خیال های پریشان ذهنم

چه ساده با کلمات بازی میکرد و من چه ساده حرفهای پوچش را به خورد باورم میدادم...

آه که چقدر سخت است بفهمی تمام مدت خیال هایی را در خودت پرورش میدادی که تماما خام بودند.

حالا من مانده ام و یک ذهن پریشان که نمیداندچگونه می تواند خامی خیال ها را هضم کند..!!

 

 

+پیام هایت عجیب غریبگی میکنند با من

خیالی نیست...

بگذار وسیله ای باشم برای ابراز احساست به آن غریبه،همین که شاد باشی برایم کافیست...

 

+ چه کرده ای با خودت!!

سکوت بلند تر از فریادت صدای همه را در آوره،

بس است دیگر...به خودت برگرد،همان دخترک سر به هوا و بازیگوش.

"All alone"

 دیگر آن "کاملا تنها"ی همیشگی نیستم

نه که تنهاییم را کسی پر کرده باشد،نه...فقط دیگر از تنهایی نمی رنجم

آموختم که تنهایی را تنها تحمل کردن بهتر است...

آموختم که تنهایی بهترین راه برای بزرگ شدن و درک بهتر زندگیست.

عوض شده ام...

آنقدر که این روزها دلم میخواهد خودم،افکارم،زندگی ام،حتی احساس و قلمم هم

دستخوش تغییرات شوند...

 

 

+از دنیای حقیقی به دنیای مجازی پناه آوردم تا بتونم خودمو پیدا کنم

اما بیشتر گم شدم...کمی فاصله لازم بود.

+از همه ی دوستان حقیقی و مجازی خوبم که تو این مدت با بودنشون خیلی چیزا رو بهم ثابت کردن ممنونم.

+All alone قصد دارد پررنگ شود.:)

بگذر دخترک...کسی دل بر تو نمیسوزاند

همه ی رنج ها به سوی قلب من روان است

میگریزم...به کوچه های رنگ پریده ی شهر پناه میبرم

هیچ کس دل بر من نمیسوزاند

ماه سوگوار عاطفه ی بارانی اش است

درختان سفید پوش را یکی پس از دیگری رد میکنم..

گیج میشوم از درک لحظه های آشنا که مرا به مدار دلدادگی میکشاند

کاش انتهایی نداشته باشد کوچه دلدادگی هایم.

آهسته قدم در جاده ی سرد سفر میگذارم...

گویی هزار شب است که نخوابیده ام

هنوز هم هیچ کس دل بر من نمیسوزاند..!

 

تکرار غریبانه ی روزهایم...

تماشای شهر از پشت شیشه های بخارگرفته چقدر غریبانست...

مثل گذراندن روزهایم

انگار کسی دیگر به جای من نقش دخترک شاد و خندان را بازی میکند

حس میکنم فرسنگ ها با خودم فاصله گرفته ام

دلم تنگ روزهاییست که نگران چگونه گذراندن فرداها بودم

نمی خواهم همین طور تا ابد روزها را از پس دیگری بگذرانم

و فقط دلم خوش باشد به همان جفت چشمی که روز به روز موج عشق درونش بیشتر میشود

گاهی شرمنده ی محبت های بی پایانش میشوم...میخواهم جبران کنم اما نمیشود

جاده ی زندگی ام سر یک دوراهی قرار گرفته

که یک طرفش تماما سبز است و نمیدانم تا انتها جاده همینست یا نه؟

و در طرف دیگر بیابانیست خشک که در دوردست ها سبزی درختانش دیده میشود

میترسم هریک را انتخاب کنم و بعد پشیمان از انتخابم شوم

کاش کنار این جاده راهی برای برگشت هم بود...

 

ادامه نوشته

این روزها...

مثل عروسک کریستالی پشت ویترینم،که نقاب لبخندش را گذاشته

و باچشمانی باز به مقابل چشم میدوزد

و وانمود میکند هیچ چیز را نمیبیند.

