دندون باقیموندم وقت گرفتم. ذوق دارم برا فردا. اگه علی نبودد شب به این امید میخوابیدم که صبح دیر پا میشم. درسته نمیشد ولی خب من که امید داشتم. البته ممکنه علیم خواب بمونهااا. باش باید بحرفم ببینم اگه قراره خواب بمونه من شب بدون استرس بخوابم. استرس آماده شدنه صبحو نداشته باشم. یه باشگاه باید اسم بنویسم. باید برم مانیکور. البته ناخونام 2شاشون خودش شکست بقیرو خودم کوتاه کردم. یذره بلند شن میرم مانیکور و کاور میکنم. وقتم برای گریم باید بگیرم. البته برای این عروسی همسایه فقط موهامو سشوار میکنم.دیگه ببینیییم چی میشه

+ تاریخ | دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت | 14:22 نویسنده | پروا |

هواي خوب
مثل
زن خوب است
هميشه نيست
زماني كه هم است
ديرپا نيست.

مرد اما
پايدار تر است.
اگر بد باشد
مي تواند مدت ها بد بماند
و اگر خوب باشد
به اين زودي بد نمي شود.

اما زن عوض مي شود
با
بچه
سن
رژيم
حرف
ماه
بود و نبود آفتاب
وقت خوش.

زن را بايد پرستاري كرد
با عشق.
حال آن كه مرد
مي تواند نيرومند تر شود
اگر به او نفرت بورزند!

از چارلز بوکوفسکی

 

سلاااام. این چندروزه درگیر کار بودم. نشد بیااام. هیچ خبر مهمیم نیست. فقط این 3شنبه که تعطیله با علی قرار گزاشتیم بریم شمشک. خیلی وقته زیاد همو نمیبینیم. 3شنبرو از صبح میرم تا 8و8:30. اونجاام هوا خوبه. یذره از دست خانواده پدری ناراحتیم. انتظار یسری حرفا و کارا رو نداشتیم. که باعث شد یه تصمیم جدید بگیرم. خالمو شوهر خالم علیو دیدن. شبش خالم گفت پسر خوبیه ازش خوشم اومده. البته ما گفتیم هم کلاسیمه ولی خب فهمیدن دیگه امروزم که اول میخوام برم ساعت مامانمو باطری بندازم بعدشم برم باشگاه نزدیک خونمون ببینم ساعت کلاساش چطره. بطور جدی میخوام چاق شم. خدا کنه بشه

+ تاریخ | یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت | 9:27 نویسنده | پروا |

در عشق
باید درد دوری کشید
غمِ یار خُورد
ترسِ رقیب داشت
و زیرِ بار این‌ همه لِه شد
خوشه‌ی دست نخورده‌ی انگور زیباست
اما مست نمی‌کند
"مژگان عباسلو"

 

سلااام. امروز جراحی دندون عقل دارم. ساعت 2:30. ساعت 1:30 از محل کار راه میفتم. بابام دیروز صبح مرخص شد. حالش خوبه فقط یه دقیقه استراحت نمیکنه همش در حال را رفتنه میترسیم بخیه هاش پاره شه. پریروز که بیمارستان بود یه ساعت با خواهرم رفتیم پیشش ملاقات زودم برگشتیم. دیشبم با عل دعوا کردیم سر یچیز مسخره ولی امروز نه من بروم اوردم نه اون خیلی باحالیم ما حالا ببینم میتونم این چند روزو سر به اینجا بزنم یا نه

+ تاریخ | دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت | 12:6 نویسنده | پروا |

 

از فلسفه بيزار و از تاريخ خستم

من عمرمُ با غصه ها كوتاه كردم

با اينكه مي گفت آخر ِ هر كار ُ "بابا" ،

من ، زندگيم ُ آزمايشگاه كردم

 

دیروز با علی رفتیم بیرون. ساعت 1 رفتیم. ساعت 8:15 برگشتم. ناهارو ساعت 4 برگر زغالی خوردیم. اول رفتیم پارک جمشیدیه دیدیم غلغلست بعد برگشتیم رفتیم بام. بعد رفتیم پاسداران ساندویچ خریدیم. بعدشم یذره گشتیمو اومدیم خونه. علی شبشو با دوستاش بوود یعالمه بش غر زدم. شبم که عم اینا اومده بودن خونمون. الانم که سرکارم. ازونجا پست میذارم. مامانو بابا بیمارستانن رای کارای بابا احتمالا ظهر به بد عمل کنن. میخواستم برم بیمارستان ولی میگن نه حالا ببینیم چی پیش میاد

+ تاریخ | شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ساعت | 11:23 نویسنده | پروا |

                                                      جغرافیای کوچک من

سرزمین چشمان توست!

