گرد جریمه

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

ماشینمان طی ماه هایی که رانده بودیمش یک خلاف بیشتر نرفته بود .

که البته آن هم نامرد کش شدیم !

خیابان دو طرفه را یک طرفه کرده بودند .

و ظاهرا اولین ماشینی را هم که خفت کردند ما بودیم !

بهرحال یکی بیشتر نبود .

آن را هم که پرداخته بودیم و خلاص .

بیست هزار تومنی بود وامانده !

پلاک ماشین را عوض کردیم .

با خودمان گفتیم نمیگذاریم روی این پلاک گرد جریمه هم بنشیند !

پلاک را گرفتیم .

مامور عزیز گفت نصب کنم برایتان ؟

گفتیم نه ، میخواهیم پلاک را با قاب بچسبانیم که محکم تر باشد .

و کمی هم شکیل تر .

پلاک را گذاشتیم توی ماشین .

یکی پشت شیشه عقب و یکی پشت شیشه جلو .

که قانون را هم مراعات کرده باشیم .

رفتیم قاب مربوطه را بخریم و پلاک را نصب کنیم .

رسیدیم به جایی که ظاهرا "افسر آباد" بود !

یا شاید هم پارتی راهنمایی رانندگی بود وسط خیابان !

لشگری از افسران عزیز را یکجا دیدیم .

خیالی نداشتیم .

کمربندمان را هم بسته بودیم !

یکهو هفت هشت ده نفرشان جلویمان را گرفتند !

گمان بردیم که حتما چند نفری را زیر گرفته ایم !

گفتند مدارک .

تقدیم حضور کردیم .

گفتند پلاکت کو ؟

گفتیم پشت شیشه در خدمت شماست !

گفتند چرا سر جایش نیست ؟

گفتیم چون گرفته ایم که ببریم با قاب بچسبانیم .

گفتند شرمنده ایم !

گفتیم دشمنتان جناب سروان !

دیدیم چیزی یادداشت میکنند .

دقت که کردیم دیدیم مشخصات گواهینامه ماست !

بیشتر که دقت کردیم دیدیم شماره پلاک را هم نوشتند !

گفتیم احیانا ما را که جریمه نمیکنید ؟!!

گفتند دقیقا !

گفتیم چرا ؟

گفتند پلاکت سر جایش نیست !

گفتیم آهان ! بیخیال حالا !

گفتند عمرا !

گفتیم تخفیفی ، یارانه ای ، چیزی به ما تعلق نمیگیرد ؟!!

گفتند تخفیفش را قبلا داده ایم !

گفتیم چطور ؟!!

گفتند چون من دارم فقط عدم نصب پلاک جلو را جریمه میکنم !

گفتیم ها ؟!!

گفتند یعنی فقط پلاک جلو را دیدم .

گفتیم خب عقبی هم همین شکلی است !

گفتند خیر اخوی !

گفتیم باور کنید !

گفتند یعنی اگر ببینم که پلاک عقبی را هم نصب نکرده ای ...

و ادامه دادند که آن وقت ماشینت باید برود پارکینگ !!!

گفتیم ... مممممممم ، ها ؟!!

گفتند خلاصه پارکینگ و اینها !

گفتیم پس قربان چشمتان بشویم ، لحظه ای روی هم نهید تا ما برویم !!!

گفتند بجنبید !

گفتیم به روی چشم !

قبض جریمه را گرفتیم و خوشحال و خندان پشت فرمان نشستیم .

پلاک را آوردیم خانه .

قاب هم گیرمان نیامد .

خودمان توی منزل به زور چسباندیم روی ماشین .

رفتیم دستانمان را شستیم که شام بخوریم .

و خوشحال بودیم ...

خوشحال بودیم که هنوز گرد جریمه هم روی پلاکمان ننشسته است !!!

فعلا بای

محک !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

چند روز پیش توی یه سایتی یه لینک دیدم که روش نوشته بود :

با هزار تومان چی کار میشه کرد ؟

اون روز وقت نداشتم و کلیک نکردم .
امشب تا موقع خواب یه خورده بیکار مونده بودم و داشتم وبگردی میکردم .
یاد اون لینکه افتادم و گفتم برم پیداش کنم ببینم چی بود ؟
رفتم لینک رو باز کردم دیدم مربوط میشه به یه سایتی به نام "محک" .
اسم اصلیش اینه : "موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان"
یه خورده توی سایتش گشتم .
خدا رو شکر کردم که سالمم .
ولی ... !
واقعا نمیدونم چی باید بگم !
یه لینک قرمز رنگ توی قسمت منو های سمت چپ اون سایت هست که همون عبارت "با هزار تومان چی کار میشه کرد ؟" روش نوشته شده .
برین سایت رو ببینین .
خواهش میکنم برین ببینین .
اون عکسی هم که روی پیشونی سایت گذاشته شده رو هم ببینین .
لینک "با هزار تومان چی کار میشه کرد ؟" رو هم باز کنین .
عضو بشین !
عضو بشین و کمک کنین !
به خدا ماهی هزار تومن ، پول هویج رنده شده روی سالاد ماها هم نمیشه !
عضو بشین و کمک کنین !
برین خودتونو توی "محک" ، محک بزنین !
زیر پنج تومن و ده تومن هم عضو نشین چون همه ماها در طول یک ماه بیشتر از این حرفا پول بستنی و چیپس میدیم .

بیاین یه کاری بکنیم که کمی کمتر چیپس و پفک بخوریم و به جاش اجازه بدیم یه نفر یک کمی بیشتر زنده بمونه !!!

فعلا بای

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

امروز خوندن یه رمان رو تموم کردم به اسم "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد"

البته با بقیه رمان هایی که خوندم یه فرق اساسی داشت و اونم اینکه کل این کتاب رو توی پمپ بنزین و صف گاز و موقع کارواش و نمیدونم این جور جاها خوندم .

گفتم اینو بگم که هم نشون بدم چه شخصیت فوق العاده ای هستم و هم اینکه به شماها بگم که یعنی "بدبختا ! نذارین این عمر به بطالت گذشته تون ، اینقده هدر بره !" (به قول بعضیا عجب پیام تیمیسی دادم ! ههههه)

بگذریم ... .

فکر میکنم خیلی ها این رمان رو خوندن .

و البته سایر آثار "پائولو کوئلیو" رو .

اول میخوام در مورد شخصیت خود پائولو یه چیزی بگم چون علاوه بر رمانی که نوشته ، خیلی از سخنرانی ها و مصاحبه هاش رو هم خونده م تا حالا .

فکر میکنم کلا شخصیتی داره که خیلی زیاد به "نشانه ها" اعتقاد داره و اونها رو دنبال میکنه .

البته من نمیخوام بگم که این حالت خوبه یا بده ، فقط میگم که این حالت در شخصیتش دیده میشه .

اول این رمان هم بطور واضح و صریحی از این موضوع صحبت میکنه .

و اما در مورد رمان .

بطور کلی خوندنش رو توصیه نمیکنم البته به شرط اینکه به جای این ، یه چیز بهتر بخونین وگرنه اگه قرار باشه به جای خوندن این رمان برین وبگردی ، توصیه میکنم اینو بخونین !

اینکه میگم توصیه نمیکنم دلیلش اینه که چیزی دستتون نمیده که خیلی از دونستنش ذوق کنین !

توی کل داستان من فقط تونستم سه صفحه رو علامت بزنم که یعنی چیز جالبی توش بود .

یکی داستان یک پادشاه و مردمشه که دیوانه میشن و ...

یکی داستان عشقی مجسمه میدان مرکزی شهر لوبلانا (پایتخت جمهوری اسلوونی که مترجم مینویسه "لیوبلیانا" ! خوبه ننوشته "لجوبلجانا" ! ههههه ؛ آخه اینجوری نوشته میشه : "LjubLjana")

و یکی دیگه هم نتیجه کل داستانه که میخواد بگه ... ! ههههه

اوکی میگم ، پس اگه میخواین داستان رو بخونین ، این جمله های پائین رو که بین دو تا *** میذارم نخونین !

***

جمله و شلیک نهایی اینه : "پس از مدتی، یادداشت های لازم را مینوشت، و تنها درمان شناخته شده برای ویتریول [منظورش همون دیوونگیه] را تشریح میکرد: آگاهی از زندگی. و همچنین درمانی را که در اولین آزمایش مهمش بر بیماران پیاده کرده بود، توضیح میداد: آگاهی از مرگ"

میخواد اینو بگه که افسرده شدن و نمیدونم دیوونه شدن و دست به خودکشی زدن و اینا ، دل خوش میخواد ! یعنی یه جورایی این مسائل رو عوارض راحتی زیاد و زندگی بی دردسر میدونه و وسطای رمان هم یه آماری ارائه میده که نشون میده در زمان مشکلات عمومی مثل قحطی یا جنگ یا بیماری های واگیر خفن مثل وبا و اینا ، آمار خودکشی یه ریزه میره بالا ولی آمار افسردگی و جنون و اینا بشدت میآد پائین !

و این نتیجه رو میخواد بگیره که یعنی این "آآآآآآآآآآآآه من افسرده ام" ، ادا و اطواری بیش نیست ! ههههه

البته به نظر من راست هم میگه !

من با این نکته کاملا موافقم ! حتی اگه خود نویسنده هم موافق نباشه ! ههههه

مثل گریه کردن و ناله زدن و اینا میمونه ! آدم گاهی اینقدر داغونه که نه اشکش میآد نه حتی دلش تنگ شده و علتش شدت مکافاتیه که به سر آدم فرود میآد ! تجربه کردین ؟!!

***

خلاصه به نظر من خیلی گیرا و جذاب نبود .

ولی با توجه به شهرت نویسنده و البته شهرت این رمان ، من شخصا عدم گیرایی یا لااقل بخشی از عدم جذابیت داستان رو میندازم گردن مترجم .

اسم مترجم رو هم نمی آرم که اگه کسی علاقه ای به آثارش داره ، حالش گرفته نشه ولی این رو میگم که من معروف ترین ترجمه رو خوندم . (خب تقریبا اسم مترجم رو هم گفتم ! ههههه)

البته میتونم در مورد ترجمه ، ایرادات مشخص و دقیقی رو مثال بزنم و اینکه میگم مترجم هم ایراد داره ، خیلی هم الکی نیست .

من از مترجمش فقط یه اسم میدونم و با خودش اصلا آشنا نیستم ولی میتونم بگم به نظر من جایگاهش در ترجمه شبیه خیلی از رفقای ایرانی خودمه که دانشجو بودن و برای ادامه تحصیل ، رفتن خارج و یه زبان رو یاد گرفتن و یه آثاری رو ترجمه کردن و اینطوری نمیشه اسم یه نفر رو گذاشت مترجم ! (تابلوئه که از این یارو خوشم نیومده ! نه ؟!! ههههه)

یه چیز دیگه هم بگم .

این آقای پائولو دو تا رمان دیگه هم داره که یه جورایی شبیه این رمانش هستن .

یکی "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" ؛ یکی هم "شیطان و دوشیزه پریم" .

شباهتشون از این جهته که شخصیت های داستان با یک موضوع خیلی سنگین مواجه میشن که در مورد "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" ، مردن ورونیکا یا همون "مرگ" اون موضوع سنگین داستانه .

و داستان میآد و عکس العمل اونها و ماجراهای اطراف قضیه رو طی مدت تقریبا یک هفته بررسی میکنه .

شاید همین یک هفته ای بودن داستان ها هم یه شباهت دیگه شون بتونه باشه .

و اما نکته پایانی .

به نظر من ، آقای پائولو کوئلیو در ایران درست شناخته نشده و دلیلش هم اینه که ناخواسته و بدون اطلاع از جریانات سیاسی داخلی ، زمان نادرستی رو برای سفر به ایران انتخاب کرد و در مصاحبه هاش هم بدون آگاهی از اصل داستان ، خیلی ساده به سوالاتی جواب داد که ناجوانمردانه ازش پرسیده شد و اون رو در دسته بندی های سیاسی قرار داد و در نتیجه بدون اینکه حتی شاید خودش هم بدونه ، وابسته ، طرفدار یا حتی عضو یکی از جناح های سیاسی ایران شناخته شده !

کسایی که نذاشتن آقای کوئلیو هم مثل رفیقش "گابریل گارسیا مارکز" درست تر شناخته بشه ، باید بیان و توضیح بدن که چرا اهداف سیاسی و جناحی و گروهیشون اینقدر براشون مهم بود که با این بنده خدا نه مثل یک نویسنده که عین یه سیاستمدار رفتار کردن و چهره ای که میتونست خیلی بهتر از اینا باشه رو اینجوری داغون کردن .

ولی شماها بدونین که (به نظر من !) آقای کوئلیو یک پیرمرد "اجتماعی نویس" هست که افکارش خیلی آرام و همراه با مسالمت و نوع دوستی و خوشحالی و بیاین با هم حال کنیم و نمیدونم دنیا چقدر قشنگه و ایناس و اصلا مزاج سیاسی نداره !

البته این مرد به شدت معتقده به خدا و قدرتش و بنده نوازیش و حکمتش و همه صفت های خوبش .

این حرف ها رو به راحتی میشه توی نوشته هاش ، مصاحبه هاش و سخنرانی هاش دید ، من از خودم یه چیزی به این بابا نمیبندم !

فعلا بای

کتاب الاصول !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

چند روز پیش داشتم توی کتابخونه ابوی که البته بخشیش هم متعلق به خود این بنده هست (بخوانید بود !) دنبال یه کتاب میگشتم .

یکی از رفقا هم پیشم بود ، گفت دنبال چی میگردی ؟

گفتم "اصول فلسفه و روش رئالیسم" جلد پنجمش رو میخوام . (چه کنیم دیگه ، لامسب سطح علمی ترکونده ! ههههه)

گفت چه جوریه ؟ چه شکلیه ؟

گفتم باید این رنگی باشه و قطرش هم اینقدره و اینا .

رفیق شفیق ما هم وارد گود شد تا ما رو در یافتن کتاب ممدی همی بخشد .

یه خورده گشت ، گفت این کتاب "نمیدونم چی چی الاصول" اینجاست !

البته تقصیری نداشت ، خب لااقل یه "اصول" توی اسم این کتابه بود دیگه ! ولی من به جهت نادانی این دوست گرامی جوابشو ندادم و فقط خندیدم .

بعد برای اینکه من رو متقاعد کنه که کتاب مناسبی پیدا کرده ، گفت "تازه کلفت تر هم هست" !!! هههههههههههههههه

و من پای قفسه های کتاب بیفتادمی بر زمین و بخندیدمی به غایت ! ههههه

گفتم معیارت برای ... !!! ههههههههههههههههههههه

استغفرالله ! نمیذارن که ! نمیذارن ما یه خورده ژست مودب به خودمون بگیریم که ! ههههه

این داستان کتابخونه مشترک من و حضرت پدر هم داستانی شده واسه خودش .

حضرت آقا هر وقت تشریف میآرن ایران یه سری به کتابخونه میزنن .

البته تنها نمیرن ، دو تا کارتن موز هم با خودشون میبرن ! ههههه

و شروع میکنن هر کتابی که به نظر شریفشون خوب باشه رو میریزن اون تو و میبرن با خودشون .

هرچی هم ما میگیم بابا جون مگه این کتابا رو نبخشیدی به من و من راضی نیستم و اینا ، فایده نداره .

حالا میدونین جالب چیه ؟

جالب اینه که به کتابای منم رحم نمیکنه ! ههههه

میگم پدر جان ، اینا رو خودم با پول ناقابل خودم خریدم و باور کن که برای خریدنشون هم جیب مبارک شما رو نزدم ! ههههه

ولی بازم فایده نداره .

نکته ش هم اینه که اصلا کاری نداره که اینی که داره میبره مثلا جلد چندمه و اینا .

ییهو نیگا میکنی میبینی از یه کتاب چهار جلدی فقط یه جلدش مونده ! ههههه

من بیچاره هم هر از گاهی با یه کارتن موز میرم سراغ کتابخونه و اون کتابایی که جا گذاشته رو براش جمع میکنم و میذارم کنار که لااقل کتاب ها اونجا کامل باشه !

یه کار دیگه هم باید بکنم و اونم اینه که از این به بعد به جای قفسه ، گاوصندوق بخرم ! ههههه

مهلک ترین ضربه ای که بهم زده رو هم هرگز فراموش نمیکنم !

یه دوره کتاب خریده بودم به قیمت صد و پنجاه هزار تومن .

