چندتا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به نظر شما چندتا صورت مخفی در این عکس وجود

 دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

هرکس در این پست ۵ تا نظر بدهد در وبش ۱۰ نظر

دریافت خواهد کرد.........

پیشنهاد خوبیه مگه نه/؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خواستگاری فیسبوکی

یه بار تو فیسبوک یه دختر به یه ﭘسره گفت.


میای ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻳم؟
ﮔﻔﺖ: جوابم نه،
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﭼﺮﺍ؟

ﮔﻔﺖ ﭼﻮﻥ ﻣﺘﺎﻫﻠﻢ!!!
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﻛﻲ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩﻱ؟!
ﮔﻔﺖ ﺩﻩ ﺳﺎﻝﭘﻴﺶ!
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺑﭽﻢ ﺩﺍﺭﻱ؟
ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺍﺭﻡ!
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻨﺎﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦﻧﮕﻔﺘﻲ؟
ﮔﻔﺖ : ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻤﺸﻮﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻲ !!
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﻳﻨﻲ ﭼﻲ؟!
ﮔﻔﺖ: ﺍﺑﻠﻪ ﻣﻦ داییتم ! ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻴﺎﻡ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺗﻮ
ﻓﻴﺴﺒﻮﻙ ﭼﻪ ﻏﻠﻄﻲ ﻣﻴﻜﻨﻲ !!!!!!!!!!!!!:)))))


غضنفربا دوستش میرن بانک بزنن...

 

 غضنفر ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻣﯿﺮ ﻥ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺰﻧﻦ, ﭘﻠﯿﺲ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﺷﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﺣﮑﻤﺘﻮﻥ ﺍﻋﺪﺍﻣﻪ !ای ﻣﺤﺎﺭﺑﯿﻦ .
ﻏﻀﻨﻔﺮ ﻣﯿﮕﻪ : ﻣﺤﺎﺭﺏ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ ؟

ﭘﻠﯿﺲ ﻣﯿﮕﻪ : ﯾﻌﻨﯽ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ
ﻏﻀﻨﻔﺮ ﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻣﯿﮕﻪ : ﭘﺪﺭ ﺳﮓ
ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺗﯿﺮ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﻧﺰﻥ !!!!!!!


ﺯﻥ : ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺳﺮﺩﻣﻪ ؟!
ﻣﺮﺩ : ﺧﻮﺏ ﭘﺎﺷﻮ کتتو ﺑﭙﻮﺵ !
ﺯﻥ : ﺑﺎ ﮐﺖ ﮔﺮﻡ ﻧﻤﯿﺸﻢ !
ﻣﺮﺩ : ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﺨﺎﺭﯼ !
ﺯﻥ : ﺁﺧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮﺩﻩ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﮔﺮﻡ ﻧﻤﯿﺸﻢ !
ﻣﺮﺩ : ﺑﺮﻭ یه ﭘﺘﻮ ﺑﯿﺎﺭ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﺨﺎﺭﯼ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﺭﻭ ﺧﻮﺩﺕ !
ﺯﻥ : ﺧﻮﻧﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺮﺩﻡ میشد ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﻨﻮ ﺑﻐﻞ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﮔﺮﻡ ﻣﯿﺸﺪﻡ !
ﻣﺮﺩ : ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﻧﺪﻩ که ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺯمستون ﻣﺎﺩﺭﺗﻮ ﺑﯿﺎﺭﯾﻢ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ !!
زن: :|
دوباره زن: :!:
سه باره زن: :(

 
 

یــه بـار هــم 5,6 سـاله بـودم رفـتـه بـودم قـصـابی دم عـید بـود و خیلی هم شلـوغ!!! 

قـصـابـه هـم گـوشـت هـر کـی آمـاده مـیـشد ایـنـجـوری صـداش مــیــزد:گــوسـالـه کــی بـود؟؟؟ 
گــوسـفـنـد بـیـا ایــنــجـا ....

خـلاصـه نـوبـت مـن شـد, سـاتـورِش رو آورد بـالا گـفـت: تـو

گــوســفـنـدی؟؟؟


مــنـم تـرسـیـدم زدم زیــر گـریـه گـفـتـم نــه عـــمــو بـــه خـــدا مــن

گــــاوم :|


(مـلـت هـلـیـکـوپـتـری زدن کـف مـغـازه) :)))))))))))))))

 

 

 

گریه.......

و من اینو می دونستم
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . امامن خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . امامن خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا

ترول و حسن


حسن 1 حسن 2 حسن 3


حسن دنده به دنده


حسن بشقاب پرنده


حسن خیلی قشنگه


حسن مثله پلنگه


حسن داره میخنده


خوش امد گویی یه بنده خداهایی به رئیس جمهورمون که کلید سازه



 


 


شباهتوووو..خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ


tAKPAR-73

بابا.......

بابام : بده ببینم موبایلتو !!!

