آنقــَــَدر آرام می شوم ،
کـه فـَـراموش می کنم
بـایـد نفس بکشم !!!!!

گاهی
فقط بوي يك عطر یا يك تشابه اسمنگاهی به تقویمم کردم گفتم:
اگر روزهای تکراری زندگی ام را خط بزنی کودکی چند ساله ام

تمــــام راه را بـــراي آغــــوشت دويــــده بــــودم !

از بس خوابت را دیده ام
دیگر نمی گویم " خوابم می آید "
می گویم " یـارم می آید "
وعده ی مـا ، همـان
رویــای همیـشـگی . . .
ترس ما
وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست ...
وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ...
ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست ...
صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست .
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست .
گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیونه ماست .
تا سرانجام ، سرانجام گرفتیم به هیچ ...
راهی سفر به هیچستانیم ، گله ای هست که از خود داریم .
چاره ای نیست اگر انسانیم ،
درد ما مرگ تفاهم ،
غم ما ، کوچ محبت ؛
غم ما از بی کسی مردن و رسوا شدنه ،
اینم از عاقبت عشق ، که تنها شدنه !!

پرسید بخاطر کی زنده هستی؟
با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم
داد بزنم : به خاطر تو
بهش گفتم: بخاطر هیچ کس
پرسید: پس به خاطر چی زنده هستی؟
با اینکه دلم فریاد می زد به خاطر تو
با یک بغض غمگین
گفتم : به خاطر هیچ چیز
ازش پرسیدم: تو به خاطر کی زنده هستی؟
در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود
گفت: بخاطر کسی که به خاطره هیچ زنده است
هنوز عكس فردین به دیوارشه
هنوز پرسه تو لاله زار كارشه
تو رویاش هنوزم بلیط میخره
میگه این چهارشنبه رو میبره
تو جیباش بلیطای بازندگی
روی شونه هاش كوه این زندگی
حواسش تو سی سال پیش گم شده
دلش زخمی حرف مردم شده
سر كوچه ملی یه مرده یه مرد
كه سی سال پیش ساعتش یخ زده
نمیدونه دنیا چه رنگی شده
نمیدونه كی رفته كی اومده
سر كوچه ملی یه مرده یه مرد
توی پالتوی كهنه ی عهد بوق
داره عابرا رو نگاه میكنه
كه رد میشن از كوچه های شلوغ
هنوز عكس فردین به دیوارشه
خراباتی خوندن هنوز كارشه
یه عالم ترانه تو سینش داره
قدم هاشو تو لاله زار میشمره
دلش از تئاترای بسته پره
چشاش از نگاهای خسته پره
هنوز فكر چارشنبه ی بردنه
یه عمره كه باختاشو رج میزنه
سر كوچه ملی یه مرده یه مرد
كه سی سال پیش ساعتش یخ زده
نمیدونه دنیا چه رنگی شده
نمیدونه كی رفته كی اومده
باد آمد
بادبادک شادی های مرا با خود برد
نمی دانم شاید کسی آنطرف تر
آوار غصه ها بر سرش
رو به نابودی می رفت
شاید بادبادک شادی های من
برای کسی تنهاتر از من
زندگی دوباره باشد
لبخندی تازه
و نفسی ناگهان...
تا بادبادکم بود
اشکهایم را کسی پاک می کرد در خیالم
خنده هایم را کسی عاشق بود
حرفهایم را کسی دلتنگ می شد شاید..
باد آمد و همه چیز را با خودش برد
تمام دار و ندارم را
تمام آرزوهایم را
ای باد ویرانگر
آمدنت برای همیشه زخمی به قلبم نشاند
غمی به غمهایم اضافه کرد
برایم هیچ نمانده
"جز خدایی که خود به تنهایی همه چیز است"
پس نتوانستی نابودم کنی تنها شکستی مرا
حال که ویرانگر خوبی بودی
امانتدار خوبی هم باش
بادبادک شادی هایم را دلواپسم
روی هر شاخه جا نذاری اش
تا با من بود
غریب بود عین خودم عین دلم
اما عاشقش بودم
برایش بس بودم با تمام دردهایم
حال که بردی اش
جایی ماندگارش کن که معنی درد را نفهمد
ای باد
بادبادک مرا رفیق باش
همدم باش
عاشق باش
تنها رها نکن...!!!