مخصوصا وقتی رو به روی تو می نشینم و تو سیگار می کشی

محشر می شود...

مــــه آلـــــود و رومانتیک!

چه زیباییِ عاشقانه ای...

 

 

 

بعد از مدت ها برگشتم. الان دانشجوام. مهندسی صنایع تو یکی از دانشگاه های تهران. از ابتدای مرداد توی یه شرکت آشنا کار دانشجویی میکنم. از شنبه ها تا 5 شنبه ها. محیط کاملا زنونس. و برام جالبه. همشون خانم های متاهل و یا نامزد دارن. خیلی چیزی جالب یاد میگیرم. کلا محیط خوبی داره ولی خسته میشم. میخوام ازین به بعد حتی اگه شده یه کوچولو بنویم فقطو فقط برا خالی کردن خودم. مهر که بیاد میرم ترم ذوم. با یکی از پسرای هم ترممون آشنا شدم. یه ترم کامل با هم حرفیدیمو در ارتباط بودیم. خیلی از اخلاقاش همونجوریه که من میخوام. یه چیزی که باعث شده بین اون  و بقیه فرق باشه اینه دوسم داره و تموم وقتش برای منه( اسمش علیه). در هر حال پسر خوبیه. زندگیم داره میگذره. خیلی روتین خیلی آروم. یزمانی بشدت دنبال هیجانو تنوع بودم ولی الان بشدت ازین آرامش لذت میبرم.خوبه که فردا تعطیلم. بشدت خسته شدم این هفته. و یهههه سوتیه خیلی بزرگ دادم تو شرکت چون کسی نیست دمپایی پامون میکنیم. امروز موقع برگشتن یادم رفت کفشمو بپوشم. با دمپایه صورتی برگشتم خونه حالا خووبه زیاد ضایع نبود. فرداام احتمالا با علی میریم بیرون.  تاا فردا

+ تاریخ | پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت | 22:13 نویسنده | پروا |

آنقدر به این روزهای تلخ عادت کرده ام

که وقتی لبخند میزنم

قلبم تیر میکشد

بیچاره دلم

چقدر زود عادت میکند به نبودن هر آنچه میخواست......

 

Photo: ‎فکر می کردم طبیعت مرا آرام میکند ،
امّا ،
حس می کنم که در آن دیگر راحت نیستم ،
شده ام مثلِ تکه ی پلاستیکی که هیچ وقت
خاک آن را هضم نمی کند ،
حتی
مرگ هم برایِ من آغوش باز نمی کند ،
تصمیم گرفتم به کنجِِ اُتاقم برگردم ،
تا نه طبیعت زجر بکشد و
نه این مرگ.....


masoud‎

 

 

 

بعد از مدت ها برگشتم. جمعه پیش برای اخرین بار با حمید ت کردم. دیگه نه اون برمیگرده نه من قبولش میکنم. حالمم خوبه خیلی خوب.....

 فقط گیجم نمیفهمم دارم چیکار میکنم ...

نه حوصله خودمو دارم نه کسه دیگرو.

چرا اینکارو کردم؟؟؟؟

من حق بازی کردن با زندگی کسه دیگرو نداشتم....

+ تاریخ | یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت | 22:30 نویسنده | پروا |

رفتمـ گفتمـ از "خیرشـ" میـ گذرمـ

   شنیدمـ کـ زیر لب گفتـ از "شرشـ" خلاص شدمـ..........!!!

 

روزای خوبیه، با دعوا و شادی میگذرونیم!!! امتحانا شروع شده!!!!!

+ تاریخ | دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت | 10:35 نویسنده | پروا |

سالها بعد ياد تو از خاطرم خواهد گذشت... و نخواهم دانست کجايى و نخواهى دانست کجايم... و در ان روز ارزوى من براى خوشبختى تورا در برخواهد گرفت ! و تو احساس ميکنى کمى خوشبختر و کمى خوشحالترى... و اما نخواهى دانست چرا...

