بعد از مدتها
من به آراستگی خندیدم
منِ ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه میآشفت...
* حمید مصدق عزیز
من به آراستگی خندیدم
منِ ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه میآشفت...
* حمید مصدق عزیز
الان تقریبا مطمین شده ام که آدم وقتی مامانش برود, برای همیشه برود, دیگر حرفی برای نوشتن ندارد. آدم که بدون مامانش دیگر آدم نیست. خودش می ماند و دنیایی که سرد است و ترسناک است. دنیای بدون مامان, ارزش نوشتن ندارد؛ ارزش ماندن ندارد حتی...
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میکنم؟!
- حمید مصدق
عروسی پسر همسایه است. پسر همسایه ی آخر کوچه. عروسی را توی یک باغ تالار گرفته اند. این را از کارت دعوتشان و بعدتر از تعریف های مامان می فهمم. حال و هوای عروسی ندارم و هرچه مامان اصرار می کند برای رفتن، نمی توانم راضی شوم. ترجیح می دهم توی خانه بمانم و به کارهای خودم برسم. برای مامان هم هزار دلیل می آورم و خودم می دانم دلایلم حتی برای خودم هم قانع کننده نیستند چه رسد به او. خودم هم می دانم اسباب نرفتنم، محلی از اعراب ندارد اما امان از وقتی که آدم بخواهد روی باور هرچند غلطش هم بماند.
یک جورهایی من کاسه ی داغ تر از آش شده ام این روزها. سنت ها و رسوم کهن آباء و اجدادی ام بدجور وجودم را مسخر کرده اند و هرچه پیش تر می روم می بینم روح من متعلق به همان سنت هاست. بختیاری جماعت، قوم غم پروری است. غم پرور یعنی آن قدر که غم را اصیل می دانند، شادی را اصالت نمی نهند و آن قدر که غم را درون خودشان پرورش می دهند، شادی را پرورش نمی دهند. این را به راحتی از شادترین موسیقی هاشان هم می توان فهمید. یعنی شش و هشت ترین آهنگ بختیاری هم قشنگ می تواند آدم را گریه بیندازد. تازه مثلا آهنگساز و خواننده اش هم اوج تلاشش را کرده که فلان موسیقی اش، خاص مراسم شادی و رقص و پایکوبی شود، اما مگر می تواند ذات خودش را تغییر دهد و کاری خلاف آن انجام دهد، آن هم کاری که ربط مستقیم با دل دارد؟
حالا اینها به این معنی نیستند که بختیاری ها افسرده و دل مرده اندها، که از قضا شادی و آنچه به عنوان مظاهر شادی به شمار می آیند هم، میان آنها زیاد و باکیفیت است. مثلا آنقدر در جشن هاشان -به هر بهانه ای که می خواهد باشد- با هم متحداند و جمیعا نهایت سعیشان را بدون هیچ چشم داشتی به کار می بندند تا بهترین و به یادماندنی ترین مجلس را ترتیب دهند، که همه از بودن در مراسم جشن پر می شوند از سرور و صفای حقیقی و خلاصه اینکه به معنای واقعی کلمه، بهشان خوش می گذرد. بعد، این فقط مختص مجالس شادی شان نیست و خانه هاشان هم که می روی، روحت خوش رنگ و لعاب می شود از مصاحبت با اهالی گرم و گرانشان.
اما
غم های بختیاری جماعت برایش عزیز و مقدس است. آنها غم هایشان را می ستایند و تاب این را ندارند کسی غمشان را نادیده بگیرد یا به دیده ی کم به آن نگاه کند. شرح انضمامی ترش این است که مثلا وقتی عزیزشان می میرد، تا عمر دارند عزادار او باقی می مانند. یا آنقدر که علاقه مند به شرکت در مراسم عزا و همراهی و همدلی با صاحبان عزایند، مشتاق شرکت در عقد و عروسی و مشابه اینها نیستند. به عقیده ی من، باور مستتر در این عمل آنها این است که آنقدر که همراهی کردن آدم ها در غصه هاشان، هنر می خواهد، همراهی آنها در شادی ها نمی خواهد. درست است که در غم و شادی باید سهیم و شریک بود اما، آن اندازه ای که آدم ها در تحمل غم های سخت نیاز به شریک دارند، در لذت بردن از شور و شادی ندارند.
من امشب بازگشت کاملی به این اعتقاد کردم. مرد همسایه، یعنی پدر داماد همین چند وقت پیش از دنیا رفت و من عجیب برایم سخت بود فکر کردن به این موضوع که آدم پدرش را، پدری را که یک عمر پشتیبان و غم خوار و همه کس او بوده، از دست بدهد و چند وقت بعد مجلس رقص و پایکوبی مفصل و شدیداللحنی ترتیب دهد و هوو بکشد و به عروستون ننازید که دوماد قشنگ تره بخواند و دامبول و دیشون راه بیندازد و انگار نه انگار که همین چند وقت پیش عزیزترین آدم زندگی اش را به خاک سپرده است. به نظرم یک جاهایی باید نشان داد که آدم از دنیا رفته و غمش و غمش و غمش چه ارزش و جایگاه بلندی توی قلب ما داشته است.
«علی یار! بالای سر قبرت می گویم شیر سنگی بگذارند». این آخرین جمله ی فیلم "شیرسنگی" و خطاب به مردی است که در یک جنگ قومی قبیله ای نابرابر، کشته می شود.
