حرف تازه اي بزن !

 چند وقت مي‌شود

هر چه قصه، هر چه شعر

با دلم ، قهر كرده‌اند

جاده، آفتاب، گل

عابر پياده، پل

خانه‌ها، درخت‌ها، پرنده‌ها

هر كه، هر چه را نگاه مي‌كنم

خسته و كلافه‌اند

حرف تازه‌اي بزن! شعر تازه‌اي بخوان!

حس تازه‌اي به من بده! تا دوباره پا شوم

تا دوباره چون كبوتري ، توي آسمان رها شوم

چند وقت مي‌شود ، عشق در دلم قدم نمي‌زند!

هيچ‌كس، دست بر دلم نمي‌زند

 

 

دردهاي من

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد ، رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

عاقبت زخم ها

 

هر بار كه دلت تنگ ميشه ، بغض ، گلويت را فشار ميده ؛ و هر بار كه بغض ها زياد ميشن ،

 دلت زخمي ميشه ؛ وقتي زخم ها زياد شد ، وجودت را مچاله مي كنه و نابود ميسازه .

هر بار كه دلت ميشكنه ، قلبت ترك برميداره ؛ وقتي كه ترك ها زياد شد ، قلبت را

مي فشاره و آن را از درون خرد مي كنه ؛

احوال بهم ريخته ي منو كه مي بيني ، حاصل همان بغض ها و ترك ها و

زخم هايي است كه مدتهاست تحمل شان كرده ام !

 

 

مرهم ادبي

 از نظر خيلي ها نوشتن يك متن ادبي ، قشنگه ؛ اما براي زندگي واقعي

 بدرد نميخوره . اما من ميگم ، براي آشفتگي هاي كسي مثل من كه روزگار

برايش بيرحم تر از اوني بوده كه بتونه چيزي بيشتر از تنهايي و غربت بهش

 هديه بده ، و دلش ديگه طاقت غروب هاي دلگير و خاموش را نداره ،

يه مرهمه . مرهمي براي زخم هاي كهنه اش ... !!!

 

 

 

چشمانت را ببند تا ببيني !

 

چشمانت را ببند تا ببینی !

گوشهایت را ببند تا بشنوی !

سکوت کن تا همه فریاد شوي !

اگر میخواهی مرهم شوی ، باید زخم ببینی !

اگر میخواهی پیروز شوی ، باید شکست بخوری !

اگر میخواهی به مقصدبرسی ، باید ساکن شوی !

اگر میخواهی بایستی ، باید حرکت کنی !

اگر میخواهی زنده بمانی ، باید بمیری !

باید اسیر شوی تا رها شوی !

اینجا دنیای دیگری است

باید گم شوی تا پیدایت کنند !

 

 

 

از همه ي دوستان گلم بخاطر ابراز محبت هاشون ممنونم

     

 

پروانه ی من تولدت مبارک !

 دوباره پاییز و روز تولد تو . انگار همین دیروز بود که تصمیم گرفتی شکوفه های احساست را در سبد

اخلاص بریزی و در این دفتر به امانت بگذاری . حالا دیگه این نهال کوچک بارور شده و به گل نشسته.

امروز دقیقآ 5 ساله شدی .

تو باور داشتی که « آینه را رازی است که فقط با زبان آب میتوانی آن را بگشائی . شب را رازی است

که با زبان ستاره ها میتوانی آن را بخوانی . »  بر همین باور بود که متولد شدی ؛ و در این مدت

 کوشیده ای که گلبرگهایت به درخشندگی آفتاب و به زلالی آبی آب باشد .

آن زمان که پنجره ی دلت را می گشائی ، پرنده خیالت بال می گشاید و در آسمان نیلوفری اوج

می گیرد . آنوقت غزل غزل ترانه می باری و دامن دامن ستاره می چینی ؛ گوشواره ای به رنگ

 پاکیها به ماه می آویزی ؛ دل نوشته هایت را از قله های مهربانی به پرواز در می آوری ؛ بارها

مشق عشق می کنی ؛ قاصد کها را با لبخند به باد می سپاری بدان امید که پرواز را تا آفتاب

 تجربه کنند ؛ با آنها تا کبوتر می روی و با باران می باری ؛ در این لحظه ها هیچ آسمانی آبی تر

 از آسمان دلت نمی یابی .

وقتی سیب سرخ دلت را تقسیم می کنی ، سهم تو از آن ، شاخه های گل معطری است که

 از دوستان با صفا و با مرامت ( که به داشتن شان بر خود می بالی) هدیه می گیری .

در این مدت ، خیلی ها به باغ تو آمدند و رفتند .  چه آنهایی که خواستند نابودت کنند ولی

 نتوانستند ؛ چه آنهایی که بعنوان رهگذر فقط از اینجا عبور کردند ؛ چه آنهایی که هر وقت

 گذرشان به اینجا بیفتد در ِ کلبه ات را میزنند و احوالت را می پرسند ؛ چه آنهایی که با

 نظراتشان ابراز لطف می کنند ؛ چه آنهایی که با نقد عالمانه شان تو را در پروازت یاری

 می کنند ؛ چه آنهایی که آنقدر به تو لطف و محبت دارند که تو را شرمنده ی مهربانی هاشان

 کرده اند ؛ ... و آنهایی که از همان اول ، بعنوان یک همراه همیشگی ، همدل و همرازت بودند

 و تو به داشتنشان افتخار می کنی .

هر وقت گلبرگی به آنها هدیه می کنی ، آنها با شاخه های گل به پیشوازت می آیند .

 حضور این گلها دفترت را مثل یک باغ پر از گل ، صفا می بخشد ؛ هر وقت این دفتر را ورق

می زنی ، بوی مهربانی در فضا می پیچد و روحی تازه در تو می دمد . آنوقت جان می گیری ؛

 هوائی تازه تنفس می کنی و در آسمان آبی احساست به پرواز در می آیی و به اوج می رسی .