 

خبری نیس. میگذرونیم!! برگه امتحان نهاییمون اومد. داخلیا قبل از تخصصیان! ۱۸ام تمومه امتحاناموون. هووووووووووووووراااا!

+ تاریخ | سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ساعت | 16:4 نویسنده | پروا |

گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب، نه زمستانی باش که بلرزانی، نه تابستانی باش که

 بسوزانی . بهاری باش تا برویانی....

نوروز مبارک!!!!!!!!!

 

 

حمید پریروز واسم اردک گرفت(آخه اردک قبلیم مرده بود منم ناراحت بودم) سبزه و ماهی عیدمونم اون گرقت. چهارشنبه سوری با مامانم رفتم دمه خونه آرش اینه. رضا ام بود. دوباره آشتی کردیم. حمیدم عصبانی شد که چرا من دمه خونه آرشم اونم رفتم اوردم دمه خونه آرش. پیشه من وایساده بود تموم محل فهمیدن ما با همیم. دیروزم تا ۱۴:۳۰ با حمید میحرفیدم اولین کسی که بم تبریک گفت اون بود. چون تا آخر عید احتمالا سرکار نمیره همش با هم از خونه میحرفیم. ۲۴ساعته اردکم خنگه!!!!!!!! حمید قبول نمیکرد ولی امروز مامانمم به همین نتیجه رسید. اینقد صبح از دستش خندیدیم که دل درد گرفتیم. ۴شنبه سوریم خیلی خندیدیم خیلیم خوشش گذشت!!

 

+ تاریخ | پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت | 10:12 نویسنده | پروا |

و یک روز
یک روزِ خیلی‌ بد
رفتنم را
برایِ همیشه
باور خواهی‌ کرد
ناامید خواهی شد
و من برایت چیزی خواهم شد
... مثلِ یک خاطر ه ی دور
تلخ و شیرین ولی‌ دور
... خیلی‌ دور

 

دیروز از ۹:۳۰ صبح تا ۶:۳۰ عصر با حمید بودمم!! ممدم بامون بود. یعالمه خوش گذشت! هم صبحانرو باهم خوردیم هم ناهارو. آخرش سر این دعوا شد که من میخواستم برم پیش پگاه اینه حمید نذاشت!! باهاش بحث کردم زد گوشیو شکوند. منم از ترس داشتم سکته میکردم. دیگه ساکت شدم. حمید یذره حرف زد بعد خودش معذرت خواهی کرد. گوشیش HTC بود.خورد شد. هرچیم گفتم گوشیت گفت فدای سرت!! خلاصه رفتم خونه همش با مزاحم حمید کل کل کردم. اینقد خندیدیم ک حد نداشت!! تا ۱۲ ک میحرفیدیم حدودا ۲۱۶تا میس انداخته بود ب حمید!!

+ تاریخ | شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت | 9:27 نویسنده | پروا |

ﺗــــــﻮ ﺭﻓـﺘــــــﮯ ...
ﺍﻧـﮕــــــﺎﺭ ڪــــــﮧ ﻣـﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻟـﺶ ﻧﺒـﻮﺩﻡ!
ﻣـﻦ ﻭﻟـــﮯ ﻣــــــﮯﻣـﺎﻧــــــﻢ
ﺍﻧـﮕـﺎﺭ ڪــــــﮧ ﺗــــــﻮ ﺗـﺎ ﺁﺧـﺮﺵ ﻫـﺴـﺘــــــﮯ ...

  

دیروز رفتیم پاساژ رضا خریدای عیدو کردیم. موقع برگشتن یه اردک خریدم. اسمشو گذاشتم گوجه. خیلی نازه. عاشقش شدم. با حمیدم هستم. فعلا وقت میگذرونیمم تا ببینیم چی میشه!!

+ تاریخ | دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ساعت | 17:23 نویسنده | پروا |

شاید اگر از بازگشت تو اطمینان داشتم ...

این چنین دیوانه وار چشم به راهت نبودم ...

چه لذتی دارد !

که می دانم بر نمی گردی و منتظرت هستم ...





