....

 

دلم تنگه واسه اینجا

ولی به روز نیستم

نه خودم

نه حال و هوام

نه این نوشته ها...

.

.

گاهی به یادم باش

قد یک لحظه مکث مابین خندیدن روزهای بدون منــ ات

قد یک نگاه...

یک فکر مبهم دووور

یک خواب خاکستری دم صبح....

گاهی

کمی

به یادم باش...

فردا روز دیگریست... مراقب آرزوهایت باش...!

 

از همان اول که آمده بود

لب هایش تکان میخورد

اما چیزی نمیگفت

خوب که نگاه میکردم

طرح تمام جاده های یک طرفه

تمام چمدان های بی ایستگاه

روی لب هایش نقش می بست...

گفتم: می مانی؟!

گفت:می مانم...

دست های تو هر جنبنده ای را وادار به ماندن میکنند...!

....

رفت...

با یک خداحافظی تلخ

و من ماه هاست

رو به جاده

دست هایم را در هوا تکان می دهم...!

 

سلامی با طعم لبخندهای اردی بهشتی...

دوستای گلم دلم براتون تنگ شده بود و مثل همیشه ممنونم که برام نظر میذارید و اجازه نمیدید که وبم

متروکه بشه! اوضاع پرسپولیسمون زیاد خوب نیست و راحت بگم دوست ندارم درموردش حرف بزنم!

فقط منتظرم هرچی زودتر این فصل تموم شه...

این آپم چندان به پرسپولیس ربطی نداره و اومدم به حرفایی رو بزنم و برم تا وقتی که یه اتفاق سرخ

منو به هیجان بیاره!

خواستم درمورد نوشته های قبلیم یه توضیحی بدم،سبک نوشتن من طوریه که یه عده از دوستان فکر

کردند که من عاشق شیث هستم و این حرفا! اگه کمی دقت کنید اسم وبلاگ من هست عاشقانه های

سرخ نه عاشقانه های شیث!! من طرفدار شیث بودم و بارها تو نوشته هام تاکید کردم که این فقط یه

دلیل داره،اینکه اون سمج بود و از پرسپولیس نمیرفت! به قول خودمون وفادار بود...حالا این جدا که از

سبک فوتبالش خوشم میاد...نود درصد از دوستان نتی من طرفدار شماره ۱۳هستن و عده ای هم کشته

مرده اش! من برای احساسات این دوستانم احترام قائلم اما...من دیگه طرفدار شیث نیستم.شیث

همون موقع که با بچه بازی مقدمات جدایی خودش از پرسپولیس رو فراهم کرد دوست داشتن منو با

خودش برد...همین که حواسش نبود کافی بود تا من قید هواداریشو بزنم!

حالا شما به من بگید طرفدار دروغین! رفیق نیمه راه! یا هرچی.

مهم نیست من دیگه طرفدارش نیستم اما هنوزم از بازیش و نگاه های خونسردش تو زمین لذت میبرم!

 

پ.ن۱: من اگه دلخور بشم سرت داد نمیزنم،اصن چیزی بهت نمیگم،فقط کمرنگ میشم...کمرنگ...

بعد اگه حواست نباشه محو میشم،یدفعه میذارم میرم!...میبینی این روزها کمرنگم؟!

پ.ن۲: بعضی  آدما تا یه دوره در کنارت هستن و بعد از اون به اعصابت نقل مکان میکنن!!

 

- اصلا تمام جام ها مال شمایی که زور دارید...ما دستمان نمیرسد آقایان! ما دستمان به هیچ جا بند

نیست! آن پرده ها را کنار بزنید! مردم همه چیز را می دانند...استشمام بوی این بی عدالتی مریضمان

کرد...تمام جام ها مال شما،سهم ما ته جدولی ها شوکران!

زهر بهتر از هم ردیف شدن با شماست....بی خیال امتیازها...!

 

مطمئن باش منو داری

حتی تو اوج شکستن

حتی وقتی زخم زبونا

پر پرواز تو بستن...