آوردم خونه و گذاشتم یه گوشه .

فرصت نشد از توی کارتن دربیارم و اینا .

چند وقت بعدش بابام هم اومد ایران و یه مدتی اینجا با هم بودیم و بعدش هم با هم رفتیم .

وقتی اونجا رسیدیم ، یکی دو هفته بعدش رفتم توی کتابخونه دفترش ، دیدم یه سری کتاب خوشگل موشگل اونجاست که خیلی آشنا بنظر میرسه !

دیدم از همون کتابیه که خریده بودم .

گفتم ا ؟ شما از هم از اینا خریدین ؟

گفت نه !

گفتم پس چی ؟

گفت این دفعه که رفته بودم ایران دیدم کنار کتاباس ، دادم پست کنن واسم اینجا !!! ههههههههههههه

گفتم وااااااااااااااااااای !!! این کتاب منه خب !

گفت ا ؟ واسه خودت خریده بودی ؟ نمیدونستم ، فکر کردم واسه من خریدی ! ههههه

گفتم مگه شما همین رو نداری ؟

گفت چرا ولی یکی دو جلدش ناقصه ! ههههه

گفتم خوب شد من این رو خریدم وگرنه کتابات ناقص میموند ! ههههه

حالا هم هی هر روز باید برم کتبایی رو بخرم که بابام داره و به من بیچاره بخشیده فقط اون سر دنیاس ! ههههه

این دفعه مجبور شدم یه کتاب خریدم به قیمت 173 هزار تومن !

میخوام فعلا علی الحساب بهشون برق وصل کنم تا بعد که ایشالله گاوصندوق بخرم !!! ههههههههههههه

فعلا بای

گوستاو لوبون

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

داشتم نماز میخوندم ، نمیدونم فکرم کجا مشغول بود که یاد یه کتابی افتادم و همینجوری که توی قنوت بودم و داشتم با خدا راز و نیاز میکردم (!) یه تیکه از اون کتاب رو که یه گوشه ای توی یکی از دفتر هام یادداشتش کرده بودم یادم افتاد ! ههههه

حالا خوبه من تو نماز یاد کتاب می افتم ! شما ها چی ؟!! هههههههه

امروز رفتم یه نگاه مجدد به دفترم انداختم و گفتم بد نیست اینجا هم بنویسمش که شما هم بخونین ؛ بلکه از این ضلالتی که توش گرفتارین در بیایین ! ههههه

و اما خدمت شما عرض کنم که یه آقایی هست به نام گوستاو لوبون (Gustave Le Bon) که خب از اسمش تابلوئه که فرانسویه .

تا اونجائی که توی ذهنمه سال 1831 دنیا اومده و ممممممـ ... نه ! 1841 به دنیا اومده و 1931 مرده ! ها ! اینجوری بید ! ههههه

این بابا دانشمند خیلی معروفیه و یه موقعی که من دنبال اطلاعات بودم ازش که چه کارایی کرده توی اون نود سال عمر ، کمتر لغت نامه ای بود که اسمش رو نیاورده باشه هرچند اطلاعاتشون خیلی زیاد هم نبود .

تا اونجایی که من به حال و روز این بابا گیر دادم ، اکثرا به عنوان مورخ میشناسنش ولی به نظر من شهرتش توی مجامع علمی دنیا به خاطر مورخ بودن نیست و شایدم بشه گفت که اصلا مورخ نیست !

این بابا اگه اشتباه نکنم رشته تحصیلیش پزشکی بوده یا شاید اولین رشته ای که انتخاب کرده پزشکی بوده ولی اکثر تالیفاتش غیر پزشکیه هرچند توی کتاباش (اونایی که من لااقل ورق زدم یا خوندم) همیشه میشه رد پایی از طب پیدا کرد .

در مجموع ، این آقای لوبون توی حوزه پزشکی ، اجتماع ، تحلیل تاریخ ، یک کمی ریاضی ، یک کمی فلسفه ، یک کمی یه عالمه چیزهای دیگه و غیره ، چیز بلد بوده و کتاب نوشته . (عجب معرفی دقیق و علمی ای کردم من از این بنده خدا !!! ههههه)

خلاصه آدم باحالی بوده ! ههههه

حالا اون کتابی که سر نماز یادم افتاد ، یکی از کتابای این بنده خداس که راجع به مسلمونا و عرب ها نوشته .

کتابش رو دو نفر ترجمه کردن تا حالا :

یکی آقای سید هاشم رسولی محلاتی معروف به سید هاشم حسینی که اسم کتاب رو گذاشته "تمدن اسلام و عرب" که من همین کتاب رو دارم .

یکی هم آقای سید محمد تقی فخر داعی گیلانی که اگه اشتباه نکنم اسم کتاب رو گذاشته "تاریخ تمدن اسلام و عرب" که من همین کتاب رو ندارم ! ههههه

میگم ، دقت کردین که این نوشته من همش "اگه استباه نکنم" و "فکر کنم" و "احتمالا" و "شاید" شده ؟!! ههههه

خیلی متن متقنیه یعنی ! اگه خواستین توی یه سمینار مقاله بدین حتما مراجعه کنین به این پست ! ههههه

بهرحال چیزی که وسط نماز اونم توی راز و نیاز قنوت یاد آدم بیاد ، بهتر از این نمیشه ! ههههه

خلاصه این بابا حدود صد سال پیش رفته کشورهای عربی مخصوصا عربستان کلی اونجا ها اقامت کرده و ملت اونجا و مسلمونا رو با چشمای خودش دیده و یه عالمه هم عکس گرفته و چایش رو خورده و قلیونش رو هم کشیده و دست به کار شده و نوشته .

بررسی خفنی هم روی آثار مسلمونا توی اروپا داشته البته .

حالا من یه تیکه از مقدمه کتابش رو براتون مینویسم که راجع به مردم مشرق زمین نوشته و یه تیکه هم از وسطای کتابش که راجع به قرطبه (به ضم قاف و طاء - Cordova) که پایتخت اسلامی اسپانیا بوده و انتقال این شهر از دست مسلمونا به دست مسیحی هاست .

راجع به نظرش در مورد مردم مشرق ، حواستون باشه که این حرف رو تقریبا صد سال پیش زده و توی این مدت وضع ما از اونی که گوستاو لوبون توی چند جمله میآره بدتر شده ولی وضع مردم مغرب هم بدتر شده و خود آقای لوبون یه جای دیگه کتابش مضمونا میگه که مردم مغرب با سرعت بیشتری سقوط میکنن تا مردم مشرق .

عینا از روی دفترم مینویسم که قبلا عینا از روی کتاب نوشته م :

 

اما وضع مشرق زمین اینگونه نیست ؛ آنان در یک آرامش و آسودگی جانبخشی زندگی میکنند و از این اضطراب ها و رنج ها و نگرانی ها ، در میان آن همه مردم (...) خبری و اثری نیست ؛ لااقل از یک نوع خوشبختی و سعادت ، آرامش و آسودگی ، برخوردارند و از خودداری هایی که در زندگی دارند و متاسفانه ما آنرا از دست داده ایم ، در زندگی روزمره خود بهره مند میگردند ؛ بعقاید گذشته خویش پایبند و به اصول خانوادگی خود مانند گذشته علاقمند میباشند ؛ و اساس زندگی شان را همانها تشکیل میدهند ؛ و تمام آنچه غربی ها از دست داده اند از دیانت و برنامه خانواده و نظام اجتماعی و رسوم و عادات قدیمه ، همه آنها در میان ملل شرق بقوت خود باقی است و در فکر تغییر آن هم نیستند تا چه رسد که آنها را زیر پا گذارده باشند .

 

به نظر من این پاراگراف بالا رو باید بارها و بارها خوند و بهش دقت کرد چون برای امروز ما خیلی راهگشاس .

چیزهایی که گوستاو لوبون داره ازش میناله و با خوشحالی میگه که اون چیزها هنوز در شرق وجود دارن رو ما هم داریم از دست میدیم و امیدوارم نیاد اون روزی که یه شرقی بیاد همینها رو بنویسه و بگه وااااااااای ! مردم آفریقا هنوز هم خانواده سرشون میشه ! هنوز هم احترام میذارن به هم ! هنوز هم کوچیکتر ها جواب بزرگتر ها رو نمیدن ! هنوز هم در زندگی هاشون یه چیزهایی هست که بهش میگن "خودداری" !!!

و اما اون تیکه ای که راجع به قرطبه میگه رو جاهای دیگه هم ازش یاد میکنه و بعضی جاها عبارت هایی داره با این مضمون که وقتی ویرانه های اون شهر رو دیدم ، حسرتی خوردم و جوری متاثر شدم که در تمام عمرم کمتر وقتی بوده که اینقدر متاثر و داغون شده باشم ! و ذکر میکنه که وقتی مسیحی ها شهر رو گرفتن و مسلمونا رو کشتن ، بعدش چه کارایی کردن از جمله اینکه به دستور یک کشیش به نام "اکزیمینیس" هشتاد هزار جلد کتاب خطی در علوم و رشته های مختلف رو آتیش میزنن !!! (من وقتی میبینم که یه جایی توی تاریخ ، یه عده ای ورداشتن و کتاب آتیش زدن ، اینقدر ناراحت میشم که اگه خود نویسنده هه رو آتیش میزدن اینقدر ناراحت نمیشدم ! ههههه ؛ البته خب ما ایرانی ها عادت داریم به این جور مسائل که کتابامونو آتیش بزنن و مثلا توی تاریخ کشورمون بخونیم که بعد از حمله مغول ، تا سالیان سال ، حمام ها رو با کتاب گرم میکردن !!! کتاب هایی که هرکودومش به خط یکی از دانشمندای این مملکت بوده ! مثلا چه حالی بهتون دست میده اگه ببینین کتابی که بوعلی در مورد ریاضیات و نجوم نوشته رو بجای هیزم بندازن تو شومینه ؟!! یا مثلا دیوان شعری که به خط خود خیام بوده داره توی بخاری میسوزه ؟!! خیلی حال میده ببینی نسخه ای از شاهنامه که خود فردوسی نوشته و در حاشیه هاش توضیحاتی داده داره خاکستر میشه !!! بگذریم ... بگذریم که ضربان قلبم اینقدر بالاست که تا توی کمرم داره درد میگیره !)

این تیکه ای که مینویسم مربوط به صفحه 338 و 339 میشه که عینا نقل میکنم :

 

قرطبه که پایتخت خلافت بود ، مرکز علوم و فنون و صنعت و تجارت بشمار میرفت و میتوان گفت با بزرگترین پایتخت های اروپای کنونی برابری میکرد و برخلاف قرطبه کنونی که باید آنرا خانه مردگان و شهر خاموشان نامید ، شهری آباد و پر جمعیت بود ؛ و راستی برای من بسیار تاثر آور بود که در این شهر بزرگی که روزی یک میلیون نفر جمعیت در آن سکونت داشت گردش کنم و پس از ساعتها راه پیمایی به یک نفر انسان برخورم که در کنار دیواری قدم میزد . آری برای مسیحیان پیروزی بزرگی بود که توانستند "صلیب" را به جای "هلال" در قرطبه برپا کنند ولی هلال بر متمدن ترین و زیباترین و پرجمعیت ترین شهرهای جهان سایه می افکند اما صلیب بر خرابه های این شهر سایه افکنده ؛ خرابه هایی که بدست پیروان همان صلیب خراب شد و بصورت ویرانه ای درآمد بدون اینکه بتوانند بجای آن تمدن ، تمدن دیگری برپا کنند .

 

من برم که حالم اصلا خوب نیست !

فعلا بای

دیکشنری ممد آقا !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

این ممد آقای ما واسه خودش به زبان ویژه ای صحبت میکنه که درکش بدون حضور مترجم محترم (مادر !) تقریبا و البته تحقیقا ممکن نیست .
وقتی هم یه چیزی میگه و من حالیم نمیشه ، یکی دو بار باز تکرار میکنه و اگه بازم نفهمم چی میگه یه خنده ویژه ای ارائه میده که مفهومش به فارسی میشه "چقدر خنگی آخه ! از این واضح تر بگم ؟" ! ههههه
و اما بعضی از کلمات و عبارات مورد استفاده ایشون از این قراره :

پگا پگا (POGAA POGAA) : تخم مرغ !

بلا بلا (BELAA BELAA) : پرتقال !

پون پون (POON POON) : موتور !

الس (ALS) : شیر !

گولگولاک (GOOLGOOLAAK) : شکلات !

حالا شما بگین ، من بیچاره تقصیری دارم که نمیدونم این بچه چی میگه ؟!! ههههه
ننه ش میگه بسکه تو خونه نیستی و این بچه رو نمیبینی نمیدونی چی میگه !
میگم البته خیلی هاش رو هم اون خانوم مستخدم بنده خدا واسه تو ترجمه کرد که چی میگه ها ! لایخفی !!! هههههههههههههه

فعلا بای

روز اول !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

امروز صبح مثل یه بچه خوب از خواب بیدار شدم .

رفتم دست و صورتمو شستم .

بعدش رفتم یه چیزایی از توی یخچال خوردم به عنوان صبحونه .

بعد سفره پهن شد و صبحونه راستکی خوردم .

بعدش رفتم کیفمو برداشتم .

کتابامو گذاشتم توش و درش رو بستم .

تغذیه م رو هم گذاشتم توش .

لباسامو پوشیدم و راه افتادم و رفتم .

عین کلاس اولی ها !!! ههههه

چقدر امروز صبح به خودم خندیدم !

دقیقا کاری رو کردم که روز اول مدرسه ، همه بچه ها با شوق و ذوق میکنن ! ههههه

دقیقا کارم هم همین بود که برم و درسامو بخونم !

ماشالله ماشالله تازه به تازه رفتیم مدرسه ! ههههه

چند تا فرق جزئی البته با روز اول مدرسه داشت .

یکیش اینکه به جای ننه م ، زنم واسم صبحونه آورد ! ههههه

دومیش اینکه بابام دستم رو نگرفت که ببره و راه مدرسه رو یادم بده .

به جاش من به پسرم گفتم خداحافظ باباجون ! ههههه

سومیش اینکه به جای دفتر توی کیفم یه لپ تاپ بود .

چهارمیش اینکه مامانم بهم نگفت "مواظب سرکوچه ها باش !"

پنجمیش هم اینکه به جای پای پیاده با ماشین رفتم .

و اما یه نکته مشابه هم داشت !

و اونم اینکه باز مدرسه م دیر شد !!! هههههههههه

آقا امروز بلند شدم و رفتم کتابخانه تخصصی شهر !

پاشدم پررو پررو بدون اینکه کارت داشته باشم رفتم تو ! ههههه

هرکی هم که میگفت ها ؟ کجا ؟ میگفتم من با اون یکی صحبت کردم !

مدیر میگفت ها ؟ میگفتم با مسئولش حرف زدم .

مسئول میگفت ها ؟ میگفتم با مدیرش صحبت کردم ! ههههه

یعنی عضو کتابخانه ملی شدن خیلی از عضو اینجا شدن راحت تره .

خلاصه خودمون رو چپوندیم تو این کتابخونه هه که عمرا استاد دانشگاه هم راه نمیدن ! ههههه

خیلی هم مورد توجه بودم توی کتابخونه ! (بخوانید تابلو !)

حالا یه لشگر استاد برجسته و رسم و رسم دار نشستن اونجا ، مام عین اوسکلا اون وسطیم ! ههههه

البته خب جذبه و اینا رو که حساب کنی میبینی من همچو نگین بودمی در آن میانه ! ههههه

چایی هم واسم آوردن و توسط رئیس کل کتابخونه هم دعوت شدم به صبحونه ! ههههه

البته قبول نکردم چون صبحونه م رو خورده بودم و تازه تغذیه هم داشتم ! ههههههههههه

بعد از یه نیم ساعتی رئیس این کتابخونه هه بهم گفت آقا اینجا یه خورده شلوغه ، مزاحمتون میشن ! ههههه

گفتم نه ! طوری نیست !

گفت ما یه سالن داریم که خیلی از اینجا توپ تره !!!

گفتم مگه از این گردن کلفت تر هم هست ؟

گفت هاااا ! اگه دوست داشته باشین میتونم هماهنگ کنم که برین اونجا !!! ههههههههههه

گفتم ها ! دوست دارم ! ههههه

گفت میخواین اول برین ببینین که اگه خوب بود تشریف ببرین ؟

گفتم باشه .