و ... حالا در این پاییز دل انگیز ، با تمام پنجره ها عهد می بندی که تا زمانی که آسمان بخواهد،

 همچنان برگ برگ این دفتر را پر از شکوفه کنی و طراوت باغ را پاس بداری . و امیدواری که

 همچنان دسته دسته گل هدیه بگیری .

 

کاش می فهمیدیم !!!

 

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

 کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و نسیم ، روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

و کمی مهربان تر بودیم

 کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم 

 کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

 کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

 کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست 

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

و کسی می آمد و به ما می فهماند

که چرا سنگ شدیم ؟!

 کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

 

 

 

 

گفتم ..

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن

بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.

قلبي سالم  برای شاد کردن یک کودک

يك مادر يك خواهر وبرادر ويه دوست .......

دهانی برای خندیدن و خنداندن ....

لحظه‌ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن ودوست داشته شدن

و خدایی برای پرستیدن ...

گفتی ... بلی

گفتم :باوركن  پس تو  :

خ و ش ب خ ت ي

 

قنوت عاشقی

 

درصفای چشمانت ، هَروله ی مرا نادیده گرفتی

در مروه جانت ، سعی من بیهوده ماند .  و تو !....

بی هیچ عشقی ،...  گذرکردی .....

طواف دل را ، بر گِرد جان سوزانت ندیدی

قامت نحیف و رنجورم ، مقابل قبله ی چشمان تو ....

بر خال لب تو اقامه بست . و تو ندیدی

قنوت عاشقی ام را نشنیدی

ذکر رکوع دلدادگی ام را نخواندی

لب بر تلاقی عشقت نهادم ؛ لب خوانی ام نکردی.....

خاضعانه ، سر برسجده ی عشقت نهادم

و تو ندیدی .  ندیدی که این من نبودم

تمام هستی و روانم بود

که بر خاک مشتاقی ات ،

سجده خلوص زده بود....

دست های  مرا ، رو به آسمان عاشقی ات  ندیدی

که چگونه ؛ دعای باران مهربانی ات را ؛

زیر لب زمزمه می کرد

وتو نخواندی مرا ، تو ندیدی مرا

و این دل ، درزیر خاطراتی تلخ و گَس

مدفون گردید

فریادِ سکوتِ بلند مرا نشنیدی

که چگونه عشقت را طلب می نمود

و تو ..... بی محابا گذر کردی ....

 

روز جهانی تخم مرغ !

دیروز یه پیامک برام رسیده بود با این مضمون :

« 17 مهر روز جهانی تخم مرغ گرامی باد  از طرف : ( شرکت پارس آیلین مهر بزرگترین

تولید کننده مایع پاستوریزه تخم مرغ در کشور »

با دیدنش خیلی تعجب کردم ! آخه من که هیچ سرو کاری با تخم مرغ ندارم . حتی میونه ی

خوبی هم باهاش نداشته و ندارم . تا به حال روزهای جهانی زیادی را با همین دو گوش و

چشم خود شنیده و دیده بودم مگر « روز جهانی تخم مرغ » . همین موضوع انگیزه ای شد

 تا با کلی تحقیق و تفحص پیرامون این روز عزیز ، به نتایجی برسم که همینجا می بینید :

1- تعیین این روز بعنوان روز جهانی ، نشان از حساسیت استراتژیک و جایگاه

 سوق الجیشی این محصول مهم دارد .

2- به خاطر همین تخم مرغ ، ستادهایی در وزارت جهاد کشاورزی ، وزارت بهداشت ،

 وزارت آموزش و پرورش ، سازمان صدا وسیما ، میادین میوه و تره بار و همچنین برخی

 از تشکل های خصوصی اعضای ستاد کشوری ترویج مصرف تخم مرغ هم تشکیل

شده . تشکیل کمسیون بین المللی تخم مرغ هم که جای خود دارد

( ای کاش یه کمسیون هم برای اشتغال جوانان تشکیل می شد !!! )

3- بمناسبت روز جهانی تخم مرغ ، در مدارس زنگ صبحانه با تخم مرغ نواخته شد

 و طی آن به توزیع ساندویج تخم مرغ در میان دانش آموزان گردید که با استقبال

 خیل عظیم محصلین مواجه گردید .

4- تخم مرغ با توجه به اهمیت بالایش نیاز به تبلیغ دارد . این نکته ظریف را خود

 مرغ نیز در جریان است که برای گذاشتن تخم ، کلی سرو صدا می کند .

5- شعار جهانی امسال ستاد کشوری ترویج تخم مرغ ، عبارت عمیق و زیبای

 « هر انسان سالم ، یک تخم مرغ در روز » می باشد .

6-تخم مرغ علاوه بر موقعیت استراتژیک در جهان ، اهمیت دیگری نیز دارد ؛ و آن

اینکه تمام کسانی که تحصیلات عالیه داشتند و دارند ، همگی با تمام وجودشان

 ( مخصوصآ از ناحیه معده ) لمس کردند که تخم مرغ ، اصلی ترین غذای آنها بخصوص

 در وعده های صبح و شام را تشکیل می دهد ؛ به گونه ای که اگر نباشد دانشجوی

 بلاتکلیف بی غذا می ماند یا عزا می گیرد که چی بخورد که در آن تخم مرغ نباشد .

 فلذا کمبود تخم مرغ تأثیر منفی بر سیر مطالعاتی و تحقیقاتی وی دارد و جلوی

 رشدش را می گیرد ؛ تا چه برسد به کارهای فوق برنامه ... !!!

7- اهمیت دیگر تخم مرغ در تآثیر آن در توسعه ی غذایی می باشد . چون برخی

 از مواد غذایی فقط در یک یا چند شکل محدود قابل پخت و پز هستند . در حالیکه

 تخم مرغ از ظرفیت بالایی از این جهت برخوردار است و غذاهای متنوعی را می توان

 با آن درست کرد.

