درشهر!
در شهر خبری نیست ...هست ؟
در شهر خبری هست ... نیست ؟
+بیکاری..
+بیکاری..
نشستم دارم به انگشت های کشیده ش نگاه میکنم که با سرعت رو کلاویه ها حرکت میکنن و برگه ها رو پرت میکنم یه سمت دیگه و میرم نزدیک تر و روی زمین دراز میکشم . .
میگم دلم یه کلبه میخواد وسط یه کوهستان با درخت های بلند ... بدون هیچ گونه وسیله ی ارتباطی ، که تنها توش زندگی کنم .. و بزرگ ترین دغدغه م جمع کردن هیزم باشه !
یا زندگی تو قطب شمال که تا چشم کار میکنه همه جا سفید باشه و سرد .. یه خونه ی اسکیمویی داشته باشم و صبح ها تو سرما با یه فنجون چایی گرم شم و برای غذام ماهی بگیرم کباب کنم . نمیشه من یه پنگوئن ِ خونگی داشته باشم که نگرانیم بشه تربیتش و غذا دادنش ؟؟؟ میخنده و میگه اگه واقعا حالت بده بیا بریم دکتر .
فکر نمیکردم به جایی برسیم که وقتی یه آدم میخواد بدون تعلق خاطر و وابستگی تو یه جای آروم و خلوت و دور از هیاهو زندگی کنه ، میشه نشونه ی ناخوشی و علامت نیازش به دکتر .
راست میگه.... این که منفورترین قطعه ای که همیشه عصبیت میکرده ، رو یه پیانوی از کوک در رفته ، الان برات حکم آرام بخشو خواب آورو پیدا کنه و چشماتو سنگین کنه و دلت بخواد هر چی بلند تر و بلند تر تو گوشت و تو سرت تکرار شه ، تا دیگه هیچ صدایی نشنوی و بخوابی ، یه نشونه ست که حالت خوش نیست .
حالم خوش نیست و تو این موقعیت که نه سفیدی و نه سکوت قطب رو دارم ، اصلا تنها چیزی که خوشم میکنه یه صدای بلنده که صدای مغزمو نشنوم و یه خواب آور ِ قوی که تا چند روز معلّقم کنه تو زمین و آسمون ! تا زمان بگذره و بتونم از مسائلی که آزارم میده عبور کنم ....
یه صدای بلند میخوام و یه خواب آور قوی. . .
*غم انگیزه که قطب شمال پنگوئن نداره !
*این هم یه چیزیه که به بهبود حالم کمک کرد. ک مثل کُپل ؛ به روایت گروه پالت.
(مسلما باید اون ستاره هایه توی آدرسو پاک کنید تا لینک باز شه )
بعدا نوشت : این که بلاگفا اینقدر احمقه که هرچه قدر ادیت میکنم متنو ؛ تغییری حاصل نمیشه ، چیزیه که حالمو بدتر میکنه . خب .. غلط دارم ، اشتباهاتی هست...به درستی خودتون ببخشید !
* با هم باشیم !
یک سالی شد که من حاجی دو طرفه شدم ...قبلا از یه طرف دختر
حاجی بودم... الان دختر حاجیه خانوم هم هستم..
امسال نه به خون ،نه به گوسفند و نه به کشتار و.....به زندگیم فکر کردم...
به بابام فکر کردم و به مامانم...
به حاجی های دیگه فکر کردم و زندگی دوستام...
امسال به مامان و بابام افتخار کردم... خیلی افتخار کردم...
که هیچ وقت سعی نکردن عقایدشون رو بهم تحمیل کنن، همیشه راه رو بهم نشون دادن و
انتخابو گذاشتن به عهده ی خودم ... این که همیشه روشن فکر کردن و تعصب بیجا به خرج
ندادن.... این که همیشه تونستم باهاشون بحث کنم و حتی اگه با هم به توافق نرسیدیم
به دعوا هم نرسیدیم... و با هم کنار اومدیم...
به این فکر میکنم که کاش ، همه ی آدم ها ، همیشه ، با هم کنار بیان .....
خیلی زیادی به وطن خود فکر میکنیم .. یعنی همیشه هر اتفاقی که می افته به اتفاقات
کشور ربطش میدیم . خب منم این موضوع رو ربط دادم به اوضاع فعلی ... و فکر میکنم
مسئولان هم کاش مثه حاجی های ما بودن : )
*تنهایی ، گذر زمان...