بعد هم رفتم اون یکی سالن که البته توی یه ساختمون دیگه بود و یک کمی دور بود .

مسئولش تا منو دید ، بلند شد وایساد گفت بفرمائید .

گفتم اومدم کتابخونه رو نظارت کنم !

گفت ها ؟

گفتم میخوام اینجا رو ببینم .

گفت یعنی میخواین این کتابخونه رو تماشا کنین ؟!!

گفتم آره .

گفت بفرمائین تماشا کنین ! ههههه

منم دستم رو زدم پشت کمرم و عین "میتی کومون" یه چرخی تو کتابخونه زدم .

دیدم اااااااااااااااااااااااااااا عجب کتابخونه ای ! چه کتابایی ! چه منابعی !!!

گفتم هاااا ! همین خوب بید !

بعد رفتم کتابخونه اول و به رئیسش گفتم آره همون خوبه ، میرم اونجا ! هههههههههه

خلاصه ردیف کردن و رفتیم اونجا .

نشستم و یه خورده مطالعه بنمودم و اینا ، بعد بلند شدم رفتم سراغ یکی از مسئولینش .

گفتم این کارت عضویت من ظاهرا هنوز صادر نشده !!! (خیلی پرورو ام ! نه ؟!! هههههههههههه)

گفت فرم پر کردین ؟

گفتم نه .

گفت نمیدونم ، میخواین با آقای فلانی صحبت کنین .

رفتم پیش اون فلانی که ظاهرا همه کاره این کتابخونه دومیه بود .

گفتم کارت من کو ؟!! (توی دلمان بسی خندیدیم !!! ههههههههههههههه)

منشیش یه فرم بهم داد و گفت پر بفرمائید لطفا .

ما هم پر نمودیم و عکس خواستند و همراه داشتیم و دادیم چون پیش بینی نموده بودیم !

بعد تا منشیه کاراشو بکنه ، رفتیم با همون رئیس کل یه گپی هم زدیم .

وقتی کارته رو میخواستن صادر کنن ، رئیس کل گفت پشت کارت من یه چیزی بنویسن .

گفتم لابد گفته بنویسن این آدم دیوانه است ! بندازیدش بیرون ! ههههه

خداحافظی کردم و اومدم بیرون و کارتم رو گرفتم و دیدم روش نوشته :

استفاده از مخزن کتب بلا مانع است !!!

واااااااااااااااااااااااای !!! نزدیک بود از خنده بمیرم !

یعنی این کتابخونه هه نود درصد اساتید نخبه شهر اصلا نمیدونن وجود داره !

بعد اونهایی که میدونن رو راه نمیدن !

بعد اونهایی که راه میدن به مخزن کتاب دسترسی ندارن !

یعنی فک کنم فقط من و رئیس کل اینجا میتونیم بریم تو مخزن کتاب ! ههههه

هیچی دیگه ، الکی الکی شدیم عضو اصلی کتابخانه فوق تخصصی شهر ! ههههه

برین حال کنین که با چنین عنصر فوق العاده ای رفیقین ! ههههه

فعلا بای

بلندی های بادگیر

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

چند وقت پیش یه کتابی از یکی از رفقا قرض گرفتم به اسم "بلندی های بادگیر" (که البته هنوز پس ندادم ! البته این رو پس میدم چون اون یکی کتابش رو میخوام واسه خودم وردارم ! ههههه)

یه رمان به قلم خانم امیلی برونته و با ترجمه آقای پرویز پژواک در 442 صفحه در قطع ... ممممم نمیدونم چیچی ! ههههه (از اینایی که از اندازه کتاب های معمولی یه خورده کوچیک تره ! ههههه)

ظاهرا اسم اصلی رمان همین "بلندی های بادگیر" باید باشه ولی مترجم عنوان "عشق هرگز نمی میرد" رو روی کتاب گذاشته .

که البته این هم خودش از عجایب روزگاره که مترجم اسم کتاب رو عوض کنه !

قصد ندارم داستان رو تعریف کنم که اگه خواستین بخونینش ، من رو فحش ندین که چرا آخر قضیه رو گفتی و اینا ! ههههه

رمان رو در جریان سفر به شمال و شهر مرزی آستارا توی تابستون هشتاد و نه خوندم .

و برای اولین بار معنی واقعی ریلکسیشن رو فهمیدم !

و این ریلکس کردن با مطالعه اون کتاب چقدر فرحبخش تر میشد !

حقیقتا برای اولین بار توی زندگیم اینقدر از دقایق استراحتم لذت بردم !

و اما کتاب ... .

یک رمان در حوزه عشق و عاطفه .

متفاوت .

متفاوت مخصوصا با تیپ فیلم های عاشقانه هندی !

تاکید اکید بر این نکته که به قول سعدی "عاقبت گرگ زاده گرگ شود" ؛ هرچند مسائل حاشیه ای اونقدر قوی هستند که میشه گفت این داستان کاری به گرگ و گرگ زاده نداره و میخواد نشون بده که عقده های حقارت و رفتارهای بد با یک کودک چطور داستان زندگی چند خانواده رو نابود میکنه وقتیکه اون کودک بزرگ میشه و دمار از روزگار همه درمیآره !

ضعف عمیق : مرگ و میرهای بسیار بی دلیل و بسیار سلسله ای جوری که انگار شخصیت های داستان صبح به صبح نارنجک گاز میزدن یا واسه صبحونه به جای چایی ، شربت تولید و تقویت ویروس وبا میخوردن ! با کمترین توضیح و حتی گاهی بدون کلمه ای توضیح که چرا فلانی مرد و اکتفا به اینکه فلانی هم فلان وقت مرد !

ضعف غیر عمیق : سردرگمی خواننده نسبت به تاریخ وقایع و تطبیق اونها با سن افراد . احساس من اینه که خانوم برونته توجه چندانی به این موضوع نداشته که حالا این کاری که از فلانی سر زده باید به سن طرف هم بخوره و شاید هم گیجی بنده در دریافت مطلب ، دلیل این سردرگمیه ! ههههه

ضعف غیر عمیق : به نظرم بخشی از ایراد های داستان به ایراد در ترجمه برمیگرده ضمن اینکه علامت گذاری خوب و دقیقی در تایپ انجام نشده .

ضعف غیر عمیق : برگردان فارسی ، ویراستار ادبی نداره !

ضعف غیر عمیق : وجود آدمی در داستان به نام "لاک وود" که راوی داستان هم هست و در آخرین عبارت از آخرین جمله در آخرین پاراگراف کتاب نشون داده میشه که چقدر بی شعوره !!!

آخرین پاراگراف اینه : (هرچند بدون خوندن کل کتاب نمیشه فهمید دلیل این حرف من چیه)

          در هوایی لطیف و خوش همه جا در سکوت و آرامشی عمیق فرو رفته بود . ساعتی بر بالای آن گورها درنگ کردم و اهتزاز پر و بال زدن پروانه ها را در میان سنبل های کوهی و خارهای صحرایی تماشا کردم . به زمزمه بادی که به ملایمت ساقه های علف ها را تکان میداد گوش دادم و در همان حال با خود می اندیشیدم چگونه ممکن است تصور کرد این خفتگان که چنین آسوده و آرام در آرامگاه ابدی خود غنوده اند ، از خواب خوش برخیزند و بیهوده به سیر و گردش بپردازند . (!!!)

حسن بسیار بسیار عمیق : تصویر زیبای عشق در برخی از فرازهای داستان بطور خیلی واقعی و ملموس و کاملا حقیقی ؛ در حد درآوردن اشک آدم ! (کی ؟ آدم ! ههههه)

این حسن کتاب اونقدر برای من لذت بخش بود که میتونم به همین یک دلیل از همه معایب کتاب صرفنظر کنم .

عمیقا بر این نکته تاکید میکنم که عشق در این داستان خیلی واقعیه و از رومئو ژولیت بازی کاملا در امان مونده ! (آخ که چقدر بدم میآد از این داستان رومئو و ژولیت !) عشق کاملا بین دو تا انسان از نوع انسان های واقعی و موجود روی این کره خاکی برقراره که هرکودوم خواسته هایی دارن و گاهی این خواسته ها در تضاد با هم قرار میگیره و روابط رو تحت تاثیر قرار میده نه بین دو تا فرشته اونم از نوع مقربش !

ماندگار ترین صحنه در ذهن من تصویر "هیت کلیف" بود که توی حیاط برای ساعت ها زیر برف ایستاده بود ...

بدون حرکت ...

و برف هایی که روی شونه اش نشسته بود ...

و اشکی که از شدت حرارت سینه ش خشک شده بود ...

حرارت سینه ای که هنوز رد گرمای آغوش "کاترین" رو میشد روش حس کرد ...

و ...

وای که توی اون چند ساعت ، به "هیت کلیف" و "من" چی گذشت !

لب ساحل اون دریاچه گریه کردم !

خیلی زیاد !

خیلی !

وای که در صفحه هایی از کتاب چقدر هیت کلیف رو با خودم یکی و یکجا و یک شکل دیدم !

وای که چی به سرم می اومد وقتی هق هق قلبش رو در غرش گلوش میشکست و زندانی میکرد و ابروهاش رو به هم گره میزد و با خشم خیره میشد و به پیپش پک میزد !!!

فعلا بای

الوعده وفا ، وبلاگ اپن شد !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

گفته بودم که وبلاگ رو می اُپنونم ! (عجب ترکیب فوق العاده ای ! ههههه)

خب الوعده وفا !

دیگه چاره ای نبود .

خب بعضی عزیزان عادت دارن که ما رو مورد عنایت ویژه قرار بدن .

و انواع شر و مکافات و بدبختی و بیچاره گری و ... ایجاد نمایند !

البته نه که اونا مقصر باشنا ، نه !

بنده خداها فقط حرف دلشون رو میزنن که معمولا ترکیبی به این صورت داره :

۱- فحش و فضیحت و ناله و نفرین و عبارات قبیحه !
۲- قربون صدقه و ماچ و موچ و سینه سینه قلب و دسته دسته گل !
۳- شماره موبایل !!! (به پیوست فحش جهت عدم تماس ! ههههه)
۴- تهدید و ارعاب ! (بعضا از سوی دوست پسرای محترم ! ههههه)
۵- حرفای بد بد !!! ههههههههههه

فقط در مورد بند چهارم نمیدونم دوست پسرای عزیز یا بعضا نامزد های محترم چرا به خود طرف فحش نمیدن و میآن خفت منو میگیرن ؟!! ههههه

یارو دوست دخترش اومده واسه من نوشته داداشی قربونت برم و نمیدونم چقده دلم برات تنگ شده بود و اینا ! بعد دوست پسره اومده میگه دور دوست دختر منو خط بکش !!! ههههه

گفتم ... استغفرلله ! ههههه

جالبه که یارو کامنت خصوصی واسه من میذاره ، بعد میره به دوست پسرش میگه که واسه من چی نوشته بوده !!! ههههه

خب حق هم داره ها ! نمیخواد چیزی رو از آقاشون پنهون کنه ! ههههه

داستان ها دیدیم ما توی این وبلاگ !

فلذا در راستای تلاش جهت تمدد اعصاب ، این وبلاگ اپن گردید !

و الان همه میتونن بیان تو و کامنت خصوصیامو بخونن .

در نتیجه ، عزیزان از قرار دادن هرگونه کامنت خصوصی خودداری فرمایند چون الفایده لا فایده ! ههههه

یوزر و پسورد رو هم جهت یادبود گذاشتم "بی خانمان" و "بی نوایان" ! هههههههه

اسپل اینگیلیسیش رو هم به شکل ساده نوشتم یعنی اینجوری :

Username : bikhaneman

Password : binavayan

دیگه حالا حالشو ببرین ! ههههه

آها ، فقط یه چیزی .

برای ورود به وبلاگم باید در واقع یوزر رو اینجوری بزنین :

Username : bikhaneman @ ptc

چون این یوزر تحت این وبلاگ تعریف شده و مستقل نیست .

البته بین @ و قبل و بعدش نباید فاصله بذارین .

من فاصله گذاشتم که درست دیده بشه .

ایمیلم رو هم گفته بودم که بلای مشابهی سرش می آرم .

همین آیدی m_eydy رو میگم .

ولی دیدم در مورد ایمیل نمیشه یوزر دوم تعریف کرد .

هرکاری هم کردم نشد که کلا حذفش کنم .

ولی از اونجایی که کار نشد نداره ، بلایی بر سرش بیاوردمی شگرف ! ههههه

و اون بلا این بود که گفتم خب میرم پسوردش رو عوض میکنم .

حواسم به این نکته نبود که پسورد جدید رو دوبار باید میزدم .

اول به کیبرد نیگا نکردم و همینجوری یه چیزی زدم .

ولی نشد چون گفت یه بار دیگه همون رو بزن ! ههههه

بعد چشمام رو بستم و یک دستم رو گذاشتم روی کیبرد و یه چیزی زدم .

ولی ترتیبش رو حفظ کردم که اول کودوم انگشت رو فشار دادم و اینا .

بعد با اون دستم که آزاد بود ، موس رو بردم توی کادر بعدی .

و با دستی که کماکان روی کیبرد بود ، یه بار دیگه همون پسورد رو زدم .

و با ایمیلم خداحافظی نموده و اوکی بنمودم و پسورد رو قبول بکردی !

و الان نمیدونم که پسوردش چه بودی همی ! ههههه

چون نمیدونم که انگشتام روی چه حروفی بود .

و بدین ترتیب ایمیلم هم به تاریخ پیوست !

حالا دیگه اگه دوستان مایلند که هک بفرمایند ، کسی جلودار نیست !

یا اگه کسی دوست داره ایمیل بزنه ، بزنه ، حرفی نیست !

راستی ایمیل بی خواننده هم بد نیستا !

هااااا ، ایمیل بزنین ، ایمیل بزنین ! ههههه

فعلا بای

وبلاگ اپن !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

مدتهاست به شغل شریف کامنت خصوصی حذفیدن مشغولم !

کامنت خصوصی هام هی داره سبک میشه .

تا چند وقت پیش نزدیک به هزار تا بودن !!! ههههه

شرمندم دیگه ! ولی خب چه کنم ؟ علاقمندند دوستان ! ههههه

البته از این به بعد دیگه  بیخود علاقمندند !

چون کامنتامو رسوندم به صد و سی و یکی .

 

میخوام وبلاگم رو اُپن کنم !
 

یه پسورد با امکان دیدن و بدون حق دستکاری میذارم روی وبلاگم .

اینجوری دیگه کامنت خصوصی دادن معنی نمیده .

ایمیل رو هم بلای مشابهی سرش می آرم .

راستی یه شب که داری پیپ میکشی ، اگه فندکت رو ...

اگه فندکت رو بگیری زیر سیم کارتت چی میشه ؟!

آره ، اینجوری بهتره !

راه های دسترسی در تاریکی به من مسدود میشن !

خسته شدم ...

از اعتماد کردن ، از رو راست بودن ، از فحش خوردن !!!

فعلا بای

سیاسی نامه - بخش سوم و پایانی

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

توی دو قسمت قبلی (بخش اول ، بخش دوم) بحث به اینجا رسید که بعد از جنگ جهانی دوم دنیا خواسته یا ناخواسته ، آرام آرام به این سمت حرکت کرد که یک تعادل نسبی بین کشورها برقرار بشه و هر کشوری بر اساس قدرتی که در حال حاضر داره ، سهمی از قدرت در آینده رو مال خودش بکنه .

این قدرت البته اعم از قدرت سیاسی ، اقتصادی ، نظامی ، علمی و غیره ست .

و طبعا قدرت حال با قدرت آینده باید برابر باشه تا این تعادل نسبی حفظ بشه .

مثلا داستان امروز منطقه ما یعنی خلیج فارس چجوریه ؟

داستان در عراق به عنوان مثال اینه که ما بر اساس مرز طولانی با عراق ، ریشه های مشترک مذهبی با ملت عراق ، ریشه های مشترک تاریخی با سرزمین عراق ، نفوذ نظامی حضوری در عراق ، در تیررس داشتن تمام خاک عراق و غیره و غیره میآیم و سهم بزرگی از آینده این کشور رو مال خودمون میکنیم .

این سهم بزرگ البته الکی نیست چون همه پتانسیل های ما میتونه به هر کسی در عراق ضربه های مهلکی بزنه در نتیجه رقبا ترجیح میدن ما رو ناراحت نکنن و سهم بزرگ ما رو به ما بدن .