«لرهای بختیاری رسم داشته اند بر سر مزار بزرگ مردانشان شیر سنگی بکارند. این یعنی آدمی که زیر این سنگ قبر خوابیده، دلاور و جنگاور و پهلوان بوده و ای کسانی که بعد از این بر سر مزارش خواهید آمد، بدانید و آگاه باشید که این مرحوم، آدم غیوری بوده است». بابا این جملات را می گویند و می روند بخوابند.
بعد من فکر می کنم اگر قرار بود بالای سر قبر هر آدمی نمادی از حیوان ها بگذارند، بالای قبر من چه می گذاشتند؟
فقط دو سال دیگر وقت دارم. باید بتوانم در طول مدت دو سال برای خودم شوهر دست و پا کنم و یا کاری کنم که کسی بیاید و مرا به همسری انتخاب کند. باید استعدادی در خودم کشف و یا خلق کنم، آن را پرورش دهم و سپس در مسیری به کارش بگیرم که انتهای آن مسیر، رسیدن به جاده ی سرسبز ازدواج باشد. من به زودی پیر خواهم شد و تنها خواهم ماند. پس باید هر کسی از گرد راه رسید و پیشنهادی داد، طاقچه بالا نگذارم و خودم را کمی دست پایین بگیرم و قدرت تحلیل مسئله ام را از کار بیندازم و «بله» ای بگویم و خوش و خندان زندگی جدیدم را با یک آدم تحلیل نشده شروع کنم. من به زودی از نردبان جوانی پایین خواهم آمد و طراوتم را از دست خواهم داد. پس باید از معیارهایم کوتاه بیایم، معیارهایی را که از سر و تهشان هم مدت هاست زده ام، نادیده بگیرم و از در سازش در بیایم. من دیگر باید با معیارهای دیگران انتخاب کنم. بد هم نیست. انتخابی با مقیاس های دیگران. خیلی هم اصیل نیست ولی وجوه مثبت زیادی دارد که یکی از آنها رفتن بی حرف و نقل به خانه ی بخت است.
بله. من فقط دو سال دیگر وقت دارم تا انتخاب شوم.
چرا کسانی که این حرف های مضحک و رنج آور را به مایی که فاصله ی چندانی تا "سی" نداریم می زنند، فکر نمی کنند حرف هایشان تا مغز استخوان آدم را می سوزاند و ما صرف حرمت گزاری هامان سکوت می کنیم و در برابر دلسوزی های خاله خرسی شان، حالمان بد می شود؟ واقعا شمایی که این حرف ها را می زنید، نمی دانید اولین کسی که نسبت به وضعیت خودش آگاه است، اولین کسی که عمق درد را و عمق نگرانی را تجربه می کند، خود آدم است و نه حتی نزدیک ترین کسان او؟ فلسفه نخوانده اید ولی حتما می دانید که هر کسی نزد خودش حاضر است و به خودش بی واسطه علم دارد. پس لابد ما خودمان بیشتر خودمان را دریافت می کنیم. لابد خودمان بیشتر از شما نگران آینده مان هستیم. لابد خودمان بهتر می دانیم سایه ی پدر و مادر همیشگی نیست و باید فکری به حال خودمان کنیم. اما می شود بگویید دقیقا چه می خواهید؟ می خواهید ما به زعم خودتان باعرضه شویم و خودمان را با روش هایی که بلد نیستیم، عَرضه کنیم؟ می خواهید به کمتر از شدت وجودی خودمان رضایت دهیم و فقط «شوهر» کنیم و برویم سر خانه زندگی مان؟ حالا یعنی خودتان خیلی خوش بخت و خوش حالید که زندگی مستقل دارید و سایه ی شوهر بالای سرتان است و بچه دارید و ...؟ خدا را شکر که خوش بختید. ولی خواهش می کنم بگذارید ما هم در خانه ی پدری مان، آرام و راحت، خوش بختی را مزه مزه کنیم. باور کنید ما اصلا بدبخت نیستیم. اگر هم گاهی احساس بدبختی می کنیم به خاطر حرف های صد من یک غاز شماست. خواهش می کنم انرژی هایتان را صرف مسائل خودتان کنید و قدری تلاش هایتان را متوقف کنید.
باور کنید ما خودمان را پرورش نداده ایم که روزی کسی از راه برسد و ما را به اسفل السافلین مراتب وجودی بکشاند.
باور کنید ما همه چیز را می دانیم، بهتر از شما هم می دانیم. اما لطفا خاموشی مان را دلیل فراموشی مان ندانید. لطفا به فکر خودتان و زندگی هاتان باشید و نگذارید نگاه ها و حرف های نامعقولتان، بیهوده ذهن های ما را اشغال کند و هدف زندگی واقعی را از یادمان ببرد.
لطفا به فکر ما نباشید.
+ لینک زن
تیام مسابقه گذاشته است. از آن مسابقه های خیلی قدیمی که همه مان تجربه اش کرده ایم و شاید بتوان گفت یکی از مفرح ترین سرگرمی های بچگی هایمان بوده است. مسابقه از این قرار است که دو نفر توی چشم های هم آن قدر نگاه می کنند تا بالاخره یکی نتواند دوام بیاورد و پقی بزند زیر خنده و لذا ببازد. من همیشه یکی از بازنده های درجه یک این مسابقه بوده ام. یعنی هنوز طبل شروع مسابقه زده نشده، تسلیم شده ام و کنار کشیده ام.