8- به لحاظ روش پخت آسان آن ، از طرف تازه عروس ها هم مورد استقبال است ؛

که این خود امری مهم تلقی می شود . چرا که آبروی عروس خانم و پایداری زندگی

 مشترک وی در گرو همین جناب تخم مرغ است .

نتیجه آخر:

حالا که با گرامیداشت این ماده ی غذایی فراوان (!!!) و ارزان (!!!) به توسعه ی غذایی در

 کشور کمک کرده ایم ؛ ایکاش روزی هم بنام « روز جهانی مرغ » تعیین می شد تا با

 پاسداشت این موجود عزیز و دوست داشتنی،  امکان دسترسی همه ی اقشار جامعه

 به آن براحتی امکان پذیر می شد .

 

ثبات عهد من

 وفا نکردی و کردم

خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم

بریدی و نبریدم

اگر زخلق ملامت و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم ؛ شنیدم از تو شنیدم

کی ام ؟ شکوفه ی اشکی که در هوای تو هر شب

زچشم ناله شکفتم ؛ به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم ، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که باز غم دل

زدست شکوه گرفتم به دوش ناله کشیدم

به روی بخت ز دیده گهی چو اشک نشستم

زچهر عمر به گردون گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم

به سر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم ؟

 

نیمه ی دیگر من

دفتر شعرم را که برداشتم ،  یه پروانه ی خشک شده از

 لای دفترم افتاد رو زمین و پرپر شد .. دلم به اندازه ی تمام

 ابرهای عالم گرفت و خیلی زود بارانی شد . با نگاه بارانیم

 دلشوره های یک شاعر* را دوباره مرور کردم .

این قطعه ، توی همان صفحه ای بود که پروانه ی من پرپر شد :

من نیمه ی دیگر وجودی بودم که در پیوند « ما » می شد .

 من و او افسوس که دیر زمانی آئینه ی روح و عواطف یکدیگر

بودیم . من سرنوشت او و او تقدیر من ؛ او سرگذشت من و

 من افسانه ی او . دو همزاد ، دو تقدیر ، دو نیاز ؛  و سرانجام

گوشه ای کوچک از ابدیتی بزرگ .... و در آن گوشه ی تنهائی ،

 خود را مثل توماری که در سرتاسر ابدیت گسترده باشد ،

 جمع میکردم تا در آن زندگی کنم . ولی افسوس که یک نیمه

از سرنوشت من بناگاه ناپدید شد .

 مهرداد اوستا

 

باز هم آغاز مدرسه ... باز هم یاد کودکی

اولین روز دبستان باز گرد

کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

درس های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشکک با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن میدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پر از تصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسی های من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درد و رنج و کار

بچه های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم

لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشق ها را خط بزن

 

 

این نوشته را خیلی دوست دارم .....

 

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.

 آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد. دل، زنجیر

 شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد وبرخی  آدم ها

همه دیوانه زنجیری ! خدا دنیا را بــی زنجیر مــی خواست. 

 نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است . امتحان آدم همین

 جا بود. دستــــهای شیطان از زنجـــیر پر بود. خدا گفـــت:

زنجــــیرهایتان را پاره کنید . شاید نام زنجـیر شما عشق

 باشد . یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون

 گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نهزنجیری. این نام را

شیطان بر او گذاشت. شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

 لیلی، مجنون را بـی زنجیر می خواست. لیلی می دانست

خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را

پاره کند . لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

  لیلی نام دیگر آزادی است.

                                  " عرفان نظر آهاری"

 

به همین سادگی !

.... وحالا تو خوب می شناسی این اهالی هیاهو را . آنها را در گذر

 از مسیر تندبادها دیده ای ، با آنها در مواجهه با طغیان موجها آشنائی .

 همانها که میگویند ساده اند ولی ساده نیستند ؛ همانها که می

عاشق اند ولی نیستند ؛ همیشه از وفاداری سخن می گویند ؛

اما وفا نمی شناسند . میگویند مثل کف دست اند اما از پشت

به تو خنجر می زنند ؛ می گویند به رسم آینه ها رفتار می کنند

ولی آینه ها را می شکنند ؛ می گویند باران را دوست دارند ولی

زیر باران چتر به دست می گیرند ؛ می گویند نمره ی « کلاس »

 شان 20 است ولی در رعایت و احترام کم می آورند ؛

می گویند اهل محبت اند ولی در ابراز ساده ترین لبخند ها

کوتاهی می کنند ؛ می گویند اهل عفو و گذشت اند ولی جز

 کینه و نفرت نمی شناسند .

.... تو در عبور از این دریای پر تلاطم و سرزمین سنگلاخ ،

وقتی به پشت سرت بر می گردی ، می بینی شان که در

ظاهر چه راحت محبت خیرات می کنند ؛ چه آسان عشق بخشش

می کنند و چه ساده با اندک بهانه ای از تو می گذرند و تنهایت

می گذارند . به گناه نکرده ، مجازاتت می کنند . و چه راحت از تو

متنفر می شوند !تازه می فهمی آنها دروغ می گفتند که

 « با تو می مانم تا همیشه » ؛ براحتی سر کار بودی وقتی

 می گفتند که دلشان برایت تنگ می شود ؛ مسخره ات

می کردند وقتی می گفتند قلبشان فقط برای تو می تپد ؛

به سادگی تو می خندیدند وقتی بهت می گفتند دوستت

 دارند . ... و تو چه ساده باور کردی آنهمه احساس دروغین را ؛

 وچه صادقانه دل بستی ، عاشق شدی و عاشق ماندی .

 وقتی در فضای دلگیر دفتر خاطراتت قدم میزنی ،  جز اندوه

و افسوس چیزی نمی یابی . ناباورانه برمی گردی و از قله ی

 احساس بالا میروی .

