ـدلـ
ﮔﺮﭼﻪ،ﻋﺎﺷــــــــﻖ ﺑﺎﺷﺪ
ﺣﮑﻢ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ،ﻓﻘﻂ ﻋﺸـــــــــﻖ ﻧﯿﺴﺖ...
ﺍﻭ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻋﺸــــــــﻖ ﺑﺎﯾﺪ
ﻻﯾﻖ ﻋﻤــــــــﻖ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻤﯽ ﻫﻢ ﺑﯿﻤﺎﺭ
ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺗــــــﻮ ﺗﺴﮑﯿﻦ ﺑﺪﻫﺪ ﺭﻭﺣــــــــــﺶ ﺭﺍ.
این روزها
نبضم کند می زند ، قلبم تیر می کشد
دارم …
صدای خرد شدن احساسم را
لا به لای
چرخ دنده های زندگی می شنوم
سلامتی اون لحظه که از همه دنیا دلت گرفته
نه کسی رو داری باهاش دردودل کنی
نه دلت میخواد کسی رو ناراحت کنی
سکوت میکنی و تو دلت میگی:
خدایاشاید قسمت من این بوده
شکرت که هستی
و منو مثل ادمات تنها نمیذاری…


پدر! میخواستم درباره ات بنویسم؛ گفتم: یداللّهی؛ دیدم، علی است. گفتم
نان آور شبانه کوچه های دلم هستی؛ دیدم علی است. خلوص تو در عشق ورزیدن
را نوشتم و روح تو را از هر طرف پیمودم، به علی رسیدم.
آنگاه، دریافتم که تو، نور جدا شده ای از آفتاب علی هستی، تا از پنجره هر
خانه ای، هستی را گرما ببخشی ؛ و اینگونه بود که علی علیهالسلام ،
نماینده خدا و نبی شد و پدر، نماینده علی علیهالسلام .
تو را به من هدیه دادند و من امروز، تمامی خود را به تو هدیه خواهم کرد؛ اگر بپذیری.

ﺩﮔﺮ ﻗﺪﻡ ﺍﺯ ﻗﺪﻡ ﺑﺮ ﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻡ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﯼ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺲ ﻃﻮﻻﻧﯽ
ﺩﺭﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﯼ ﻣﻦ
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﭘﯿﻤﻮﺩﻡ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺭﺍ
ﮔﻮﯾﯽ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺤﻤﻞ ﺯﺧﻤﻬﺎ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ
ﺧﻮﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺧﻨﺠﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﭘﺸﺘﻢ ﺧﻮﺭﺩ ...
ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﺳﯿﻢ ﺧﺎﺭﺩﺍﺭﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ
ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺗﻮﺍﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﯿﺴﺖ....
گفتم پس چرا الان زیر پای توست؟
گفت آن را زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
*
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
*
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
.....ادامه دارد
ادعای بی تفاوتی سخت است !
آن هم
نسبت به کسی که
زیباترین حس دنیا را
با او تجربه کردی …
بی تو
برای خودم مردی شده ام
مردی که هنوز
برای خودش گریه میکند …
نگردید دنبال،
حسی در یک آدم خاص!
بگردید دنبال آدمی،
با یک حس خاص!
هــمــه چــیــز بــآ تـــــــ♥ـــــو شــروع شــد
امـــآ…
هــیــج چــیــز بـدون تـــــــ♥ـــــو تــمــآم نـمــــیــشــود
حــتـــی..
دوست داشتنت در دهان من
حرف اضافهای بود
که عمری به آرامی
می جومش بر لبم
و با خویش سخن میگویم
پاییز
زمستان
چه فرقی می کند
کدام فصل باشد
وقتی قرار نیست
مثل دیروز
امروز
یا فردا
مرا به تو برساند
با خودم گفتم کاش بدانی چقدر گران تمام شد تاسیگاری شدم
این روزها…
من خداى سکــــــوت شده ام
خفــقان گرفته ام تا آرامــش اهالى دنــیا خـط خـطى نشود…
دلــم یک آلزایـمر خفیــف مى خواهد
آن قــدر که یــادم نرود
به نفعم است که به چند زبــان زنده ى دنیا سکــوت کنم
ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻋﻄﺮﯼ ﺧﺎﺹ ﺩﺍﺭﺩ !
ﮔﺎﻫﯽ ، ﺑﺮﺧﯽ ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻮﯼ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﻣﺜﻞ پـــــــــــــــــــــــــــــــــــدر …
تنها باران است که گاهی در اوج تنهایی من در آن لحظه که هیچ کس نیست ،
با من از تو می گوید …
ولی درد من این است که دیریست باران نمی بارد !
مرگ، مُردن نیست
و مرگ، تنها نفس نکشیدن نیست
من مردگان بی شماری را دیده ام
که راه می رفتند
حرف می زدند
سیگار می کشیدند
و خیس از باران انتظار و تنهایی را درک می کردند
برایم سیگاری آتش بزن
میان لب هایم بگذار و دور شــو. . .
پر از باروتم!
گفتی دهانت بوی شــیر می دهد و رفتـی
حالا بوی سیـگـار، بوی دروغ هم می دهد
برگرد…
سیگار بی جان ترین عصیانگریست که مرا به عصیان وا می دارد
او به نابودی تن نشسته است، من به نابودیِ “من” و هر دو به ” نابودیِ ” هم…
قهوه را خورد و فنجان را شکست
چای را نوشید و لیوان را شکست
عاشقش بودم، دل من را شکست
او نمک خورد و نمکدان را شکست
حال، او هست لایقِ آنچه که هست
لایقِ بودن با آدمهای پَست
من هم مست از مِی و سیگار بدست
زیرسیگاریم کجاست؟!
یادم آمد، لعنتی آنرا شکست!
پُر زِ خاکستر شده این قاب عکس.. راستی عکسمان را یادت هست؟؟
این یکی به دست من خواهد شکست…!