سهم بزرگ ما در آینده عراق مثلا بازار مصرف این کشوره .

در مورد این بازار مصرف و اینکه چه کسی میتونه به عراق اجناسش رو صادر کنه یک توافق نانوشته ولی جدی به وجود اومده و در این توافقنامه نانوشته ، "بازار عراق" به ایران تقدیم شده .

همونطور که در زمان جنگ تحمیلی ، بازار ایران به ترکیه تقدیم شده بود .

همونجور که امروز صحنه گردان اصلی بازار عراق مائیم و سود سرشار این بازار پرنیاز به جیب ما میره ، یه روزی هم سود سرشار نیازمندی عظیم ما توی جیب ترکیه میرفت .

روزهایی که از پاک کن و مداد تراش بگیر تا قصعات هلیکوپتر از طریق ترکیه وارد کشور ما میشد .

ترکیه یا تولید کننده این اجناس بود یا واسطه و دلال بود که در هر دو صورت سود زیادی از این تجارت میبرد .

بخصوص که طی همون توافق های نانوشته ، هیچ کشور دیگه ای به ما جنس نمیداد و مرزهای شمال توسط شوروی سابق ، مرزهای شرقی توسط شبه نظامیان افغانستان و دولت پاکستان که متحد نظامی آمریکا بود و مرز های جنوب توسط اعراب و خود آمریکا بسته شده بود و در مرز غربی که جنگ بود و تنها نقطه ممکن برای وارد شدن انواع اجناسبه ایران مرز ترکیه بود .

اساسا ترکیه با پول ایران اینقدر آباد شد .

داستان امروز ما و عراق هم همونه .

داستان امروز عربستان هم همینه .

بازار عربستان علی الخصوص در فصل حج به چین داده شده .

شما در بازار عربستان جنس کره ای پیدا نمیکنین .

نفت عربستان در خدمت آمریکاست و به عبارت بهتر در جیب آمریکاست .

تجهیزات نظامی و پادگان ها و ادوات جنگی از آمریکا میآد .

مذهب به انگلستان واگذار شده .

و به همین ترتیب به قول عرب ها "کل یاخذ حصته" (هر کسی سهم خودش رو میگیره) !

پس یک تعادل نسبی برقرار شده که دو مدل تلاش بطور دائم در کنارش انجام میشه .

یکی تلاش برای حفظ حالت موجوده و یکی تلاش برای گرفتن درصد بیشتره .

مثلا ما میبینیم که ایران بیست درصد از کل قدرت منطقه خلیج فارس رو در اختیار داره .

مثلا بیست درصد هم مال آمریکاست .

بیست درصد هم عربستان .

بیست درصد هم بقیه کشورهای همسایه خلیج فارس .

بیست درصد هم بقیه کشورهایی که در منطقه حضور دارن مثل انگلستان و ایتالیا و کره .

حالا ایران میآد و یک حرکت نظامی در خلیج فارس انجام میده .

چیزی مثل یه مانور نظامی یا آزمایش یک سلاح جدید دریایی .

معنی این کار چیزی جز نشان دادن قدرت بیشتر از طرف ایران به سایرین و در نتیجه سهم خواهی بیشتر از مجموع قدرت منطقه نیست .

حالا ایران مثلا میخواد سهم خودش رو به 22 درصد برسونه .

بالاخره این 2 درصد اضافی ایران باید از یکی کم بشه .

از آمریکا و انگلستان و کره و اینا که کم نمیشه چون ظاهرا قدرتشون مثلا از امارات بیشتره !

در نتیجه اون 2 درصد قراره از امارات و بحرین و قطر و اینا کم بشه و یا حتی از عربستان .

در نتیجه شما میبینین که این کشور ها بلافاصله یا میرن دنبال پیمان های نظامی علی الخصوص با آمریکا یا میرن دنبال خرید سلاح که اون تعادل رو حفظ کنن و این 2 درصد رو از دست ندن .

این سلاح از کی خریده میشه ؟

عموما از آمریکا .

در نتیجه آمریکا از ایران بسیار ممنون خواهد بود که یک مانور نظامی توی خلیج بده !!!

اساسا من فکر میکنم یکی از توافقات ضمنی ایران و آمریکا اینه که هر وقت سلاح های امریکا باد میکنه ، ایران یه جوری عرب ها رو بترسونه که سلاح های انبارهای آمریکا به قیمت خوبی فروش بره !

البته آمریکا بالاخره این کار ایران رو براش جبران میکنه وگرنه ایران این دفعه به جای مانور نظامی در خلیج فارس یا میره دست دوستی میده به سعودی ها یا نشون میده که مثلا به جای آزمایش موشک ، مشغول فعالیت های اقتصادی سنگینی در کیش شده .

معنی فعالیت اقتصادی در منطقه خلیج فارس از طرف هر کشوری به معنی زمین گذاشتن سلاح لااقل برای سالیان طولانیه چون در غیر اینصورت سرمایه گذاریش در معرض خطر خواهد بود .

اونوقت عربستان به جای خرید سلاح از امریکا ، یواش یواش به این فکر می افته که اصلا بهتره فلان پایگاه آمریکا رو جمع کنیم ! خوب نیست دیگه !!!

در نتیجه آمریکا برای ایران جبران میکنه و ایران بازم مانور میده و عربستان بازم سلاح میخره و ...

مثلا آمریکا یواشکی به ایران موشک کروز میده ! ها ؟ کی به کیه ؟!!

و ایران اینقدر فشار میآره تا بالاخره یا خودش خسته بشه و بیخیال اون 2 درصد بشه یا بتونه طرف مقابل رو خسته کنه و اون 2 درصد رو بگیره .

اینا همش درست و مشکلی هم نیست .

مشکل اصلی که نکته پایانی این بحثه اینه که یک کشوری مثل ایران بخواد کاری کنه که سهمش از 20 درصد ییهو بشه 35 درصد !!!

اونوقت این 15 درصد اضافی دیگه چیزی نیست که بشه فقط از امارات و بحرین کمش کرد چون اونا مثلا خودشون کلا 6 درصد قدرت منطقه رو دارن !

در نتیجه این 15 درصد باید از گرده همه کشورها و همه قدرت ها کشیده بشه .

اونوقت همه شروع میکنن به مبارزه جدی تر علیه ایران .

عین داستان هسته ای که سالهاست ادامه داره .

حالا وقتی مبارزه جلوتر میره هی جدی تر هم میشه ، هی دشمنی ها بارز تر هم میشه ، هی توان کشورها و قدرت ها بیشتر تحلیل میره و داستان یه تفاوت دیگه هم پیدا میکنه .

و اون اینه که اگه قرار بوده سهم ایران از 20 به 35 برسه ، حالا بعد از این همه مبارزه ، اگه ایران شکست بخوره سهمش به 10 درصد قدرت منطقه تنزل پیدا میکنه و اگه موفق بشه سهمش به 40 درصد میرسه .

دلیلش واضحه و اونم اینه که مثلا بحرین اگه قرار بوده 1 درصد از قدرتش رو از دست بده از اول ، حالا توی این مبارزه ، یک درصد دیگه از قدرتش هم تحلیل رفته که اونم سهم پیروز میدان میشه !

و این مبارزه و فشار تا نهایت درجه ممکن ادامه پیدا میکنه و هر کشوری که مطمئن باشه با حمله نظامی میتونه داستان رو خاتمه بده ، بدون یک لحظه تردید این کار رو میکنه .

چه آمریکا باشه ، چه عربستان و چه حتی امارات !

مگه همین چند سال پیش زمان آقای خاتمی نبود که یکی از این کشورهای ریزه میزه خلیج فارس ایران رو تهدید به حمله نظامی کرده بود ؟!

بعد جواب یکی از فرمانده های نظامی ایران باحال بود !

گفته بود که شاید این کشور اینقدر توان نظامی داشته باشه که طی چند روز جنگ بخش وسیعی از ایران رو داغون کنه ولی این وسط بالاخره ما هم یه 4 تا موشک میزنیم اونجا و اصابت چهار تا موشک توی این کشور به معنی نابودی کاملشه و دیگه وجود نخواهد داشت تا حالا بخواد بیاد ببینه که پیروز شده یا شکست خورده !!! ههههه

داستان اینه که ما در حال افزایش سهممون در منطقه هستیم .

و به نظر من اگه ساعت یازده و نیم امشب کاخ سفید به این نتیجه برسه که حمله نظامی به ایران علیرغم همه آسیب ها و مشکلات و خسارت هاش میتونه ایران رو حتی بصورت مقطعی بشکنه و در موضع ضعف قرار بده ، قطعا دستور حمله به ایران به فردا موکول نمیشه !

و همینطور به نظر من اگه تهران به این نتیجه برسه که منهدم کردن امارات میتونه ضریب نفوذ ایران در منطقه رو افزایش بده ، یک لحظه در ریختن خون برادر مسلمان اماراتی تردید نخواهد شد !!! هههههههههههههه

فعلا بای

فقط مستقیم !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

یه خیابونی اینجا هست که چهار تا لاین داره .

دو لاینش مربوط به یه طرفه و یک لاین دیگه مربوط به طرف مقابل و یک لاین هم مخصوص پارک مطلقا ممنوعه !

یعنی اینکه در واقع سه لاین مال یه طرفه که یکیش پارک مطلقا ممنوعه ولی هیچوقت یه وجب هم جا گیر نمیآد چون از اول تا آخر خیابون به صورت مطلقا ممنوع همه پارک کردن ! ههههه

و اما خط طرف مقابل خط ویژه است که بدجوری هم خط ویژه ست .

یعنی اینکه سالهاست که توی اون خط فقط اوتوبوس حق داره حرکت کنه .

البته اخیرا به چند تا تاکسی یه آرم  ویژه دادن که اونا هم بتونین بیان و برن ولی فقط چند تا .

جوری این خطه ویژه ست که حتی موتور هم اگه پشت سر اوتوبوس وارد خیابون بشه میگیرنش و میره پارکینگ و بدجوری هم افسر داره که یعنی احتمال اینکه در بری و نگیرنت پائینه .

خیلی ویژه ست خلاصه !

این از اوضاع خیابون .

و اما فبعد الحمد و الثناء خدمت شما عرض کنم که اون روز توی همین خیابونه بودم و داشتم رانندگی در وطن رو تجربه میکردم .

یه جایی کار داشتم و میخواستم بپیچم توی یکی از کوچه های سمت چپ خیابون .

از یک کیلومتر پائین تر راهنما زدم و سر کوچه توقف کردم و آروم پیچیدم توی کوچه که ییهو ... ترقققققققققققققق !!!

یه موتوری کوبید به ماشین و کنار صندوق عقب رو یه حال اساسی داد ! ههههه

توی دلم گفتم ای ... (فحش ! ههههه)

توی یه لحظه یاد تصادفی افتادم که با احسان بویم و یه ماشین دقیقا به همین ترتیب بهمون زد .

اون تصادف خب خیلی از این محکم تر بود ولی ماشین ما تقریبا هیچیش نشده بود و یه خورده رنگ آبی اون بدخت روش مونده بود .

روی حساب اون تصادف وقتی داشتم میومدم پائین که ببینم چی شده ، به خودم گفتم خب حتما هیچی نشده ، شاید یه خط افتاده باشه روش .

این نکته رو هم توی پرانتز عرض کنم که اون تصادف با ماشین آئودی بود و این یکی با خودروی وطنی به نام سمند !

خلاصه با خیال راحت اومدم پائین که احیانا اگه خطی روی ماشین افتاده ببینم چیه و اینا که دیدم خیر !

موتوریه فقط از توی ماشین رد نشده !!! ههههههههههههه

یه نفر اونجا داشت ما رو نیگا میکرد ، من که اومدم پائین یه اشاره ای به بغل درب و داغون ماشین انداخت و گفت بدشانسی جای نازکش هم زده .

منظورش این بود که یعنی اینجاش نازکه که اینقده رفته تو .

گفتم ببخشین جای کلفتش کجاست که حالا یعنی فقط اینجاش نازکه !!! ههههه

حالا اون خط ویژه ویژه هه بود که گفتم ، موتوریه توی شرایطی به من زده بود که داشت اون خط رو خلاف میرفت !

من گفتم افسر بیاد ، اول از همه اینو دار میزنن ، بعد به کار من رسیدگی میکنن .

خلاصه افسر اومد و هنوز درست و حسابی پیاده نشده بود گفت ماشین مقصره !!! هههههههههههههههههههه

من که چشام داشت میزد بیرون گفتم جونم ؟!!

گفت شما مقصری دیگه !

گفتم شما بیا یه نگاهی به ماشین بنداز ببین کجای ماشین زده ، کجای خیابون تصادف انجام شده ، کی به کیه بعد بگو ماشین مقصره !

بعد بهش گفتم این زده بغل صندوق ، معنیش اینه که من تقریبا خیابون رو رد کرده بودم چطور ممکنه من به این زده باشم ؟!!

گفت پس نصف نصف ! ههههه

گفتم مگه من قراره شیربهای ننه این موتوریه رو بدم که حالا تخفیف دادی ؟!! ههههه (البته اینو تو دلم گفتم و فقط لبخند زدم چون در غیراینصورت الان بازداشت بودم ! ههههه )

خلاصه هیچی ، آقا هرچی ما توضیح دادیم که آقا این اصلا توی خط ویژه خلاف میرفته ، توی خط ویژه به من زده ، ماشین سرش توی کوچه بوده و اینا فایده نداشت .

حالا بامزه این بود که موتوریه خودش قبول داشت که مقصره ولی داشت هی توضیح میداد به افسره که دقیقا کجا به من زده .

هر دفعه هم که توضیح مجدد میداد ، یه قدم نقطه تصادف رو میبرد اونور تر که از خط ویژه خارج شه یواش یواش !!! ههههه

من گفتم اینجوری که تو داری به خودت عفو میدی ، فکر کنم دو دفعه دیگه توضیح بدی به این نتیجه میرسیم که اصلا به من نزدی و از اونطرف من رد شدی !!! ههههه

افسره مدارک من رو گرفت و به اون یارو هم گفت مدارک که البته نداشت !

حالا موتوریه مدارک نداره ، کلاه هم نداره ، توی خط ویژه خلاف میرفته و تصادف انجام شده و ما نصف نصف مقصریم !

افسره گفت اگه شکایتی دارین ماشین و موتور میره پارکینگ تا بریم دادگاه !!!

گفتم اوه اوه ! نه سرکار قربونت برم ، من خسارت خوردم خودمم شرمنده ام ، از شما و ایشون هم حلالیت میطلبم ، بذار ما بریم پی زندگیمون ، من اصلا خودم به این گفتم بیا به من بزن ! شکایت کجا بود ؟

قضیه رو فیصله دادم و بعد به افسره گفتم ببخشین میشه من یه سوال بپرسم ؟

گفت شما دو تا سوال بپرس .

گفتم چرا من هم مقصرم توی این اوضاع ؟

گفت چون پیچیدی !!!

گفتم یعنی چی ؟

گفت خب اگه مستقیم میرفتی که بهت نمیزد !!!

گفتم خب اینجا کار داشتم ، مستقیم کار نداشتم !!! ههههههههههههههههه

لبخند زدم ، تشکر کردم و رفتم پی کارم ! ههههه

آقا صافکار خوب کسی سراغ نداره ؟!! ههههه

راستی ! اون روز هم توی خود دوربرگردون بالای میدون آزادی به سمت میدون صادقیه که دیگه مستقیم نداره ، باز یه موتوریه دقیقا زد همونجا ، بهش گفتم لطف کردین و رفتم ! ههههه

فعلا بای

زین پس !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

امروز داشتم اتاقم رو مرتب میکردم که دیگه ایشالله اگه خدا قبول کنه بشینیم پای کار و کاسبی جدیدمون .

یکی از دفترهای قدیمیم رو دیدم که مربوط به دوره مدیریت (قبل از دوره پداگوژی) و اینا میشد .

البته چیزهای دیگه ای هم توش نوشته بودم که به احتمال قدمت بیشتر دفتر می افزود ! ههههه

چون یه عالمه کد برنامه نویسی وب و غیر وب و کد های شبکه و نمیدونم از این دل و روده های کامپیوتر و اینا هم توش بود که نشون میداد مربوط به عهد جاهلیت میشده ! ههههه

لابلای همه اون نوشته های درهم و برهم یه شعری رو هم یافتم که گوشه یکی از صفحه هاش نوشته بودم .