اما شب که چراغ مغازه خاموش میشود

چشمانش را میبندد و آرام آرام اشک میریزد

و تنها رهایی از محفظه ی شیشه ای را آرزو میکند...

 

 

پ.ن:روزهای انتظار سخت نیست...تلخ است

 

 

پیچک های خیال در خواب های بارانی ام آرام آرام می رویند

 

و هر لحظه در ذهنم ریشه می افکنند...

 

دیگر گناه تازه خلوتم را به تصویر وحشت ها نمی آمیزد،

 

دیگر نمیگذارم رنج های مداوم به نگاهم راه پیدا کنند،دیگر چیزی قلبم را نمی لرزاند

 

دلم میخواهد پای آوار دیوار بلند احساس و غرورم تا ابد بگریم و هراسی از تنهایی نداشته باشم

 

دلم میخواهد فراموش کنم جادوی نخستین گناه و رویای جاویدان دستان پر وسوسه اش را.

 

کاش راهی بود تا پاک شود همه چیز از ذهنم و آنطور که باید،دوست داشته باشم

 

و عشق بورزم به جفت چشمانی که در عمقشان چیزی جز عشق نیست.

 

 

گریزت از من نه از خاطره هاست...

 می آیی...

یک لحظه میمانی‌ ،دلتنگی ها را به رخم میکشی و میروی

مثل گریز آهو در امتداد جاده های پریشانی

کاش بفهمی حجم حضورت را از نگاه پنجره نمیتوان پوشاند..!

 

عروسک کوکی خسته از رقصیدن است...

تا کی باید عروسک کوکی احساسات تو باشم...

و هر بار که تو اراده کنی با ساز احساست برقصم..؟!

شبی بارانی مرا عزیز خود میدانی و دلتنگم میشوی

و به یاد نمی آوری روز سرد پائیزی را که می گفتی

"دلتنگی بهانه ی خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست..."

و حواست نبود که با حرفهایت خرد میکنی شیشه ی نازک احساسم را..!

به راستی اشتباه بودم...

اما بازهم دلتنگ شدن تو نویدی ست برای...

هیچ نمیدانم!


ادامه نوشته

قرار نیست همیشه من خوش باشم...

دیروز من خوش بودم از اینکه کنارت هستم

امروز او خوش است

و فردا دیگری...

از تلاش دست نکش که چشم جهانی به توست...!

 

کسی که مثل هیچکس نیست...

یک وقت هایی هست که دلت میخواهد آدمی از آن خوب هایش رو به رویت بنشیند...

خوب یعنی کمی بیشتر حوصله داشته باشد،خوب یعنی کمی صمیمی تر باشد

یعنی به تو بیشتر از خودش فرصت حرف زدن بدهد و خودش را بیشتر از تو قضاوت کند..

بگذارد غریبی کنی...سکوت طولانی بین حرفهایت را تحمل کند

بغضت که شکست اخم نکند،پا به پای تو اشک بریزد...

یک وقت هایی دلت آدمی از نسل "بی با" میخواهد

که حرفهایی را که دلت میخواهد بشنوی بزند...بی حاشیه بگوید...

وقتی میداند به او نیاز داری ، ژست روشن فکری  اش تو را در حالت خودت رها نکند

آدمی باشد که اول و آخر بتوانی روی بودنش حساب کنی...

دچار خود بزرگ بینی و خود کوچک بینی هم نباشد،آدمی که در کلام و نگاه خیلی بیشتر از پند و اندرز صحبت کند...

تورا همانگونه که هستی بفهمد..بپذیرد..باورت کند و برای اینکه چگونه باشی تو را لبریز از خواسته هایش نکند...

"بی با"یی که به بودنش در همه ی شرایط ایمان داشته باشی و نگران از تمام شدن دنیای زیبایش شوی...

 

 

 

پ.ن:آدم هایی از نسل "بی با"همیشه ماندنی اند

من به این باور رسیده ام...