مرا ببار بانو میان ِ این هذیان ..
یک شعر ِ نا تمام ، از من ، برای تو
وین قلب ِ یخ زده ، در دست های تو
بارانی ام هنوز ، بی چتر ِ دست هات
من نیست می شوم ، در هست های تو ..
پ.ن : بر گرفته از وبلاگ علیرضا آکار " hichnameh.blogfa.com "
یک شعر ِ نا تمام ، از من ، برای تو
وین قلب ِ یخ زده ، در دست های تو
بارانی ام هنوز ، بی چتر ِ دست هات
من نیست می شوم ، در هست های تو ..
پ.ن : بر گرفته از وبلاگ علیرضا آکار " hichnameh.blogfa.com "
تو آن فرمانده پیری و
منم آن سرباز گمنام
تو پر ز افتخار و
منم که مانده ام بی نام
لیک تو دانی که من کندم چاه و
تو برداشتی آب .
پ . ن : این نوشته هم فی البداهه است .
پ . ن : از کپی نکردن نوشته ها صمیمانه سپاسگذارم.
پ.ن : نمیدانم این قطعه اثر کیست ، اما هر که باشد روزگارش آبی باد .
.
چندنی است روی مژگانم
بخواهم هم نمیتوانم که نبینمت
هر قدمت یادآور خطی است
که معلم بر دفتر شاگردش میکشد
و تو چه خطها که بر نوشته هایم نکشیدی.
کشیدی و رفتی و رفتم
و آن خط زدن های همیشه رفتند
کاش نصیب از خط زدن هایت
همیشگی بود
کاش نوشته هایم
همیشگی بود
روزگارت گلگون
عمرت بلند چون قامتت
بلند و بی پایان هم خوشی هایت.
"پژمان"
>>تقدیم به سیاوش جلیلیان<<
پ.ن: استاد من آقای سیاوش جلیلیان چندی است که پس از سال ها انتظار مجموعه شعر
"با علف های شیری چراگاه" را چاپ کرده .
ضمناً از تمام شما دوستان عزیز تمنا میکنم که از کپی کردن نوشته هایی که به نام خودم هست جداً خودداری کنید که شاید روزی بتوانم در قالب یک مجموعه تمامی آنها را عرضه کنم .
مژههاي تو بر نگشتهاند كه ماراببينند
هر جا برويم آسمان همين جنگ است
امامثلن مارگاريتا
نرقصيدنِ تو با نخنديدنِ من فرق ميكند
ما در دامنِ مين دنيا آمديم
يكي گردنبندش را يكي گردنش را از دست داد
خيلي دل ميخواهد
كسي از خمپاره گوشواره بسازد
روي خاكي با خاطرات خوني برقصد خيلي
اما مارگاريتا
ماهواره يك درميان يك درهزار پخش ميكند
چشمهاي تورا اشكهاي مرا
پ.ن : برگرفته از وبلاگ فرزاد آبادی ، www.http://abadi55.blogfa.com
میتوانم کنار تو باشم و
باز بی آواز از راز اين همه همهمه بگذرم
من از پیِ زبانِ پوسيدگان نخواهم رفت
تنها منم که در خواب اين همه زمستانِ لنگر نشين،
هی بهارْبهار ... برای باغ بابونه آرزو میکنم.
حالا همين شوقِ بیقيمت و قاعده
همين حدود رويا و رفتنِ از پی نور، ما را بس،
تا بر اقليم شقايق و
خيالِ پروانه پادشاهی کنيم.
آن خطاط
سه گونه خط نوشتی
یکی او خود خواندی ، لاغیر
یکی را ، خود هم او خواندی ، هم غیر
یکی ، نه او خواندی ، نه غیر او
آن خط سوم ، منم ...
صحبت از عالم حق و عالم امر و عالم خلق است.خط اول را هم امر ميداند و هم خلق ميفهمد ،خط دوم را خلق نميداند و امر ميفهمد، خط سوم را نه خلق و نه عالم امر(پيامبران) قادر بر دركش نيستند و آن ذات حق است.
