خیال های پریشان ذهنم
چه ساده با کلمات بازی میکرد و من چه ساده حرفهای پوچش را به خورد باورم میدادم...
آه که چقدر سخت است بفهمی تمام مدت خیال هایی را در خودت پرورش میدادی که تماما خام بودند.
حالا من مانده ام و یک ذهن پریشان که نمیداندچگونه می تواند خامی خیال ها را هضم کند..!!
+پیام هایت عجیب غریبگی میکنند با من
خیالی نیست...
بگذار وسیله ای باشم برای ابراز احساست به آن غریبه،همین که شاد باشی برایم کافیست...
+ چه کرده ای با خودت!!
سکوت بلند تر از فریادت صدای همه را در آوره،
بس است دیگر...به خودت برگرد،همان دخترک سر به هوا و بازیگوش.