... تو چقدر می ترسی از این کوچه های بی کلام . چقدر

 می ترسی از این آسمان بی کبوتر . آسمان را نگاه کن ؛

دیگر کسی بادبادک نمی سازد . حالا دیگر تیر و کمان حرف

 اول را میزند . چقدر می ترسی از اینکه زمان بگذرد و نسل

 پروانه ها منقرض شده باشد . می ترسی از اینکه ماهی های

 سرخ با خیال رسیدن به دریا ، در حصار این حوض نیمه پر

 بچرخند و پیر شوند و بمیرند .

می ترسی از اینکه این اشک نوشته ها هم نا تمام باقی

 بماند ، می ترسی از اینکه غزل هایت را کسی نخواند .

 امان از این طایفه ی بی ترانه !!! که تحمل شنیدن

غزل هایت را ندارند . بگذار کسی ترا شاعر نخواند .

 مگر چه می شود . همین تو را بس که در آسمان

شاعرت خوانند .

و ... تو چشمهایت را می بندی ، روی نیمکت سبز انتظار

می نشینی و صدای پائی را انتظار می کشی که مدتهاست

در آرزوی آنی . بعد به یاد آرزوهائی که می میرند ،

 سکوتی سنگین تر از فریاد می کنی . میخواهی یک بار ،

 فقط یک بار غزلی به سادگی سکوت بسرائی ، آنوقت دفترت

 را ببندی و .... بعد بمیری . به همین سادگی !!!

                               راستی  

چه بی پروا غرورم را شکستند ، دل دائم صبورم را شکستند ،

 به جرم پابه پای عشق رفتن ، پرو بال عبورم را شکستند ،

 تمنا در نگاهم موج می زد ، ولی رؤیای دورم را شکستند

 

 

فدای مهربونی هاتون

       دوستان گلم

روز تولدم همه تون منو شرمنده ی محبت هاتون کردین .

 تعداد 52 کامنت حاصل مشارکت زیبای شما بخاطر تولد

من بود .

تصمیم گرفتم برای ســـپاس از شما ، بخشی از پیامها

 را همینجا بذارم .

این شعر را( ح - ساحل نشین ) عزیز برام فرستاده .

 ازش یکدنیا ممنونم .

 خاتون ماهٍ پنجم ! بی بی ِ داغ مرداد !

  بیا که بی حضورت، دل از ترانه افتاد !

  َنه از ستاره دم زد ؛ نه کوچه رو قدم زد !

  قاصدکا رو  دست ، نسیم نا بلد داد ..

  نوشت و خوند و ّسر رفت ، تا آخر سفر رفت .

  دنبال هم نفس بود ؛ برای کشف فریاد !

   قله نشین کجایی ؟ بگو که هم صدایی !

  بگو تو قصر جادو ؛ ما رو نبردی از یاد !

   همیشه پا به پامی ، تو لرزش صدامی .!

  درست مثله یه یاور ؛ درست مثله یه همزاد !

  آیینه بی تو سرده ؛ بهشتِ قصه زرده !

  با تو کویر تشنه ؛ میشه یه دشت آباد !

  ببین که بی تو لالم , مرثیه ی زوالم !

  بیا تا جون بگیره ، نبض ترانه ی شاد !

  خاتون ِ عطرُ مهتاب ؛ بانوی داغ مرداد !

  که این نفس بریده ؛ هق هق ِ ما رو دریاب !!!!

 و این عکس های زیبا از  دوستان خوبم :

 ( ر . ن ) ( سروش  ) –  (زیتون سبز ) – ( تنها  ) - 

 (ستاره عشق )

 

 

 واین جمله ها ی قشنگ از :

  (ریحانه)

تولدت مبارک امیدوارم درخت آرزوهات به شکوفه بشینه

 و عطر آمین فرشته ها به برق نگاه تک تک آرزوهات گیر

کنه و به آنچه که می خوای برسی .

 (  علی ) :

تولدت مبارک ! میدونستی بر بال پروانه ها رد پای

 فرشته هاست ؟

  ( الف – شبگرد ) :

 زنده میشوم از لبخندی که

 از تو همیشه سهم من است

 و مهربانی هایت ،  و هیچ کس اما

 در این ناگریز عاطفه های بی دریغ

 مانند تو نخواهد بود

 (جمالی ) :

 هزارتا رگ دارم و هزارتا رفیق . اما تو شاهرگی

 و تنها رفیق . تولدت مبارک .

 ( قاسم ) :

  چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد... روز تو ! روزي که تو آغاز شدي!

تولدت مبارک

 (ن . کویر ) :

همینی را که هستی دوستت دارم

وگرنه از این بهتر را همه دوست خواهند داشت

تولدت مبارک

 ( کوثر ) :

این 19 مرداد هم عجب روزیه هااااا

 عده ای از دوستان هم محبت خودشون

را اینجوری ابراز کردند :

   

از نرگس ، اشکباران ، دلشکسته ، آه سرخ ، کلبه عشق

و نادیا جون به خاطر لطف بی پایانشون ممنونم .

فدای مهربونی هاتون .

البته بانک ملی ، ایرانسل ، بانک پاسارگاد و همراه اول و ...

هم با پیامک هاشون سنگ تموم گذاشتند !!!

 

روز تولدم

 

 برای دیدن عکس های بیشتر اینجا کلیک کنید .

 

تو میدونی !

 

تو میدونی هر از گاهی دلم تنگ میشه . همان دل که مهر تو در اونه . همان دلی

که گاهی عشقت بیقرارش میکنه . آنقدر تنگ میشه که حتی یادم میره تو اونجائی .

 دلتنگـــــی هام خیلی وقتها منوحتی از یاد تو غافل میکنه. گفتی :

 « نگران هیچ چیز نباش . هنوز من هستم . هنوز معبود تو همان است که بود .