پ.ن 1 : هشت/ مهر بزرگداشت مولانا
پ.ن 2 : ضمناً تولدم مبــــــارک
من سیب تو را تعارف کردم
تو خنجر مرا ...
من گرفتم و تو هرگز .
چرخیدم و رقصیدم ... خون ریزان ...
... و از چند خط بالا تر :
سیب تعارف کردم تو را ...
تو گرفتی اما
دیر بود .. دیر
سینه ام نیام خنجرت گشته بود دگر ...
و این روح تا همیشه کاردآجین
پ.ن 1 : آدم وارونه- علیرضااکار- ۲.اسپندارفد. ۱۳۸۴
پ.ن 2 : برگرفته از ویلاگ علیرضااکار
اگر غمی هست بگذار باران باشد
و این باران را
بگذار تا غم تلخی باشد از سر ِ غمخواری.
و این جنگلهای سرسبز
در این جای
در آرزوی آن باشند
که مگر من ناگزیر به برخاستن شوم
تا درون من بیدار شوند.
من اما جاودانه بخواهم خفت
زیرا اکنون که من این چنین
در تپههای کبودی که برفراز سرم خفتهاند
بسان درختی
ریشهها بازگستردهام،
دیگر مرگ
در کجاست؟
اگرچه من از دیرباز مردهام
این زمینی که چنین تنگ در آغوشم میفشرَد
صدای دم زدنم را
همچنان
بخواهد شنید.
پ.ن : نوشته ولیام فاکنر با ترجمه احمد شاملو ./
سینِ هفتم
سیبِ سُرخیست،
حسرتا
که مرا
نصیب
ازاین سُفرهی سُنّت
سروری نیست.
شرابی مردافکن در جامِ هواست،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست.
سبوی سبزهپوش
در قابِ پنجره ــ
آه
چنان دورم
که گویی جز نقشِ بیجانی نیست.
و کلامی مهربان
در نخستین دیدارِ بامدادی ــ
فغان
که در پسِ پاسخ و لبخند
دلِ خندانی نیست.
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستانها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
پ.ن : احمد شاملو - کتاب ترانه های کوچک غربت - اسفند 1357 لندن
بر مرگ خویش فائق آمدن
نه چندان سخت بود
که روزهای بی تو بودن را شمردن
و
در بستری خالی از عشق
تنها خفتن .
"پژمان"
سرها در گریبان است.
کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در بگشای دلتنگم
حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد
فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان
نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهروماه
.
.
زمستان است....
مهدی اخوان ثالث
در حالِ حاضر اين حرفِ آخر من است
ديگر از کتابت و واژگانِ فخيم فاصله گرفتهام
خستهام کردهاند اين بزرگانِ چراغ و حماسه،
میروند جائی دور
که از نزديکِ ما سخن بگويند!
پ.ن: قسمتی از مجموعه نامه قطعه ۲۳ "سید علی صالحی"
بانوی اساطیر غزل های من اینست
صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست
گفتم كه سرانجام به دریا بزنم دل
هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست
من رود نیاسودنم و بودن و تا وصل
آسودگی ام نیست كه معنای من اینست
هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست
صاحبنظرم علم مرایای من اینست
گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست
قد قامتی افراز كه طوبای من اینست
همراه تو تا نابترین آب رسیدن
همواره عطشناكی رؤیای من اینست
من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت
نایاب ترین فصل تماشای من اینست
دیوانه به سودای پری از تو كبوتر
از قاف فرود آمده عنقای من اینست
خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار
امروز بجشوند كه سودای من اینست
دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم
كولاكم و برفم همه فردای من اینست
پ.ن : شعری که از نظرتان گذشت اثری از مجموعه شعر "از کهربا تا کافور " نوشته حسین منزوی است .