تیام می نشیند روبروی بابایش و هربار یکیشان می برد و صدای شادی و خنده شان بالا می رود. بعد من خودم داوطلب می شوم برای بازی اش. شروط بازی را - اعم از اینکه کسی که لبخند زد نمی بازد و حتما برای باخت باید خنده صدادار باشد و دندان ها پیدا شود - می گذاریم و چانه زنی هامان را می کنیم و ... شروع. صدای آرام اطرافیان را می شنوم که: فرناز الان خنده ش می گیره. من ولی نمی خندم. اصلا نمی توانم بخندم. بعد از چند دقیقه وقتی حسابی از بابت نخندیدنم نگران شده ام، هی توی صورت تیام می گردم دنبال نقطه ای به این امید که جرقه ای برای خنده پیدا کنم. اما نه تنها نمی خندم که به خاطر نخندیدنم گریه می افتم. بچه خسته می شود. غر می زند که چرا نمی خندی و ناراحت می شود که دارد چشم هایم را نمناک می بیند. حالم از خودم بد شده است. منی که تا همین چند وقت پیش به هر چیز کوچکی مدت ها یک ریز و گاهی کاملا بی اراده می خندیدم، حالا، اینطوری شده ام.
از روی پایم بلند می شود و می رود سمت آن یکی خاله اش برای یارگیری و ادامه ی بازی. و من در سوگ خنده های از دست رفته ام مبهوت می نشینم و زل می زنم به خنده های بی محابای کودکانه ای که می پیچد توی فضای خانه و منعکس می شود توی قلب کم رمق من.
رختخواب تیام را کنار خودم پهن می کنم و رختخواب علی را بالای سرم. تیام می نشیند توی تشک و می خواهد برایشان قصه بگویم. خودم حوصله ی قصه پردازی ندارم. کورمال کورمال می روم سمت کتابخانه ام. تیام هم چهار دست و پا می آید پشت سرم و می پرسد: "خاله! کوچولو بودی آقاجون مامانجون برات کتاب داستان می خریدن؟" مکث می کنم و کتاب بیمارستان عروسک ها را بیرون می کشم و می گویم: "بعله که می خریدن. دست بزن، این کتابا رو اونا برام خریدن" و دستش را به کتاب های بیست و اندی سال قدمت دار نزدیک می کنم. دستش می خورد به "کدوی قل قله زن" و تمام تلاشش را می کند تا آن را بیرون بکشد. بیمارستان عروسک های نو و خوش فرم و سالم را از دستم درمی آورد و کدوی قل قله زن قدیمی و کهنه را جایش می گذارد و می گوید: "اینو بخون برامون"، هرچند بارها داستانش را شنیده است. علی اعتراض می کند: "وای مگه یه داستانو چند بار می خونن؟ یه داستان جدید بخون برامون «عمه»!" می دانم الان بگومگویشان می شود و لذا می نشینم پایین کتابخانه و تکیه می دهم به دیوار و زانوهایم را بغل می گیرم و نگاهشان می کنم که چه طوری از حق انتخاب خودشان دفاع می کنند. آخر سر هم مجبور می شوم بروم پادرمیانی و چون خودم هم دلم می خواهد برای چندهزارمین بار آن کتاب کهنه ی خط خطی شده ی بچگی هایم را بخوانم، علی را راضی می کنم. در میان غرغرهای علی، پیرزن را به خانه ی دختر و دامادش می رسانم و چلو خورشت و مرغ و فسنجون برایش می پزم و چند روزی با عزت و احترام نگهش می دارم و وقتی چاق و چله شد داخل کدو تنبل می گذارمش و راهی خانه اش می کنم. تیام می خواهد صفحه ی آخر کتاب، یعنی کتاب شناسی و نوشته های روی جلد را هم بخوانم.
آخر سر علی نتیجه می گیرد: یعنی همیشه باید از فکرمون استفاده کنیم.
و تیام نتیجه می گیرد: کدوی قل قله زن بخریم که وقتی دزد اومد بریم توش!
و هر دو بلند می خندند.
حالم بد است. هنوز یک ماه از مریضی سختی که بدنم آنقدر با آن مبارزه کرد - آن هم دست تنها و بدون کمک گرفتن از عوامل بیرونی شیمیایی - که شکستش داد، نمی گذرد که دوباره مریض شده ام. سرما خورده ام. تب دارم و الان هم توی تب دارم این چرندیات را می نویسم. اینجا اصفهان است. همان جایی که به "پایتخت فرهنگ" می خوانیمش و پز آثار تاریخی و هنرهای بی همتا و هنرمندان کم نظیرش را می دهیم. همین پایتخت فرهنگ و هنر و تمدن، حالا تبدیل شده است به پایتخت دود، پایتخت آلودگی، پایتخت بیماری های جورواجور. همین پایتخت فرهنگ مبدل به جایی شده که وقتی یک روز بعد از بارش برف از خانه می زنی بیرون تا از هوای پاک لذت ببری و تازه شوی، تمام لذت هایت یک جا از دل و دماغت درمی آید، بعد از بی حال شدن و سرگیجه ها و سردردها و سرفه های ناجوری که حس مرگ را به آدم القا می کنند. این روزها توی همین پایتخت اگر نوزادی به دنیا بیاید و ریه هایش سالم باشند و سالم کار کنند، چیزی شبیهِ معجزه ی ید بیضاء و تبدیل عصا به اژدها اتفاق افتاده است. نوزادهایمان دارند با ریه های نصفه نیمه و سرطانی به دنیا می آیند، پیرمردهایمان خانه نشین شده اند و بیرون رفتنشان مساوی است با پوشیدن کفن و رفتن به دیار باقی. می مانند جوان هامان که یکیشان مثل من، دو بار دو بار سرماخوردگی های سخت و اعصاب خردکن می گیرند و تا مرز بالا آوردن سرفه می کنند و نفس تنگی می گیرند و آقایان و خانوم های عزیز، دست روی دست گذاشته اند و نمی دانم دارند به ریش چه کسانی صراحتا لبخند می زنند!