تقریبا کل شعرش رو نوشته بودم ولی دو بیتش رو اینجا مینویسم چون همش رو حفظ نیستم و حال گشتن توی اون دفتر رو هم ندارم .

نوشته بودم :

 

با همه بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

 

این دل دریایی و این روح رویایی رو حال کردین خدایی ؟!! ههههه

اصلا من از همون اول عاشق پیشه بودم ! ههههه

(الان دارم میخندم ! چون میخواستم در ادامه "ویران شدنی آنی" و اینکه خلاصه حوصله یواش یواش ندارم و اینا ، مطلبی رو عرض کنم که خیلی بد بید ! ههههه لذا تنهایی میخندیم و حالش را میبریم ! به هیچکس هم نمیگوییم حتی شما دوست عزیز !!! هههههههههههههه (اینا رو ول کن ، باشه به تو یکی میگم ! ههههه) )

خلاصه هیچی دیگه ، دستخط شریف خویش بدیدیم و محظوظ بگشتیم و در نهایت جر بدادیمی ! ههههه

 

و اما همانگونه که مستحضرید ، این بنده حقیر اخراج بگشتمی و بدبخت بشدمی ! ههههه

گفتیم چه کنیم که خود را زده باشیم به کوچه علی چپ و مثلا نشان دهیم که انگار به ... نه ! ... و مثلا نشان دهیم که انگار نه انگار و اینها ، به ذهن مبارکان خطور بکردی که از چهار سال دوران خدمت صادقانه و صمیمانه و نمونه و شب و روز کار و بدبختی و مرخصی نرو و اینهای خودمان بنویسیم بلکه شما را نصیبی باشد و تجربه ما را توشه راه سازید ! ههههه

(نگران حال ما مشوید ! کمی خل شده ایم اول صبحی !!! ههههه)

لذا زین پس برایتان از تجربه های کاریمان خواهیم نوشت بعون الله الملک العزیز العلام !


و اما مطلبی که زین پس برایتان خواهیم نگاشت هر از گاهی ، شگفتی های وطن و هم وطنان عزیز خودمان است . بسیار خواهیم خندید ان شاء الله تعالی و بسیار شاید حرص هم خواهیم خورد گاهی ! ههههه

البته همان به که بخندیم و بیخیال گردیم چون اصلاح امور شگفتی ساز ایران عزیز ما و مردمان بومی اش کار یک قرن و دو قرن نیست ! لذا چون به عمر من یکی که قد نمیدهد (خدا عمر شما را طولانی گرداند !) بیخیال میگردیم و میخندیم .

 

فی الحال مشغول مطالعه رمانی از سرکار خانوم "امیلی برونته" هستیم به نام "بلندیهای بادگیر" که آخرهایش هستیم . ان شاء الله در این باب نیز چیزهایی برایتان خواهیم نوشت . نقد و نظر مختصری خواهد بود در مورد این کتاب . اگر اشتباه ننماییم اسم دیگر کتاب و یا شاید هم اسم اصلی آن "عشق هرگز نمیمیرد" است . کسی اگر در این مورد چیزی میداند بگوید تا ما هم بدانیم !

 

کتابی را نیز قبلا مطالعه نموده بودیم به نام "مزرعه" که ترجمه فارسی آن با نام "قلعه حیوانات" منتشر گردیده و اثر ارزشمندی است از دوست عزیز جناب "جورج اورل" که در این مورد نیز برایتان مینویسیم ان شاء الله تعالی .

 

کتابی را نیز مطالعه خواهیم نمود در ایام مستقبل به نام "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" که اسم نویسنده کتاب را روی جلدش چنین نوشته اند : "پائولو کوئلیو"

 

کلا همه اینها را نوشتیم تا امید به زندگی در شما عزیزان را شعله ور نمائیم بدین دلیل که باز هم خواهید توانست از اثر نوک قلم این استاد فرزانه بهره مند گشته و حال نمائید ! ههههه

راستی یک چیزی را هم قرار بود برایتان بنویسیم که هنوز ننوشته ایم و آن قسمت سوم و پایانی سیاسی نامه ای بود که قسمت های اول و دوم آنرا در وبلاگ گذاشته بودیم و خوانده بودید ، منتها بسکه پیگیری کردید و از خود نشاط سیاسی نشان دادید که بکلی فراموش بکردیمی ! ههههه

آنرا نیز ان شاء الله الرحمان برایتان خواهیم نوشت ، بروید بحالید !

فعلا بای

روزه

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

چند تا حدیث در مورد روزه دیدم که از بین اونا این دو تا برام جالب بود .

خواستم شما هم ببینین .

...

قال رسول الله صلى الله علیه و آله: قال الله تعالى الصوم لى و انا اجزى به

رسول خدا فرمود خداى تعالى فرموده است: روزه براى من است و من ، خود ، پاداش آن را مى‏دهم.

وسائل الشیعه ج 7 ص 294

...

قال الصادق (علیه السلام)

التقدیر فى لیلة تسعة عشر و الابرام فى لیلة احدى و عشرین و الامضاء فى لیلة ثلاث و عشرین.

امام صادق (علیه السلام) فرمود:

برآورد اعمال (ظاهرا منظور تقدیر سال آینده است) در شب نوزدهم انجام مى‏گیرد و تصویب آن در شب بیست ویکم و تنفیذ و قطعیت آن در شب بیست و سوم.

وسائل الشیعه، ج 7 ص 259

...

راستی میگن دعا موقع افطار قبول میشه ، ما رو هم فراموش نکنین .

اگه حس و حال دعا کردن هم ندارین ، همون اسممون هم از ذهنتون رد بشه موقع افطار ، خدا خودش یه چیزی بمون میده .

فعلا بای

روز اول آزادی !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

امروز روز آخر ماه شعبان ، روز اول آزادی و فردای آخرین روز کاری این بنده است .

از روزی که با عنایت خدای متعال و به دعای خیر مسلمانان اخراج شدم تا به امروز که بعد از سالها ، صبح را بدون دغدغه تا لنگ ظهر خوابیدم ، مدت مدیدی میگذرد .

اگرچه عین جن زده ها چندین بار از خواب پریدم ولی دیدم قرار نیست جواب کسی را بدهم و جلسه هم ندارم و آخیییییش و باز خوابیدم !

در این مدت در تلاش برای رسانیدن امور به نقطه ای جهت تحویل به مسئولین جدید بودم .

امروز به حول و قوه الهی گزارشی مینویسم در شرح ماوقع طی ایام ماضیه از مصاحفه تا مذاکره تا معانقه تا معاوقه ! (ههههه !)

دیروز بعد از آخرین جلسه ، وقتی برای انجام یکی دو کار شخصی به سمت تهران میرفتم ، یکی از همکاران (سابق) از دفتر فلان در تهران تماس گرفت و گفت گزارش فلان موضوع واصل نشده .

عرض کردیم واصل نشده که نشده ! به آنجای اسب رستم ! ههههه

البته در دل عرض کردیم !

و به زبان گفتیم که شماره محل کار سابق بنده را روی تلفن گرامی تان بگیرید ، آنجا کسی گوشی را بر میدارد و میگوید الو ! به ایشان بفرمائید که گزارش واصل نشده ! ههههه

گفتند چون و چرا و ... ؟

گفتیم چون دیر زنگیدید و مهرمان را بخشیدیم و بین ما و میز کارمان صیغه طلاق قطعی جاری گشته !

(و کار به محلل هم حل نمیشود !!! ههههه)

گفتند کی ؟

گفتیم چند دقیقه پیش !

گفتند آقا بیخیال ، الان کجائید ؟

گفتیم در راه تهران .

گفتند پس تشریف بیاورید امروز که در خدمت باشیم و ببینیم چه باید کرد ؟

گفتیم عمرا ! دیدار ما و شما احیانا اگر برقرار شود جز به صرف دیزی و چای و قلیان نخواهد بود !

گفتند خب حالا میخواهید چه کنید ؟

گفتیم میرویم دنبال بیزینس .

گفتند ای ول آقا ، پس دست ما را هم بگیرید ، حالا چه تجارتی هست ؟

گفتیم واردات لباس زیر !!! ههههه

خندیدیم و خندیدند و مکالمه به آخر رسید .

...

احساس خوشی داریم !

حال مینمائیم !

توپ ! 

فعلا بای

!!! I Got Fired

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

همین چند دقیقه پیش اخراج شدم !!!

طی یک نامه که در پنج نسخه تنظیم شده بود .

وقتی منشی نامه رو آورد ، بهش گفتم توی پنج نسخه زدین که دیگه حسابی محکم کاری شده باشه و راه نفوذی برای بازگشت نداشته باشه ! ها ؟!! ههههه

گفت خب چیکار کنم ؟

گفتم هیچی !

نمیدونم واسه چی توی پنج نسخه بود !

لابد میخواستن به سازمان ملل هم اعلام کنن که دیگه شک و شبهه ای باقی نمونه ! ههههه

جالبه که روز جمعه اخراج شدم ! چه روز میمون و مبارکی ! ههههه

هیچی دیگه ، خلاصه اخراجیدم !

آقا کسی شغلی چیزی واسه ما سراغ نداره ؟

خداییش خرج گرونه ها ! آقا کـــــمـــــک ! ههههه

هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندم !!! هههههههههههههه

فقط یه کاری باشه که مثلا کلاس داشته باشه ، ییهو ضایه نشیم !

مثلا به قول یکی از رفقا ، "گردگیری کامپیوتر" خوبه ! ههههه

آقا خلاصه دیگه ما از نون خوردن افتادیم ، یه فکری به حال رفیقتون بکنین .

قابلیت های منم که میدونین و خلاصه برین برام شغل مناسب گیر بیارین .

مثلا :

راننده آمبولانس !

نماینده رسمی جهت کل کل و رو کم کنی !

مشاور در امور همسر یابی (با مسئولیت محدود !) !!!

و غیره !

دیگه ببینم چه میکنین ، خلاصه من دیگه از امشب نون ندارم ببرم واسه زن و بچه م ! ههههه

آقا راستی نامه اخراجم رو خودم امضاء کردم ! ههههه

خیلی حال داد ! ههههه

امضاء کردم دادم دست منشیه ، گفتم ایشالله به سلامتی ! ههههه

حالا نامه اخراجم رو امضاء کردم و تموم شده ، میبینم چند تا نامه دیگه هم گذاشت جلوم .

میگم اینا چیه ؟

میگه این نامه نمیدونم چی چیه و اون فلانه و این یکی بیساره .

گفتم خانوم شما مثل اینکه متوجه نشدی !

گفت چی رو ؟

گفتم اینکه من همین الان اخراج شدم و دیگه امضام معتبر نیست ! ههههه

خندید .

براش امضاء کردم .

گرفت و رفت .

...

خلاص !

فعلا بای

زن یا مرد ؟!!

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

بطور کلی مخالف دعوای همیشگی زن و مرد و این حرفام .

دعوایی نداریم ما با هم .

البته نه که مدافع حقوق زنان و از اعضای پایه جمعیت زنان فمنیست ایران باشم ! ههههه

نه !

اصولا اعتقادی به این حرفا ندارم ، نه از این ور ، نه از اون ور .

و البته از بیخ و بن مخالف لوس بازی های مدرن مثل تساوی حقوق زن و مرد هم هستما !

به نظر من حقوق زن و مرد مساوی نیست و اصلا نباید هم باشه .

چون هرکودوم به درد یه سری کارا میخورن . البته به طور کلی !

خواستم مثال بزنم و بگم مثلا زن ها واسه رخت شویی خوبن ولی ترسیدم !

خداییش دیگه !!! ههههه

البته خداییش واسه رخت شویی خوبین ! ههههه

نه که واسه چیزای دیگه خوب نباشینا ! نه ! ولی در این مورد خب خیلی خوبین !!! ههههه

فقط سرآستین خیلی بلد نیستین خوب " نشورین " !!! هههههههههههههه

بگذریم ، که اگه ادامه بدم دیگه ممکنه کشته بشم ! ههههه

(اگرچه میدونم در همین حد هم به اندازه کافی تهدید و ارعاب دریافت خواهم کرد ! ههههه)

خلاصه خوشم از این دعوا نمیآد ولی دو تا شعر دیدم که حیف بود روی وبلاگ نذارم .

مفاهیمشون البته از نظر من خیلی هاش چرت بود .

بعضی از عبارت ها هم خداییش دیگه خیلی مزخرف بود ، یعنی در حد تیم ملی !

ولی خب شعرها از نظر من از نظر شعر و طنز خوب بودن .

به خاطر همین گفتم بذارم روی وبلاگ که ببینین .

اصل شعرها و اسامی شاعرها رو همونجوری که روی اینترنت دیدم مینویسم .

راست و دروغش گردن اونی که نوشته بود !

و اما اشعار :

 

به نام خدایی که زن آفرید

حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن

و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی

برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا

شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد

مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من

رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف

مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما

بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود

مرا خانه داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب

شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر

براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

برایم لباس عروسی کشید

و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را

مساوی تر از سهم من آفرید !

ناهید نوری

 

و اما پاسخ :

به ‌نام خداوند مردآفرین

که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد

چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید

و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد

مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت

ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم

تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست

نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز

نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید

جدا از حسادت ، و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد

به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت

و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک

من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود

که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر

و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات

نشسته مداوم تو را در کمین !

نادر جدیدی

حالا دیگه نظر از شما !

فعلا بای

از فضل فاضل !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

مدتی است در این تنهایی ، با کتاب های شعر فاضل خلوت کرده ام .

خلوت من البته حس سکوت تنهایی ویژه ایست که لابلای عبارت های منظوم این کتاب هاست .

شعرها را آنگونه که او سروده بود نه خواندم و نه خواستم بخوانم .

ترکیب های ویژه ای برای خود خلق کردم ، خواندم و لذت بردم .

گاه آنچه که آفریدم با آنچه که او سروده بود فاصله بسیار داشت ولی لذت بخش بود !

و البته گاه لذت کلمه کلمه های فاضل ، نعمت کامل بود !

علاوه بر انس گذشته با این سه کتاب ، هر سه را این روزها دو مرتبه کامل خواندم .

آنچه در میان عبارت های او بیشتر "حال !" داده را خط کشیده ام .

ترتیب ، حروف الفباست که راحت تر بتوان بعد ها ابتدای عبارتی را یافت .

در کنار خطوط ، البته گاهی عبارتی هم نوشته ام در کتاب به علامت * که بازنویسی میکنم .

در کنار برخی عبارت ها البته ردپاییست از دل ...

ردپای نفس نفس ...

و شور !

و ساعت دو نیمه شب و راه نفسی مسدود و اورژانس و بیمارستان و ... و یک هفته در بستر !

  

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند !

 

آتش بزن به سینه آتش گرفته ام

آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

 

از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است

آبرو داری کن ای زاهد ! مسلمانی بس است

 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم !

 

از شوکت فرمانروایی ها سرم خالیست

من پادشاه کشتگانم ، کشورم خالیست

چابک سواری نامه ای خونین به دستم داد

با او چه باید گفت وقتی لشکرم خالیست ؟

خون گریه های امپراتوی پشیمانم

در آستین صبر جای خنجرم خالیست

مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو ؟

تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالیست ؟

ای کاش سنگی در کنار سنگ ها بودم

آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالیست

فرمانروایی خانه بر دوشم محبت کن

ای مرگ تابوتی که با خود میبرم خالیست

* همیشه از خواندن این شعر لذت خاصی برده ام ولی نمیدانم منظور شاعر چه بوده است .

* تمام شعر زیباست .

* آوخ (به فتح واو و سکون خاء) به معنی آه است

 

از غربتم این قدر بگویم که پس از تو

حتی ننشسته ست غباری به مزارم

 

از یاد بردن غم عالم میسر است

اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش !

* زهر شوکران را قطره قطره باید تا با جنون هم نشین شد ؟!

* یا لاجرعه باید مرگ را در آغوش کشید ؟!

* مرد میخواهم !

* مرد !

* مردی کو که جام شوکرانش در دست نلرزد ؟!

 

اگر خطا نکنم ، عطر ، عطر یار من است

کدام دسته گل امروز بر مزار من است ؟

گلی که آمده بر خاک من نمیداند

هزار غنچه خشکیده در کنار من است

 

اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد

که سینه سوخته از می حذر نخواهد کرد

ببر به بی هدفی دست بر کمان و ببین

کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد ؟

 

اگر نبوسم و حسرت ، اگر ببوسم و شرم

شب خجالت من از لب تو در راه است !