امروز هشتم مهر ماه یکهزار و سیصد و هشتاد ونه روز تولدم است اما اصلا خوشحال نیستم. یکسال دیگه هم گذشت. یاد خیام افتادم که میگه:
چو عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سَلخ به غُره آید و از غره به سلخ
به هر حال امری است اجتناب ناپذیر و جلوی گذران عمر رو نمیشه گرفت. اما موقعی میتونم از گذران عمرم شاد باشم که به خواسته هام برسم در هر زمینه ای. خ.ب الان که مخم .. . راه فرار یا درمانی هم پیدا نمیشه به قول معروف همش به در بسته میخورم وقتی هم که در باز میشه اون طرفش پرتگاهِ. خدا عاقبت من وبخیر کنه و به شما دوستان خوب یه صبری برای تحمل من.
اما به مناسبت بزرگداشت مولانا این غزل تقدیمتان باد:
بگردان ساقیا آن جام دیگر
بده جان مرا آرام دیگر
به جان تو که امروزم ببینی
که صبرم نیست تا ایام دیگر
اگر یک ذره رحمت هست بر من
مکن تاخیر تا هنگام دیگر
خلاصم ده خلاصم ده خلاصی
که سخت افتادهام در دام دیگر
اگر امروز در بر من ببندی
درافتم هر دمی از بام دیگر
مرا در دست اندیشه بمسپار
که اندیشهست خون آشام دیگر
می خام ار نگردانی تو ساقی
مرا زحمت دهد صد خام دیگر
بگیر این دلق اگر چه وام دارم
گرو کن زود بستان وام دیگر
بنه نامم غلام دردنوشان
نمیخواهم خدایا نام دیگر
پ.ن : فردا ۹ مهر تولد کسی است که دیگر نیست.
پ . ن : دیگه حرفی نیست.
بیقرارم
میخواهم بروم
میخواهم بمانم
دارم در ترانهئی مبهم زاده میشوم
به نسيما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفتسالگی چيدهام
گونههايم گُر گرفته است
تشنه نيستم
میخواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم
انگار که تعبير تمام رفتنها
بازگشتِ به زادرودِ شقايق است
حالا بوی مينار مادرم میآيد
بوی حنا، هفتسالگی، سوال، سفر، ستاره ...
میخواهم به بوی ريواس و رازيانه بينديشم
به بوی نان، به لحن الکن فتيله و فانوس
به رنگِ پونه و پسين کوه
میخواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بينديشم
به سنگچينِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپيد،
بخار نفسهای استکان
طعم غليظ قند، رنگ عقيق چای
نی، نافله، نای،
و دقالبابِ باد بر چارچوب روسواترينِ روياها!
نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
میخواهم به رواج رويا و عدالتِ آدمی بينديشم
میخواهم ساده باشم،
میخواهم در کوچههای کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گيسوی بيد و بوی بابونه بينديشم
به صلوة ظهر و سايههای خسيس
به خوابِ يخ، پردهی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجههای اين هم جنوب در نمیيابد؟
نه، ديگر از آن پرندهی خيس
از آن پرندهی خسته ... خبری نيست
روی ديوارِ آن سوی پنجره
کسی با شتاب چيزی مینويسد و میرود.
امروز هم کسی اگر صدايم کرد
بگو خانه نيست
بگو رفته است شمال
میخواهم به جنوب بينديشم
میخواهم به آن پرندهی خيس، به آن پرندهی خسته ...
به خودم بينديشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريههای بیوقفهام پنهان کنم
همين خوب است ...
همين خوب است
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین ، میانه ی میدانم آرزوست
"مولوی"
حقیقت دارد که تو میتوانی
با دستهای من
سه تار قلم مو را بنوازی
و نُتهای رنگ پریده را
فیروزهای کنی
( باید بسیار زیسته باشی
که این همه از آسمان
آکندهای)
حقیقت دارد که من می توانم
با شعر های تو
با باران مشاعره کنم
و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم
که این همه در واژه های تو
غوطهورم)
تا من بنفشه ها را
میان شب های زمستان
قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت
تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،
سال ، تحویل می شود
حقیقت دارد که در حضور تو
بودن
همیشه از نبودن زیبا تر است .