 هنوز روحت از جنس من است .» اما من هنوز معنی حرفاتو نمی فهمم. گفتی :

« نگران شکستن دلت نباش . شیشه برای این شیشه است . چون قرار است

 بشکند . اما جنسش عوض نمیشود .» اما باز متوجه منظورت نشدم !

 میدونم تو شکست ناپذیری . چون من تو رو دارم . چون هر وقت گریه میکنم

 دستای مهربونت چشمامو می نوازه . چون هر گاه تنها میشم تازه تو رو پیدا

 می کنم . چون هروقت بغضم نمیذاره صدای لرزان منو بشنوی ، صدای خرد

شدن دیوار بین خودت و خودم رو میشنوم .

اما من خیلی وقتها بی معرفت میشم . از دستت ناراحت میشم . فکر میکنم

 منو فراموش کردی . اما تو منو از یاد نبردی . دلت نمیخواد منو غمگین ببینی .

 میخوای من شاد باشم . اگه تو نباشی ، به کی میتونم بگم حرفائی را که به

 هیچکس نمیتونم بگم ! وقتی از پنجره ی احساسم که بطرف تو باز می شه

 نگاه مـــی کنم ، تو رو می بینم که اونطرف پنجره به من دست تکون میدی .

 آنوقت دلم میخواد بالهای پروازم رو مثل گذشته داشتم و دوباره به

 سوی تو پر میکشیدم . خودت که میدونی بالهای پروازمو شکستند !

خیلی وقته که دیگه پرواز یادم رفته !

نگران نیستم چون دستای مهربونت هنوز هم قلبم را نوازش میکنه .

 گاهی ، شبها که خوابم نمی بره فکر میکنم تنهام . اما نه! میدونم

 که تو هم دل به دل من بیداری . خوب که گوش میکنم ، حتی صدای

نفسهات را هم می شنوم . اگه خوابم ببره نمیخوای به خوابم بیائی ؟؟؟

 خدای من خیلی دوستت دارم .  با عشق : بنده ی تو  :

پروانـــــــــــــــــه ی تو

      راستی !

            آرام باش قلب من . منو ببخش بخاطر عاشق کردنت ؛ بخاطر

            لرزوندنت ؛ بخاطر شکستنت ؛ و بخاطر تنها موندنت .

 

نمی بخشمت !

نمی بخشمت

بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی

بخاطر غمهایی که بر صورتم نشاندی

نمی بخشمت

بخاطر دلی که برایم شکستی

بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی

نمی بخشمت

بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی

بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی

و نمی بخشمت

بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی

 

قصه ی من و محبوبم !

 

اين داستان نيست مقاله و متن ادبي هم نيست يه حقيقته که مدتهاست ، هست

 شايد برا شما هم اتفاق افتاده باشه ولي من قصه ی خودمو براتون تعريف ميکنم

 داستان من و محبوبم يه داستان معمولي و براي يه مدت زمان کوتاه نيست مال

 زمانهاي خيلي دوره از خيلي وقت پيشا که همش من و اون سعي داريم به هر

 طريقي شده به هم برسيم ولي هر بار يه چيزي اتفاق افتاده و مارو از رسيدن

به هم محروم کرده من خودم که خيلي تلاش کردم براي رسيدن به اون ولي

 چيکار کنم نميشه و نمي ذارن يعني يه سري آدم حسود به اين دوستي ما

 حسوديشون ميشه و نمي ذارن که من و اون به هم برسيم .البته اونا هم

 دلايلي دارن براي اين کارشون که نمي ذارن ما به هم برسيم ولي اي کاش

 منو درک ميکردن و مي فهميدن که من چقدر به اون نياز دارم و چقدر به

 وجودش احتياج دارم چون اون تنها وجودیه که ميتونه مشکلات منو حل کنه

 اگه من و اون به هم برسيم هيچ اتفاقي براي هيچ کسي نمي افته و به

هيچ کسي ضرري نميرسه و به قول معروف آب از آب تکون نميخوره ولي

 نمي دونم چرا هر وقت ما وعده ملاقات داريم يه چيزي حتما بايد اين وسط

باعث بر هم خوردن اين قرار بشه حتي يکبارم که اتفاقي براي يه مدت

کوتاه ديدمش بهم قول داد ميره و زود بر ميگرده ولي هنوز برنگشته !

 از اون موقع به بعد يه قراري با هم گذاشتيم که هر وقت همديگه رو ديديم

 براي هميشه کنار هم بمونيم و ديگه هيچ کس نامردي نکنه و اون يکي

 رو تنها نذاره و بره و اين کنار هم موندن واقعا بدون فاصله باشه يعني

هيچ چیزی بين ما فاصله نباشه من ميدونم اگه اين دفعه به هم برسيم

ديگه جدايي در کار نخواهد بود فقط حيف که اين قرار هر دفعه به عقب

 مي افته حالا تا کي نمي دونم ولي امشب که دارم اين متنو مي نويسم

 يه جورايي بهم خبر داده که به زودي مياد اين دفعه با بقيه دفعات فرق

 داره چون قراره اون بياد البته اينو الان تو خواب ديدم و از خواب بيدار شدم

و دارم اين متنو مي نويسم ولي يه چيزي ته دلم ميگه اين بار ديگه

مثل دفعات قبل نيست چون اون مثل من بي معرفت نيست و حتما مياد

 و اينم ميدونم هيچ کس و هيچ چيز نميتونه اونو از تصميمش برگردونه

 البته اميدوارم .شما هم برام دعا کنيد که زودتر بتونيم به همديگه

 برسيم چون تنها جايي که من به آرامش واقعي ميرسم فقط در کنار

 اونه و فقط با اون بودنه که بهم آرامش ميده . من تو اين دنيا خيلي

 چيزا رو امتحان کردم ولي هيچ کدومش بهم اون آرامشي رو که

ميخوام نداده . شايد براي لحظه اي به آرامش رسيده باشم ولي موقت

 بوده و زود گذر . من دنبال يه آرامش دائمي هستم چيزي که هيچ وقت

 تموم نشه و هيچ کسي نتونه اونو ازم بگيره و بهمش بزنه .