حتی وقتی چاره ای نیس

میون خواب و بیداری

دلتو بزن به دریا

مطمئن باش منو داری...

یاعلی

 

این سرخ ترین عاشقانه ی من هم برای تو...

 

گاهی روحم

تشنه می شود

ترک می خورد

اما تو

ناگهان بگو

دوستم داری!

.

.

.

بهار می شود

باران می بارد...

 

یک روزهایی دلم می خواست بنویسم،آنقدر بنویسم تا کلمات خسته شوند،آن وقت اتاق من پر میشد

از عاشقانه...عاشقانه های پخش و پلا...عاشقانه های خط خطی...

می نشستم وسط بغض هایم،وسط لبخندهایم،یک کوه کاغذ سفید...

همان پیراهن چین دارم که رنگ گلبوسه های تو بود را تن می کردم...به رنگ سرخ آسمانی!

و آن وقت عاشق تر میشدم،عاشق تر از تمام سال هایی که دلبری کردی،عاشق تر از تمام قلب هایی

که برای تو ایستادند،عاشق تر از تمام هرچه زندگی است!

اینجا هنوز خیلی ها نمی دانند "عاشق تر" شدن چیست...چه طمعی ست...آدمها فقط عاشق میشوند

عاشق همدیگر،عاشق خودشان،کارشان،سرزمینشان...بعد یا همان طور می مانند تا دم مرگ! یا از

یادشان میرود،اما تو یکی را می خواستی که نفس بکشد و بزرگ شوی،شعر بگوید و تو بزرگ شوی،

زندگی کند،اصلا بمیرد و تو بزرگ شوی...

این "عاشقانه تر" نوشتن ها؛ هیچ دلیلی ندارد جز اینکه من هنــــــوز نفس می کشم

 و تو بزرگترین عشق این سیاره ای!

 

این اولین سالگرد عاشقانه هاست! بعد از یک عمر عاشقی...

نشسته ام درست وسط یک دنیای کاغذی،لبخند می زنم

به واژه ها...

به رنگ ها...

و می نویسم

پرسپولیسم! تــــــا مــــاورای ابدیـــــــت؛ ایــــنجا برای توســـــت....

 

سلام،امروز یک سال از تأسیس وبلاگم می گذره و تولد ۱۳ محبوب پرسپولیسم هست که به خودش

و هوادارای صبورش(!) تبریک میگم،امیدوارم شیث عزیز یک سال با آرامش و پر از موفقیت در پیش داشته

باشه...از همه ی دوستانی که تو این مدت کنارم بودن تشکر می کنم،اگه حرفی نوشتم که کسی رو

ناراحت کرد به بزرگی خودتون ببخشید.

و یک نکته: امیدوارم تو سال جدید یه عده ی کمی از بازدید کننده ها خلاقیت به خرج بدن و نوشته های

منو کپی نکنن!

 

این هم یه پوستر قشنگ که یه دوست خیلی عزیز زحمتشو کشیده

تقدیم به طرفداران محبوب ترین بازیکن آسیا،داش علی کریمی

روی عکس کلیک کنید

 

یه جهان تازه رو میشه برام

پشت هر ثانیه از جنون تو

تو خودت تمام من شدی و من

خودمم نمی شدم بدون تو...

یاعلی

 

6تایی ها!

 

سلامی به سرخی دلهای مهربونتون

 

این آپ جز تبریک پیوند الشباب و استقلال هیچ ارزش مادی و معنوی دیگه ای نداره!

من احتمالا تا آخر تعطیلات تو فضا سیر می کنم!

تو بازی امروز همه عالــــی بودن...ولی پاس گل شیث و هت تریک ایمون خیلی چسبید.

سال خوبی داشته باشید

 

چند روزی مانده تا دیروز...

 

« من دشمن تو و عقاید تو هستم اما آماده‌ام در راه آزادی عقیده‌ات جان خود را فدا کنم. »

                                                                                                                          ( ولتر )

 

سلامی به رنگارنگ فرداهای خوب...