 

اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی

نبینمت که غریبانه اشک میریزی !

هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن

بخند ! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی

 

اما کم و بسیار ، چه یک بار چه صد بار

تسبیح تو ای شیخ رسیده ست به تکرار

سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد

صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار

 

ای دل خلاف هروله حاجیان مرو

کافی ست هرچه عقل درافتاد با خدا

 

ای عشق ای سنگ صبور روزهای من

امشب خودت هم محرم اسرار می خواهی

 

ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی

مشت همه را باز کن ای کاشف اسرار

 

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

 

با اینکه ننوشیدم از آن چشم شرابی

مهمان کن از آن گونه مرا بوسه نابی

یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند

در نامه اعمال من مست صوابی

 

باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده ست

عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است !

 

بال تنها غم غربت به پرستو ها داد

 

بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

 

بستن زلف رها سنگدلی می خواهد !

 

بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم

بر شانه تنهایی خود سر بگذارم

ای بغض فروخورده مرا مرد نگه دار

تا دست خداحافظی اش را بفشارم !

 

بگذار بی مجادله از نیل بگذریم

تا از عصا نساخته است اژدها خدا

 

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

 

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم

هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس ! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد !

* گریستم !

* بسیار !

* هیچ کس ! هیچ کس اینجا ...

 

به طوافم مبر ای سرگردان

ما از این دایره ها بیرونیم

 

به مرگ آسمانی فکر کن ! محکم قدم بردار

به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت

 

به یوسف تو هزاران عزیز دست به دامان

تو مثل برده فروشان به فکر سود و زیانی

 

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی است

 

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم

لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است !

 

پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست !

 

پر میکشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله قفسی عاشقت شده ست !

* همیشه نمناک است این بیت !

 

تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت و رود

دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت !

* صحرا !

* صحرا !

* صحرای عرفات !!!

 

تا لحظه بوسیدن او فاصله ای نیست

ای مرگ به قدر نفسی دست نگه دار

 

تا مرگ یک پیاله فقط راه مانده است

کی میرسد پیاله لبریز آخرین ؟

 

تعریف ها ، معادله ها ، احتمال ها

با عشق ممکن است تمام محال ها

 

تلخ و شیرین جهان چیزی بجز یک خواب نیست

مرگ پایان میدهد یک روز این کابوس را

 

تو را خدا به زمین هدیه داده چون باران

که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

 

چاره معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست ؟

 

چه جای شکوه اگر زخم آتشین خوردم

همین که از قفست پر زدم ، زمین خوردم

 

چیزی از عمر نمانده ست ولی میخواهم

خانه ای را که فروریخته برپا دارم

 

چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست

اکنون که می بینند خارم ، در امانم

* اگر ارزش داشته باشی ، عده ای آزارت خواهند داد .

 

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت : هر خواستنی عین توانایی نیست !

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها

عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد !

 

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را

در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

* وقتی به وقت بخشایش ، گناه را به صواب تبدیل میکنی ، باید به گناه نکرده نیز اعتراف کرد !

* البته اگر شامل حال شود لذا گفته است خوشبخت آن کسی که ...

 

خون از مژه می ریخت به تشییع غریبش

آن نیزه که می برد سر بی بدنش را !

زیبا تر از این چیست که پروانه بسوزد

شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را !

خورشید فروزان شده در تیرگی شام

تا باز به دنیا برساند سخنش را

* خونی که از نیزه به زمین می ریخت ، خون گلوی بریده او نبود !

* خون گریه های خود نیزه بود !

* شمع در طواف ، شاید مادر اوست !

* شاید سر بی بدن اوست که چون خورشید میتابد و پرچم مبارزه تاریخ بشر خواهد شد .

* یا شاید خواهر اوست این خورشید فروزان !

 

در خیال آمدی و آینه قلب شکست

آینه تازه از امروز تماشا دارد

 

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

 

در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم

جز رنگ ریا هیچ نمانده ست به رخسار

 

دور گردید و به ما جرات مستی نرسید

چه بگوییم به این ساقی ساغر گردان ؟

 

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست

 

دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

سفره ات را جمع کن ای عشق ! مهمانی بس است

 

دین راهگشا بود و تو گمگشته دینی

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

آهو نگران است بزن تیر خطا را

صیاد دل از کف شده ! تا کی به کمینی ؟

 

راحت بخواب ای شهر ، آن دیوانه مرده ست

در پیله ابریشمش پروانه مرده ست

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش

آن شمع را خاموش کن ! پروانه مرده ست

 

راز این داغ نه در سجده طولانی ماست

بوسه اوست که چون مهر به پیشانی ماست

 

راه پیدا کردن گنج جهان جز رنج نیست

رنج آنرا راست میگویند اما گنج نیست

 

رسیدنی ست شبی که بخواهی و نتوانی !

 

رود راهی شد به دریا کوه با اندوه گفت

می روی اما بدان دریا ز من پائین تر است !

 

زخم بیهوده مزن ، سینه ام از قلب تهی ست

بهتر آن است که سربسته بماند صدفم

 

زلف تو و عمر من ؟ چه راه درازی !

چشم تو و حال من ؟ چه روز سیاهی !

 

زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم ؟

که میگردم ولی زلف پریشانی نمی بینم !

 

سفر بهانه دیدار و آشنایی ماست

از این به بعد "سفر" مقصد نهایی ماست !

 

سکه زندگی دو رو دارد

گاه غمگین و گاه غمگینی !

 

شادم تصور میکنی وقتی ندانی

لبخند های شادی و غم فرق دارند !

 

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده ست

دیگر از گل های پرپر پای گلدان پر شده ست

چای مینوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای مینوشم ولی از اشک فنجان پر شده ست !

 

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن !

خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت !

 

طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد !

من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر

* گریه کردم !

* یکباره !

* بشدت !

 

طوفان اگر فروبنشیند عجیب نیست

پایان بی دلیل دویدن نشستن است

* افراط و تفریط

 

عشق تا بر دل بیچاره فروریختنی است

دل اگر کوه ، به یکباره فروریختنی است !

 

عشق گنجی است که افزونی اش از انفاق است

 

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا امروز با فردا چه فرقی میکند ؟

 

فقط به خیزش فواره ها نظر کردم

فرود آب ندیدم ، فریب از این خوردم !

 

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد

قیمت لب های سرخت روزگاری بشکند !

 

کشش ساحل اگر هست چرا کوشش موج ؟

 

کنج قفس میمیرم و این خلق "بازرگان"

مرگ مرا چون "قصه" ها نیرنگ میخوانند

 

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را میشود از حافظه آب گرفت ؟

 

گرچه بخشیده گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم !

 

گفته بودی چگونه میگریم

به همین سادگی که میبینی !

 

گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن

باشد ، ولی نصیحت دیوانه میکنی

 

گل شکفته لب را سپرده ام به تو ای رود

به شرط اینکه امانت به آشنا برسانی

 

ما را کبوترانه وفادار کرده است

آزاده کرده است و گرفتار کرده است

 

ما گشته ایم ، نیست ، تو هم جستجو مکن

آن روزها گذشت ، دگر آرزو مکن

دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر

خاکستر گداخته را زیر و رو مکن !

 

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن ساحل و دریا چه فرقی میکند ؟

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

مرا ز عشق مگوئید ، می ندانم چیست

که هر چه هست ندارم ، که هرچه دارم نیست

 

مرده ام و باز نفس میکشم

آه که هر دم نفسی هست و نیست

کیست که چون من به تو دل بسته است ؟

بی تو در این خانه کسی هست و نیست

 

مزن تیر خطا ! آرام بنشین و مگیر از خود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

 

من کجا و جرات بوسیدن لب های تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی !

 

موذنا به امید که میزنی فریاد ؟

تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم

 

میشنیدیم صدای قدمش را اما

پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم

 

ناگزیر از سفرم بی سر و سامان چون باد

به "گرفتار رهایی" نتوان گفت آزاد

 

نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که میزد زخم مرهم می فروخت

* فکر میکنم کسی گریه می کرده است

 

نشد از یاد برم خاطره دوری را

گرچه امروز رسیدیم به هم ، دلتنگم

 

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش

به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم

که باد از دل صحرا می آورد بویش

کسی بزرگ تر از امتحان ابراهیم

کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

نشسته است کنارش کسی که میگرید

کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کیست ؟

که این غریب نهاده ست سر به زانویش

کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده است بازویش

کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی ست وارث این دردها که چون کوه است

عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق میکشد از هر طرف به هر سویش

طلوع میکند اکنون به روی نیزه سری

که روی شانه طوفان رهاست گیسویش

* کتاب شعر فاضل را باز کردم و این ابیات را با چشم های پدر تنها گذاشتم ...

* گریست !

* زمزمه کرد ...

* گریست !

 

نفس نمیکشم این آه از پی آه است !

 

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت

نخواست او که بیابد مرا که یافتنم

چراغ نه ، که به گشتن هم احتیاج نداشت !

 

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست

ببار ابر بهاری ، ببار ، کافی نیست

چنین که یخ زده تقویم ها اگر هر روز

هزار بار بیاید بهار کافی نیست

 

هیچ دلی عاشق و دچار مباد

عاقبت چشم ، انتظار مباد !

تشنه لبی مست رفته است به میدان

این خبر سرخ ناگوار مباد !

شیهه اسبی شنیده میشود از دور

شیهه اسبی که بی سوار مباد !

* شعر برای سید الشهداست

 

هیچکس همصحبت تنهایی یک مرد نیست !

 

یا سرخی سیب تو از آن جاذبه افتاد ؟

یا در سر من پرسش فرزانه شدن بود ؟

فعلا بای

مبارک !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

خواستیم تولد حضرت زهرا و روز زن و مادر و دختر و خواهر و خلاصه جماعت نسوان رو تبریک بگیم .

نیست که از این جماعت هرکی برسه به زور هم که شده از ما کادو میگیره ، اینه که ما درست حالیمون نشده که دقیقا روز کیه !

مادر چپ چپ نیگا میکنه یعنی فعلا کاریت ندارم ولی وای به حالت اگه کادو نگرفته باشی ! ههههه

همسر مکرم که البته صبر نمیکنه تا خودت دست به کار شی و مستقیم میره سراغ کیف پولی ، دسته چکی ، تراولی ، چیزی ! ههههه

وقت شناس هم هست !

مثلا میذاره موقعی که سر نمازی و کاری از دستت بر نمیآد !!! ههههههههههههه

و اما خواهرا که بهتره کادوشون رو دم دست نیگه داری وگرنه که تا بیای بخودت بجنبی و تقدیم حضور کنی ، یا یقیه پیرهنت رو جر دادن یا دو تا چک خوردی ! ههههه

آخی ! اون آبجیم (که اگه براش کادو نگیرم میکشتم) نیست پیشمون .

اینه که ما نفهمیدیم روز کیه !

و به همین دلیل دیگه ما امروز رو روز نسوان فرض کردیم و گفتیم لااقل بدونیم چه خبره !

حالا من (خوشبختانه !) اونجا نیستم که کادو بگیرم واسه همه شماها و اینا ، اینه که گفتیم یه چیزی بتعریفیم که ملت بخندن .

و اما حکایت !

چند روز پیش هرچی لوازم شخصی توی دفترم داشتم رو ریختم توی یه کارتن و بردم خونه .

خونه که رسیدم ، پینکی گفت اینا چیه ؟

گفتم خرت و پرتامه ، از توی اتاقم آوردم .

بعد هم گذاشتمش گوشه اتاق و رفتم سر شام و اینا .

به پینکی بعد از شام گفتم راستی لباسامو بی زحمت از توی اون کارتن دربیار ، بریز تو رخت چرکا .

گفت مگه لباس برده بودی دفترت ؟!!

گفتم آره ، خب بعضی وقتا میخواستم لباس عوض کنم و نداشتم و از خونه بردم و ... و اینا .

پینکی چیزی نگفت .

لباسامو درآورد و رفت .

امروز رفتم کارتن وسایلم رو جمع و جور کنم .

چیزهایی که بطور اختصاصی مربوط به خودم نبود رو یکی یکی میدادم به پینکی .

اول بهش یه خمیر دندون دادم .

خب گرفت و چیزی نگفت .

بعد ماشین اصلاح صورت رو بردم بهش دادم .

یه نگاهی کرد و بازم چیزی نگفت .

بعدش سشوار رو بهش دادم !

یه نگاه به من انداخت یه نگاه به سشواره و گفت معمولا تو دفترت چیکارا میکنی ؟!! هههههههههههههه

...

میدونین مشکل چیه ؟

مشکل اینه که اتاق من دقیقا روبروی سوئیت اداره ست ! ههههه

این اداره ما سوئیت داره ولی خب سوئیت نیست باید بگم هتل شیش ستاره ست ! ههههه

امکانات ردیف ، توپ ، مااااااه ! ههههه

تنها چیزی که نداره سشوار و ماشین اصلاح مردونست !!! ههههههههه

که اونم من برده بودم دیگه ! ههههه

بعد یه چیز دیگه هم که هست اینه که من تمام کلید های اداره رو دارم .

ولی همشون رو که همیشه با خودم نمیبرم این ور اون ور .

فقط کلید های ضروری روی دسته کلیدمه .

و نکته مهم اینه که لابلای همه کلید های ضروری ، کلید این سوئیته هم هست !!! ههههه

خب ضروریه دیگه ! ههههه

سوئیت هم که میگم ، تکمیله ! شامل آب گرم و وان و حوله !!! ههههههههههههههه

و خب البته پینکی میدونه که وقتایی که من تا دیروقت توی محل کارم میمونم یا حتی بعضی شبایی که کلا خونه نمیآم ، دلیلش صرفا حجم زیاد کار و ایناس ! ههههه

و اصلا ذهنش مث شماها منحرف نیست ! هههههههههه

حالا سشوار بردم که بردم ، دلیل نمیشه که !

آدم گاهی اوقات سردشه ! نمیشه که بخاری به اون گندگی رو روشن کنه که !

همین سشوار رو روشن میکنه و میگیره روی موضع یخ زده ! ههههه

خلاصه دیگه همین .

آها راستی یه چیز دیگه هم برده بودم !!! هههههههههههههههههههههههههههه

فعلا بای

دفتر هجر تو را ...

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

وقتی احساس میکنی امشب رو باید بیدار باشی .

وقتی همون شبی که بیداری ، اتفاقی می افته که انتظارشو نداشتی .

وقتی ...

وقتی چشمات تار میشه و دیگه هیچی رو درست نمیبینی ، ...

اونوقت ...

وقت نوشتنه !

 

دفتر هجر تو را آخر و انجام کجاست ؟

وین پریشانی و بیداری شبها چه جزاست ؟

ورد قلبم به تمنای صدای تو خموش

کین تلاطم به تزاحم سبب منع صلاست

سزد آیا به نگاهت نرسد چشم حزین ؟

نه پرستو ، نه کبوتر ، یالعجب این چه سراست ؟

تا سرشک از رخ تو بر لب من جای گرفت

دل بدیدم که غریق مد این شط بلاست

من اگر وحشی و گر مست و اگر رو سیهم

دلخوش آنک که نوازشگر تو دست خداست

نهم این دفتر و این جوهر و این کلک به خاک

دیده بر اشک سپردن به سحرگاه سزاست !

 محسن
ــــــــــــــــــحرگاه
پنجم خرداد هشتاد و نه

کتاب پدر

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

چند روز پیش نمایشگاه بین المللی کتاب نمیدونم چی چی اینجا برقرار بود .

به فاصله یک ماه از اون یکی نمایشگاه بین المللی نمیدونم چی چی !

فرق این دو تا نمایشگاه اینه که اون قبلی رو مسلمونا ساپورت میکنن و این دومی رو مسیحی ها .

و آخرین نوشته حضرت ابوی تحت عنوان "معرفت نفس از دیدگاه پورسینا" که اینجا به زبان روسی منتشر شده ، به عنوان بهترین کتاب نمایشگاه معرفی شد .

با اهداء لوح طلایی نمایشگاه .

جایزه قلم طلائی ، نویسنده طلایی ، کتاب طلایی و از این حرفا .

خلاصه دیگه ابوی هرچی جایزه در زمینه متن کتاب و علم و آگاهی و دانش بود رو درو کرد .