امسال سال تنهایی بود ...فکر میکنم بدونیم "تنهایی" چیه ... تنهایی که نوشتن نمیخواد ... تنهایی تو روزهای خاص ، یعنی ، سکوت ، یعنی سر درد ، یعنی کلافگی و بی حوصلگی.... و تنهایی تو عید قربون یعنی دستات برای اولین باربه گوشت بخوره و چاقو های گنده
...
سه سال پیش نوشته بودم ، قدیما که آلزایمر هنوز وجود نداشت ،مامان بزرگم می اومد
نمیذاشت سربریدن رو نگاه کنیم ......اون
وقت ها بزرگ ترین دغدغه م میشد در رفتن از زیر دستش .... اون وقت ها آرزوم میشد
پخش کردن گوشت های نذری .. اون روزها آدم
بزرگ ها خیلی بزرگ بودن ، اون روزا که آدم بزرگ ها ، خیلی بودن .....بعضی وقت ها
که میشستن دور سینی های بزرگ و گوشت ها رو تیکه میکردن ، خنده داره که بگم همیشه
دلم میخواست بهشون دست بزنم.... اون روزها ... فکر میکردم زندگی تا ابد همونجوری
می مونه ....
واقعیتش اینه که اون روزها اصلا فکرشم نمیکردم که یه روزی برسه که من بشم آدم بزرگ
قصه ، که من بشینم گوشت تیکه کنم ... هنوز تو ذهنم زمان رو عقب جلو میکنم ... هنوز
فکر میکنم به گذر زمان ..! به این که شاید اینایی که میگم خواب بوده ، فیلم بوده
..... شاید اینایی که میگم واقعیت نباشه ....!
*ما خوبیم
عید قربان که میشه ، جریاناتی که تو شبکه های اجتماعی راه میفته برام خیلی جالبه
..
این که همه یهو طرفدار حقوق حیوانات میشن ،و گیاه خوار برام جالب تره ...ولی بعضی
ازدوستان کم مونده سر ِ مخالفینشون رو در راه حمایت از سر ِگوسفندا ببرن والا ...
تضاد بده ... بیاید تناقض رو از وجودمون محو نه ، حداقل کم کنیم !
*چند مثال:مثلا پشت چراغ قرمز،دستشو میذاره رو بوق،ماشین جلویی پیاده میشه به قصد مرگ کتک کاری میکنن با هم ....مثلا تو مترو سر نشستن ، تو شلوغی ؛ با هم دعوا میکنیم و به حد مرگ کتک کاری ِ لفظی! میکنیم !مثلا تو خیابون به هم میخوریم ، دعوا سر میگیره .. میخوایم همدیگه رو بکشیم ...مثلا میریم سر صحنه ی اعدام ..مرگ ِ آدما رو نظاره میکنیم ..
مثلا اگه قتل جرم نبود ، تا الان هزار نفرو کشته بودیم ...
مثلا پر از کینه و نفرتیم ... ولی بروز نمیدیم ... قلبمون کم از سیاهی نداره ..
مثلا اگه دعوا ببینیم ؛ وایمیسیم تا دو طرف همیدگه رو بکشن...
بعد کشتن ِ حیوونا رو بد میدونیم .. .بعد تو شبکه های اجتماعی غوغا میکنیم ..فریاد
میزنیم از جنایت..... و فکرمیکنیم کارمون خییلیییی درسته !
ما بدیم بابا ، بی خیال ...... اینقدر تظاهر نکنیم .... !
----------
پ.ن : امروز حالم خیلی بد شد... مخصوصا وقتی که عکسامو چندبار جلو عقب کردم و تماشا کردم....فکر میکنم دیگه وقتش رسیده علما و فقها بشینن هم فکری کنن راه ذبح رو عوض کنن... نمیدونم مثلا خواب آور خیلی قوی تزریق کنن بهشون... یا با گوله ، کار رو یه سره کنن...
پ.ن2: عید قربان یه چیزی یاد میده... از جیزی که دوست داری گاهی باید بگذری تابه دستش
بیاری....
اونایی که فراموش میکنن ، و هیچ اثری از دیگری تو خاطرشون نمی مونه
و
اونایی که فراموش میشن، و هیچ اثری ازشون تو خاطر دیگری نمی مونه ...