پ.ن۱ : شاید روزی یا شبی ، گاهی یا بی گاهی این احساس بهت دست بده که تنها بودن چه حسِ تلخی داره .
پ.ن۲ : شعر بالا از خانم ماندانا زندیان است.
نگفته، نپرسيده، بیچرا،
شما چرا
در اين شبِ مجبورِ آشنا
چراغ برداشته از پی هر هوا
دنبالِ ستارهی سرگشتهی من آمدهايد!؟
اين دروغِ محض است
که من در غمِ نان وُ
هوای همهمه مردهام!
من هرگز
تشنگیِ خاموشانِ اين خانه را تجربه نکردهام
ترانههای تاريکِ اين کوچه را نخواندهام
خواب نان وُ
ديدگانِ به دَر ماندهی مادران را نديدهام.
من بر سريرِ حضرتِ سليمان زاده شدم
دايههای بسيار من
ملائکِ آشنایِ عرش و آينه بودهاند،
من در نازِ شبنم و نَمنَمِ بوسه برآمدم
و با شاهزادگانِ هزار و يکشبِ اين قصه،
به قول و کلام و ترانه رسيدهام.
نگفته، نپرسيده، بیچرا،
حالا ما به اشتباه
يک چيزی از اين شبِ شکسته ... يادمان آمد،
شما چرا
چراغ برداشته از پیِ هر هوا
دنبالِ ستارهی سرگشتهی من میگرديد؟
راستش را بخواهيد
من مويهنويسِ غمگينِ آسمان وُ
آوازهخوانِ خستگانِ همين خانه بودهام
ترانههای تاريکِ مردمانِ شما را من سرودهام
من هم مثلِ خودِ شما
شبی عينِ همين امشبِ آشنا
از اندوهِ غمگينترين دايههای دريا آمدهام،
ملائک آشنای من اينجا
آوارگانِ بیاسمِ آسمان وُ
ستارگانِ پَرسهگردِ پاييز و گريه بودهاند:
صفدر سياه، عَلو مَلو، غلام کَلو،
خالو بَلا، ليلو سه قاپ، سيد صَلا ...!
چه عرشی، کدام آينه
کو کلام، چه ترانهای!
نگفته، نپرسيده، بیچرا،
شما چرا ...!؟
پ.ن : قسمتی از مجموعه " رویای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود" نوشته سیدعلی صالحی
پ.ن : قالب موقتاً تغییر کرد اما در صورت موافقت دوستان دائمی خواهد شد نقطه
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا !
امّا
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
هر روز بی تو
روز مبادا است .