من می دانم خودمان هم مقصریم در به وجود آوردن این وضعیت خطرناک و اسفبار. خودمان هم مقصریم چون فرهنگ استفاده از وسایل نقلیه عمومی برایمان درونی نشده است. چون دو سه تا ماشین داریم و هر دو سه تایش را توی خیابان ها ول می کنیم. چون خجالت هم نمی کشیم که با وجود وضعیت هشدار آلودگی شهرمان، پف پف سیگار بکشیم و دودش را توی صورت هم خالی کنیم. اما ای کاش مسئولیت این وضع را کسان دیگری هم به عهده می گرفتند تا لااقل همه با هم سرزنش می شدیم. تا دست کم وقتی مریض می شدیم حرص نمی خوردیم که "ای که دستت می رسد چرا کاری نمی کنی"؟
ای کاش پایتخت آلودگی را نجات می دادند.
سریع می روم سراغ نتیجه ام: دوست های خوب ازدواج نکرده ی آدم، شرط های نامشروط* زندگی اویند. با وجود این شرط های نامشروط، تو می توانی مطمئن باشی کسی هست که یک شب برفی، پیشنهاد غیرمترقبه ی «جلفاگردی» را برای یک فردای تعطیل بدهد و تو می توانی مطمئن باشی که جواب مثبت می دهی و با اشتیاق می گویی «معلومه که میام». می توانی صبح روز قرار، به این شرط نامشروط پیام بدهی و بنویسی که «چه کاره ایم امروز» و بعد خودت هی پیش خودت بخندی و بگویی که «چقدر لااقتضاییم همیشه» و فکر کنی که این لااقتضا بودن را خانواده های اغلب نگران رقم می زنند، با دل واپسی هایشان بابت لیز خوردن کف خیابان و سرما خوردگی دخترهای ناز نازی کیش کیش شان! و هزار و یک دل واپسی دیگر... و بعد، بنشینی توی رختخواب و امکان های مختلف رفتن یا نرفتن را بررسی کنی و بالاخره به این نتیجه برسی که نه فقط «جلفاگردی» خوش می گذرد که بودنِ خالی با آن دوست هم، صفا دارد و بی زمان است و پرشور است و تازه. خیالت می تواند بابت خیلی چیزها راحت باشد. خیالت می تواند راحت باشد که او شرطی برای گشتن ها و حرف زدن ها و چرت و پرت گفتن ها و حرف های فلسفی زدن ها و حظ بردن ها و غرزدن ها و خندیدن ها و بغض کردن ها و نماز خواندن ها و نگاه کردن های دو نفری نمی گذارد، که از قضا، خودش شرط اصلی تمام این فعل هاست. خیالت می تواند راحت باشد که بعد از کوچه نوردی های پررونق و حیرت آور توی محله ی دل نشین و آرام جلفا، وقتی زار و خسته و گرسنه می شوی و می گویی که حالت دارد از شدت گشنگی به هم می خورد، شوخی کند و بگوید که «وای شوماوَم هی گشنِدون بِشِد» و تو بخندی و با شوخی اش همراهی کنی و ته دلت قرص باشد که همراهی ات خواهد کرد برای گشتن و پیدا کردن یک رستوران دنج و راحت و سفارش دادن غذایی که نه خیلی ارزان باشد و نه خیلی گران.
شرط های نامشروط، جریان زندگی آدم را قابل تحمل تر می کنند.
*شرطی که خودش، وابسته به شرط دیگری نباشد و در عین حال شرط باشد برای باقی شرط ها.
آدمی که علی رغم خستگی زیاد و خوش خوابی، از فکر تنهایی آدم برفی اش پلک روی هم نگذارد، یقینا یک پای عقلش می لنگد. شک نکنید.
- ای صبر! تو پای غم نداری بگریز
ای عقل! تو کودکی برو بازی کن
مولوی
حتما دانه های برف با شاخه های عریانِ درخت توتِ باغچه از قبل هماهنگ کرده بودند که بیایند درست بنشینند روی بازوان آنها. حتما درخت، چشم به راه آمدن برف بوده. حتما به خاطر همین بوده که هرچقدر اوستا اَسَدا... خواست قانعمان کند که این درخت دارد توی ساختمان ریشه می دواند و ممکن است به بُن خانه آسیب بزند و راه حل این است که قطعش کنیم، دلمان رضا نبود و گذاشتیم درخت بی گناه، بی سر و صدا در کنارمان زندگی کند و تابستان هم توت سفید قندی بهمان دهد. حتما قرار درخت و برف به دلمان افتاده بود که نگذاشتیم درخت را ببُرند، حتما.