.
+ خداوندا ، اگه جزو دسته ی دوم شدیم ،کمی از توانایی های دسته ی اول رو هم بهمون عطا کن ، پیلیز !
+موسیقی متن (الزامی) یا اینجا، لینک مستقیم
+ ادامه ی مطلب ِ همین جوری ..
بی ربط نوشت، بعدا نوشت : برای شناخت یک فرد ، بهتره به رابطه ، یا طرز برخورد اون فرد با اعضای خانواده ش دقت کنید . همین !
بارها خواستم ترک کنم ، برم ..
واسه من که 10 سال تمام ، تو این وبلاگ اون وبلاگ نوشتم ، جدی وشوخی ،خو ب وبد ، مزخرف و خیلی وقت ها چرت و پرت ، دور شدن و جدا شدن از این پدیده ، انگار مثل حذف کردن یه قسمت حیاتی زندگی ، مثل صبحونه خوردن یا دستشویی رفتنه! عملا غیر ممکنه .
برا من که دفتر یادداشتم شد وبلاگ و ورد و مدادم کیبورد.
اینجا.... اینجا رو بی هیچ دلیل خاصی از بین جاهایی که بودم بیشتر دوست داشتم و توش احساس بهتری داشتم ولی نمیدونم چرا مدتیه اون احساس راحتی قبل رو ندارم و گاهی یه جورایی با اینجا غریبه میشم . یا شایدهم دلیلش این بوده که خواستم از گذشته ام عبور کنم وفراموش کنم خیلی از اتفاقات و احساسات و حالات و احوالات رو .
ولی خب تجربه ثابت کرده ، نباید همه ی گذشته رو پاره کرد ریخت دور. شاید باید قایمش کنی یه جا و گاهی وقت ها یه سرکی بهش بکشی . نگاه به گذشته ، مثل نگاه کردن به آلبوم عکس قدیمی گاهی واسه آدم عذاب آوره ، ولی اعماقش ، یه حس خوب ، یه اضطراب شیرین داری . حتی انتهای تمام خاطرات تلخ و ناگوار ، یه چیزی تو وجودت خالی میشه . حس خالی شدن ساعت شنی .
خیلی وقت ها خواستم دیگه اینجا رو نبینم ، دیگه ننویسم و اینجا نیام ، ولی خودم میفهمم که دارم به خودم دروغ میگم .میدونم که هر جا هم که باشم ،بازم سرک میکشم بهش، بازم میارمش ، میذارم جلوم ، نگاهش میکنم و دستی به سر و روش میکشم .آخه اینجا میتونه ساعت شنیم رو خالی کنه .
بی ربط نوشت ، والیبال نوشت، جام جهانی و "مچکریم" نوشت : نمیدونم و فکر نکنم این اتفاقات خوب ، پاقدم رئیس جمهور جدید باشه.( البته که این ها یه سری اتفاقات ساده و یا پیش پا افتاده ست که اینقدر تو زندگیمون ندیدیم ؛ الان برامون میشن بهترین لحظه ها). پاقدم این رئیس جمـ.هور جدید، خوب نیست ، احتمالا وجود اون رئیس جمـ.هور خیلی نحس بوده ، که کم کم داره سایه ش از زندگیمون میره بیرون .
آخه کاروانی که به رذالت بنشیند....شوم میشه .
از اول تا آخر چرت و پرت نوشتم :دی
دیروز همه نفس هامون تو سینه حبس شده بود ، همه ساکت شده بودیم و فقط صدای وزیر کشور پخش میشد ؛ با این که در صدر بودیم ،خودمون رو آماده میکردیم واسه هر نتیجه ای . ما عادت کردیم به نتیجه ها ی برعکس ، ما عادت کردیم به یه شب ِ طولانی . ما چندان به طلوع صبح، امیدی نداشتیم .
اون وقت که نتیجه اعلام شد ، قبل از شادی ، بهت زده شدیم . به همه چی شک داشتیم . چه بلایی داشت سرمون می اومد ؟ نکنه این یه بازی ِ جدید باشه ؟ عادت نداریم به خوشحالی . جدن شبمون داره به پایان میرسه ؟
دیشب رنگ به شهر برگشت . دیشب امید پخش شد تو فضای کشور . شادی گم شده انگار پیدا شد ، دیشب یه شب به یاد موندنی شد .
