نوشته های حسین حیدری

شانه اش را بالا داد

 

دستش را در میان جیب شلوارش مخفی کرد....

 

سرش را پایین انداخت

 

و دیگر هیچ خبری نشد!

 

رفت....


من به مردم میخندم

 

و مردم به من!

 

آنها به آسمان مینگرند و من به تو!

 

خودت بگو

 

کدامتان ماهترید؟


باران که میبارد

 

 

تو میخندی...

 

همانطور که من میخندم

 

راستی...

 

آسمان هم میخندد؟؟؟

در شبٍ سردٍ زمستانی

صدای قور قور شکمش تا یک فرسخی می آمد.اما

 

دنبال

 

 روزنامه های کهنه جلوی مغازه های کوچه مثل خشک

 

 شوییها و بقالیها میگشت و روز ها که داخل کوچه

 

تاریک راه میرفت...

ادامه نوشته

ای امید نا امیدی های من

بر تن خورشید می پیچد به ناز

 

چادر نیلوفری رنگ غروب

 

تک درختی خشک در پهنای دشت

 

تشنه میماند در این تنگ غروب

 

از کبود اسمانها روشنی

 

میگریزد جانب آفاق دور

 

در افق بر لاله سرخ شفق

 

میچکد از ابر ها باران نور

 

می گشاید دود شب آغوش خویش

 

زندگی را تنگ میگیرد به بر

 

باد وحشی میدود در کوچه ها

 

تیرگی سر میکشد از بام و در

 

شهر من میخوابد به  لالای سکوت

 

اختران نجوا کنان بر بام شب

 

نرم نرمک باده ی مهتاب را

 

ماه میریزد درون جام شب

 

نیمه شب ابری به پهنای سپهر

 

میرسد از راه و میتازد به ماه

 

جغد میخندد بروی کاج پیر

 

شاعری می ماند و شامی سیاه!

 

در دل تاریک این شبهای سرد

 

ای امید نا امیدیهای من!

 

برق چشمان تو همچون آفتاب

 

می درخشد بر رخ فردای من....!!!!!

 

 

                                             فریدون مشیری

 

 

 

 

رمیده

نمیدانم چه میخواهم خدایا


به دنبال چه میگردم شب و روز


چه میجوید نگاه خسته ی من


چرا افسرده است این قلب پر سوز


ادامه نوشته

تا اوج

مثل اشک از چشمانم جاری میشوی


مثل نور در نگاهم گم میشوی


مثل باد خاطره هایم به اسمان میرود


مثل عشق،همه چیز رنگ بی رنگی میگیرد


و من غرق در این هستم که چگونه یادت کنم


و میدانم که اسمانی تر از اسمان هستی


و میروم بالا


تا اوج


تا خوشبختی


تا جایی که اسمانم را دریابم


و مدتی است که حس میکنم وجود تورا در ذهنم


و دیگر مطمئنم که هیچ اشتباهی رخ نخواهد داد


و بالاخره روزی اوج میگیرم


به سوی تو به سوی عشق تو


و فریاد میزنم اسمان را برای اسمانی بودنش...

غروب

غروب،غم انگیز


سرد


مثل برف


گرم


مثل خورشید


عشق


مثل تو،مثل ما،مثل من


و ما هنوز در یک معما نشسته ایم


و صدایم هنوز رخنه ای دارد


تو،دنیایی از خاطره


من،وفای به عهد


تو ،چشمه ای از امید


من،پاهای تو


تو،مرد رفتن.............

خیانت

خاطرات از چشمانم سر میخورد و اشک


میشود....


تنهایی،بغلم کرده است....



تاریکی، وارد سالن توهماتم میشود....


ترس،تکرار کنان می اید....


و من...در اغوش سرد تنهایی جا خوش کرده


ام...


و تو...در باتلاق گرم خیانت غرق میشوی....


و عشق...جوشش کور بیرحمانه ی چشمان من


است..


بگذار تا فردا چشمهای کورم را باز کنم تا شاید


طعم تلخ


دوست داشتن از میان افکار فراری ام محو


گردد...


سراسر وجودم چندیست که با بازار سیاه زندگی


قهر


کرده.شاید روزی برگشت خوردم،انوقت،لبخند


خواهم زد


به خودم و چشمان دروغگوی تو.....!!!!!!!!



صبح ارزو

من برای دستان او


دستمالی سپید بودم


و شاید شعری سپید


به سپیدی صبح ارزوهایم


او همچنان سکوت اختیار کرده


انگار تا همیشه باید


برای ثانیه هایت


سکوت را خریدار باشم


عشق را خریدار باشم


نفس را خریدار باشم


و تو همان فروشنده ی بی تکلمی


که قیمت کالایت را


نگاهت فریاد میکند


کالایی از نوع عشق


نفس وسکوت


به قیمت غرور


غروری که روزی


از خریداری به قیمت


سکوتم


عشقم


و نفسم دریافت کردم


و اما حال تو به ابدیتی می اندیشی


ابدیتی که مبادله ای به کثیفی مبادله ی عشق 


با غرور نداشته باشد................   




مواجه میشوم با خودم......

مواجه میشوم با خودم:

کودکی با کیف مدرسه

از باران میگذرد

میریزد در آغوش مادر

مواجه میشوم با خودم:

نوجوانی با غرور همیشگی

برای همه شاخ و شانه میکشد

سوت میزند

تنها حرف,حرف خودش است

مواجه میشوم با خودم:

جوانی با کت و شلوار اتو کرده

دست در دست رویا ها

از پله ها بالا میرود

مواجه میشوم با خودم:

مردی بر شانه های دیگران

باران میبارد....

چشم تو...