 راستي

.... يادم رفت اسم محبوبمو بهتون بگم . اسمش « مرگ »

دلتنگ ام

 دلتنگم پروانه جان

 بسته بودن پنجره را بهانه می گیرم و

 می گریم !

  پرپر شدن گل یادت را بهانه می گیرم و

 اشک می ریزم !

 دست خودم که نیست

 دلم تنگ است برای مسافر جاده عشق      

 برای گریه های ابر بهار       

 برای شعرهای دفتر نخوانده

 به جست و جویت کنار همان قرار همیشه رفتم

 همان کوچه، همان پنجره

  با دلی خراب ، با باران بی امان

 اما باز هم پنجره بسته بود !      

 و کوچه خالی از عطر یاد تو !

 دیگر پنجره  ای نیست که در پشت آن

 رقص پروانه ی آبی احساسم را نظاره گر باشم

 و قصه ی عشق در آبی چشمانش ...     

 اعتراف می کنم عاشقت نبودم                

 وگرنه گم ات نمی کردم پروانه جان

 ...  سکوت می کنم 

سکوت بعد از تو

 تنها یادگاریست

 که از تو خواهم داشت پروانه جان

 

    راستی ! ...

  تو زندگی لحظه هائی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی

 تنگ شده ! اونقدر که دلت میــــخواد اونارو از رؤیاهات بگیری ، کنارت

 بشونی و واسشون درد دل کنی .

 آخ که چقدر دلم واسه خودم تنگ شده !!!

عطر سلام

 

در جواب دوستان گلم که به سلام من در پست قبلی پاسخ گفتند ...

 

 یک دانه سلام گفتم و هزار علیـــک شنیدم که به روزنه های دلم چسبید .

 و هنوز که هنوز است ته دلم از یادش در هیجان است .  

سلام بر تو که با دستهای پر از اطلسـی ات ، اجابت را به من هدیه کردی ،

 باور کن که باور اینهمه دل برایم آســـــان نیست . با همه شادی های دنیا ،

بارانی بودنت را تبریک می گویم . به اندازه یدل بارانیت، وسعت قلبم را

پیشکش حریری قدوم قطره های الماســی ات می کنم . وقتی دستان

 بی رنگم را در دستان رنگین کمانـی ات فشردی ، پر از رنگ شدم . باور

دارم که دستهای مهربانت گلها را نیز شاداب تر می کند و به من پر پرواز

 میدهد .و اینک دستان پر عاطفه ات را مــی بوسم که به دستان پر از

 نیازم به تمنای ســــلام پیش آمدند .

 

      راستی ! ...

      یقین دارم وقتي تو باشي ، باد ، رؤیا هایم را به یغما نخواهد برد

و خاطره هایم را باران نخواهد شست .

 

 

سلام

 

سلام می کنم به آفتاب . به او که چشمان خوابم را بیدار می کند ؛ به او که

 روزم را با طلوع اش آغاز میکنم . هم او  که سردی زندگیم را گرمی می بخشد .

..... به آسمان که به من فرصت پرواز در کهکشان شیری رامیدهد تا خوابهای کودکیم

را رنگی ببینم .

............ به ابر که گره دلتنگی هایم را می گشاید .

........... به باد که پرنده خیالم را با خود به پشت ابرها می برد .

............ به باران که همیشه چشمهای خیس و چراغانی کوچه های گونه ام را به

 یادم می آورد .

...........  به مهتاب  که در رویای کودکیم به همراهش در پاشویه حوض مادربزرگ آواز

 میخوانم .

........... به ستاره که سو سوی آن شبهای  تابستانی را به یادم می آورد که در دنیای

 زیبای کودکی ، در پشت بام خانه مان تا نیمه های شب می شمردمشان و با سنگینی

 پلکهایم باز هم ناتمام مــــــــــی ماندند . و... حالا ستاره ها ، تنها ستاره ها شماره ی

            زخمهای مرامیدانند .

....... به زمین که به من آموخته است جغرافیایی داشته باشم به وسعت تاریخ زندگیم .

........ به دریا که دلش برای ماهیهای قرمز در حصار تنگ بلور تنگ شده است .

........ به آینه که یادم داده چگونه هر روز به عشق صبح بخیر بگویم .

........ به آب که از من می خواهد زلال باشم و تشنگان محبت را ازعلقمه ی قلبم ، با

 مشکی از آرامش ، سیراب سازم .

........ به آرزو که دوباره آمدنت را خواب می بیند .

........ به صبر که نامه ها و پیغام های نرسیده را انتظار می کشد .

........ به قلم  وقتی که بوی تنهائی در فضای درونم می پیچد ، به تپش می آید

 و در دفترم جاری می شود .

........ به گلدان شمعدانی توی اتاقم که خواب همیشه بهار را می بیند .

........ به بالش نمناکم که هر شب باران شبانه را تحمل می کند .

........ به دلم که به اندازه ی همه ی بغض های عالم گرفته است .

........ به احساسم وقتی که نجواهایم آسمانی می شود ؛ وقتی ارتفاع افکارم به

 قله می رسد ، وقتی بالهای پروازم اوج می گیرد .

........ به چشمهایم که دریاچه نمناکش خیلی زود طوفانی میشود .

........ به لبهایم که قفلی به اندازه ی سکوت برایش زده ام .

........ به بالهای شکسته ی پروانه که در انتهای کوچه ی بن بست امید به تقدیر 

مبهم خود می اندیشد .

.......  به تو ، به آشنائی ، دل بستن ، دل شکستن و به عشقی که بازیچه شد .

........ به او که هیچوقت سلامم را بی پاسخ نمیگذارد .