بقیه جایزه ها هم شامل بهترین طرح جلد و کار فنی و صفحه بندی و اینا بود که طبعا به این اسکل هایی که با ما کار میکنن نرسید .

خوشحال شدم .

به پدر زنگ زدم و تبریک گفتم .

بهش گفتم بابا طلایی !

توی نمایشگاه مسلمونا برنده جایزه نشد چون مسلمونا کلا اینقده عقلشون نمیرسه که یه همچین سیستمی هم داشته باشن !

اصلا جایزه ای در نمایشگاه مسلمونا در کار نیست .

ولی توی کل غرفه های نمایشگاه مسلمونا هم یکی از پرفروش ترین کتاب ها بود اگه نگم پرفروش ترین .

خب البته طبیعیه برای این مرد .

برای کسی که کتاب درسی مینویسه برای دانشکده فلسفه کاتولیک فلان .

برای کسی که اساتید دانشگاه های اسلامی و کاتولیک شاگرداشن و هر از گاهی میآن پیشش و براشون یا صحبتی میکنه یا یه دوره کوتاه تدریس میذاره یا یه قهوه با هم میخورن و میرن .

بهش تبریک میگم باز .

آفرین .

و بهش افتخار میکنم .

به این مرد حکیم !

فعلا بای

تند میرانید آقا !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

داشتم با ماشین توی لاین فرعی یه خیابون میرفتم که به دلیل وضعیت خاصی که داره ، تقریبا بلا استفاده است جز برای کسایی مثل من که توی این لاین با دنده معکوس و از سمت راست سبقت بگیرن !

میخواستم از یه اوتوبوس دو واگنی سبقت بگیرم تا قبل از اون به فلکه انتهایی برسم چون اگه زودتر میرسید ، سه ساعت طول میکشید تا بتونه اون فلکه کوچولو رو دور بزنه و طبعا من هم حوصله نداشتم .

انداختم توی لاین فرعی و گازش رو گرفتم ولی دیدم یه مقدار جلوتر یه ماشین پارک کرده ، جوری که نصفش توی پیاده رو و نصفش توی لاین فرعیه .

حالا دیگه پیش بینی م در مورد رد شدن از اوتوبوس قبل از رسیدن به فلکه بهم خورده بود چون با سرعتی که داشتم پشت این ماشینه گیر میکردم و نمیتونستم از اوتوبوس رد بشم .

ولی یه استریت ریسر ایرانی هیچوقت کم نمیآره اونم تو مملکت غربت که پای آبروی کشورش در میونه !

در نتیجه معکوس کشیدم و گاز دادم که نه قبل از فلکه ، بلکه قبل از این ماشینه از اوتوبوس رد بشم !

ولی ...

ولی مشکل زمانی رخ بنمود که دیدم یه چیزی بالای سقف ماشینه هست !

یه خورده که بیشتر دقت کردم و البته هنوز داشتم گاز میدادم که بر شتاب خودرو افزوده و از اوتوبوس عزیز رد بشم ، دیدم یه نفر هم بیرون از ماشین وایساده .

نزدیک تر که رسیدم و البته بیشتر هم که دقت کردم ، دیدم اون یه نفر یه سه پایه هم داره و علاوه بر اون ، یک لباس خاصی هم تنشه که بی شباهت به لباس فرم پلیس نبود !

بیشتر که دقت کردم دیدم اون ماشین ، ماشین پلیس و اون آدمه مامور پلیسه که داره عبور و مرور و سرعت ماشینا رو کنترل میکنه !!!

منم همینجوری داشتم کنار اوتوبوس با سرعت میرفتم و به ماشین پلیس و اون مامور عزیز نزدیک و نزدیک تر میشدم که یهو دیدم ماشین مورد اشاره ، دربش هم بازه و عملا لاینی که من توش بودم رو کامل بسته !

با توجه به همه شرایط ، چیزی به ذهنم خطور کرد ، ترمز !

به این ندای درونی پاسخ مثبت دادم ولی قبل از اینکه من با وجدانم در له کردن اون مامور یا ترمز کردن به توافق برسم ، پلیس مذکور به هشدار مغزش توجه کرد که داشت میگفت فرار کن ! فرار کن !

پلیس عزیز در یک لحظه درب ماشینش رو بست و سه پایه دوربین کنترل سرعت رو زد زیر بغل و فرار ... !!!

خب البته استریت ریسر داستان ما ترمز کرد و موفق شد ماشینش رو متقاعد کنه که پلیس شهر رو زیر نگیره و حتی ازش قول گرفته بود که ماشین پلیس رو هم داغون نکنه لذا ماشین عزیز با فاصله اندکی از خودروی پلیس متوقف شد .

وقتی ماشین من وایساد ، پلیسه همونجوری که سه پایه ش زیر بغلش بود ، اومد جلو و من شیشه ماشین رو دادم پایین که ببینم چی میخواد از جون من بیچاره آخه ؟!!

خیلی رسمی و شمرده گفت "تند میرانید آقا" (خب البته به زبون خودش)

البته کمی عصبانی بود چون من قانون رو زیر پا گذاشته بودم !

گفتم خب من نمیدونستم که این جا یک لاین محسوب نمیشه ! (خب البته به زبون اون)

منظورم این بود که یعنی تو واسه چی تو خیابون پارک کردی ؟!!

غضب آلوده به من کرد نگاه و ضمن اشاره با دست ، گفت "به سلامت ، به سلامت"

و بعد من با نگاه در آینه و روشن کردن چراغ چشمک زن راهنما ، با احتیاط حرکت کردم !

و همینجا باید بگم که برخورد عصبانی و البته مودبانه و عفو زیبای پلیس در آن نیمه شب و عدم انتقال این حقیر به زندان یک دلیل بیشتر نداشت و اون هم این بود که افسر عزیز با دیدن من و شرایط ماشین و سر و وضع الوات گونه و اعتماد به نفس زاید الوصفم ، مطمئن شده بود که پسر برلوسکونی ام که برای معامله یه تن کوکائین به این کشور اومدم و الان اگه چیزی نازک تر از "به سلامت" بهم بگه ، با یه شاتگان دو لول ، دل و روده اش رو کف آسفالت پخش و پلا میکنم !

از طرفی هیچ دلیلی مبنی بر تخلف من از قانون وجود نداشت چون با دوربینش سرعت من رو ثبت نکرده بود چراکه در لحظه وقوع جرم ، داشت با دوربینش میدوید !!!

...

خنده دار بود ، مگه نه ؟!!

مثل همیشه هم با مزه نوشته بودم ، مگه نه ؟!!

خودم ولی ...

یادمه یه بار یکی سرود :

ایستاده ابتدای کوچه ها                      مردی از نگاه عشق پاک تر

و یکی ادامه داده بود :

خنده بر لبان مرد حک شده ست             گرچه زخم دل فتاده کارگر

و یکی جواب داده بود :

خنده از لبان مرد پر کشید                دیده اش ز داغ عشق داغ تر !

فعلا بای

شما بگین !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

وبلاگ پی تی سی مدتهاست که دیگه جای نوشته های من نیست !

کامپیوترم پر شده از نوشته ها و پست هایی که هیچوقت روی وبلاگ نرفتن !

نوشته هایی که توشون حرف زدم .

نوشته هایی که باهاتون حرف زدم و خط به خط رو برای خودم و دلم نوشتم .

ولی گوشه کامپیوترم غبار گرفتن و موندن و سرد شدن و خاموش .

اینجا دیگه نمیدونم باید چی بنویسم .

بالاخره باید یه چیزی براتون بذارم اینجا که بیاین و بخونین .

و ببینین که مغز یه آدم چقدر میتونه در چرت و پرت گویی موفق عمل کنه !

گفتم از خودتون بپرسم .

بگین این وبلاگ رو چیکار کنم و چی بنویسم اینجا ؟!!

خدا رو چه دیدی ؟! شاید فاتحه پی تی سی رو هم خوندیم !

فاتحه PROFESSIONAL TEAM CENTER رو !

نمیدونم !

طاقت بیار رفیق ! ما هر دو بی کسیم !

Nothing

! I'm Still alive

شگفت ترین تهران !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

سفر به تهران باز هم تموم شد و من مثل همیشه در حالیکه اختیارم رو به ذهنم سپرده بودم ، ایران رو ترک کردم .

این سفر بدون تردید پر ماجرا ترین و پر نکته ترین سفر من به تهران در تمام طول این سالها بوده .

اتفاقاتی افتاد که بهشون فکر میکنم و غرق لحظاتی میشم که هرگز تکرار نمیشن !

خب البته هیچ چیزی دیگه تکرار نمیشه چون عنصر زمان حداقل تغییریه که وجود داره و امکان شبیه سازیش وجود نداره .

آدم حتی یه استکان چایی هم که میخوره ، اون لحطات دیگه هرگز تکرار نمیشن !

شاید امشب یه استکان چایی بخوری ، چند شب بعد هم یه استکان چایی دیگه بخوری ولی نه !

دستام چرا انقده سنگین میشه که نمیتونه روی کیبرد تکون بخوره ؟!!

صدای تند نفس هام و ضربه های محکم قلبم به قفسه سینه ام چیزی نیست که نخوامش !

بگذریم ...

بگذریم ...

جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد !

خدایا ممنونتم که کاری کردی که دوست داشتی و دوست داشتی که چشمام رو آتیش بزنی !

بگذریم ...

رفاقتمون با یکی از بر و بکس هم به بن بست خورد و به حال تعلیق درآمد !

خب البته بد هم نشد چون یکی از بنده های خدا از دست من خلاص شد و قراره ایشالله از رهگذر این خلاصی به آرامش برسه و کلی حال کنه و اینا .

ما هم میریم یه فکری به حال خودمون میکنیم که دیگه کسی از دست ما زجرکش نشه !

از اینم بگذریم ...

یکی از بر و بکس رو هم ملاقات کردیم که یه جای ناجورش شکسته بود و کلی بهش خندیدیم ! ههههه

آخه من نمیدونم آدمیزاد واسه چی باید روی پله های مترو پشتک بزنه که اونجاش بشکنه ؟!! ههههه

هیچی ، رفتیم در خونه شون و با عصا اومد دم در و سلام و علیک و اینا .

بابا و مامان محترمش هم بنده های خدا اومدن دم در و کلی تعارف و اینا که تشریف بیارین تو ولی نرفتم چون بر و بکس دم در منتظرم بودن .

البته فکر نکنین که رفته بودم بهش سر بزنم ها ، کار داشتم باهاش وگرنه عمرا نمیرفتم ! ههههه

اینم تموم ، بگذریم ...

این سفر تهران ، تقدیر ما زده بود تو کار شعر و شاعری و شعرای محترم !

اول از همه که توفیق زیارت کوتاه یکی از شعرای گرامی نصیبمون شد که البته غیرمنتظره و برنامه ریزی نشده بود .

حالا اسم نمی آرم چون شاید دوست نداشته باشه که همه بفهمن با یه آدم بی سر و پایی مثل من سلام و علیک داره .

بیخیال .

یکی دو ساعتی در خدمت بودیم و بعد اومدن دنبالش .

گفتم داری میری بذار یه چیزی بپرسم .

گفت بپرس .

پرسیدم .

گفت همینجا ایستاده !

گفتم میدونستم !

گفتم برو کامنت هام رو در موردش ببین تا مطمئن شی که میدونستم !

گفتم خوشحالم که باز هم بهم ثابت شد که حسی که دارم درست کار میکنه .

و گفتم برو ، خدانگهدارت باشه .

و رفت .

بگذریم ...

با بر و بکس یه انجمن ادبی هم آشنا شدیم .

اکثرشون حضرات آقایون بودن اگرچه چند تا خانوم هم توشون بود ولی عزیزان نگران نباشن ، دخترا صاحاب داشتن ! ههههه

البته کلا بر و بکس این انجمنه رو که نیگا میکردی به یه مشت دیوونه شبیه تر از هر چیز دیگه ای بودن ! ههههه

حالا با همه جنونی که بر عزیزان عارض بود ، یکیشون رو از همه بیشتر دوست داشتم یعنی باهاش حال میکردم .

ولی خب جای نگرانی نیست چون اسمش آقا رضا بود ! ههههه

وای رضا که چقده بهت خندیدم ! مخصوصا وقتی بهت گفتم "مالیدی داداش !" ههههه و گفتی "عرض میکنم خدمتتون !" ههههه

ولی خب مالیده بودی ، میگی نه ؟ "بعدا عرض میکنم خدمتتون !" ههههه

راستی قسم میخورم که واقعا آقا رضا بود و ایشون مرد تشریف داشتن ، یه وقت فکر نکنین اسمش مثلا راضیه ای ، مرضیه ای چیزی بوده و من میگم رضا که رد گم کنم !!! ههههه

نیست که اسم خودم توی دفتر تلفن بر و بکس ، نیلوفر و نسترن و نمیدونم گلبهار نیست !!! اینه که ظاهرا رسمه اینجوری اسم آوردن از رفقا ! ههههه

هیچی ، خلاصه کلی حال بنمودیم با این رفقای جدید .

خاطرات زیادی هم از خودشون به جا گذاشتن که هر از گاهی باعث خنده اینجانب در جمع گردیده و تصور دیوانگی این حقیر در ذهن اطرافیان را قوت میبخشد ! ههههه

حس و حال تعریفیدن که ندارم ، حس و حال توضیح دادن هم ندارم ، حس و حال ادامه دادن هم ندارم ، اصلا هیچ حس و حالی ندارم !

برین خدا رو شکر کنین که حال داشتم این نوشته رو بذارم رو وبلاگ ! ههههه

فعلا بای

دلتنگم !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

یکی از رفقا یه شعری برام خوند .

گفت :

ای که بخشوده گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم !

 

امشب دراز کشیده بودم ، میخواستم بخوابم .

ولی خوابم نبرد .

دیدم ساعت از سه گذشته و هنوز بیدارم .

پاشدم و نوشتم .

بیت اول رو به جای بسم الله ، خطاب به خدا بخونین .

بقیه اش رو هم هر جوری دلتون خواست بخونین .

منم اونجوری که دلم میخواد میخونم !

 

ای که دور از وطن و خاک و ترابم کردی

به نفس های غریبانه قسم دلتنگم !

ای که شب تا به سحر مست شرابم کردی

به سحرگاه و به میخانه قسم دلتنگم !

ای که عقلم بربودی و سرابم کردی

به غم این دل دیوانه قسم دلتنگم !

ای که مدهوش بها ، محو و خرابم کردی

به وفاداری مردانه قسم دلتنگم !

ای که آتش به دل افکندی و آبم کردی

به نم چشم تو دردانه قسم دلتنگم !

 

 

تعریف از خود نباشه !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

آدما موقعی که یکیشون میمیره ، دور هم جمع میشن و مراسم و گریه و زاری و سر سلامتی و ... .

توی هر کشوری یه سری رسومات هست واسه این کار .

توی ایران خودمون رو که میدونین چجوریه و لازم نیست بگم ، توی بعضی از کشور های خارجی هم که خبر دارم رو حال ندارم بگم ! ههههه

ولی یه چیزی تقریبا همه جا مشترکه و اونم اینه که وقتی یکی میمیره ، اونایی که برای مراسم میآن ، راجع به خوبی های طرف حرف میزنن .

اصل این حرف زدن و از خوبیها گفتن عمومیه ولی شکل اجرا متفاوته .

مثلا در خیلی از کشورها ، این قضیه حالت رسمی داره و موقع تدفین این کار رو انجام میدن و هرکس چند جمله ای راجع به اون مرحوم حرف میزنه .

تا اونجایی که من دیده ام هم باید بگم که خیلی ساده حرفشون رو میزنن .

شاید حتی چیزی بگن که یه جورایی از بدی گفتن باشه !

یا اگه یارو خیلی پر رو باشه ، مستقیما یه چیزی میگه که یعنی تف به روت و اینا ! ههههه

ولی توی کشور ما نه تنها چیز بدی نمیگن ، نه تنها چیزهای خوب یارو رو گنده میکنن ، نه تنها آدم رو شگفت زده میکنن که این چقده آدم خوبی بوده ، بلکه گاهی چیزایی میگن که از بیخ خالی بندیه !