گاهی هم آدم باید یک تشک از توی کمد بردارد و ببرد بگذارد کنار بخاری و یک بالشِ فرشیِ قرمز هم بچسباند به سنگ های مرمر شومینه ی خاموشِ پشت بخاری و برود توی آشپزخانه و یک فنجانِ سفیدِ ساده ی دهن گشاد که سابقه ای پنجاه ساله در چای دهی داشته و از مادربزرگ به ارث رسیده، بردارد و بدون اینکه از بقیه بپرسد چای می خورند یا نه، برای خودش چای بریزد. بعد برگردد توی سالن و از قندان روی میز، پولکی زنجبیلی بردارد و بنشیند روی تشک کنار بخاری و چای اش را بگذارد کنار دستش و بافتنی اش را بردارد و بعد از کلی ذوق کردن برای کار-دستی اش، شروع کند دانه دانه بافتن. هم زمان هم فیلم مامان پسند ایرانی شبکه ی نمی دانم یک یا دو را ببیند و برخلاف همیشه که غر می زده و به فیلم های این ژانری -اگر بتوان کلمه ی ژانر را در موردشان به کار برد- فحش و بد وبیراه می داده، با آرامش و اندکی اشتیاق، تماشا کند. وسط مَسَط های فیلم هم از مامان بپرسد که «پسره اینو می خوادش»، «مرده داره گولش می زنه یعنی» و مامان هم با علاقه برایش به تفصیل توضیح دهد و توی دلش قند آب شود که دخترش همراهش شده و هم سلیقه اش شده و دارد با مامانش فیلم می بیند.
نمی دانید چه لذتی دارد.
برگه ی امتحانی دخترها را تصحیح می کنم و حرص می خورم. تصحیح می کنم و با برگه هاشان دعوا می کنم. تصحیح می کنم و هرازگاهی یک بغض کوچک لعنتی ته ته های گلویم اذیتم می کند. مطالبی را که هزار بار به هر بهانه ای توی کلاس تکرار کرده ام و همه شان هم سر تکان داده اند که یعنی فهمیده اند و حتی غر هم زده اند که «خانوم چرا اینقدر تکرار می کنید ما که خنگ نیستیم» را نتوانسته اند بنویسند. بعضی شان که اصلا ننوشته اند و برایم شکلک غمگین کشیده اند به جای جواب سوال. بعضی شان چرت و پرت هایی تحویلم داده اند که جلوی هر حیوان غیرناطقی بگذاری قهر می کند. بعضی هم یک نوشته ی بلند بالا تقریر کرده اند که نتوانسته اند درس بخوانند به دلایل مألوف خاص دانش آموزی. این وسط، سه چهار نفرند که سوال ها را خوب جواب داده اند و نه بهانه ای آورده اند و نه شکلکی کشیده اند و نه پرت و پلا تحویلم داده اند. همان سه چهار نفری که همیشه خوب بوده اند و من را با فهمشان شگفت زده کرده اند. به برگه های امتحانی این سه چهار نفر لبخند می زنم، قربان صدقه شان می روم و دورادور دلم ضعف می رود برای فهم درستشان. برگه های امتحانی اینها را همیشه اول می گذارم تا روحیه ی خودم را برای مواجهه با آن امر اجتناب ناپذیر یعنی تصحیح اوراقی که درست دست می گذارند روی اعصاب آدم، تقویت کنم.
هرچند قیاس انسان با خدا قیاس مع الفارق است اما یقین دارم خدا هم همین طور است. چقدر حرص می خورد وقت هایی که ما به آنچه که خودش یادمان داده عمل نمی کنیم. یا خودمان را به کوچه ی علی چپ می زنیم و بعدتر می افتیم به معذرت خواهی و سر دادن گریه و آوردن بهانه های تکراری که فکر می کنم خدا را عجیب به شگفت می آورد و یا کارهایی می کنیم که مفت و مسلم آموخته هامان را نقض اساسی می کند و خط بطلان پر و پیمانی روی همه شان می کشد.
شاید/ حتما خدا هم آن خوب خوب ها را می گذارد اول صف و هی بهشان لبخند می زند و هی لوسشان می کند و هی برایشان تقدیرنامه و نوبل و لوح سپاس می فرستد و باقی را بعد از آنها می گذارد تا کمتر از دستشان حرص بخورد.
چقدر خدا را ناراحت کرده ام.
نمی خواهم انتقاد کنم یا بگویم خیلی بدیم یا بگویم خیلی خوبیم. فقط می خواهم بگویم اینطوری هستیم. قصدم چیزی شبیه شرح ما وقع است. شرح آنچه که در وجود خیلی از ما دخترهای ایرانی به وقوع پیوسته یا در حال به وقوع پیوستن است. به وقوع پیوستنی که بعضی مان استتارش کرده ایم یا برش فائق آمده ایم و بعضی مان در مقابلش تسلیم شده ایم و یا ستایشش کرده ایم و جلوی پایش لنگ انداخته ایم.
