گاهــی کسـی رو دوســت داری ، نمی فهمـــــــــــد...

گاهــی کسـی تو را دوست دارد ، نمی فهمـــــــــی...

گاهی هر دو هم را دوست دارید ، نمی فهمنــــــــد!!!

دنیا را بد ساخته اند!

 

                           کسی را که دوست داری، دوستت ندارد         

              کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نداری.

             اما کسی که تو دوستش داری و اوهم دوستت دارد،

                    به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسید.

                                     و این رنج است.

                                 و زندگی یعنی این!

                                                                          <<دکتر علی شریعتی>>

مرگ یک پرنده

مرگ یک پرنده

 

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافیست!

 

لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا با آن گلویش را ببری

 

فقط کافیست پرهایش را قیچی کنی

 

خاطره ی پرواز با او کاری می کند که خود را به

 

اعماق دره ها پرت کند...!

این نیز بگذرد...!

روزی یک پادشاهی یک سنگ قیمتی داشت که آن را بر روی

 

انگشتری قرار دادند و پادشاه آن را به سنگتراشی سپرد و از

 

او خواست تا جمله ای بر روی آن بتراشد تا در زمان شادی

 

از یاد خدا غافل نشود و در زمان مشکلات و اندوه به یاد داشته

 

باشد که روز های خوش نیز وجود داشته است پس از چند روز

 

سنگ تراش به دربار شاه آمد و انگشتر را به او داد که روی

 

نگین انگشتر چنین نوشته بود:

 

 

                      << این نیز بگذرد>>

بازگشتی دوباره!

                           سلامم به گرمای دستت ای دوست

                   دلم لحظه ای با دلت رو به روست

                       بگو عاشقی تا سلامت کنم

                         تمام دلم را به نامت کنم

 

با سلام شروع می کنم که آغاز هر دیداریست

سلام به شما دوستای خوبم که در تمام مدتی که من نبودم منو ازیاد نبردین

واقعا دلم برای همتون تنگ شده برای شما و این دنیای مجازی بی کران!

توی این مدت واقعا سرم شلوغ بود دیگه از ترمکی دراومدم و شدم جزء

 بزرگترای دانشگاه درسام سنگین شده!

کلاسای پروازم باشروع شدن ترم جدید فشرده تر شده !

وتصمیم دارم که یه کارجدیدم شروع کنم !

همه ی اینا باعث میشه که کمتر وقت داشته باشم که آپ کنم یا

بهتون سر بزنم پس عذر منو بپذیرین وبدونین که به یادتون هستم .

سعی می کنم که بعد ازاین زودتر آپ کنم !

بازم از لطف همتون ممنونم

ما اومدیم...

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام سلام صدتا سلام خوبین؟

 من صحیح و سالم برگشتم توی آب هم نیوفتادم

 جای همتون خالی مسافرت خوبی بود با همه ی اتفاق های

 خوب و بدش تموم شد و به خاطرات پیوست!!!

دلم واقعا برای همتون تنگ شده بود(خصوصا همون یک نفر)

طبق قولی که داده بودم دوربین عکاسی رو با خودم بردم و

 اون بالا یه عالمه عکس گرفتم که الان چندتاشو براتون میذارم.

(توضیحات بیشترو در وبلاگ دختر پروانه ای مطاله کنید!)

 

 

 

 

این عکسه خودمه اون بالاها از خودم گرفتم اگه دقت کنین تصویر

چترم روی کلام افتاده!

 

 

اینم یک عکس تصویر در تصویر از موقع فرود!

اینم از عکسا...

خداییش حال کردین چه عکسای هنریی گرفتم!

خداحافظی!

سلام به دوستای خوب ومهربونم

من زیاد وقت ندارم باید برم وسایلمو جمع کنم

با اجازتون دارم میرم مسافرت و یه ۱۰ روزی نیستم

دلم برای همتون تنگ میشه مخصوصا یک نفر!!!