پ.ن ۱: نمیدونم دقیقاٌ این شعر از کیه اما گمان میکنم که از قیصر امین پور باشه./
پ.ن ۲:چقدر زیباست که کسی رو از ته دلت دوست داشته باشی یا بدونی یکی هست که دوستت داره اما به قول شاعر :
حسرتا که مرا نصیب ازاین سُفرهی سُنّت سروری نیست./
پ.ن ۳: چون از این شعر خوشم میاد تو این پست گذاشتمش و گرنه " تو " خطاب به شخص خاصی نیست./
چون عهده نمیشود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیــــار بـتـــابـد و نیـــابـد مـــارا
امام غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام نيشابوري يكي از حكما و رياضي دانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است. سال ولادت او دقيقاً مشخص نيست. او در شهر نيشابور به دنيا آمد. به اين علت به او خيام مي گفتند چون پدرش به شغل خيمه دوزي مشغول بوده است. او از بزرگترين دانشمندان عصر خود به حساب مي آمد و داراي هوشي فوق العاده بوده و حافظه اي نيرومند و قوي داشت. در دوران جواني خود به فراگيري علم و دانش پرداخته به طوري كه در فلسفه، نجوم و رياضي به مقامات بلندي رسيد و در علم طب نيز مهارت داشته به طوري كه گفته شده او سلطان سنجر را كه در زمان كودكي به مرض آبله گرفتار شده بود معالجه كرد. او به دو زبان فارسي و عربي نيز شعر مي سرود و در علوم مختلف كتابهاي با ارزشي نوشته است. خيام در زمان خود داراي مقام و شهرت بوده است و معاصران او همه وي را به لقبهاي بزرگي مانند امام، فيلسوف و حجة الحق ستوده اند. او در زمان دولت سلجوقيان زندگي مي كرد كه قلمرو حكومت آنان از خراسان گرفته تا كرمان، ري، آذربايجان و كشورهاي روم، عراق و يمن و فارس را شامل مي شد. خیام معاصر با حكومت آلپ ارسلان و ملكشاه سلجوقي بود. در زمان حيات خيام حوادث مهمي به وقوع پيوست از جمله جنگهاي صليبي، سقوط دولت آل بويه، قيام دولت آل سلجوقي و... . خيام بيشتر عمر خود را در شهر نيشابور گذراند اما در طي دوران حياط خود دو بار به قصد سفر از نيشابور خارج شد كه يكي از اين سفرها براي انجام دادن مراسم حج بود و سفر دوم به شهر ري و بخارا بوده است. خيام در علم نجوم مهارتي تمام داشت به طوري كه گروهي از منجمين كه با او معاصر بودند در بناي ساختن رصد خانه سلطان ملكشاه سلجوقي همكاري كردند و همچنين به درخواست سلطان ملكشاه سلجوقي تصميم به اصلاح تقويم گرفت كه به تقويم جلالي معروف است. خيام در دوران زندگي خود از جهت علمي و فلسفي به معروفيت رسيد و مورد احترام علما و فيلسوفان زمان خود بود.
سرانجام شاعر بزرگ در سال 517 ﻫ . ق در شهر نيشابور دارفاني را وداع گفت. او قبل از مرگ خود محل آرامگاه خود را پبش بيني كرده بود كه نظامي عروضي در ملاقاتي كه با وي داشته اين پيش بيني را اينطور بيان كرده كه گور من در موضعي باشد كه هر بهاري شمال بر من گل افشان مي كند كه نظامي عروضي بعد از چهار سال كه از وفات خيام مي گذشت به شهر نيشابور رفته و به زيارت مرقد اين شاعر بزرگ رفته و با كمال تعجب ديد كه قبر او درست در همان جايي است كه او گفته بود.
ويژگي سخن
خيام در زمينه ادبيات و شعر، بيشترين معروفيت را در رباعيات به دست آورده چون رباعيات او بسيار ساده و بي آلايش و دور از تكلف و تصنع نوع زبان شعري است در عين اينكه شامل فصاحت و بلاغت است داراي معاني عالي و استوار است. خيام در اين رباعيها افكار فلسفي خود را به زيباترين شكل بيان مي كند و اين رباعيها را غالباً در دنبال تفكرات فلسفي خود سروده و به همين علت است كه خيام در زمان خود شهرتي در شاعري نداشته و بيشتر به عنوان حكيم و فيلسوف معروف بوده اما بعدها ....
طبيعت وجودت و اينقدر ستايش ميکنه
وقتي که يواشکي خواب به سراغ تو مياد
براي داشتن چشماي تو خواهش ميکنه
اين همه عاشق داري چطور حسودي نکنم
وقتي که شب فقط مياد براي خوابيدن تو
خورشيد از خواب پا ميشه تنها واسه ديدن تو
وقتي که چشم نه حريصه واسه لمسه تن تو
بيا که پيچک آرزوشه بشه پيراهن تو
وقتي که هر پرنده به عشق تو پرواز ميکنه
عشق تو حتي طبيعت و هوس باز ميکنه
وقتي که تو قلب خدا اين همه جا هست واسه تو
چرخه گردون واسه تو گردش و آغاز ميکنه
اين همه عاشق داري چطور حسودي نکنم
اين همه عاشق داري چطور حسودي نکنم.