واقعیت این است که آنچه بیشتر ما دخترهای ایرانی را از دیگر دخترها متمایز می کند، معذب بودن مان است؛ چه به لحاظ روحی و چه به لحاظ ظاهری. معذب بودن یعنی چه؟ یعنی همیشه خودمان را در حالتی قرار می دهیم که آزادی عمل به معنای واقعی کلمه را از خود سلب می کنیم و رفتارهایی از پیش تعیین شده نشان می دهیم که قبلا طی مراحلی چند، روی آنها فکر و تمرکز کرده ایم. این یعنی ما در لحظه ی حال زندگی نمی کنیم و عادت نکرده ایم یا یاد نگرفته ایم که خود خودمان باشیم. ما لباس های مجلسی و رسمی بر تن روحمان پوشانده ایم و از خودمان خواسته ایم به موقع حرف بزنیم، به موقع و آرام بخندیم، گریه هامان را قایم کنیم، حرف هایمان توی جمع، خیلی تند نباشد یا حال کسی را بد یا حتی خیلی خوب نکند، درست بنشینیم، روی یک خط صاف راه برویم، خیلی به پشت سر نگاه نکنیم، ندویم و خلاصه آهسته برویم و آهسته بیاییم که گربه شاخمان نزند. خیلی از ما علاوه بر شلوار لی تنگی که بر پای تنمان پوشانده ایم، شلواری به این تنگی هم پای روحمان کرده ایم و نه فقط توی کوچه و بازار و خیابان، که توی خانه هم با آن راه می رویم. راحت بگویم ما با خودمان هم رودربایستی پیدا کرده ایم.
معذب بودن یعنی برای اینکه همرنگ جماعت شویم آنچه خودمان نیستیم باشیم. چکمه ی جیر سنگین پا کنیم و با پاشنه هایش آنقدر بیگانه باشیم که رنج یگانه شدن با آنها را بر فرد کناری مان تحمیل کنیم به این صورت که دستمان را بگیرد تا مبادا پاشنه ها زمینمان بزنند یا ساق های بلند چکمه، مانع خم شدن زانوهامان شوند. معذب بودن یعنی جانمان را تحت فشار بگذاریم تا ظاهر امروزمان شبیه ظاهر دیروزمان نشود، یعنی تحمل عذابی که خودمان با چیزی شبیه اختیار به خودمان بار کرده ایم.
ما خودمان را معذب کرده ایم تا دیگران خوشحال باشند. دیگران به به و چه چه کنند و بگویند چه دختر خوبی، چه دختر متینی و یا چه به روز، چه خوش تیپ. این خوش تیپ و خوب و متین و زیبا و جذاب بودن ما به قیمت از دست رفتن شعور و اختیارمان تمام شده است، به قیمت از دست رفتن و تمام شدن خودمان. ما نمی خندیم تا پشت سرمان نگویند دختره ی بی ملاحظه، ما گریه نمی کنیم تا لوس و ناز نازی و حساس و زودرنج نخوانندمان، ما از حقمان دفاع نمی کنیم تا نگویند دم در آورده ایم، ما چکمه می پوشیم و کلیپس می زنیم و مو رنگ می کنیم و ساپورت می پوشیم و لبخند می زنیم تا ببینند و حظ کنند و تحویلمان بگیرند.
ما چکمه بپوشیم و کلیپس به این بزرگی بزنیم تعریفمان می کنند به حدفاصل میان چکمه و کلیپس، و چکمه نپوشیم و کلیپس نزنیم بهمان می گویند قدیمی و زیادی ساده.
ما دخترهای ایرانی معذب شده ایم.
دوازده یا سیزده ساله بودم گمانم. دقیق یادم نیست. ولی همین حوالی بود که خط قرمز و خط سفیدهای زندگی ام را تعیین و نام گذاری کردم. هرچند آن موقع آنها را به این اسم نمی شناختم اما یقین داشتم خط قرمزها همان نبایدهایی است که هر آدمی دست کم یک بار با آنها دست به یقه می شود و یا پیروز از میدان نبرد تن به تن برمی گردد یا تسلیم و شاید هم مقهورشان می شود و دم به تله می دهد. بعد از مدتی هم نبایدهای مذکور برایش می شود باید و ارزش و ... .
