بودن...!

 

...!

 

88.8.8

راستی اینو یادم رفته بود بگم!

۸۸.۸.۸ دلم می خواست اتفاقای خوب بیفته... برای من که خیلی خوب بود و ماندگار شد.

روز و تاریخ قشنگی بود. امیدوارم واسه تو هم روزه خوبی بوده باشه...

سلاااااااااااااااااااام

سلام

من خیلی وقته می خوام آپ کنم و عکس بزارم ولی هر سایتی میرم نمیشه عکس آپلود کنم که...

...   

این زندسا, مثلا مرده, عکسه فیلمه.البته از عکسای پشت صحنه...

ی خورده ی کمی این اواخر درگیره اینم بودم...

مرسی که تو یادتون هستم و بهم سر می زنین.

خیلی مرسی......................................................................

 

سلام

مرسی از اینکه به وبلاگم سر می زنین, از همتون خییییییییییییییلی مرسی.

خیلی کم میام نت, این روزا یکمی زیاد درگیرم, هم در گیره کار, هم اتفاقای قشنگ...

ولی برمی گردم, نمی دونم کی, اما نه خیلی دیر...

...بزودی...

..................

.......................

.............................

 

راستی بازم مرسی از اینکه میاین...

 

امروز...

(از اونجایی که ی بنده خدای بیکار عکسای بعضی پست هامو عوض می کرد.اغلب عکسارو خودم حذف کردم.بعضی متنها مثل این مربوط به عکسش بود ولی خوب فعلا عکسش نیست تا شاید ینده خدای مذکور ی کار پیدا کنه...)

این حاصل وقتیه که منتظر مامان بودم...

دوست ندارم زیر بارون راه برم, ولی دیدن بارون از پشت شیشه و رد پاشو رو شیشه خیلی دوست میدارم...

 

88/8/8

ساله شیرینی داشته باشین امسال و تو تاریخ ۸/۸/۸۸ ی اتفاق خوب واستون بیفته که همیشه یادتون بمونه...

 

...1388...

 

سال ۸۷ گذشت, برای من خوب شروع نشد ولی خوب ادامه پیدا کرد و خوبم تموم شد...

نه, نا شکری نمی کنم بدم شروع نشده بود ولی خوب, ادامه و آخرش خیلی بهتر شد, خدارو شکر.

ی جورایی ما آدما به اومدن سالها هم مثل اومدن روز و شب و خیلی چیزای دیگه عادت کردیم! حالا تو هر سنی یجور... بچه ها هرسال خوشحال از ۷ سین و ماهی و سبزه و رنگ کردن تخم مرغ... نوجوونا خوشحال از عیدی گرفتنا و تعطیلی مدرسه ها... جوونا البته نه همشون ولی اغلب حوصله مهمونیا, شلوغیا و رفت و آمداشو ندارن (مثلا من الان تو این مرحلم, پس یعنی جوونم هنوزا...  ) و خلاصه هرکی تو هر بازه ی سنی که هست ی جور عادت کرده سالها رو بگذرونه... همشم منتظریم زودتر بگذره ببینیم بعدش چی میشه تا پیر میشیم و می بینیم همه اونایی که آرزوی گذشتنشو می کردیم همون خود زندگیمون بوده...

هممونم همه اینارو می دونیم, ولی برخوردمون همینه که هست, آدم نمی شیم که...!

...

آخرش اینکه عید همتون مبارک

 

...!


...

 

کوچولوی مهربون...


دوست می داشتم یادم میآمد وقتی و که عروسکم قد خودم بود...

...!

 

 

...

همین...

 

حال و هوای سیاه سفید...!    

تا حالا شده حالت خوب نباشه , هم بدونی چته هم ندونی...!

 یجورایی با وجودی که می بینی تاریکی و روشنایی رو , و می دونی هم که خودت کجای کاری ,  ولی باز می ترسی تاریکی و رها کنی و بزنی به دل روشنایی...