نوشتن که دلیل نمیخواد، دل می خواد! (اون دوست داشتن بود؟!) خواستم بگم باید دل و دماغ نوشتن

داشته باشم تا آپ کنم.دوست ندارم مثل بعضی از وبلاگا فقط یه چیزی بنویسم که نوشته باشم!!

دلیل دیر به دیر آپ کردنم همینه! با این حال از همه ی عزیزانی که بهم لطف دارن و کامنت میذارن

ممنونم.امیدوارم لایق این همه محبت باشم.امروز جمعه ۲۶ اسفند بردیم! اونم چه بردنی!

دقیقا وقتی که من از این تیم ناامیدم یه جوری میبریم که تو خوابم نمی دیدم! و بلاعکس...!

امروز بیشتر از همه بخاطر گلزنی ایمون خوشحال شدم و اینکه میشه همچنان بهش امیدوار بود!

به امید یه ۳تایی دیگه مقابل الشباب! یا ۴تایی حتی!

تذکر نوشت: جمله ی اول آپم خطاب به همه ی مخالفانم(آیکون سردار رویانیان!) اما خدمت اون دسته از

افرادی که میان به اسم انتقاد توهین میکنن باید بگم: از کوته فکری شماست که خیال می کنید بخاطر

ترسم کامنت هاتون رو تایید نمی کنم! من فقط نمی خوام فضای وبم به این بحث های پوچ آلوده بشه.

 

- دوستای گلم پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک می گم و این هم یه "بهاریه" تقدیم به دلهای سرخ و

مهربونتون...برای خوندنش دوباره عاشق شو:

 

+ فکر کن من تمام نداشته هایم را اشک بریزم...و ناگاه به تو فکر کنم...عاشق که باشی خوب میفهمی!

عاشق که باشی فقط می توانی بفهمی! حال خوب را...حال بد را...حال شکوفه های شبنم زده ی دم

صبح را...حال مادرت که زندگی ات روی سجاده ی او کلید می خورد! مرگ در دست های رو به آسمانش

ذوب می شود...و فکر کن نداشته های من در یک جفت کتانی نو خلاصه شود برای گز کردن خیابان های

بارانی و فکر کردن به تو...فکر کردن به تو....ناگاه که می زنی به سرم،ناگاه که می بینم "هنوز کودکم!

هنوز دغدغه ی ۷ روز هفته ام سرسپردگی برای توست...سربلندی به پای توست...

مادر نذر می کند برای سبزه هایی که عطر انتظار گرفته اند...برای ماهی هایی که چند روزی ست

هوای خانه را پس می زنند....برای سفره ای که چند سالی ـ قد یک جای خالی،قد یک بغض سنگین ـ

دلتنگ شده است...و من عشق می ورزم به دوست داشتنی های تو...به رویاهای تو....به لبخند های...

سال تمام می شود...هنوز اشک می ریزم...تُنگ تُنگ...و زندگی ام را در چشم های ماهی ها که

می بینم...ناگاه به تو فکر می کنم...! تو کجای شب هایم بودی که یک عمـــــــــر....

تمام آب ها سرخ است...

تمام خواب ها....

سراب ها....

تعبیر شو حقیقت سرخ...تعبیر شو...

این سال که می آید هیچ امیدی از تو عبث نمی شود...هیچ چشمی اشک آلود...هیچ رقیبی همراه...

هیچ هواداری به سردی دنیای تو نمی رسد...تعبیر شو حقیقت سرخ...

 

 

تنها زمان سال که هم خوبه حالت

هم با خودت درگیر حس دردی،عیده

کاری ندارم عید برمیگردی یا نه!!

تو هر زمانِ سال که برگردی عیده...

هفت سین امسال و کنار آینه چیدم

تا لحظه لحظه جای خالیتو ببینم

تقویم امسالم تموم شد،بسه برگرد

تنها محاله پای این سفره بشینم...

یاعلی

چقدر دلواپست بودم،تو این تبعید اجباری...

