زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک,همه
چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در
طول این سالیان طولانی انها در مورد همه چیز صحبت
کرده و هیچ چیز را از هم پنهان نکرده بودند.تنها چیزی
که مانند راز مانده بود جعبه کفش بالای کمد بود که
پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به ان سوال
نکند و تا دم مرگ داخل انرا نبیند.روزی حال پیرزن بد شد
و مشخص شد که نفس های اخرش را میکشد.پیرمرد از
او اجازه گرفت و در جعبه کفش را باز کرد از چیزی ک
ه داخل ان بود تعجب کرد,2عروسک و 60هزار دلار پول
نقد! با تعجب از همسرش سوال کرد,پیرزن لبخندی زد
وگفت:60سال پیش وقتی با تو ازدواج میکردم مادرم
نصیحتم کرد و گفت:خویشتندار باش و هرگاه شوهرت
تورا عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن!
پیرمرد لبخندی زد و گفت:خوشحالم که در طول این
60 سال تو فقط یک عروسک درست کرده ای.پیرزن
خنده ی تلخی کرد و گفت:میدانی این پول ها از کجا
امده؟ پیرمرد کنجکاوانه جواب داد:نمیدانم.
پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت:ا
ز فروش عروسک هایی که طی این مدت درست
کردم...!!!!