ولی پیروزیمون تلخ بود . پیروزیمون بغض داشت ، پیروزیمون با یاد کسانی بود که دیگه پیشمون نیستن ..
کاش بودن . . . .
ادامه مطلب .
نا امید ، ناراحت و عصبی ام . بیشتر از هر وقت دیگه .
میدونم که شاید شنبه که از خواب بیدار شدم 4 سال آینده نیومده ، خراب شه روی سرم
سعی میکنم لبخند بزنم و آدم های اطرافم رو راضی کنم برن پای صندوق .
نا امیدم و با خود درونم می جنگم که شاید این آخرین در باشه ، شاید این آخرین روزنه باشه و قول میدم سعی خودم رو بکنم .
ناراحتم و سعی میکنم دلیل های فرازمینی بیارم واسه موقعیتی که توش گیر افتادم ، که توی زندگی قبلیم چه گناهی مرتکب شدم ، که شاید تو زندگی بعدیم رستگار بشم ، که شاید اینجا جهنمه ، پاک شیم ، میریم بهشت .
جلوی چشمام زندگی خیلی ها خراب شد ، آدم های زیادی رو دیدم که چه هزینه هایی دادن ، به خاک و خون کشیده شدن خیلی ها رو دیدم ...من اونجا بودم.......
هشت سالی که میتونست بهترین سال های زندگی مون باشه ، به خاطر اشتباهات و یه تفکر غلط ، 8 سال پیش شروع شد به خراب شدن .بیاید قبول کنید اگه 4 سال پیش دست ما نبود ، 8 سال پیش دست ما بود !!! اون وقتی که با صندوق ها قهر کردیم ....
الان باز هم میخوایم شروع کنیم ؟ ما بشیم شروع کننده ی یه 8 سال مزخرف دیگه ؟! وجدانمون آروم میگیره ؟! نباید برای آخرین بار سعی خودمون رو بکنیم ؟ میخوایم بدون مقاومت ، دو دستی میدون رو تقدیم کنیم ؟
من از قبل امیدی نداشتم . هنوز هم ندارم ولی سعی میکنم خودمو امیدوار نشون بدم . برام فرقی نمیکنه امروز بمیرم یا فردا ، دلم به حال اونایی میسوزه که "زندگی " براشون مهمه ، دلم واسه کسایی که دوستشون دارم میسوزه ، که پس فردا باید نون خشک بزنن تو آب بخورن ؛ که پس فردا تنشون می لرزه از صدای موشک ها ...
وحشت میکنم که چهار روز دیگه این مردم همدیگه رو تو خیابون قورت ندن.....
هیچی ..
که انگار این بار بزرگ شده مون بازی میخوره؛ با موضوعات ساختگی ِ بقیه، سرمون گرم میشه ... اونا لذتشو می برن . میشینن میخندن به ریش ما .. ما هم باور میکنیم ، ما هم هر بار می ترسیم ، فرار میکنیم . ما هم ...
+ "ده درصد" یاسر مالی به مناسبت نمایشگاه کتاب.
+کتاب هایی که میخرید رو بخونید حتما :دی
غریب پسند و خودی پسند..
من؛
برای دسته ی اول آشنا و برای دومی غریبه ام...
-دلم تنگ شده
-تولدت مبارک رها ...دوستٍ خل و چلتو ببخش...میدونی که دوسٍت دارم دوستٍ خوبم...کاش لیاقتٍ رفیقی مثل تورو داشته باشم...
-عیدتونم مبارک
-اومدنم مبارک!!
-کلاً مبارک همه چی...!!!
سال نو پیشاپیش مبارکـــــــــــــ 3>
و خداوند انسان را آفرید و سپس باران را...
تا به انسان ها یاد بدهد که اعتراض کنند
گاهی مثل نم نم باران... گاهی مثل رگبار و گاهی مثل طوفان
و یاد بدهد که گاه ببارند و گاه خیس از پاکی باران شوند...
از شبنم عشق خاک انسان گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فروچکید و نامش دل شد
اینجا یه بهانه اس واسه شروع کردن
واسه باریدن
واسه جاری شدن و به دریا رسیدن
پس...
پس اگه دلت شکست و صدای خرد شدنش رو هیشکی نشنید
بیا اینجا... شاید ما تونستیم دلتو بند بزنیم.