ی حال و هوای سیاه سفید گرفتتت.

انگار بستنت به جایی که هستی... , یا نه شاید حقیقتش این باشه خودت خودت و بستی...!

نمی دونم , شاید...!

 

...


...!

 

ی آدم خوب...

ی آدم خوب و مهربون و بزرگ و خیلی هم دوست داشتنی...

که تا یکمی قبل من فقط اسمشو خونده بودم.

من همیشه تیتراژ آخر فیلمارو حتما می بینم, نمی دونم شاید بواسطه کاری که می کنم واسم اهمیت داره!  ولی نه از وقتی که یادمه تیتراژ و می دیدم...

آقای عباس گنجوی تدوینگر خیلی از فیلماییه که تو هم, اگه نه همشو, حتما چندتاشو دیدی, این عکس از پشت صحنه کاریه که ی جورایی درمورد آقای گنجوی و ی بازه ای از کار ایشونه, منم افتخاره اینو دارم که عکاسی این کارو می کنم.

چند تا از کارای آقای گنجوی: بوی کافور عطر یاس, حس پتهان, خانه ای روی آب و...

 

 

سفر...


کبوترا همه جا ی شکلن, زبونشونم یکیه.

اینا مثل ما آدما, ایرانی, افغانی, ترک یا آمریکایی ندارن...

باید دنیای قشنگی داشته باشن!

 

آرامش...


...!

 

زندگی...


...!

 

...!

...!

 

...!

...!

 

 

تنها...


...!

 

غروب


همین...

 

 

آتیش...!

این عکسای امروز ۲۴ اردیبهشت بود. خیابان سی تیر بالاتر از موزه آبگینه نرسیده به جمهوری ...

خطر از بیخ گوشه موزه آبگینه گذشت...!


الیته از حق نگذریم آتش نشانی خیلی دیر نیومد.

همین...!

 پ.ن:عکسه نزدیک هم از این جریان دارم ولی به دلیلی اینجا نذاشتم و این سه عکسه دور و گذاشتم.

همین...!

 

اینجا تهران است...

...!


...!

...!

آره دیگه همین!

( عکسا محصوله مشترک من و  دوستمه )

 

دیوار...

...!

 

29 اسفند...خیابان فردوسی...

همه جا شلوغه, همه دارن راه می رن,خیلی جدی خرید می کنن, انگار دیگه وقته خرید ندارن یا همه چی میخواد تموم شه و اگه نخرن...!

معلوم نیست کیا کجا میرن...!

.................. کیا کجا چی کار دارن...!

....................................................

امروز که تموم شه ساله ۸۶ هم تموم میشه, فردا ساعته ۱۰ صبح دیگه تو سال ۸۷ ایم, سال ۸۵ و ۸۶ سال خوب و دوست داشتنی برای من نبود, ی جورایی خاکستری بودن این دو سالم, نمی دونم سال نو چطور خواهد بود...!

 امید وارم ۸۷ سالی خوب و آبی باشه برای هرکی که این پسته منو میخونه, برای منم دعا کن...

...عیدت مبارک...

.الهام.

 

در حاشیه ی روزه کاری...

...!

 

...  

این اسمش فلفله, دوسته یکی از دوستامه, با وجوده پوسته زبرو خشنش, موجوده با احساس و مهربونیه, مهربون و خجالتی و بنظرم شاید کمی هم افسرده...



...!

 

...!

 

...!

بی خوابی, فریاد, صعود...

 

یک لحظه, یک حس...

...!

سرده...!

 

ــ با وجودی که بچه زمستونم ولی دلم برای گرمای خورشید تنگ شده...

ــ دو روزه دیگه تولدمه.  

من گله نرگس و خیلی دوست میدارم چون نمی ذاره تولدم یادم بره!

ولی امسال این سرماهه گل نرگسارو اذیت کرده خیلی...

ــ امیدوارم امسال سال خوبی باشه...