مثلا یه جوون میمیره ، یارو وقتی اسمش رو میآره میگه بزرگ خاندان فلان !!! ههههه

یا مثلا یارو شنا بلد نبوده و غرق شده ، یکی میآد میگه آخ قربون اون شنا کردنت برم که طول اروند رو دو دیقه ای زیرآبی میرفتی ! (این نوع خالی بندی در آبادان و حومه رایج تره ! ههههه ، توجه داشته باشید که طرف میگه "طول" اروند نه عرض اروند ! عرضش رو که اصلا میپریده یارو ! ههههه)

خلاصه که انواعی از خالی بندی رو تقدیم میکنیم به روان پاک طرف و میهمانان محترم !

باور کنین من خودم یه چیزایی شنیدم از مرحومین عزیز که آدم هی خدا خدا میکنه که ییهو وسط مجلس شاخی ، دمی ، چیزی در نیاره ! ههههه

طرف خجالت هم نمیکشه !

حالا میدونین چیه ؟

من توی این فکر بودم که مثلا اگه خدای نکرده ، خدای نکرده ، زبونم لال ، بعد از صد و بیست سال ، دور از جونم ، من مردم ، شماها میآیین و چی میگین ؟!! ههههه

خلاصه دیگه بیاین کامنت بدین ببینم چی تو دلتون بوده و نگفتین ؟!!

البته خب خصال من که بیشماره ولی بالاخره شما هم به قدر وسع خودتون بیاین و بگین که از این دریای بیکران چقدر چشیده اید ؟!! ههههه

جهت حفظ آبروی میت ، یه خورده هم خالی بندی بنمائید طوری نیستا ! ههههه

ولی خب اگه همونی که هستم رو بگین ، بیشتر از این کشته و زخمی میدم ! نیازی به خالی بندی نیست ! ههههه

راستی من شنا بلدم ، لازم نیست از زیرآبی رفتنم توی اروند تعریف کنین !!! ههههه

و اما چند نکته در پایان به عنوان وصیت نامه ! ههههه

اولا همینجا اعلام کنم که این چیزی که نوشتم کپی رایت داره سنگین ! یعنی هوشکی حق نداره یه همچین چیزی توی وبلاگش بنویسه ! مخصوصا که از من هم بخواد براش کامنت بدم که از همین الان بگم عمرا ! ههههه

دوما دوستان توجه داشته باشن که در مراسم تدفین ، کسی نمیگه تف به روت و خاک تو سرت و زهر مار و اینا ! لذا از بکار بردن این الفاظ قبیحه جدا خودداری فرمائید ! ههههه

سوما حالا من یه چیزی گفتم ، تعریف از خود نباشه خواهشمند است غش نفرمائید !!! ههههههههههههههه

فعلا بای

التماس دعا !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

آقا یکی از رفقا یه التماس دعایی داره ، خودمم یه التماس دعا دارم منتها واسه یکی دیگه از رفقا !

رفیق اول اومده میگه دعا کن واسم .

میگم واسه چی ؟

میگه میخوام ماشین بخرم بعد عید .

میگم خب به سلامتی ، این که دعا نمیخواد ، پول میخواد .

میگه خب دارم یه خورده .

میگم چقدری داری حالا ؟

میگه هفتصد هشتصد تومن !

میگم جونم ؟!! میخوای ماشین بخری ؟ حالا چی میخوای بخری ؟

میگه 206 !!!

(مــــــــــــــــــــــــــیخندم و) میگم خب حالا چند هست 206 ؟

میگه پونزده شونزده میلیون !

(مــــــــــــــــــــــــــیخندم و) میگم به یه نکته ای دقت کردی ؟

میگه به چی ؟

میگم به اینکه اون یک میلیون تومنی که ناقابل میگیری و میگی پونزده شونزده ، از پول تو بیشتره !

میگه خب واسه همین میگم دعا کن دیگه !!!

(مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیخندم)

حالا خداییش واسش دعا کنین بتونه بعد عید یه 206 مشتی بخره و در سلامتی و سعادت ازش استفاده کنه و یه موقع هم بده ما یه بوق باهاش بزنیم ! ههههه

 

و اما التماس دعای خودم برای یکی از رفقا .

یکی از بر و بکس امروز زنگ زده میگه فلانی دارم یه نامه به اینگیلیسی مینویسم !

میگم آفرین ، خب ؟

میگه یه چیزی میخوام واسه تشکر و اینای آخرش !

میگم بنویس تنکیو !

میگه هاااااااااا ، ممنون خدافظ (و به سرعت قطع میکنه !)

حالا دیگه این یکی رو خودتون دیگه واسش دعا کنین ، من که نمیدونم بگم چه دعایی بکنین ! ههههه

 فعلا بای

دل قوی دار !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

چند جمله یادگار میکنم برای روزهایی که از پس امروز آیند تا یادآورم باشد که چگونه می اندیشیدم .

 

اول : والله که لیمیز الله الخبیث من الطیب !

 

دوم : والله که سالهاست خون قلبم در انتظار بوسه نوک نیزه هاست !

 

سوم : والله که نه در این فکرم که چگونه فدای تو باشم که در آن اندیشه ام که چگونه بمیرم که پاره پاره های تنم تکیه گاه تو گردد که در غربت خود به قبضه شمشیری لب فروبرده به خاک قد راست نکنی !

 

چهارم : لب چون به لبم نهاد برگفت به راز      می نوش که وا جهان نمی آیی باز ! ولی به برق چشمانت سوگند که من با تو بازخواهم آمد و این رازی است به غایت عیان !

 

و اما پنجم : شلاق انتقام را دشمنی بر گرده عالمان و قاعدان از اهل دیار ما خواهد کشید که نه دل بر اشک یتیم بسوزاند نه بر ضرب تازیانه ، دل ! بنشین و تماشا کن !

 

چه خوش زبان به کام رقصید که :

 

گفتم کجا ؟ گفتا به خون !

                          گفتم چرا ؟ گفتا جنون !

                                                   گفتم که کی ؟ گفتا کنون !

                                                                             گفتم مرو ! خندید و رفت !

 

بیسکوئیت !

پشتیبان و خدای من است ، گـُسپُدار عشق و غرش دل !

سلام به همه اون چیزایی که خودتون میدونین !

میدونین چی توی این دنیای وبلاگ نویسی این حقیر و شما رفقای گرامی جالبه ؟

اینش جالبه که وبلاگ همه تار عنکبوت بسته ، بعد همه به اون یکی میگیم ااااااا پس تو چرا آپ نمیکنی ؟!! ههههه

این بود که گفتیم ما یه آپی بنمائیم !

خب ، جونم واستون بگه که الان اصلا تو مود جدی نویسی نیستم و میخوام اجازه بدم وبلاگم یه درجه دیگه هم به قهقرای مسخرگی و لودگی سقوط کنه ! ههههه

البته با اجازه بزرگترها و پیش کسوت های مجلس ! ههههه

عرض به خدمت شما که این حقیر رو که میدونین چند وقت پیش ایران بودم .

سفر من به ایران خب خیلی طول کشید و طی این مدت مشکلات فراوانی گریبان این حقیر رو گرفته بودن .

خب هر مشکلی و دردی هم درمون مخصوص خودش رو داره .

مثلا درمون بعضی از دردام این بود که برم سرکوچه ، یه چیزی بخرم بیارم بخورم ! ههههه

بعضی از دردام هم با این چیزا حل نمیشد ! با ظرف شستنی ، جارو کردنی ، چیزی حل میشد !!! ههههههههههه

ولی خدایی این ظرف شستن کاربرد سنگینی داره ها !

اصلا آدم دردش یادش میره ! ههههه

اصلا کار خونه کلا باعث سلامتی آدم میشه ! ههههه

حالا از همه کار خونه یه دونه اش دیگه غوغاس !

اگه گفتین ؟

رخت پهن کردن !!! هههههههههه

عجب چیز ضد حالیه این ! ههههه

مخصوصا که تو رخت پهن کنی و یکی بهت بخنده ! ههههه

یعنی خیلی حال میده ، خدا نصیب کنه ! ههههه

البته خدا نصیب هم میکنه ، به تجربه ثابت شده !!! ههههه

آخه میدونین چیه ؟ ما داشتیم رخت پهن میکردیم ، یکی بهمون میخندید .

سنگین میخندیدا !!!

یعنی همچی میخندید که من میخواستم خودمو از همون رو پشت بوم بندازم پائین ! ههههه

خو آخه داشتم رو پشت بوم رخت پهن میکردم !!! هههههههههه

آدم یاد این ننه بزرگا می افته ! ههههه

خلاصه که سنگین به ما خندید ولی خب شنیدین که میگن خدا جای حق نشسته ؟

اینه که خبر رسید خدا همچین زده پس کله این رفیق ما که با سر رفته تو حموم و نشسته پای لگن و حالا رخت چنگ نزن ، کی چنگ بزن !!! هههههههههههههه

یعنی لذتی بردیم از استماع این خبر . ههههه

بعد از چنگ زدن هم که دیگه خب پهن کردنش رو شاخشه . ههههه

شنیدین که خدا گفته اگه یکی ، یکی رو مسخره کنه ، به همون بلا مبتلاش میکنم ؟ شنیدین اینو ؟

مثل اینکه راوی کل قضیه رو نگفته ، اینجوری که خدا زد پس کله این رفیق ما ، ظاهرا اصل حدیث این بوده که اگه یکی ، یکی رو مسخره کنه خدا ماشین لباسشوییشونو خراب میکنه که با دست رخت بشورن ! ههههه

یعنی خلاصه یه بلای بدتر سرش میآد خلاصه ! ههههه

حالا شما هم بهش بخندین تا دفعه دیگه به من نخنده ! ههههه

اونم با اون شدت فراموش نشدنی ! ههههه

بخندین ! هههههههه هههههههههه ههههههههههه

خب بسه دیگه ! شما هم حالا بر نگیرین دیگه !

خلاصه اینکه سفر ما کلی طول کشید و این شیکم محترم رو هم باید سیر همی مینمودیم .

خو آدم یه موقع میره رستوران ، یه موقع یه چیزی سر هم میکنه و میخوره ، یه موقع زنگ میزنه یه چیزی میآرن واسش ، یه موقع کته (برنجی یک تکه که قرار بوده قابل خوردن باشه ! ههههه) درست میکنه با نون و کنسرو خورشت میخوره ! (خو پس فکر کردین نون واسه چیه ؟ واسه اینکه کته هه رو نمیشه خورد ! باید خورشته رو با نون بخوری ! ههههه) یه موقع هم خو آدم بیسکوئیت میخوره خو ! ههههه

حالا من ایران که بودم ، گاهی پینکی زنگ میزد میگفت آخی ، چی خوردی ؟

میگفتم مثلا امروز بسکوئیت خوردم .

خداییشم بیسکوئیت خورده بودم خو !

یه روز دیگه زنگ میزد ، خو باز بیسکوئیت خورده بودم ، میگفت چی خوردی ؟

میگفتم بیسکوئیت !

یا میگفت الان داری چی میخوری ؟

میگفتم بیسکوئیت !

و قس علی هذا روز های بعدی و بعدی ! ههههه

البته میدونین چی بود ؟

خب معمولا وقتی زنگ میزد که من شامم رو خورده بودم ، داشتم فیلم میدیدم و بیسکوئیت میخوردم ! ههههههههههه

البته خب بعضی وقتا هم خداییش هیچی نداشتم بخورم ، واسه افطار و اینا بیسکوئیت خالی میخوردم .

خلاصه که ما به بیسکوئیت خور معروف شدیم .

پینکی بنده خدا هم خیلی ناراحت شده بود و پیش بابام اینا و احسان اینا خیلی ابراز ناراحتی کرده بود که وااااای این محسن غذا نداره و هی بیسکوئیت میخوره و مریض میشه و از این حرفا .

بعد احسان بهش گفته بود نه بابا ! من اونو میشناسم ، اینجوریا هم نیست و اینا .

بالاخره سفر من تموم شد و برگشتم رفتم پی کار و زندگیم .

حالا میدونین چیه ؟

احسان چند وقت پیش رفت ایران .

یعنی بعد از برگشتن من ، اون رفت .

خب ما معمولا وقتی ایران هستیم ، خونه بابام میریم دیگه .

البته اگه خونه داشته باشه ! ههههه

داستان خونه بابای ما هم قصه ایه واسه خودش ! ههههه

خلاصه این سفر من خونه بابا اینا بودم ، احسان اینا هم رفتن همونجا .

حالا احسان اون روز زنگ زده به پینکی گفته اون بیسکوئیت هایی بود که محسن میخورد و تو هم ناراحت بودی که بیچاره هیچی نداره بخوره ، یادته ؟ سماق هاشو پیدا کردم !!! ههههههههههههههههههه

نامرد رفته تو یخچال چند تا بسته کوچولوی سماق پیدا کرده ، فوری زنگ زده گزارش داده ! ههههه

خب حالا بدبختیش اینه که کار به همینجا ختم نشده که .

اون روز باز زنگ زده میگه امشب میخواستیم زنگ بزنیم شام بیارن ، گفتیم زنگ بزنیم یه رستوران خوب .

زنگ زدیم و یارو گفت آقا شما اشتراک دارین ؟

گفتم نه .

گفت خب آدرس بدین لطفا .

خلاصه آدرس رو دادم ، هنوز به آخرش نرسیده بودم گفت اااااااااا آقای فلانی شمائین ؟ حالتون خوبه ؟ چشم قربان ! الان میفرستم خدمتتون !!! ههههههههههههههههه

بعد این احسان نامرد میگه بهش گفتم ولی من که به بیسکوئیت فروشی زنگ نزدم ! ههههه

خلاصه هر شب زنگ میزنه یه چیزی میگه و ملت ما رو چپ چپ نیگا میکنن و میگن پس بیسکوئیت میخوردی ؟ ها ؟!! هههههههههههه

خب من چیکار کنم ؟

آدم مگه بده سرشناس باشه ؟!! هههههههههه

خو مام سرشناسیم خو !

حالا تقصیر من چیه که جماعت کافی شاپ داران و کبابی ها و رستوران چی ها فقط منو میشناسن ؟!! ههههه

حالا این دفعه که من برم ایران میدونم چه بلایی سر این احسان بیارم !

زنگ میزنم میگم واقعا آدم هر دفعه که میآد و میره ، کلی شرمنده این در و همسایه میشه !

بعد میگن واسه چی ؟

میگم صبح دختر همسایه سمت راستیه صبحونه می آره ، ظهر دختر همسایه سمت چپیه با ناهار میآد ، دم عصری هم دیگه چایی قند پهلوی این دختر همسایه روبرویی آدمو شرمنده میکنه ! هههههههههههههه

ممممممممم ... نه ! اینجوری که خودم ضایه میشم !!! ههههههههه

خو آخه هم سمت راست ما زمین خالیه ، هم روبرومون ! ههههه

روبرومون که دیگه اصلا کلا یه طرف کوچه خالیه جوری که ما عمرا همسایه روبرویی نداشته باشیم ! ههههه

از این سمت چپیه هم خبر ندارم ولی فکر نمیکنم چیز بدرد بخوری داشته باشن چون یه دفعه که نذری آورد ، سن ننه بزرگ من بود ! ههههه

ای بابا !

بعدشم حالا اصلا اینا هیچی ، اینا رو هم که بگم کسی حواسش نیست ، خودم متهم میشم خو ! ههههه

آها ! باید بگم صبحونه و چایی و اینا میآرن ولی وقتی منو میبینن ، چادرشونو میکشن جلو و میگن وای خاک به سرم ! سلام برادر ! اینا رو آوردم واسه کمک به فلسطین !!! هههههههههههه

هااااااااا ! همین خوب بید ! ههههه

بعدشم میگم ولی وقتی دارن میرن نمیدونم چرا از این کمک نوع دوستانه خوشحال نیستن و خودشونو نفرین میکنن و میگن آخه اینم شانسه که من دارم ؟ این دیگه کیه ؟!! هههههههههه

هااااااا ! اینجوری دیگه فکر کنم میکشنش ! ههههه

خب آقا من برم یه خورده بیسکوئیت بخورم ! گشنمه ! ههههه

میگم راستی اگه کسی ایده بهتری نسبت به این داستان دخترای محل داره ، ارائه بده ! ههههه

خلاصه که فکراتونو بذارین رو هم همچی بزنیم این احسان خان جیگر طلا رو بترکونیم ! ههههه

این وسط هم کسی نیاد بگه نــــــــــــه ! آقا احسان ، آقان و حیفه و از این حرفا !

احسان زن داره ، همون بزنیم داغونش کنیم بهتره ! هههههههههههه

فعلا بای