 

« عشق شاید نگاه تو باشد در پس ابری ترین آسمان دنیا...وقتی حالت از هرچه گرمای غیر "آغوش او"

بهم می خورد،عشق شاید هوس یک لبخند باشد به سرخوشی پسرکان توی اتوبوس،عشق شاید

سردی اشکهای تو باشد در مسیر هر روزه ات پشت دنیایی که تمام شیشه هایش را بخار گرفته...

ترس اما قضاوت چشم هایی ست که لبخندهای تو را می بینند و اشک هایت را به ندیدن میزنند...»

این یک وبلاگ عشقی ـ ورزشی(!) است.و من بهناز،همچنان به دلیل نیازهای سایکولوژیک برای دل

خودم و خودت،خواهم نوشت...

- پرده ی اول: بیشتر از دو ماه از روزی که اومدم و خداحافظی کردم میگذره،میدونستم برمیگردم!

میدونستم چون رفتن من نه ربطی به نتایج ضعیف اون ایام پرسپولیس داشت و نه به شوکی که شیث

رضایی بهم وارد کرد! اصلا دلیل فوتبالی نداشت...من تو تمام عمر نوزده ساله ام نوشتم،اون معلم عزیزی

که یه روزی بهم گفت تو آفریده شدی تا بجای اشک ریختن و گلایه کردن بنویسی...بهم نگفت وقتی

اشک های کاغذیم چاره ساز نبود چیکار کنم،نگفت وقتی احساس کردم کم آوردم و دستام جون نداره

چیکار کنم،منم دیگه ننوشتم...نه اینجا نه هیچ جای دیگه حتی دفتر شعرم خالی موند...

این دو ماه به جای تمام عمرم اشک ریختم! اشکایی که حتی صمیمی ترین دوستانم ندیدن...

شوخی که نیست! زندگیم پر از فاجعه بود،لحظه به لحظه...پر از انفجار،پر از جنون،من بودم و یه مغز

ناقص که قدرت تحلیل نداشت و خدایی که کر شده بود! من بودم و یه دنیا التماس...

حالا همه چیز آرومه! آروم که نه...ولی میشه نفس کشید...میشه دعا کرد...همین یعنی زندگی!

پرده ی دوم: "پرسپولیس" قسم اول و آخرم همین اسمه! همین ۳ هجای موزون ۸ حرفی! برای اونی

که بیرون گود نشسته و به دیوونه بازی های من و تو نگاه میکنه،درک عشق به یک تیم فوتبال غیرممکنه

اما تویی که با نفسات عطر گلسرخ رو منتشر میکنی و زمزمه ی شب و روزت این تیمه،میفهمی یعنی

چی وقتی میگم سه گل اون ده دقیقه ی افسانه ای،واسه یه عمر عشق بازی من کافیه...

تبریک! نه فقط بخاطر برد دربی که بعد از اون نتایج خیلی خوبی نگرفتیم...تبریک،بخاطر احساست

و اون قلب دریاییت که دلیل تپیدن و ایستادنش سرخ ترین عشق دنیاست...

تبریک به همه ی "قاسم" های ایران زمین...

پرده ی آخر: ممنون از همه ی دوستانی که کنارم نبودند اما به یادم بودند...اما خوشحال میشم اگه یه

عده در مورد رفتار من قضاوت نکنند...من بخاطر شخص خاصی پرسپولیسی نشدم حالا هم هیچ چیز و

هیچ کسی نمیتونه منو از عشقم دور کنه...خاصیت هواداری همینه.

شاید ندانی

گاه گاه به یادت می افتم

گاه گاه دلتنگت می شوم

گاه گاه که بودنت کمرنگ می شود

دلواپست می شوم

و این گاه گاه به همیشه ی این روزهایم

تبدیل می شود...

یاعلی

 

الهی به امید تو نه به امید خلق روزگار...

 

هنوز خیابان های این شهر

پیاده می شوند در افکارم

وقتی من مسیر هر روزه ام را

به تو فکر می کنم

به تو فکر می کنم

به تو....