سـرزمـین بیــــــکران
ایران ای سرای من
خاکت طوطیای من
جاویدان بهشت من
عشقت کیمیای من
ای سرزمین بی کران
ای یادگار عاشقان
ای خفته در میان تو
در قلب مهربان تو
هزاران شهید بی گناه نوجوان
هزاران شه گذشته در رهت ز جان
ای تخت جاودان جم
ای ارگ جاودان بم
همچون هگمتانه پایدار
همچون بی ستون استوار
خاک عاشقان بی قرار
ای دیار مهر و افتخار
ایران
ایران
پ.ن: گوش کردن این ترانه در آلبوم سرزمین بیکران با صدای همای شعفی صد چندان دارد./
به عشقت راه دریا رو بازم وارونه برگشتن
تو این دنیا یه آدم هست که دنیا شو تو می بینه
کسی که پای هفت سینت یه عمره سیب می چینه
کناره سبزه وسکه
کنار آب و آینه
تموم لحظه های شب
سکوتت هفتمین سینه
تو هم درگیر تشویشی
مثل حالی که من دارم
برای دیدنت امشب
تموم سال بیدارم
هوای خونه برگشته
تمومه جاده بارونه
یه حسی تو دلم میگه
تو نزدیکی به این خونه./
پ.ن: هیچی واسه گفتن ندارم همش همین بود ./
نام كامل شهـريار سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اوايل شاعـري (بهـجـت) تخـلص میكرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست كه بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را (شهـريار) تعـيـيـن كرد:
غم غريبي و غربت چو بر نمیتابم به شهـر خود روم و شهـريار خود باشم
اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده میشود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري كـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديك است و حقـيـقـتاً حيف است كه آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.
گو اينكه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يك از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود كرد.
شهـريار يك عشق اولي آتـشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين كوره است كه شهـريار گـداخـته و تصـفيه میشود. غالـب غـزل هـاي سوزناك او، كه به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت كـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) كـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يك قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل میشود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سكـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي كرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت كرده است.
بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق میورزيده و میتوان گـفت كه در اين مراحل مثـل مولانا، كه شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق میبازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند كه مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع میشوند. از دوستان شهـريار میتـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزكوهـي، تـفـضـلي، سايه، و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.
شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزل هـاي ماه سفر كرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده " پـرتـو پـايـنده " بـيان شده است و غـزل هـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناكامي، شاهـد پـنداري، شكـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران، نالـه نوميـدي، و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان آن عـشق حكـايت میكـند. شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق غزل ها و اشعار ديگري دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و ... كه مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان نـشاط میدهـد.
پ.ن۱: تمایل داشتم که این پست به مولانا اختصاص داشته باشه اما بنا به دلایلی که بعدها خواهم گفت امکانش نیست و این پست به استاد شهریار اختصاص یافت. "خوش به سعادتش"
پ.ن۲: زندگي نامه فوق به قـلم دوست استاد شهریار جـناب آقاي زاهـدي نوشته شده است . بخشي ازاين متن در زمان حيات استاد، نگاشته شده است.
پ.ن۳: این پست ادامه دارد ...
سلام به شماها که تو این مدت اهل همین حوالی بودین از همه شما ها که اومدین و نظر دادین و ندادین بی نهایت سپاسگذارم.
بالاخره سربازی تمام شد اما الان خوب به اطرافم نگاه میکنم می بینم ای داد که چقدر عقب افتادم اما در ازاش تجربیات و دوستانی بدست اوردم که به تمام اون عقب افتادنها نمیگم می ارزید اما با اینا دلم و خوش میکنم . هر چند که دوستی دوران سربازی ماندگار نیست.