خیلی بچه بودم و در همان عوالم خردسالی سبک سرانه ام برای خودم خیابانی را ترسیم می کردم با خط کشی های عابر پیاده، پلیس سر چهارراه و چراغ راهنمایی که قرمزش یعنی بایست و سبزش یعنی برو. و خیابان دوطرفه ای را ترسیم می کردم که موقع عبور از آن باید اول به چپ نگاه کرد، دوم به راست نگاه کرد، دوباره به چپ نگاه کرد و در صورت نیامدن ماشین، از آن گذر کرد. برایم شنگول و منگول می خواندند و من به خودم قول می دادم که هرگز مثل گرگ بدجنس برای یک عده بز بی گناه مزاحمت ایجاد نکنم. برایم قصه ی کدو قل قله زن می گفتند و به خودم می گفتم باید از پیرزن درون کدو زیرکی را به ارث ببرم و از دختر و دامادش مهمان نوازی و ادب و احترام را. حسنی را زیر گوشم زمزمه می کردند و من یاد می گرفتم تمیز بودن را و یاد می گرفتم که هیچ کس آدم کثیف را دوست ندارد و به حریمش راه نمی دهد. دزده و مرغ فلفلی را هم خوب یادم هست. وقتی دزده مرغ فلفلی را بالا کشید، فلفلی همه جا را زیر پا گذاشت تا مرغ عزیز جان جانانش را پیدا کند و آخر سر هم پیدایش کرد و فلفلی از همان ابتدا قبل از هر معلم دیگری به من گفت که باید برای پیدا کردن گشت و گشت. من یاد گرفته بودم از تمام شخصیت های داستانی ام که خوب بودن خوب است و بد بودن، بد. پس از همان کودکی هایم تلاش کردم برای خوب بودن و مهربانی کردن و کمک کردن و تمیز بودن و احترام گذاشتن و گشتن و قدر دانستن و قس علی هذا. من چراغ قرمزهای زندگی ام را پیدا کرده بودم و به خودم اجازه ی عبور از آنها را نمی دادم. کم کم وجودم پر شد از افسرهای نگهبانی که تحت فرمان شخص خودم بودند و با هر کار خوب درجه می گرفتند و دست از پا خطا می کردند، مشمول اضافه خدمت می شدند.
اما اعتراف می کنم یک جای کار خطا کردم. من همیشه سعی کردم مزاحم کسی نشوم اما از تزاحم خودم برای خودم غفلت کردم. من هرگز از مال و جان کسی دزدی نکردم اما اعتراف می کنم خوابم برد وقتی که با دست های خودم به تاراج بردم جان و روح خودم را. من تا جایی که توانستم حرمتی را سبک نشمردم و در مقابل سنگین نشمردم حرمت خودم را. من قدر دانستم خوبی های دیگران را و صد البته قدر ندانستم شبه خوبی های خودم را. من میزبان لایقی نبودم برای خودم. چشم باز کردم و دیدم تنها کسی که در قبالش ظلم کردم، از حقش خوردم، زیر پر و بالش را نگرفتم و مهربانی اش نکردم، خودم بودم.
من از چراغ قرمزهای زندگی ام عبور کردم...
برای بیمارستان و اهالی اش، دعا کنیم...
اپیزود اول/ وارد دفتر می شود. خودش را ول می کند روی صندلی. کف دستش را می چسباند به پیشانی و سرش را تکیه می دهد به بالای صندلی: خانم ها! برای کم خونی چه باید کرد؟ یکی از خانم ها بلافاصله می گوید: «آب سبزی خانوم، آب سبزی. معجزه می کنه». بعد رویش را می کند به جمع و در حالی که نگاهش را بین همه پخش می کند می گوید: «گیشنیز و کرفس و جعفری و تره و اسفناج رو بگیرید، خرد کنید و بریزید توی آبمیوه گیری. چند تا هویج و سیب رو هم جداگونه آب بگیرید و آبشو قاطی اونها کنید تا زهرشو بگیره. البته مزه ی زهرمار میده ولی خیلی خوبه. من برا دخترم دو هفته یک بار درست می کنم». بعد ساکت می شود. رویش را می کند به شیشه ی تیره ی فایل دفتر دبیرها و ابروهایش را با سر انگشت سبابه اش شانه می زند: «آهان! بمب خرما خانوم، بمب خرما. خرما بگیرید، از این جعبه ای ها، هسته دربیارید و خوب مشت و مالشون بدید. بعد هم بخوابونید توی مخلوط گردو و بادام و پسته و کنجد آسیاب شده و گلوله گلوله کنید. اگر هم دوست داشتید گلوله ها را قل بدید توی پودر نارگیل و روزی چند تاشو بخورید. دخترم نارگیل دوست نداره و برا همین من ساده درست می کنم و چندتاشو یواشکی میذارم گوشه ی کیفش. معجزه می کنه خانوم». زیپ کیفش را تا آخر می بندد. آستین سمت راست مانتویش را تا نزدیک انگشت هایش پایین می کشد و شروع می کند به پاک کردن خرده ریزهای صورتی رنگ گچ های پایین مانتوی قهوه ای سوخته اش. بعد سرش را بر میگرداند سمت یکی دیگر از خانم ها و می گوید: «انگار قراره همه مون به حرف مامان هامون برسیم که بعد مرگ مادر و پدر می فهمین براتون چیکار کردن. انگار تا نمیریم بچه هامون نمی بیننمون».
اپیزود دوم/ روبرویم نشسته است. می پرسم: نیومده بودید سه شنبه. طره ی موهای مشکی شفقی اش را هل می دهد توی مقنعه و می گوید: «حالم خیلی بد بود. توی اون مدرسه وسط کلاس حالم بد شد و زنگ زدم شوهرم بیاد دنبالم». مامان یکی از شاگردها وارد و حرف شهید می شود. مامان مذکور بعد از باخبر شدن از وضعیت اسفناک دخترش بیرون می رود. بی که من بخواهم ادامه می دهد: «یعنی رفتم خونه که استراحت کنم خانوم. وایستادم به ماکارونی پختن. دیدم بچه ها گناه دارن ژله و کیک توت فرنگی هم درست کردم. بعد یادم افتاد شوهرم ماکارونی دوست نداره، سیب زمینی و مرغ گذاشتم رو گاز تا الویه هم درست کنم. آخه الویه خیلی دوست داره». با تعجب می گویم: چرا با خودتون این کارا رو می کنید؟ دست هایش را توی هوا تکان می دهد و می گوید: «تا جایی که می تونید ازدواج نکنید. اگر هم ازدواج کردید، زیاد از خودتون مایه نگذارید. بعد ازدواج، یه زنی مثل من بیشتر از اونی که دریافت کنه، می بخشه. نه بچه ها قدر دارن نه شوهر. تنها چیزی که بعد ازدواج، همه از زن دارن، انتظاره خانوم، انتظار». مامان شاگردها یکی یکی می آیند و می روند. زودتر از من کیفش را برمی دارد و به سختی ، با یک آخ درونی که فقط من صدایش را می شنوم از روی صندلی بلند می شود: «قول فسنجون دادم به شوهرم». لبخند می زند و می رود.