دیشب شام با حمید رفتیم بیرون. خیلیم خندیدیم. بیچاره یعالمه خرج کرد. تا 10:30 بودیم. بکمک مامیم پیچوندم. به هوای خونه عمم رفتم پیشش!! پیتزامونم خیلی خوشمزه بود! ولی حالم بازم بد شده. نه مثه قبل ولی هنوز بد هست!!

+ تاریخ | چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۱ساعت | 20:4 نویسنده | پروا |

در ذهن زنانه ي من .....

مرد يعني،
شانه هايي پهن ، يعني تکيه گاهي امن .....
يعني بوسه اي از روي دوست داشتن ،بدون اندکي شرم!
***
در ذهن زنانه ي من....
... ... مرد يعني
کوه بودن، پر از سخاوت، پر از حياي مردانه
در کنار اين ابهت ،لوس شدنهاي کودکانه!!!


با حمید اس ام اس بازی میکنیمو حرف میزنیم. فقط در همیـن حد!!!

+ تاریخ | یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت | 0:25 نویسنده | پروا |

هی معشوقه ی من !
ببخش.... اگه یه روزایی غر زدم !
ببخش... اگه یه وقتایی حسودی کردم!
ببخش.... اگه شبت واسه آروم کردن بی قراریای شبونه ی من خراب شد !
ببخش.... ببخش منو به خاطر این همه پیگیر بودنم !
ببخش...
منم میبخشم .. همه چی ارزونی تو و چشمای غریبه ای که عاشقت کرد!
من همه چیزو .. حتی احساسمم بخشیدم به تو و اون...



پریروز یعنی چهارشنیه بعد از زنگ اول که شیمی داشتم مامانم از مدرسه گرفتم رفتیم آزمایشگاه دوباره خون دادم. موقع برگشتن بودیم که حمیدو دیدیم یهو مامانم تعجب کرد حواسش نبود با دست حمیدو نشون داد. ساعت 1:50 بود که حمید به مامانم زنگ زد پرسید پانیذ کارنامشو گرفت؟ خوب شده بود؟ مامانمم گفت آره بعدشم گفت پانیذ مریض بود این 10 روزه. اونم گفت چرا؟ مامانم میگه صداش نگران بود. بعد مامانم گفت آنفولانزا گرفته. اونم گفت ایشاا... خوب شه. بعدم مامیم واسش آرزوی خوشبختی کردو گفت پانیذم قبول کرده و دیگه ناراحت نیس اونم آرزوی خوشبختی میکنه واست. خدافظی کردن. حس بدیههه. حالم اصن خوب نیس. دلم تنگ شده. نمیدونم واسه چی؟ واسه کی؟ نمیخوام حمید برگرده از طرفی بدون اون نمیتووونم!!! واقعا نمیدونم چیکااار کنم!! در ضمن هپاتیت B نبووود. دارم خوب میشم. به احتمال 90% هپاتیت A است!! :D

+ تاریخ | جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت | 17:36 نویسنده | پروا |

یه خیابون هایی رو نمیشه تک و تنها ، پیاده رفت

یه سری لباسارو دیگه نمیشه پوشید
یه سری غذاها دیگه از گلوت پایین نمیرن
خاطرات امونت نمیدن
 امان از این خاطرات !!!


 همون روز که با حمید بهم زدم مریض شدم!! البته دوشنبه شب با مجید صحبت کردمو تسلیت گفتم! دیگه مدرسه نرفتم تا شنبه!! از جام نمیتونستم بلند شم!! 3 روزم هیچی نخوردم از روز 4م تونستم غذا بخورم اونم کم تازه نه هر غذایی. شنبه فقط زنگ آخرو رفتم!! حالم هنوز زیاد خوب نیست!! شنبه صبح آزمایش خون دادم! امروز جوابش اومد! هپاتیت! البته بهتر شدم خیلی بهتر میگن هپاتیت A ولی اگه هپاتیت B باشه ینی از حمید گرفتم؟؟؟ واقعا نمیدونممم!! ولی حالم اصلا جالب نیس نه بخاطر حمید! برعکس این مریضی همه چیو واسم ساده تر کرد. معدلم شد 18.55 اصلا راضی نیستم خیلی پایینه! واقعا افت کردم! دلم میخواس بخاطر این مریضی زنگ بزنم ب حمید ولی بیخیال شدم! ارزش نداره. جالبم اینجاس که باباش دیروز برگشت تازه ماشینشو دیدم بعدش حمید میگفت بابام یکشنبه پیش بوده! بهر حال.... خوش باشه!!! :)

+ تاریخ | دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت | 20:15 نویسنده | پروا |

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
این که عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌ گیری که بوسه ‌ها قرارداد نیستند
و هدیه ‌ها، معنی عهد و پیمان نمی ‌دهند.
کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می ‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای این که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می ‌گیری که خیلی می ‌ارزی.