بگذریم قصد دارم در روزگاران پیش رو بیشتر باهاتون باشم و در مورد خیلی چیزا گفتگو کنم. احتمالا پست بعدی در مورد مولانا باشه.
در آخر این غزل تقدیم به همه شما :
اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد معشوق همينجاست بياييد بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سرگشته شما در چه هواييد
گر صورت بي صورت معشوق ببينيد هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار ازان راه بدان خانه برفتيد يكبار ازين خانه برين بام براييد
آن خانه لطيفست نشانهاش بگفتيد از خواجه آن خانه نشاني بنماييد
يك دسته گل كو اگر آن باغ بديديت يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد
بر چرخ سحرگاه يكي ماه عيان شد از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز كه بربايد مرغي بگه صيد بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد
سلام به همه شما که بازم میاین و سر میزنین
من الان در حال خدمت زیر پرچم مقدسم زیاد نمیتونم بیام و آپ کنم .
دلم واسه همتون تنگ شده کلی زیاد .
ناهمگن بودن نحوه آموزش نظام پیشین با شرایط زندگی روستائیان به خصوص روستائیان آذربایجان صمد بهرنگی را وادار به نوشتن سلسه مقالاتی ساخت که نخست در مجله ی معلم امروز در تبریز و مجله سپاهان و هفته نامه ی بامشاد در تهران به چاپ رسيد و بعدها با عنوان « کندو کاو در مسائل تربیتی ایران» به چاپ رسید. در این زمینه از زبان صمد می خوانیم:
« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم.»
در طول سال های دهه پنجاه و کمی پیش و پس از آن «صمد بهرنگی»، سرشناس ترین نویسنده ی ادبیات داستانی کودک و نوجوان ایران بود. بهرنگی در طول حیات کوتاه خود، بیش از 20 قصه برای کودکان و نوجوانان به رشته ی تحریر درآورد. علاه بر آن،چندین مقاله درباره ی مسائل سیاسی تربیتی و اجتماعی بازنویسی افسانه های آذربایجان و چند ترجمه هم از جمله آثار به جا مانده از اوست. گاه آثارش را به نام هاي بهرنگ صاد و چنگيز مرآتي مي نوشت. آثاربهرنگي پس از مرگ وي توسط ناشران به چاپ رسيد. كتاب "ماهي سياه كوچولوي" او كه از برترين كتب در رده ي كودكان است از سوي شوراي كتاب كودك به عنوان بهترين كتاب سال شناخته شد و سال بعد آن 1969 (1348) برنده ي جايزه ي نمايشگاه بولون ايتاليا و همچنين برنده ي جايزه ي بي ينال براتيسلاواي چكسلواكي شد. تصاوير همين كتاب كه توسط فرشيد مثقالي تصويرگري شده بود نيز جوايز متعددي ازجشنواره هاي معتبر جهاني دريافت كرد . ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی را می توان با آثاری همچون شاهزاده کوچولوی دوسنت اگزوپری برابر دانست. داستانی که در عین زیبایی حرف های زیادی برای گفتن دارد.صمد با زبان شيرين کودکانه هم آدم ها را به عمق داستان می برد و هم حرف های سیاسی اش را به تناسب شرايط آن روز می زند.
« مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم(که می شوم )مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد... »
(قسمتی از کتاب ماهی سیاه کوچولو)
صمد بهرنگی، نویسنده ای که در ادبيات معاصر کمتر از او حرف به میان می آيد، نویسنده ی همان داستان هایی است که در یچه گی و حتی یزرگسالی ديد هايمان را باز کرد. داستان هایی که بی شک حرف های زيادی برای گفتن و آموخته های زيادی برای آموختن دارد.
