پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !
مدتی است در این تنهایی ، با کتاب های شعر فاضل خلوت کرده ام .
خلوت من البته حس سکوت تنهایی ویژه ایست که لابلای عبارت های منظوم این کتاب هاست .
شعرها را آنگونه که او سروده بود نه خواندم و نه خواستم بخوانم .
ترکیب های ویژه ای برای خود خلق کردم ، خواندم و لذت بردم .
گاه آنچه که آفریدم با آنچه که او سروده بود فاصله بسیار داشت ولی لذت بخش بود !
و البته گاه لذت کلمه کلمه های فاضل ، نعمت کامل بود !
علاوه بر انس گذشته با این سه کتاب ، هر سه را این روزها دو مرتبه کامل خواندم .
آنچه در میان عبارت های او بیشتر "حال !" داده را خط کشیده ام .
ترتیب ، حروف الفباست که راحت تر بتوان بعد ها ابتدای عبارتی را یافت .
در کنار خطوط ، البته گاهی عبارتی هم نوشته ام در کتاب به علامت * که بازنویسی میکنم .
در کنار برخی عبارت ها البته ردپاییست از دل ...
ردپای نفس نفس ...
و شور !
و ساعت دو نیمه شب و راه نفسی مسدود و اورژانس و بیمارستان و ... و یک هفته در بستر !
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند !
آتش بزن به سینه آتش گرفته ام
آتش گرفته را مگر آتش کند خموش
از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است
آبرو داری کن ای زاهد ! مسلمانی بس است
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم !
از شوکت فرمانروایی ها سرم خالیست
من پادشاه کشتگانم ، کشورم خالیست
چابک سواری نامه ای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشکرم خالیست ؟
خون گریه های امپراتوی پشیمانم
در آستین صبر جای خنجرم خالیست
مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو ؟
تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالیست ؟
ای کاش سنگی در کنار سنگ ها بودم
آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالیست
فرمانروایی خانه بر دوشم محبت کن
ای مرگ تابوتی که با خود میبرم خالیست
* همیشه از خواندن این شعر لذت خاصی برده ام ولی نمیدانم منظور شاعر چه بوده است .
* تمام شعر زیباست .
* آوخ (به فتح واو و سکون خاء) به معنی آه است
از غربتم این قدر بگویم که پس از تو
حتی ننشسته ست غباری به مزارم
از یاد بردن غم عالم میسر است
اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش !
* زهر شوکران را قطره قطره باید تا با جنون هم نشین شد ؟!
* یا لاجرعه باید مرگ را در آغوش کشید ؟!
* مرد میخواهم !
* مرد !
* مردی کو که جام شوکرانش در دست نلرزد ؟!
اگر خطا نکنم ، عطر ، عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر مزار من است ؟
گلی که آمده بر خاک من نمیداند
هزار غنچه خشکیده در کنار من است
اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد
که سینه سوخته از می حذر نخواهد کرد
ببر به بی هدفی دست بر کمان و ببین
کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد ؟
اگر نبوسم و حسرت ، اگر ببوسم و شرم
شب خجالت من از لب تو در راه است !
اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمت که غریبانه اشک میریزی !
هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن
بخند ! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی
اما کم و بسیار ، چه یک بار چه صد بار
تسبیح تو ای شیخ رسیده ست به تکرار
سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد
صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار
ای دل خلاف هروله حاجیان مرو
کافی ست هرچه عقل درافتاد با خدا
ای عشق ای سنگ صبور روزهای من
امشب خودت هم محرم اسرار می خواهی
ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی
مشت همه را باز کن ای کاشف اسرار
ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است
ای عشق کجایی که ببینند چنینی
با اینکه ننوشیدم از آن چشم شرابی
مهمان کن از آن گونه مرا بوسه نابی
یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند
در نامه اعمال من مست صوابی
باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده ست
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است !
بال تنها غم غربت به پرستو ها داد
بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد
باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی
بستن زلف رها سنگدلی می خواهد !
بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم
بر شانه تنهایی خود سر بگذارم
ای بغض فروخورده مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی اش را بفشارم !
بگذار بی مجادله از نیل بگذریم
تا از عصا نساخته است اژدها خدا
به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد !
* گریستم !
* بسیار !
* هیچ کس ! هیچ کس اینجا ...
به طوافم مبر ای سرگردان
ما از این دایره ها بیرونیم
به مرگ آسمانی فکر کن ! محکم قدم بردار
به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت
به یوسف تو هزاران عزیز دست به دامان
تو مثل برده فروشان به فکر سود و زیانی
بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی است
بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است !
پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست !
پر میکشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله قفسی عاشقت شده ست !
* همیشه نمناک است این بیت !
تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت
هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت و رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت !
* صحرا !
* صحرا !
* صحرای عرفات !!!
تا لحظه بوسیدن او فاصله ای نیست
ای مرگ به قدر نفسی دست نگه دار
تا مرگ یک پیاله فقط راه مانده است
کی میرسد پیاله لبریز آخرین ؟
تعریف ها ، معادله ها ، احتمال ها
با عشق ممکن است تمام محال ها
تلخ و شیرین جهان چیزی بجز یک خواب نیست
مرگ پایان میدهد یک روز این کابوس را
تو را خدا به زمین هدیه داده چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی
چاره معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست ؟
چه جای شکوه اگر زخم آتشین خوردم
همین که از قفست پر زدم ، زمین خوردم
چیزی از عمر نمانده ست ولی میخواهم
خانه ای را که فروریخته برپا دارم
چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم
از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم
کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست
اکنون که می بینند خارم ، در امانم
* اگر ارزش داشته باشی ، عده ای آزارت خواهند داد .
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت : هر خواستنی عین توانایی نیست !
خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها
عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد !
خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است
* وقتی به وقت بخشایش ، گناه را به صواب تبدیل میکنی ، باید به گناه نکرده نیز اعتراف کرد !
* البته اگر شامل حال شود لذا گفته است خوشبخت آن کسی که ...
خون از مژه می ریخت به تشییع غریبش
آن نیزه که می برد سر بی بدنش را !
زیبا تر از این چیست که پروانه بسوزد
شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را !
خورشید فروزان شده در تیرگی شام
تا باز به دنیا برساند سخنش را
* خونی که از نیزه به زمین می ریخت ، خون گلوی بریده او نبود !
* خون گریه های خود نیزه بود !
* شمع در طواف ، شاید مادر اوست !
* شاید سر بی بدن اوست که چون خورشید میتابد و پرچم مبارزه تاریخ بشر خواهد شد .
* یا شاید خواهر اوست این خورشید فروزان !
در خیال آمدی و آینه قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم
جز رنگ ریا هیچ نمانده ست به رخسار
دور گردید و به ما جرات مستی نرسید
چه بگوییم به این ساقی ساغر گردان ؟
دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
سفره ات را جمع کن ای عشق ! مهمانی بس است
دین راهگشا بود و تو گمگشته دینی
تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی
آهو نگران است بزن تیر خطا را
صیاد دل از کف شده ! تا کی به کمینی ؟
راحت بخواب ای شهر ، آن دیوانه مرده ست
در پیله ابریشمش پروانه مرده ست
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن ! پروانه مرده ست
راز این داغ نه در سجده طولانی ماست
بوسه اوست که چون مهر به پیشانی ماست
راه پیدا کردن گنج جهان جز رنج نیست
رنج آنرا راست میگویند اما گنج نیست
رسیدنی ست شبی که بخواهی و نتوانی !
رود راهی شد به دریا کوه با اندوه گفت
می روی اما بدان دریا ز من پائین تر است !
زخم بیهوده مزن ، سینه ام از قلب تهی ست
بهتر آن است که سربسته بماند صدفم
زلف تو و عمر من ؟ چه راه درازی !
چشم تو و حال من ؟ چه روز سیاهی !
زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم ؟
که میگردم ولی زلف پریشانی نمی بینم !