و از برخوردهای ناگهانِ خیابانی:

"حواست کجاست بانو؟"

به تو می رسم...

و تو هنوز

بارانی ترین اتفاق پاییزی

میان پرسه زدن

با دستهای بدون جیب...

سلامی به سرخی دلهای مهربونتون...روزهای عجیبیه،بین زمین و هوا معلقیم...

حکم کمیته انضباطی رو اعلام نمیکنن ولی من خیلی از این تأخیر ناراضی نیستم!

به هر حال این حکم هر چی باشه قراره منو از شیث جدا کنه،چه ۶ ماه...چه یک سال...

بازی با سپاهان هم قرار بود فردا برگزار شه،گذاشتن شنبه که من کلاس دارم!

دلم واسه پرسپولیس تنگ شده،هوس کردم یه دل سیر نگاش کنم ولی...

عذابم میده این جای خالی...

دعا کنید این روزها زودتر تموم شه...

یه جوری دلم تنگ میشه برات

محاله بتونی تصـــــــــور کنی

گمونم نمیتونی حتی خودت

جای خالیتو تو دلم پُـــــر کنی

یاعلی

کابوس روز: ستاره سوخت...

 

سلام

قرار بود حالمون خوب باشه،قرار بود مثل قدیما دوباره بخندیم ولی نشد...نذاشتن...

بخاطر بی عقلی دو نفر...

همه چیز از یه شوخی احمقانه شروع شد...

بعد از گل اول بازی با داماش، نصرتی یه کاری با شیث میکنه و همین موضوع باعث میشه بین

دو نیمه بازیکنا مخصوصا نورمحمدی سر به سر شیث بذارن،شیث هم جوگیر میشه و بعد از

گل دوم تلافیشو سر نورمحمدی درمیاره!!به همین راحتی داغدارمون کردن...

پرسپولیس بی دفاع شد و بازیکن محبوبم که یک فصل بی حاشیه رو داشت سپری میکرد

و کلی آرزو واسش داشتم،در خطر محرومیت سنگین قرار گرفته...مادام العمر یا دوساله...

نمیدونم...شایدم چند ماهه...ولی شیث تو یه لحظه فوتبال خودشو تباه کرد.

هرچقدرم از دستش شاکی باشم تحمل نبودنش تو فوتبالو ندارم...

لابد اگه شیثو از فوتبال محو کنند تموم زشتی های جامعه اصلاح میشه!!

با نابودی امثال مجتبی محرمی چی نصیبتون شد؟چه بلایی سر مجتبی اومد...؟

به خدا هنوزم فکر میکنم دارم خواب می بینم و این یه کابوسه...

تسویه حساب من با شیث بمونه برای بعد،فعلا فقط دعا میکنم و گریه...

 

پ.ن: ببخشید که جواب نظراتتون رو ندادم،فعلا مغزم کار نمیکنه! این وبلاگ موقتا و یا شاید

برای همیشه به روز نمیشه،تا وقتی که از این شوک دربیام...

مواظب خودتون باشید.

 

نمیدانم انتـــــــــهای این روزهای لعنتــــــــی کجاست

اما می دانم از انتــــهای من رد شده...!

این برد،تقدیم به همشهری های سرخم!

 

سلام

"بردیم..."این بهترین اس ام اسی بود که تو این یه ماه اخیر برام فرستادن!

درحالی که از همه طرف موج منفی میدادن پرسپولیسم برد تا بهم ثابت شه خدا

با همه ی دلخوریش نسبت بهم، هنوزم دوستم داره!

من از صبح تا غروب دانشگاه بودم و نتونستم بازی رو ببینم ولی طبق عادتم یکی از کلاسامو

پیچوندم!حتی اتفاقاتی افتاد که تا خود سردار جنگل رفتم! ولی بازی رو ندیدم و از شانس بدم

رادیوم خراب شد...

ولی این برد تقدیم به همه ی هواداران رشتی پرسپولیس که روز جمعه به عشق تیمشون

۴ساعت زیر بارون منتظر موندن...