صمد بهرنگی در تير ماه 1318، در محله چرنداب تبريز، در کوچه اسکوئيلر از پدر و مادری تبريزی متولد شد و در کوچه ی جمال آباد همان محل بزرگ شد و به دبستان رفت.صمد فرزند چهارم خانواده بود و بعد از او دو دختر و يک پسر به دنبا امدند. نام مادرش سارا بیگم یود که در چهارده سالگی به همسری پدر صمد در آمده بود. پدرش عزت، کارگر آواره ای بود که مثل بسياری از مردم، به ضرب سیلی صورتش را سرخ نگه می داشت. از اين رو بود که او با نخستین پديده ای که آشنا شد فقر بود و تهی دستی پدر. پدرش کارگری فصلی بود و خرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت. ولی صدایش همیشه در گوش فرزندانش طنین انداز بود: « درس بخوانید تا مثل من کارگر آواره نشوید. سعی کنید حقوق بگیرید. هر چقدر کم باشد. باز بهتر است چون خاطرتان جمع است که آخر ماه پولی می گیرید.»
در چنین خانواده ای بود که صمد جان گرفت و در کنار فقر بزرگ شد. از دوران کودکی کار همدمش بود و بچه های پاپتی همیارش. با آنها در میان خاک و خل «چرنداب» تبریز رشد کرد. بعدها نیز برای آنان و هموندانشان زیست و تادم مرگ برایشان سرود زندگی و مبارزه نوشت. خود درباره زندگیش نوشته است:
پ.ن : پست بعدی نیز در مورد صمد بهرنگی است و ادامه همین پست است .
یکی از سمبل های کیش زرتشت فروهر است که بگونه فشرده می توان گفت فروهر روان آدمی است که پیش از زاده شدن وجود داشته و پس از درگذشتن هم باز خواهد ماند و نباید جایگزین آفریدگار و یا اهورامزدا گردد. گروهی از نویسندگان گویا نمی خواهند بپذیرند که زرتشت برخلاف بیشتر ادیان برای آفریدگار سیما و پیکری نیاندیشید و در هیچ بخشی از گاتها از چهره اهورامزدا اسمی نبرده است
پیکر فروهر دو نیروی سپنتامینو که نیروی نیکی و انکره مینو که نیروی بدی است کنده کاری شده است گویا از آن چنین برداشت کرده اند که که این اهورامزداست که با که با انکره مینو در جنگ می باشد. روشن است که چنین برداشت نادرست که پایه فلسفه زروان می باشد هیچ بستگی به فلسفه و اندیشه زرتشت ندارد و به آن آسیب می رساند. این همانند آن است که ناآگاهان در نوشته های خود پورسینا ( ابوعلی سینا ) را یک دانشمند تازی ( عربی ) بشناسند همانگونه که بیشتر آنها از کندن آبراهه سوئز ( کانال سوئز ) به فرمان داریوش بزرگ دم فرو بسته و نمی خواهند بپذیرند که اندیشه ایرانی در دانش و فلسفه از چنان توانمندی والایی برخوردار بوده است.
چون غیر از کنده کاری سیمای فروهر که در سنگ نبشته های ایران باستان مانند تخت جمشید وجود دارد نوشته ای در این مورد در دسترس نداریم از این رو به ناچار برای بازنمود پیکره فروهر باید از گفتار گذشتگان که سینه به سینه به ما رسیده بازگویی کنیم
|
لبانات |
|
|
به ظرافت ِ شعر |
شهوانيترين ِ بوسهها را به شرمي چنان مبدل ميکند
که جاندار ِ غارنشين از آن سود ميجويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.
|
و گونههايات |
|
|
|
با دو شيار ِ مورّب، |
|
که غرور ِ تو را هدايت ميکنند و |
|
|
|
سرنوشت ِ مرا |
که شب را تحمل کردهام
|
بيآنکه به انتظار ِ صبح |
|
|
|
مسلح بوده باشم، |
و بکارتي سربلند را
از روسبيخانههاي ِ دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسي اينگونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زندهگي
نشستم!
□
و چشمانات راز ِ آتش است.
و عشقات پيروزيي ِ آدميست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير ميشتابد.
و آغوشات...
احمد شاملو- آیدا در آینه