سفر بهانه دیدار و آشنایی ماست
از این به بعد "سفر" مقصد نهایی ماست !
سکه زندگی دو رو دارد
گاه غمگین و گاه غمگینی !
شادم تصور میکنی وقتی ندانی
لبخند های شادی و غم فرق دارند !
شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده ست
دیگر از گل های پرپر پای گلدان پر شده ست
چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای مینوشم ولی از اشک فنجان پر شده ست !
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن !
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت !
طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد !
من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر
* گریه کردم !
* یکباره !
* بشدت !
طوفان اگر فروبنشیند عجیب نیست
پایان بی دلیل دویدن نشستن است
* افراط و تفریط
عشق تا بر دل بیچاره فروریختنی است
دل اگر کوه ، به یکباره فروریختنی است !
عشق گنجی است که افزونی اش از انفاق است
فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا امروز با فردا چه فرقی میکند ؟
فقط به خیزش فواره ها نظر کردم
فرود آب ندیدم ، فریب از این خوردم !
کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لب های سرخت روزگاری بشکند !
کشش ساحل اگر هست چرا کوشش موج ؟
کنج قفس میمیرم و این خلق "بازرگان"
مرگ مرا چون "قصه" ها نیرنگ میخوانند
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظه آب گرفت ؟
گرچه بخشیده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم !
گفته بودی چگونه میگریم
به همین سادگی که میبینی !
گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن
باشد ، ولی نصیحت دیوانه میکنی
گل شکفته لب را سپرده ام به تو ای رود
به شرط اینکه امانت به آشنا برسانی
ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاده کرده است و گرفتار کرده است
ما گشته ایم ، نیست ، تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت ، دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن !
ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن ساحل و دریا چه فرقی میکند ؟
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
مرا ز عشق مگوئید ، می ندانم چیست
که هر چه هست ندارم ، که هرچه دارم نیست
مرده ام و باز نفس میکشم
آه که هر دم نفسی هست و نیست
کیست که چون من به تو دل بسته است ؟
بی تو در این خانه کسی هست و نیست
مزن تیر خطا ! آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
من کجا و جرات بوسیدن لب های تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی !
موذنا به امید که میزنی فریاد ؟
تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم
میشنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم
ناگزیر از سفرم بی سر و سامان چون باد
به "گرفتار رهایی" نتوان گفت آزاد
نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که میزد زخم مرهم می فروخت
* فکر میکنم کسی گریه می کرده است
نشد از یاد برم خاطره دوری را
گرچه امروز رسیدیم به هم ، دلتنگم
نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش
کسی بزرگ تر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش
نشسته است کنارش کسی که میگرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش
هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کیست ؟
که این غریب نهاده ست سر به زانویش
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش
کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش
کسی ست وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق میکشد از هر طرف به هر سویش
طلوع میکند اکنون به روی نیزه سری
که روی شانه طوفان رهاست گیسویش
* کتاب شعر فاضل را باز کردم و این ابیات را با چشم های پدر تنها گذاشتم ...
* گریست !
* زمزمه کرد ...
* گریست !
نفس نمیکشم این آه از پی آه است !
نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت
که زخم های دل خون من علاج نداشت
نخواست او که بیابد مرا که یافتنم
چراغ نه ، که به گشتن هم احتیاج نداشت !
هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار ابر بهاری ، ببار ، کافی نیست
چنین که یخ زده تقویم ها اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار کافی نیست
هیچ دلی عاشق و دچار مباد
عاقبت چشم ، انتظار مباد !
تشنه لبی مست رفته است به میدان
این خبر سرخ ناگوار مباد !
شیهه اسبی شنیده میشود از دور
شیهه اسبی که بی سوار مباد !
* شعر برای سید الشهداست
هیچکس همصحبت تنهایی یک مرد نیست !
یا سرخی سیب تو از آن جاذبه افتاد ؟
یا در سر من پرسش فرزانه شدن بود ؟
فعلا بای 