ﻣﻦ: ﺑﺎﺑﺎ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﺍﯾﺴﺎ ﺭﻣﺰﺷﻮ ﺑﺰﻧﻢ!
Delete SMS
Delete Video
Delete picture

Delete music

Delete private
Delete number
FORMAT MeMoRy CARD

ﻣﻦ: ﺑﯿﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﺗﻮﻥ ﻣﺨﻔﯽ ﮐﻨﻢ!
ﺑﺎﺑﺎﻡ: ﻧﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺳﺎﻋﺘﻮ ببینم

 


الان چه قدر دلت پره؟؟؟؟؟؟

 


مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود

و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند

و آنها دو دوستش را کشتند

وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی

گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند

چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند

خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند

وقتی نوبت به من رسید به آنها

 گفتم

لطفا زشت ترین شما مرا بکشد



 

 

بدون تو میمیرم

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کرد ، رو کرد به جوان و با ذوق گفت : چه حلقه ی قشنگی !!! نگاه کن ، اندازه انگشتمه ، فکر نمیکردم اینقدر خوش سلیقه باشی ؟! یکدفعه لحن صدایش عوض شد ، انگار چیزی یادش آمده بود ؛ آرام گفت : پدرم نامه هایت را دید ، حالا دیگر همه چیز را میداند. اما تو نگران نباش ، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی و دلش را به دست بیاوری حتما موافقت میکند. دل کوچک و مهربانی دارد.
من که رفتم ، دسته گل را بردار و به دیدنش برو ، راحت پیدایش میکنی … چند قطعه آنطرف تر از تو ، کنار درخت نارون ، مزارش آنجاست …
فرستنده : فرصاد

.
.
دستاشو مشت کرده بود.
پرسیدم توی مشتت چیه ؟!
گفت : خودت نگاه کن !!!
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم … توی دستاش چیزی نبود !
گفتم : چیزی نیست که ؟!
دستامو که توی دستاش بود فشرد و گفت : نبود ولی حالا هست !
دستام گرم شد و اون لبخند زد …
.
.
یه دختر و پسر که زمانی همدیگرو با تمام وجود دوست داشتن بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدن و آروم کنار هم نشستن … دختر میخواست چیزی رو به پسر بگه ولی روش نمیشد ! پسر هم کاغذی رو آماده کرده بود که چیزی رو که نمیتونست به دختر بگه توش نوشته بود ؛ پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه کاغذ رو به دختر داد ، دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفشو به پسر گفت که شاید بعد از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اونو نبینه …
دختر قبل از این که نامه ی پسرو بخونه به اون گفت که دیگه از اون خسته شده ، دیگه عشقش رو نسبت به اون از دست داده و الان پسری پیدا شده که بهتر از اونه … پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با ناراحتی از ماشین پیاده شد که در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مرد … دختر که با تمام وجود در حال گریه بود یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود ، وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود :
“اگه یه روز ترکم کنی میمیرم …”

 


 

یک روز اموزگار از دانش اموزانی که در کلاس بودند پرسید؛ایا می توانید راهی تکراری برای بیان عشق،بیان کنید؟

برخی از دانش اموزان گفتند؛با بخشیدن عشق را معنا می کنیم.برخی دادن گل و هدیه  و حرف های دلنشین را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند باهم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوشبختی راه بیان عشق است.

در ان بین پسری برخاست و پیش از اینکه شیوه ی دلخواه خود را برای بیان عشق بیان کند،داستان کوتاهی تعریف کرد،یک زت و شوهری جوان که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند،انان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخکوب شدند.

یک ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به انان خیره شده بود.شوهر تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبد.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر جرات حرکتی نداشتند.ببر ارام به طرف انان حرکت کرد،همان لحظه مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله مرد به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید .ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به ان جا که رسید شروع کردند به محکوم  کردن ان مرد.

راوی اما گفت؛ایا می دانید ان مرد در اخرین لحظه های زندگی اش چه فریاد زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است؟

راوی جواب داد؛نه،اخرین حرف مرد این بود که عزیزم تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت و به او بگو پدرت همیشه عاشفت بود.

قطره های بلورین اشک،صورت راوی را خیس کرده بود و ادامه داد؛همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می داهد و  یا فرار می کند.پدر من در ان لحظه ی وحشتناک.با فداکردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه تریر و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 

 

یک انتخاب

به نطر شما راه درست کدومه؟؟؟؟؟؟؟

19665599641823031972.jpg

اونقدرا هم اسان نیست.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

42507382082484900243.jpg

واقعا

به نظر شماراننده زنه یا مرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

24405595303472043855.jpg

مهم

69379026028820811913.jpg

 

 

کدوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 91926742764605778194.jpg

کدوم یکی

78809859210110626264.jpg

دو سوال

جواب چهههههههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

49361216381093778131.jpg

 

خوب نابغه ها جواب این چیههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

43820599370269313000.jpg

یک سوال

اگه قرار بود..... تو زندگیتون فقط یگی از

 

ارزوهاتون براورده بشه می خواستین

 

 

کدوم ارزوتون باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//