از هیاهوی زندگی که خسته میشوی

دلت می خواهد بروی یه جای خلوت

و با صدای بلند فریاد بزنی همه ناگفته هایت را

اینجا کافه آژیراک است خلوتی بدون محدودیت

ساعتی را میهمان ما باش و ناگفته هایت را بی صدا فریاد کن


 

 

 


قوانین وبلاگ

۱- نوشتن متن های منظوردار و توهین آمیز در این وبلاگ ممنوع است

۲- تمامی مطالب و نظرات توسط ناظرین وبلاگ بررسی و در صورت صلاح دید حذف می گردند

۳- نویسندگان عزیز لطفا از نوشتن مطالب زرد و تکراری خودداری کنید

۴- برای حفظ شادابی و جذابیت وبلاگ نویسندگانی که فعالیت نداشته باشند حذف می شوند

۵- برای درخواست عضویت فقط در پست عضویت درخواست بدهید

6- برای تبادل لینک لطفا فقط در همین پست درخواست بدهید


با تشکر

 

 

شعري از سيمين بهبهاني

ستاره دیده فروبست و آرمید بیا

 

شراب نور به رگ های شب دوید بیا

 

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

 

گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا

 

شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من

 

پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا

 

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

 

ز غصّه رنگ من و رنگ شب پرید بیا

 

به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار

 

بهوش باش که هنگام آن رسید بیا

 

به گام های کسان می برم گمان که تویی

 

دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا

 

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

 

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

 

امیدِ خاطر ِ سیمین ِ دل شکسته تویی

 

مرا مخواه از این بیش ناامید بیا

شعری از پروین اعتصامی

 

عدسی وقت پختن، از ماشی


روی پیچید و گفت این چه کسی است


ماش خندید و گفت غره مشو


زانکه چون من فزون و چون تو بسی است


هر چه را میپزند، خواهد پخت


چه تفاوت که ماش یا عدسی است


جز تو در دیگ، هر چه ریخته‌اند


تو گمان میکنی که خار و خسی است ...

                                                                      پروین اعتصامی

کسی که در را به رویم باز میکند...


ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ روز زندگی، ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺗﻮﺍﻓﻖﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﻨﻨﺪ .
ﺍﺑﺘﺪﺍ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﮐﺮﺩﻩ
ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ .ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ. ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ
ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﺷﮏ ﺩﺭﭼﺸﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﮔﻔﺖ : ﻧﻤﯽﺗﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ
 ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ رو به ﺭﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯﻧﮑﻨﻢ .
ﺷﻮﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ به رﻭﯾﺸﺎﻥ ﮔﺸﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ .
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ. ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ،
ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺩﺍﺩ.
ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ
ﺩﺍﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ ؟ ﻣﺮﺩ به ساﺩﮔﯽ ﺟﻮﺍﺏﺩﺍﺩ:

ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺴﯿﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ به رﻭﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻪ !


سلامتی همه ی دخترای با محبت.

اره دیگه....

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکزپنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشترمیشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از اینمرکز استفاده کند.روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تاشوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.در اولین طبقه بر روی در نوشته بود:این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.دختری که تابلو را خوانده بود گفت:خب،بهتر از کارنداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند ؟پس رفتند.در طبقه دوم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنیو چهره زیبا دارند.دختر گفت:هووووم!طبقه بالاتر چه جوریه...؟طبقه سوم:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه هایدوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند.دختر:وای ...،چقدر وسوسه انگیز،ولی بریم بالاتر؛و دوباره رفتند.طبقه چهارم:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره اي زیباهستند،همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند.آن دو واقعابه وجد آمده بودند.دختر:وای چقدر خوب.پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!آنها گریهکردند.پس به طبقه پنجم رفتند،آنجا نوشته بود:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شماآرزومندیم .

مانده هنوز...


ارباب،هرچه می خواست دلم از تو

برآورده شده

آرزوی "به فدایت بشوم"

مانده هنوز...



علمدار عشق

یا حسین...

عطری که از حوالی پرچم وزیده است

ما را به سمت مجلس آقا کشیده است

از صحن هر حسینیه تا صحن کربلا

صد کوچه بازکنید، محرم رسیده است



قضاوت با شما...

امروز وقتی از روی بیکاری کانال های تلوزیون رو عوض می کردم تا چیز جالبی برای تماشا پیدا کنم. یک مستند از شیکه چهار توجهم را جلب کرد. مستند در رابطه با افسرهای ارتش آمریکا بود که به دلیل عکس گرفتن از صحنه های شکنجه در عراق و زندان های سیاسی این کشور محاکمه شده بودن و براشون پاپوش دوخته شده بود.