از زخم میرسم به مسیحای چشم تو


درمان درد هاست تماشای چشم تو


انگار رگ فاجعه را جار میند


ناقوس نقره ای کلیسای چشم تو


آتش به پا شده است


در این روح منجمد


زرتشت من چه داشت؟


اوستای چشم تو


اینجا که دوزخ است


اگر بهشت هم باز


من مرد سیب خورده ی حوای


چشم تو...

اخرین قرارمان پای کدام بید مجنون بود؟

اخرین نگاهمان پشت کدام پنجره گره خورد؟

اخرین بغضمان در کدام شب دلتنگی ترکید؟

اخرین کلاممان بر کدام کلمه ختم شد؟

کدام نیمکت شاهد اخرین گفتگوی ما بود؟

روی اسفالت کدام جاده اخرین قدم هایمان را جاودانه کردیم؟

چند چشم اخرین وداع مارا گریه کردند...؟؟؟

گفتم دوستت دارم...

به اندازه ی تمام قطره هایی که روی سرم

میریزد.....

تو هم گفتی دوستم داری

بدون توجه به چتری که بالای سرت بود...!

مطمءن باش و برو

ضربه ات کاری بود

و چه سخت دلم را شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

برو تا ارام تر

تکه های دل خود را

سر هم بند کنم....

زندگی را نفسی

ارزش غم خوردن نیست

و دلم بس تنگ است

بیخیالی سپر هر درد است

باز هم میخندم

انقدر میخندم

که غم از دل برود...

لبخند بزن!

بدون انتظار پاسخی از دنیا....

و بدان...

روزی دنیا

آنقدر شرمنده خواهد شد که

به تمام سازهایت

خواهد رقصید...!!!

روش هایی برای داشتن احساس خوب:

1:بخند...

2:در صورت لزوم وزنت رو کم کن...

3:به موسیقی گوش کن و ارام باش...

4:صبح رو درست اغاز کن...

5:سفر های کوتاهت رو بیشتر کن...

6:عادت کن روزی 30دقیقه ورزش کنی...

7:مغزت رو ورزش بده

8:به غرایز انسانیه خودت اعتماد کن...

9:یکی از عادت های بدت رو رها کن...

10:خواب نیمروزی داشته باش....


روش هاش خیلی زیاد بود هر دفه واستون 10 تا میزارم

میگویی به چه فکر میکنی؟

میگویم:اینده

میگویی:اینده؟

میگویم:آری کاش

یک بار

نشان بدهی

دوستم داری

همین.....

قرار

تو ان وسط خوابیده ای و من این طرف ایستاده ام.

یکی هم دارد دور تورا با گچ سفید خط میکشد.میخواهم

داد بزنم:نقاشیش نکن!

اما صدایم از گلویم بیرون نمی اید.حتما خیلی به خودت

افتخار میکنی.ان همه ماشین را که تا حالا مثل برق و

باد این ور و ان ور میرفتند سر جایشان میخکوب کرده ای

و همانطور خوابیده ای وسط سیاهی اسفالت.

همان پیراهنی را پوشیدی که گفته بودی میپوشی با

همان شلواری که به پیراهنت نمی اید.از همان اول که

دیدم شناختم.

گل رز از میان دستانم سر میخورد.چه فایده که گل رز را

بردارم وقتی نگاهم نمیکنی که از گل رز و روزنامه توی

دستم بفهمی که منم.

بی اعتنا به من و گل رز دراز کشیده ای تا نقاشیت

را بکشند...

دزدی

هنوز نمیدونم چرا مادرم میخواد از پدرم طلاق بگیره.اروم

رفتم سر کمد.فکر کردم این شرافتمندانه ترین دزدیه تاریخ

میشه.به هر جای خونه که نگاه میکردم صدای دعوا و

شکستن ظرف می اومد.ولی هیچکی خونه نبود.

رفته بودن دادگاه.

یهو صدای پدرم برگشت,داشت داد میزد و میگفت:

برو شناسنامه منو بیار چرا منت کشی میکنی؟

و مادرم با صدای بلندتر داد میزد:اگه به خاطر بچه نبود

حتی یه ثانیه هم پیش تو نمی موندم.تازه کی گفته من

منت کشی میکنم؟خودت شناسنامه هارو برداشتی تا

تاریخ دادگاه رو جلو بندازی ولی من دیگه نمیتونم با تو

زندگی کنم.

حالا از اون ماجرا 5سال میگذره و هنوز هم دعوا سر شناسنامه ی گمشده ست....!!!

جعبه کفش

زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک,همه

چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در

طول این سالیان طولانی انها در مورد همه چیز صحبت

کرده و هیچ چیز را از هم پنهان نکرده بودند.تنها چیزی

که مانند راز مانده بود جعبه کفش بالای کمد بود که

پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به ان سوال

نکند و تا دم مرگ داخل انرا نبیند.روزی حال پیرزن بد شد

و مشخص شد که نفس های اخرش را میکشد.پیرمرد از

او اجازه گرفت و در جعبه کفش را باز کرد از چیزی ک

ه داخل ان بود تعجب کرد,2عروسک و 60هزار دلار پول

نقد! با تعجب از همسرش سوال کرد,پیرزن لبخندی زد

وگفت:60سال پیش وقتی با تو ازدواج میکردم مادرم

نصیحتم کرد و گفت:خویشتندار باش و هرگاه شوهرت

تورا عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن!

پیرمرد لبخندی زد و گفت:خوشحالم که در طول این

60 سال تو فقط یک عروسک درست کرده ای.پیرزن

خنده ی تلخی کرد و گفت:میدانی این پول ها از کجا

امده؟ پیرمرد کنجکاوانه جواب داد:نمیدانم.

پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت:ا

ز فروش عروسک هایی که طی این مدت درست

کردم...!!!!