کاش منم به آرزویم
میرسیدم
این روزها چه شکستنی شده ام
با هرگفتاری
باهرکرداری
باهرنگاهی
صدای شکسته شدن میپیچد درونم
این روزها چه تلخ شده ام
مثل قهوه
مثل تریاک
مثل درد
واین تلخی گاهی کام خودم را هم تلخ میکند
این روزها چه سرد شده ام
ازهمه آدمها
ازهمه دنیا
ازهمه رویاها
مثل آدم برفی تنهای درون باغ
این روزها چه سخت میگذرد
اما امید هنوز زنده است
دردﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﭘﺴﺮﺍ ﻫﺴﺘﻦ ﺗﯿﭗ ﻫﺎﯼ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺧﺎﺻﯽ ﻣﯿﺰﻧﻦ ...
ﻗﻬﻮﻩ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﯿﺮ ﻭ ﺷﮑﺮ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ،ﺗﻠﺦ ﺗﻠﺦ !
ﭘﺴﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﺎ ﺳﺎﻋﺖ 1 ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﯾﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﺧﺎﺹ ﺭﻭ
100 ﺑﺎﺭ
ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪن..
ﻫﻤﻮﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﺎﻓﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﯿﺮﻥ..
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﻧﻦ ...
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﯿﺮﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﯾﻪ ﻗﻠﯿﻮﻥ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺭﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ
ﻣﯿﮑﺸﻦ..
ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﺷﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﺷﻮﻥ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺗﻮ
ﻫﻢ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺮﯼ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ
ﺧﺎﺻﯽ
ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ..
ﺗﻮﯼ ﺟﻤﻊ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭ ﻟﺒﺸﻮﻥ،ﻣﯿﺮﻥ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻭ ﺩﺍﻏﻮﻥ
ﻣﯿﺸﻦ..
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮﺍ ﯾﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ..
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪﻥ.... ﻭ ﺧﯿﻠﯽ
ﺷﯿﻄﻨﺖ
ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ..
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ " ﺩﺧﺘﺮ "ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻮﻥ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ..
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻮﻧﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﺗﻨﻬﺎﺷﻮﻥ
ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ..
ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺠﯿﺐ ﻭ ﺧﺎﺹ ﺷﺪﻥ..
ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮﺍ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺬﺍﺑﻦ،ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻮﻥ ﺑﺸﯽ..
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﮕﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،ﻏﺼﻪ ﺭﻭ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺷﻮﻥ
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ..
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﺑﮕﻦ ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ !!!
ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮﺍ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺮﺍﺭﺍﺷﻮﻥ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﻥ..
ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﺗﻠﻔﻨﯿﺸﻮﻥ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ 1 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻣﯿﺸﻪ..
ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮﺍ ﺩﯾﮕﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻣﯿﮑﻨﻦ...
می آیی ...
می روی ...
و فقط یک سلام ...
و گاهی یک خداحافظی
نه ... این انصاف نیست ...
من و یک دنیا عشق .... تو و یک دنیا بی تفاوتی

کـــــــــمرش را بشکنید
اما غـــــــــــــــرورش را نشکنیددســـــــــــت از اذیــــــــــــت کـــــــــــردنش بردارید.
دورت می گرده واست دم تکون میده ...!!
من به تو دل داده بودم ... لعنتــــــــــــــی ........ !!!


تمام شعرهایم بوی تو را میدهند
می گویند فراموشش کن
اما نمیدانند
تو در جانم ریشه کرده ای
انگار باید جان دهم
به سلامتی................
همون عشقی که بهش اس میدی..........
تو بغل یکی دیگه میخونه ..............میگه:ایرانسله
چگونه درگیرت نباشم رفیق...
وقتی فندک یادگاریت سیگاریم کرد!!!


لیاقت می خواهد واژه " ما " شدن
لیاقت می خواهد "شریک " شدن
تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت
من خوشم به خلوت تنهایی ام
تو بخند به امروز…
من میخندم به فرداهایت
همه جا هستی
در نوشته هایم
در خیالم
در دنیایم
تنها جایی که باید باشی و ندارمت ، کنارم است. . .
دستانت را دور گردنم حلقه کن
این دوست داشتنی ترین شال گردن شبهای سردمن است*باورکن*
گاهی باید نباشـــی؛
تا بفهمــــی نبودنت واسه کی مهمــــه!
اونوقـته که میفهمی باید همیشه با کــی باشی...!!
تنهایے ام را کســے شریک نیستـــ
مطمــــئن باش
בستِ احتــــیاج به سمت ِتــــو که هیـــچ
به سمت ِ خوבم هم בراز نخواهم کرב...
شایـــב کــه تنهایے هایم هم از تنهایے בق کنــــב...!!!
شمرده بودم
پنج سیگارتا خانه او راه بود
حالا دیگر
کوچه به کوچه
سیگار به سیگار
میگردم و نمی رسم
هر جا که می بینم نوشته است :
” خواستن توانستن است ”
آتش می گیرم !
یعنی او نخواست که نشد ؟


تا حالا شده
ساعت ها زير دوش به كاشي هاي حموم خيره ميشي
غداتو سرد مي خوري
صبحانه رو شام ، ناهار و نصف شب
لباسات ديگه به تنت نمياد
همه چي رو قيچي مي زني
ساعت ها به يك آهنگ تكراري گوش مي كني و هيچ وقت
اونو حفظ نميشي
اين قدر علامت سوالاي تو فكرتو ميشمري
تا آخرش روبالش خيست خوابت ببره
تنهايي از تو آدمي ميسازه
كه ديگه شبيه آدم نيست
تنهايي

دقیقا زمانی که داری توی بیخیالی همه چیو فراموش میکنی
یهو یه آهنگی
یه نوشتهای
یه اسمی
یا حتی یه حرفی...
همه خاطراتو میاره جلو چشمت...
شاید عاشـــــ♥ـــــقم باشی ...
اما با بــــــی احــــــــــساسیت
داغــــــــــــــــــونم می کنی ...
به چه می خندی تو؟
به مفهوم غم انگيز جدايی؟
به چه چيز؟
به شکست دل من يا به پيروزی خويش ؟
به چه می خندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
يا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه می خندی تو؟
به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟
خنده دار است بخند....

از آش روزگار چنان دهانم سوخت که از ترس آب "یخ"را هم فوت میکنم.....
بابا میای بریم کوه؟
چرا بریم کوه بابایی؟
میخوام به خدا نزدیکتر بشم بلند به خدا بگم من پا نمیخوام
به بابام بده پاهامو که منو راحت بغلم کنه...

چند ساعتی با هم بودیم!
من به تو نگاه میکردم...
و تو...به ساعتت!
تو قرار داشتی و من بیقراری...