نمیدانم
در کوچه های سرد و نمناک شهر
گام هایم را مغرورانه بر پوسته ی تاریک شب می نهادم .
صدای جغد های شوم و ناله های بی کسی گوش هایم را می خراشید.
حضور اشباهی را در لابه لای سنگ فرش ها و
انتهای تاریک و غمبار هر کوچه مرا سخت آزرده می ساخت.
نفس هایم سخت شده بود .
قلبم به آرامیِ قدم هایم ناقوسش را به صدا وا می داشت .
نمی دانستم در این نا کجا آباد تنهایی به کدامین امید چنگ زنم.
به عقل و منطق و فلسفه؟!!
در زمانه ای که شیری خردمند اسیر هوس های خرگوشِ بازیگوشی خواهد شد و
منطق سلطانیِ خود را در بازیهای کودکانه ی ایام به حراج می گزارد!!
یا به عشق و عاشقی؟!!
لفظی که در کوچه های چشمک و عشوه و ناز به قرانی بیش نمی ارزد
و خروار خروارش را فریب بر دوش می کشد.
نمی دانم
نمی دانم ...
اما به امید شکوفه ی کوچک لب قرمزی که فردا صبح به خورشید سلام می کند
دستور تپیدن را برای قلبم صادر خواهم کرد.

دلمـــ برايت تنگــ مي شود ....
راه ميـ افتم ....
بدونـ چتر ....
من بغضــــــــ-- مي كنم ....
آسمانـــــــ- گريه ....
.................................................................................
مي سپارمت به خدا
خدايي که هيچ وقت نخواست
تورا به من بسپاره!!!
...........................................................................
بغضی سنگین راه گلویم را بسته !
نفس کشیدن برایم چه سخت و طاقت فرساست .
دیگر تا خفگی راهی نیست .
ببارید اِی اشک ها تا من بتوانم نفس بکشم
آری ببارید
تا راه گلویم باز گردد!!!!
در شهر ما حاکمی زندگی میکرد که برای سرگرمی خود بازی ساخته بود
بازی اینگونه برگزار میشد که دو نفر برروی ترازو میروند و هرکس که سبک تر بود
کشته میشود!از بخت بدم من و عشقم با هم افتادیم...
من برای اینکه یارم زنده بماند ده روز غذا نخوردم.روز مسابقه من خودم را
سبک گرفتم غافل از اینکه عشقم بر پاهایش وزنه وصل کرده بود!!!!!!!!
واای به این زمانه!
رخش،گــــــاری کشی می کند.
رستم ،کنار پیاده رو سیــــــگار می فروشـــــد.
سهراب ،ته جـــــوب به خود میپیــــــچید.
مردان خیابانی برای تهمینــــــه بوق می زننـــــــد.
ابوالقاســــم برای شبکه سه ،سریال جنگــــــی می ســازد.
واااای… موریانه ها به آخر شاهنــــــامه رسیـــــــــده اند!!
عاقبت
من خودم را خاموش خواهم کرد
پیش از آنکه تیرگی بر من مستولی شود.
من عاقبت این شعله را خاموش خواهم کرد
و دنیا را تنها خواهم گذاشت.
بگذار انگشتانم بسوزند.
عشقم را امیدم را وباورم را
در گوشه باغچه ای-هر کجا که می خواهد باشد-
دفن خواهم کرد
دوستانم هم به نبودنم عادت خواهند کرد
و اینگونه دلتنگی را خواهم کشت.
اگر ...