دارم میرم بپرم ببخشید منظورم اینه که پرواز کنم

توضیحات کامل راجع به مسافرتو ریحانه (خواهرم) داده اگه

 خواستین یه سر برین وبلاگشو بخونین

سعی می کنم چند تا عکس خوشگل رو هوا بگیرم و براتون بیارم

اگه چترم سوراخ شدو افتادم تو آب و دیگه برنگشتم حلالم کنین

پاراگلایدر

 

 

 

 

 

اینم عکسایی که قولشو داده بودم

من یه پرندم!!

با سلام خدمت دوستای خوب و عزیزم تصمیم دارم بخشی از

خاطراتم رو براتون بنویسم.

امیدوارم که خوشتون بیاد.

داستان از اونجایی شروع میشه که من و خواهرم مادر محترمو با

کلی اصرار راهی کلاس زبان کردیم

یک روز که مادر گرامی از کلاس برگشت با یه دنیا هیجان و سرو صدا

مارو بیدار کرد و گفت:

مریم، ریحانه بیدار شین! بیدار شین ! یه ورزش جالب پیدا کردم

و بعد کلی توضیح داد که با یه خانمی آشنا شده که پرندست

یعنی با پاراگلایدر پرواز می کنه!

خلاصه شب که پدر محترم از سر کار برگشت 3تایی شروع کردیم

 به تعریف کردن که خداروشکر اونم استقبال کرد.

از فردا کار تحقیق شروع شد و همه راجع به این ورزش اطلاعات

جمع کردن بعد ازمرحله ی آشنایی و اعلام آمادگی همه،

رفتیم و در باشگاه هوایی ثبت نام کردیم.

و بعد از گذروندن کلاس های تئوری و البته قبول شدن

در امتحان (اونم چه امتحانی!) رسیدیم به قسمت های جالب داستان

 یعنی کلاس های عملی!

اولین جلسات روی زمین صاف و هموار بود که با چتر و نحوه ی

 کنترل اون آشنا شدیم در جلسات بعدی رفتیم روی تپه و شیب های ملایم

 که اینجا بود که برای اولین بار از سطح زمین بلند شدیم و یه کم از لذت

 پروازو چشیدیم و چه شیرین و خاطره انگیز بود!!!

بعد از گذروندن مرحله ی تپه رسیدیم به قسمت اصلی کار یعنی پرواز!

و این جوری شد که همگی با  طعم پروازآشنا شدیم و از اون به بعد

به همه ی هم پروازی ها به عنوان اولین خانواده پروازی معرفی شدیم.

آخه بعد از گذروندن دوره ی آموزشی همه ی پرنده ها آخر هفته و

روزای تعطیل با هم قرار میذارن و به همراه یک مربی میرن کوه و از اونجا می پرن!

ما خیلی زود توی گروه جا پیدا کردیم و معروف شدیم که اونم سه تا علت داشت:

یک اینکه ما تنها خانواده ای بودیم که همه ی اعضاش پایه ی پرواز بودن!

(آخه توی گروه زوج پروازی، پدر و پسر و برادر داشتیم

ولی یک خانواده ی کامل نداشتیم)

دوم این که کوچکترین عضو گروه خواهرم با 13 سال سن بود!

و سوم اینکه توی این ورزش تعداد خانم ها خیلی کم و انگشت شماره

که اونم سه تاش از خانواده ی ماست!

 این بود داستان پرنده شدن ما! و این داستان ادامه دارد...

برای آشنایی بیشتر دوستان و درک بهتر مطلب چند تا از عکسای پاراگلایدر

 و تو پست بعدی براتون میذارم.

راستی اگه جایی از داستانم ابهام داشت یا برای کسی سوالی در مورد

 این ورزش پیش اومد با کمال میل آماده ی پاسخ گویی هستم.

خواهر جونم

سلام دوستای عزیزم

می خواستم وبلاگ خواهر کوچولومو بهتون معرفی کنم.

 

           www.butterflygirl-r.blogfa.com

 

دختر پروانه ای