....... بعد از اینهمه سلام ، باور کن که تنها به یک پاسخ کوتاه راضی ام .

 راستی ! ...

این روزها در زمزمه های بارانی ام اینو خیلی از خدای خودم

 خواسته ام :

خدایا از عشق امروزم چیزی برای فردا کنار بگذار ؛ نگاهی ، یادی ،

 تصویری ،خاطره ای . برای آن هنگام که فراموش خواهم کرد روزی

 چقدر عاشق بودم .

 

پنجره

 

زندگی یک اتاق با دو پنجره نیست. زندگی هزاران پنجره داره. هرکدوم از پنجره های

زندگی یک نام داره .

یادمه روزی از پنجره ی نا امیدی به زندگی نگاه کردم ، احساس کردم میخوام

 خودکشی کنم .

یادمه روزی از پنجره ی امید به زندگی نگاه کردم ، احساس کردم میخوام دنیا

 را تغییر بدم .

یادمه روزی از پنجره ی مهربانی به زندگی نگاه کردم ، احساس کردم همه رو

دوست دارم .

یادمه روزی از پنجره ی دوستی به زندگی نگاه کردم دیدم آدما چقدر خوب و

 دوست داشتنی اند .

ولی عمر کوتاهه و من فرصت نگاه کردن از تمامی پنجره ها را ندارم . تصمیم

 گرفتم فقط از یه پنجره به زندگی نگاه کنم و آن پنجره ی عشقه . همین پنجره برای

من کافیه ، چون این پنجره ، رو به خدا باز می شه . هر روز میخوام خدا را ببینم ،

 با اون حرف بزنم . و وقتی به نماز می ایستم

 می بینم که اون طرف پنجره خدا برای من دست تکون میده .

                       راستی !  

                           شاید من بتوانم برای تمام آدمهای زندگی ام شعر بسرایم ؛ اما بزرگترین

                           شعر زندگی ام تو خواهی بود  .

 

تا تو بودی ...

 

تا تو بودی ، صفا بود و صمیمیت ؛ و در میان آنها چشمه ای از یکرنگـــــی و اخلاص ،

 تا هر چله ی تابستان که شد، میان موجهای بی تاب آن آبتنی کنم و زیر نور خورشید

 محبت بایستم و کم کم گرم شوم . بیگانه از همه ی رنجهای زندگی ، زیر درخت امید

 که سایه اش بلند تر از قامتم بود ، ساعتی بیاسایم و به نجوای دو پرستوی عاشقی

 که از سفر تجربه به آشیانه خود باز گشته بودند ، گوش فرا دهم . و در صفحه خیال

 خود تصویری زیبا به رنگ نیلوفر از آینده ای که چشم به راهم بود ، نقاشی کنم .

تا تو بودی ، باغ دل من همیشه بهاری بود ؛ با جوانه هائی از محبت که بر نهال

 عشقم ، به اسم زندگی شکوفه زده بود و برگهای همیشه سبز دوستی که

صمیمانه آن را قاب گرفته بودند ، بر دیوار قلبم آویزان بود . و بارانهای بهاری

دلم در این باغ ، قابم را پر از شبنم مــــی کرد . همان نگین های خالص که

 الماس وجودشان در چشمه اخلاص آب خورده بود و من اســــم آُنها را آینه

گذاشته بودم . آینه ای که پشت و رویش یکـــی بود ؛ آنقدر که در هر دو

 روی آن خود را به تماشا بنشینم .

تا تو بودی ،  آسـمان شبهای من همیشه مهـــــتابی بود . و من ابرهای

 سیاه را فقط در خواب می دیدم و در دفتر نقاشی ام تصویر مـــــی کردم .

 تصویرهای تیره ای که می شد با لغزش پاک کنی نابودشان کرد و بودنشان

 را به فراموشی سپرد . آنگاه می شد زیر سقف آسمان نشست و چشمهای

 خود را به ضیافت شب فرستاد و با آغوشی از ستاره بازگشت .

تا تو بودی ، شبهای تابستان که مـــی شد پشت بام خانه مان بستر

 آرامشم بود و چشمهایم بستر ستاره ها . دو گهواره کوچکی که در وسعت

 خود ستاره ها را جای می دادند و با لالائی پلکهایم به خواب مــــی رفتند .

تا صبحی دیگر چشمان من پر از ستاره های خنده ، به آفتاب سلامی

دوباره دهد . اما امروز که تو نیستــی . مدتهاست که نبودن تو را از آهنگ

 عقربه ها شنیده و باور کرده ام . و جای خالی ات را با این واژه ها پر کرده ام .

 واژه هائی که هرگاه بر صفحه ی دفتر خاطراتم نقش می بندند ، یکبار دیگر

 نقش قشنگ تو را برایم مـی آفرینند و لحظه های با تو بودن را برایم زنده

می سازند. میدانم که دیگر بر نمی گردی !  توئی که قابل تکرار هم نیستــــی .

پس بگذار بی پرده بگویم که : « دوستت دارم کودکی » !

 

 

اشکهایم

 

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما بخوای پنهونش کنی

خیلی سخته عزیز ترین کست ازت بخواد فراموشش کنی

خیلی سخته سالگرد آشنائی با عشقت را بدون حضورش جشن بگیری

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگند جز تنها بهونه ی زندگیت

خیلی سخته غرورت را بخاطر کسی بشکنی بعد بفهمی که دوستت نداره

خیلی سخته که همه چیزت را بخاطر یه نفر از دست بدی ولی اون دیگه

نخوادت . خیلی سخته ...

----------------------------------------------------------------------------------

آدم وقتی زیاد گریه کنه ، چشاش ضعیف میشه ....

چشما که ضعبف شدن ، دیگه نمیتونن از اشکها پذیرائی کنن .....

اشکها دیگه پائین نمیان ..... همونجا ته چشم می مونن ،

دق می کنن و می میرن ...

