.... وحالا تو خوب می شناسی این اهالی هیاهو را . آنها را در گذر
از مسیر تندبادها دیده ای ، با آنها در مواجهه با طغیان موجها آشنائی .
همانها که میگویند ساده اند ولی ساده نیستند ؛ همانها که می
عاشق اند ولی نیستند ؛ همیشه از وفاداری سخن می گویند ؛
اما وفا نمی شناسند . میگویند مثل کف دست اند اما از پشت
به تو خنجر می زنند ؛ می گویند به رسم آینه ها رفتار می کنند
ولی آینه ها را می شکنند ؛ می گویند باران را دوست دارند ولی
زیر باران چتر به دست می گیرند ؛ می گویند نمره ی « کلاس »
شان 20 است ولی در رعایت و احترام کم می آورند ؛
می گویند اهل محبت اند ولی در ابراز ساده ترین لبخند ها
کوتاهی می کنند ؛ می گویند اهل عفو و گذشت اند ولی جز
کینه و نفرت نمی شناسند .
.... تو در عبور از این دریای پر تلاطم و سرزمین سنگلاخ ،
وقتی به پشت سرت بر می گردی ، می بینی شان که در
ظاهر چه راحت محبت خیرات می کنند ؛ چه آسان عشق بخشش
می کنند و چه ساده با اندک بهانه ای از تو می گذرند و تنهایت
می گذارند . به گناه نکرده ، مجازاتت می کنند . و چه راحت از تو
متنفر می شوند !تازه می فهمی آنها دروغ می گفتند که
« با تو می مانم تا همیشه » ؛ براحتی سر کار بودی وقتی
می گفتند که دلشان برایت تنگ می شود ؛ مسخره ات
می کردند وقتی می گفتند قلبشان فقط برای تو می تپد ؛
به سادگی تو می خندیدند وقتی بهت می گفتند دوستت
دارند . ... و تو چه ساده باور کردی آنهمه احساس دروغین را ؛
وچه صادقانه دل بستی ، عاشق شدی و عاشق ماندی .
وقتی در فضای دلگیر دفتر خاطراتت قدم میزنی ، جز اندوه
و افسوس چیزی نمی یابی . ناباورانه برمی گردی و از قله ی
احساس بالا میروی .
... تو چقدر می ترسی از این کوچه های بی کلام . چقدر
می ترسی از این آسمان بی کبوتر . آسمان را نگاه کن ؛
دیگر کسی بادبادک نمی سازد . حالا دیگر تیر و کمان حرف
اول را میزند . چقدر می ترسی از اینکه زمان بگذرد و نسل
پروانه ها منقرض شده باشد . می ترسی از اینکه ماهی های
سرخ با خیال رسیدن به دریا ، در حصار این حوض نیمه پر
بچرخند و پیر شوند و بمیرند .
می ترسی از اینکه این اشک نوشته ها هم نا تمام باقی
بماند ، می ترسی از اینکه غزل هایت را کسی نخواند .
امان از این طایفه ی بی ترانه !!! که تحمل شنیدن
غزل هایت را ندارند . بگذار کسی ترا شاعر نخواند .
مگر چه می شود . همین تو را بس که در آسمان
شاعرت خوانند .
و ... تو چشمهایت را می بندی ، روی نیمکت سبز انتظار
می نشینی و صدای پائی را انتظار می کشی که مدتهاست
در آرزوی آنی . بعد به یاد آرزوهائی که می میرند ،
سکوتی سنگین تر از فریاد می کنی . میخواهی یک بار ،
فقط یک بار غزلی به سادگی سکوت بسرائی ، آنوقت دفترت
را ببندی و .... بعد بمیری . به همین سادگی !!!
راستی
چه بی پروا غرورم را شکستند ، دل دائم صبورم را شکستند ،
به جرم پابه پای عشق رفتن ، پرو بال عبورم را شکستند ،
تمنا در نگاهم موج می زد ، ولی رؤیای دورم را شکستند