سربازها که هم زن بودن هم مرد، یکی یکی جلوی دوربین میومدن و عکس هارو نشون می دادن و چیزهایی که دیده بودن رو تعریف می کردن.

صحنه های جالبی نبود...

انسان هایی که دست هایشان با بند های پلاستیکی از پشت بسته شده و روی سرشان کیسه هایی را کشیده اند تا چیزی نبییند و هرکدام به شکلی فجیع مورد ضرب و شتم یا شکنجه قرار گرفته اند.

یکی از سربازها می گفت که وقتی از روی شماره زندانی پیشینه اش را چک کرده متوجه شده که اون فرد برای جرمی ساده و معمولی به زندان افتاده بوده نه یک جنایت یا ترور...

شاید یکی از وحشتناکترین این صحنه ها ، صحنه های شکنجه به وسیله سگ های شکاری باشه که فردی با دست و پای بسته توسط سگ شکاری بزرگی مورد حمله و آزار قرار گرفته بود...

همینطور که به صفحه تلوزیون نگاه می کردم یاد چند ماه پیش افتادم که فیلم آرگو تازه اومده بود و بحثش حسابی داغ بود. وقتی این فیلم رو دیدم حسابی ناراحت شدم چون در این فیلم بشدت سعی شده بود که ما ایرانی ها را مردمی وحشی و بی تمدن نشان بدن.

یادم در قسمت هایی از فیلم دیالوگ هایی در رابطه با نحوه شکنجه و برخورد مردم انقلابی با خارجی ها و اطرافیان شاه رد و بدل میشد و در اونها شکنجه های مخصوص ساواک به انقلابیون نسبت داده می شد. مثل کشیدن ناخن ... یا اینکه مردم هرکسی رو که تو دفترچه تلفنش نشانی از پهلوی یا اطرافیانش باشه زنده زنده می سوزوندن ...

بعد از خودم پرسیدم مگه نه اینکه حسین فردوست، دوست و همبازی دوران کودکی و از نزدیکان دوران سلطنت شاه بعد از انقلاب در ایران ماند و بدون هیچ مشکلی به زندگیش ادامه داد...

در صحنه هایی از فیلم نشان می دادند که افرادی که در فیلم پاسدار و سپاهی معرفی می شوند (در حالی که تا قبل از جنگ اصلا سپاه تشکیل نشده بود) به در خانه ها می روند و بزور افراد را از خانه هایشان بیرون می آورند و مورد آزار و تهدید قرار می دهندو مردم در ترسی بی پایان به سر می برند.

در حالی که بارها از پدر و مادر و اطرافیان شنیده ام که بعد از انقلاب مردم به سرعت سعی کردند تا از آشوب و آشفتگی جامعه بکاهند و زندگی را به روال عادی خودش برگردانند...

در این فیلم صحنه ای وجود دارد که پاسدارهای تقلبی آن ها گروگان ها را از خواب بیدار می کنند و به مکانی مثل زیرزمین می برند و دست هایشان را می بندند و روی سرشان گونی می کشند و مردی با لباس روحانی با چهره ای بشدت بیننده را یاد اعضای گروه طالبان و گروهک های تکفیری می اندازد آنجا در مقابلشان رژه می رود و چیزهایی را مقابشان می اندازد درست مثل ساحرها و بعد جوخه اعدام به صف می شوند و شکلیک می کنند اما تنفگ ها خالی است...

این صحنه درست شبیه همین عکس هایی است که من در مستند آمریکایی داشتم می دیدم، شاید ما ایرانی ها از همه لحاظ خوب نباشیم اما شکنجه و آزار روانی برخلاف آموزه های دینی و فرهنگی ماست و این غیرقابل باور است.

به نظر من فیلم آرگو فضایی به ظاهر شرقی و ایرانی اما در باطن آمریکایی است. فیلمی که به وضوح با استفاده از حقایق سیاه کشوری سیاه برای سیاه نمایی فضای ایران ساخته شده است.

درون این فیلم بارها زن های چشم آبی چادر به سری را می بینید که همچون الهه های مرگ و انتقام با اسلحه های بزرگ خود درون صحنه های فیلم به این طرف و آنطرف می روند. و مردهایی با هیکل های درشت و بی قواره که با خشونت به هر زن و مرد و کودکی که می بینند حمله می کنند.

از خودم می پرسم اگر من یک فرد بی طرف باشم، کسی که از حقیقت هیچ کدام از طرفین ماجرا خبر ندارد، کدامش را باید باور کند؟ هیچ یک از این دو فیلم ایرانی نیست و هر دو را کارگردان هایی آمریکایی و در خاک همان کشور ساخته اند. نه ما یا دیگر دشمنانشان...