چه پستی شد پست صدمم!! همیشه فک میکردم باید عاشقونه باشه حسابی!! چه میدونستم قراره خبر بدم که همه چیو ساعت 1 تموم کردم!! گفت میخواد زن بگیره!! باید کم کم تموم کنیم. منم گفتم چرا بعدا، الان تموم میکنیم!! هرچند میدونم دروغ میگفت ولی چیزی نگفتم!! بهرحال تموم شد!! دیگه نمیخوامش! مامانمو خواهرم میگن دوباره بر میگرده ولی نمیخوام قبول کنم!نباید قبول کنممم!!!



Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

+ تاریخ | یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت | 14:35 نویسنده | پروا |

به تو که فکر میکنم بی اختیار به حماقت خود لبخند میزنم

سیاه لشکری بودم
در عشق تو و فکر میکردم بازیگر نقش اولم ،
افسوس ...


بیشتر از هر وقتی توو عمرم گیجم!!!  دیروز فهمیدم حمید با یه دختره به اسم سمیراست. با خط 933ام یه دستی زدم، بدجورم گاف داد. قبول نمیکنه بخوام اصرار کنم اذیت میکنه. صبح دعوا کردیم. ظهر ز زدم که ت کنم همه چیو گفت الان نمیتونه بحرفه بعدا خودش میزنگه!! هنوز خبری نیس! منم گوشیو  سایلنت کردم! نمیدونم کی ز میزنه ولی مامیم میگه بهش کم محلی کن یا دنبالت راه میفته یا سرد میشه! بنظر منم این بهترین راهه. فردا فیزیک دارم. راستی دیشب میلادو آرش اومدن تو پارکنگمون دیدنموون. بعدا آرش اومد بالا که خالم ببینتش. منم پیش میلاد موندم. یعالمه خندیدیییییییییم!! بخدا من میلادو خیلی دوووس دارمممم!!! دوسدخترش ز زده بود میلاد گفت فک کنم مسته، هی میگفت عاشقتم عاشقتمم!! خلاااصه خیلی خندیدیممم!!!

+ تاریخ | دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ساعت | 16:34 نویسنده | پروا |

من هم

مثل خــــــیلی از عاشـــــق ها
از تو یـــــادگاری دارم
ولــــی
یــــادگـــاری من
با بقیه فــــرق دارد
یــــــادگـــــ ­ـاری مــــن
از تو
ســــینه ای پر از درد اســـــت...!!!



امروز با پگاه رفتیم کتابخونه. واسه ناهار اومدیم خونه. بعد ناهار که داشتیم برمیگشتیم خونه یه پسره که مزاحم پگاه بود با پگاه قرار گذاشت. سوار ماشینش شدیم. یه یساعتی گشتیم آخرم به پگاه گفت که خبر بده. رفتیم کتابخونه سپیده ام بود. از کتابخونه ک اومدیم بیرون. 2تا دختر پیش دانشگاهی که قبلا تو مدرسمون بودن یکی از اونا گفت من از شهریار شماره گرفتمو بش نمیزنگم. منظورش همون پسره بود که میخواس با پگاه دوس شه. هیچی دیگه دختره ام نمیخواس شهریار شمارشو داشته باشه با خط سپید زنگید. اونم قبلش  ب پگاه گفته بود نمیتونم بیام دنبالت. بعد نیلوفر که بش زنگید اومد. همه باهم رفتیم پیشش. پسره پرروام برگشته میگه چه برنامه قشنگی. ولی خیلی خندیدیم. نیلوفرو دوستش ارمغان خیلی بامزه بود. خندیدیم. یه مزاحمم واسه سپیده 2تا شارژ 5تومنی فرستاد. یکیشو من گرفتم. اونیکیو پگاه. حمیدم الان سعادت آباد باید باشه. ولی باحال بووود!!!


+ تاریخ | سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت | 20:10 نویسنده | پروا |