و این روند نارضایتی ادامه می یابد.
* عنوان، قطعه شعری است از نادر ابراهیمی.
حقیقتش این است که مامان برای بابا غذا درست می کند. نه که بگویم بچه هایش برایش اهمیتی ندارندها، نه. ولی مامان اصالت شوهری ست. بابا بیشترین عینیت را برایش توی زندگی دارد. شاهد مثالش هم روزهایی هستند که بابا به دلیلی خانه نیستند؛ یا رفته اند به یک سفر کوتاه – می گویم سفر کوتاه چون هیچ سفر بلندی را بدون مامان نرفته اند- یا مهمانی مردانه ای به صرف ناهار یا شام دعوت اند و یا دلشان پختنی نمی خواهد. چنین روزهایی دست و دل مامان به غذا درست کردن نمی رود. بهانه می آورد برای پخت و پز نکردن: «کمرم امروز بدجور گرفته، یه چیزی می خوریم» یا دعوتمان می کند به غذا در هفته ای که گذشت خوردن: «از دیروز خوراک مرغ هست، برنجم که داریم» و یا تشویقمان می کند به زندگی مستقل: «هرچی می خواید خودتون درست کنید» و ... . این قضیه در مورد جزئیات پخت غذا و حواشی آن و یا حتی آرایش و پیرایش سفره یا میز غذا هم صادق است. وقت هایی که بابا خانه اند، اگر مامان بخواهد خوراک مرغ بپزد، در کنارش هویج را خلال می کند و آن را توی روغن تفت می دهد. کلم را آب پز می کند و یک کمی شکر و زردچوبه می زند. سیب زمینی سرخ می کند و اینها همه را می گذارد کنار خوراک مرغ. بعد مخلوط پر و پیمانی از زرشک و زعفران و شکر را توی روغن تفت می دهد و قاطی مقداری برنج می کند و می ریزد روی دیس پلو. خیار و گوجه و پیاز و فلفل دلمه ای را حلقه حلقه می کند و پشت سر هم می چیند توی ظرف پیرکس و آبلیموی ملایم دست ساز خودش را هم می چکاند رویشان. ترشی پیاز مورد علاقه ی بابا را هم که خودش درست کرده و عاشقش است را یکی یکی از دبه اش درمی آورد و طی مراسم خاصی توی کاسه های گل قرمزی قدیمی که مال جهیزیه اش بوده می گذارد. اگر تابستان باشد هم خربزه یکی از عناصر سازنده ی سفره ی ماست چرا که بابا حاضرند جان خود را در راه خربزه بدهند و این میوه در حکم لذیذترین دسر دنیاست برایشان! وقتی بشقاب های گل آبی و قاشق چنگال ها را هم چید روی میز، نوبت به صدا زدن بابا و اگر ما هم توی اتاق هایمان باشیم، صدا کردن ما می رسد. خودش برای بابا غذا می کشد. بهترین قسمت مرغ با برنج های بیشتر زعفرانی روانه ی بشقاب بابا می شوند. همه با شیطنت نگاه هامان به هم گره می خورد و ریز می خندیم و مامان هم با ما می خندد.
حالا نوبت شکرگزاری از درگاه مامان است. بابا مواقعی که تشکر بالابلندی همراه با تعریف از دست پخت مامان به جا می آورند و با کلمات قصار و ظریفی که خاص خودشان است، دست درد نکن می گویند، چشم های آبی مامان برق می زند، یکی از شانه های نگین دار موهایش را بر می دارد و جابجا می کند و هم زمان از ته دل می گوید: نوش جون. بعد ما هم تعریف می کنیم و به ما هم می گوید: نوش جون. حالا در نظر بگیرید زمان هایی که بابا به دلیلی یا تشکر خشک و خالی می کنند و یا فراموش می کنند این سپاس گزاری حیات بخش را، هرچقدر هم که ما خودمان را به در و دیوار بکوبیم و هی از غذا تعریف کنیم و هی چه خوشمزه بود، چه عالی بود راه بیندازیم، چشم هایش که برق نمی زند هیچ، رمقی برای «نوش جون» گفتن هم برایش باقی نمی ماند. جالب اینجاست که ما نه تنها به این وضعیت اعتراضی نمی کنیم، که ته دلمان غنج هم می رود از این حس آرام و نجیب عاشقانه ای که هیچ وقت اسمش را نگذاشته اند عاشقانه، اما به نظرم چیزی کم از عاشقانه ندارد.
* عنوان، نام کتابی است از نادر ابراهیمی عزیز.