این ورم که زیر چشمم می بینی ...

قبرستون هزار هزار قطره اشک پائین نریخته س .....

 

اجازه هست بمیرم ؟!

 

 اون اولا  همیشه می گفتی :« بازی نکن بازی کار احمـــــقانه ای است

جای آن کاری یاد بگیر .... » برای همین من هرگز هیچ بازی یاد نگرفتم و

همیشه و همیشه بازنده بودم .حالا هم که خیلــی از اون روزها گذشته

، خود را به باختن مـــی زنم و دیگر برد و باخت برایم مهـــم نیست من به

 بازی ها اهمیت ندادم اما تو دادی . تو با همیـن بازی ها ٫ مرا برده خودت

کردی و بعد به من دستور دادی که چه کنـــم و چه نکنــم ٫ چون تو بازی

را بلد بودی و نگذاشتی که من هم یاد بگیرم ....

پس حالا بیا تا ﺁخر بازی کنیم ! تو نقش کسـی که دستور می دهد و من

 نقش یک احمقی که فقط گوش میدهد و همه دستورات تو را غلط مــی

 فهمد وکاری را که تو مــــی خواهی خلافش را انجام می دهد . تو هـــی

 داد بکش و من هی می خندم .

این فقط یک بازی است یک بازی کودکانه برای خندیدن چرا گلویت را پاره

می کنی .من باید کارهای احمـــقانه بکنم این فقط یک بازی است  همان

بازی که اون روزها ﺁرزویش را به دلم گذاشتــــــی و گفتــــی :« نکـــن کار

احمقاته ای است »حالا یک چیز دیگربگو یک دستور دیگر بده تا من درست

خلافش را انجام دهم بگو کاری کن تا من همـه عمر هیچ کاری نکنم بگــو

مودب باش تا من تا همه کلمات رکیک دنیا را اختراع کنـم بگو زندگی کن تا

 من چشمهایم را ببندم وبمیرم  . بگو زود باش من دلم بازی می خواد.....

 

 پ . ن : 

گفتی: بیا ؛ بمان ؛ ببین ؛ بخند ؛ عشق بورز . آمدم ؛ ماندم ؛ دیدم ؛

خندیدم ؛ عاشق شدم ؛ شکستم . حالا فقط ، دلم می خواهد بمیرم .

 اجازه هست؟

 

من دیوونه شدم !

 

من دیوونه شدم !

با آفتاب قهر کردم و با خاک آشتی !

با ماه تاب بازی می کنم ! ستاره ها را اذیت می کنم !

عشق را مسخره می کنم !

بخاطر آرزوهای بر باد رفته ام شادمانی می کنم !

روی اجساد خاطراتم پایکوبی می کنم !

بر مرگ شاپرک ها لبخند می زنم !

در جشن تولد گلها اشک می ریزم !

هر روز ، یک تکه  سوپ ویک لیتر گوشت  ٫سر می کشم .

یا شر بت ساندویچ می خورم ٫

وروی آن بستنی سرخ کرده و کلوچه ی دوچرخه می خورم !

و بعد سالاد دفترچه و کباب لباس!

و بعد املت کباب و نان برشته ی مقوایی!

و یا شیر غلیظ مداد وگل مروارید!

لباس شکلاتی به تن می کنم و دستکش خامه دار می پوشم !

گوشواره راحت الحلقوم به گوش می آویزم و کفشی از آب دوغ می پوشم!

اخبار نعناعی می خوانم !

پسرها را مریم صدا می کنم ودخترها را امید!

باگوشهایم حرف می زنم! با چشمهایم می شنوم ! با زبانم لمس می کنم !

با دستانم بو می کشم ! و با دماغم دنیا را می بینم !

در هوای بارانی چتر کاغذی باز می کنم !

روی آب راه می روم و در کفش هایم شنا می کنم !

حالا دیگه من شاه دیوانگان شدم . مگه نه ؟!

 

منو ببخش

 

 ای همه ی من ! منو ببخش به خاطر تموم روزائی که دلمو دادم به این « زمین خاکــی » و

 خاک بازی کردم .... بعضی وقتا هم آب و هدر دادم و « گل بازی » کردم . منو ببخش بخاطر

 اینکه همش دنبال « عروسک بازی » بودم ... منو ببخش بخاطر تمام گلهائـــی که چیدم و

پرپرشون کردم . برای تموم شبائـــی که با « ستاره ها » ی آسمونت قهر بودم . برای تموم

 پرند ه هائــــی که از روی دیوار پروندمو دلشونو لرزوندم . برای تموم وقتائــــی که یادم رفت

آسمون آبیه ! که یادم رفت پروانه ها چه رنگــــی اند . که یادم رفت سیب چه عطــری داره !

منو ببخش که عاشق شدم ولی عاقل نه! منو ببخــش که آفتابو ول کردم و رفتم زیر سایه !

آرامش دریای من ! قلب زخمی ام را تا ساحل آرامش بیار. میدونــی که میدونم محرم ترین

 مرحم توئـــــی ! به آدما بفهمون که من چیزی ازشون نمیخوام .دیگه از حرف خســـته ام .

 بس کنید !دیگه کاسـه ی صبرم لبریز شده . من هر قراری داشــــتم ، با عشق بسته ام !

 بس کنید ! بهشون بگو با من کاری نداشته باشن !   

بی انتهای خوب من ! ایکاش میتونستم در آغوشت بگیرم ، سرمو بذارم رو شـــــونه هات و

های های اشـــک بریزم ! کاش اونقــدر بزرگ بودم که میتونســــــتم دســــتای تورو که برای

دوستـــــی دراز شده بگیرم ! کاش دستای تو لمس کردنی بود. د_آخه خاک تو سر _من !

 دستات همه جا هستا ! اما من باز دنبالشون می گردم !

خداجونم ! میشه یه چیز دیگه هم بگم !.....................!!!