Tanhaee yani ghalb dard dario hishki nemidune 

خیلی سخته اونی که دوسش داری فراموش بشه ...

توی اون چشات نگاه میکنمو نمیگذرن لحظه ها


میپرسی از من چرا ؟ 


میگم بخوام بگم طولانین قصه ها


نپرس از من چرا ؟ 


میگی میخوای بهت نشون بدم من یه راه ؟


ولی راهی نیس چونکه همه پلا شکستن چند سال پیش


وقتی همه چیز عوض شد و شدم قایق بی ساحلی


که امروز توی موجته فکر میکنی که عاشقی

                                  

                                                                                                        پایدار

اگر تو را دوست دارم

 تو را آزاد می گذارم تا با هر انسانی که می خواهی دوست باشی …

 چون تو را دوست دارم و به تو به چشم یک انسان می نگرم

 نه اموال شخصی ام که باید دو دستی حفظش کنم و مال خودم بدانم !

برو پیش همون دلای هرزه که برات بی تب و تاب میشن ...

 عشق حقیقی مثل روح است ، افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند ، ولی تعداد معدودی آن را دیده اند .
کلید قلب ، زندگی و روح من ... همه در دستان اوست . او مالک آن است فقط باید کلید را بچرخاند و بگذارد تا با تمامی شور و عشقم او را در بر گیرم.

روزی رسید که یادتم دردی ازم دوا نکرد

تو تاریکیه غصه هام هیشکی منو صدا نکرد

بی کسی هام روی سرم بدون تو خراب شدن

رویای باتو بودنو آرزوهام سراب شدن

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسر خود بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است.

Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم.
در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۱۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

داداشم همیشه میگه :

کارم از یکی بود یکی نبود گذشته

من وسط قصه گم شده ام!

 خدا یا از تو دلگیرم!

گفته بودی حق انتخاب داری!

پس چرا انتخابم در کنار دیگریست ؟؟؟!!!

مزاحم هفت پشتته آره من میخارم مثلا چیکار میخوای بکنی ؟

خیلی خنده داره حالت وقتی زجه میزنی

باهات غریبه بودم که بمن سر نمیزدی

گفتی با از ما بهترون داری پرسه میزنی

تورو با همه میدیدن نگو هرز نمیپری

دیگه سراغ من نیا واسم ارزشی نداری

از این به بعد اسمتو میزارم هرزه ی فراری

تا که پوله به جیبت دورتم دوستی پره


تا که مشکل داری نمیبینی دوستی دورت


جز دو سه نفر رفته هرکی سمت ما بود


حالا ماییمو بورسو چکو سفته هامون


اونا شعار میدادن منو درکم میکنن


ولی وقت سختی دیدم چطور ترکم میکنن



چه دوستای من چه عشق و چه برادرم



گله دارم آره من از خدا گله دارم


که چرا در هر قدمم میخوره گره کارم


دیگه پر شده از ناله ها دل پارم


که چرا خوبیای دنیا واسم نصفه کارن


وقتی غرق میشم آره زیر سیل کارم


وقتی نمیشه بدست بیارم من دل یارم


وقتی شونه ای ندارم من روش سر بزارم


میگم گله دارم گله از این دل زارم

به دلم گفتم عشقو خلاصه کن :


گفت : آغاز کسی باش که پایان تو باشد 

نقطه ضعف = نقطه قوت

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روز آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات انجام شدو کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشورانتخاب گردد.


وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد رازپیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی نداشتی!

هر کسی می تواند با شما لبخند بزند

هر کسی می تواند با تو گریه کند

اما کسی که تو را دوست دارد

وقتی اشک در چشمان شماست ، میتواند آنرا تبدیل به لبخند کند . . .

سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است

گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی

و گاهی

آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی . . .

تو را طلب نمیکنم ..... نه اینکه بی نیازم .....صبورم .....

کـاش مـی فـهـمیـدی

قـهـر میـکنم

تـا دسـتـمو مـحـکمتر بگیـری و بـلـنـدتـر بـگـی

بـمون...

نـه ایـنـکـه شـونـه بـالا بــنـدازی و آروم بـگـى

هـر طور راحـتـى!!

این روزها

دلم اصرار دارد فریاد بزند!
اما من جلوی دهانش را میگیرم
وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد

یه سوال دارم
چرا وقتی شلوار سفید میپوشی ، خاکی که میشه رنگش سیاهه !؟
ولی وقتی شلوار مشکی میپوشی ، خاکی که میشه رنگش سفیده !؟