البته شنیدم هواداران داماش به مازیار و شیث توهین کردن،این برد رو به اونا هم تقدیم میکنم!

پ.ن۱:یه مشکل شخصی واسم پیش اومده...تو رو خدا دعا کنید!

پ.ن۲: داداش! تو چرا انقدر مهربونی؟!بعد از دیدنت بیشتر از همیشه دوستت دارم.زنده باد ۱۳

عکس-مستند مردان پایتخت

 

به امید روزهای خوب

یاعلی

 

آرام باش پاک کن این اشک خسته را...

او می گوید درست میشود! « درست می شود» یعنی من بنشینم کنج خانه،یک لیوان چای

داغ،یک قلم،یک کاغذ،شعر بنویسم،نه شعار بنویسم...بغض کنم،پیراهنم را درآورم،پشیمان

شوم و دوباره تن کنم...صدای گزارشگر را تا سنگین ترین سکوت ممکن،ببندم و به ترانه ای

گوش دهم که می گوید درست می شود! آرام باش پاک کن این اشک خسته را،آرام باش

لحظه ی اعدام ما که نیست...

اصلا ببین « درست میشود» یعنی تو با مادرت حرف می زنی،حواست پرت می شود به

مجبوب نیمه جانت،درس می خوانی،ناگهان هوایی می شوی و به خس خس نفس هایت

گوش میدهی...از این کابوس به خواب می روی و با کابوس...بیدار میشوی!

« درست میشود» یعنی تو حالت این باشد! از تو بپرسند چکار میکنی؟!بگویی: زندگی!

من صدای ترانه را زیاد می کنم: این زندگی گذار دل از عشق کندن است،دنیای خوب قصه و

افسانه ها که نیست...قلم را برمیدارم...دستان یخ زده ام را حلقه میکنم دور لیوان چای،داغ

می شوم...میسوزم...تو روی سکوها شعار می دهی،من چای مینوشم...میسوزم...

و با خودم میگویم: حق داری ولی،من اگر بودم...حق داری...من اگر بودم...حق داری...

چقدر این تناقض سیاه است! تو دوست داری اخبار ورزشی نبینی! روزنامه ورزشی نخوانی

و فحش بدهی گور پدر این فوتبال!...و عشقت توی اخبار باشد،توی روزنامه،توی فحش...

و ما یک صدا بغض کنیم:

لعنت به فوتبال.....عشق است پرسپولیس.....لعنت به فوتبال.....عشق است.....

 

مسعود بلند شو! شانه های حمید لرزید....

یادش بخیر! روزی که آمدی آسمان برای پریدنم کم بود...دوستت داشتم و چقدر دعاهای

هر روزه ام به نجابت چشمانت می آمد! حالا که گذشت،بال های قیچی شده ام سهم آنان که

تو را به قتلگاه آوردند! ما زمینگیر شدیم حمید...من و تو! گفتم نمان...ماندی! گفتم نمان که

نبینم این شانه های فرو ریخته ات را...دیگر بس است،ببین مسعود روی سکوها نشسته...

میشنود،می بیند،طاقتش طاق شده جان برادر! نمان میان این همه نخواستن های پی در پی!

دیگر برایم مهم نیست...تو می روی،یا آنکه دوست تر دارمش می آید...یا آنکه از فکر بودنش

درد می کشم...!

درست می شود! من صدای ترانه را زیاد میکنم:

از فصل های بدتر از این هم عزیز من،خواهی گذشت درد یکی یا دوتا که نیست...

 

هوای این شهر ابری ست،چتر بودنت کافیست...

سخت است،سخت است دیدن چشمانی که هر روز بخاطرشان بغض کنی و آنها باز توان نگاه

کردن به تو را داشته باشند...بی خیال آنها! می آیم به پیشواز روحت...و آن غرور شکسته ات

...که من بمیرم و این روزهایت تمام شود با من! درست می شود عشقم...درست می شود...

آرام باش پاک کن این اشک خسته را

یاعلی