...
پاییز است وقت پاشیدم گندم
بوی سیب می آید
صدای ناله ی برگ ها را میشنوم
زیر پاهایم...
از جاده های سرد و بی عاطفه عبور می کنم
و
انتظار را معنا می کنم

پاییز است وقت پاشیدم گندم
بوی سیب می آید
صدای ناله ی برگ ها را میشنوم
زیر پاهایم...
از جاده های سرد و بی عاطفه عبور می کنم
و
انتظار را معنا می کنم

میتوانم دنیا را یک دستی فتح کنم
به شرطی که دست دیگرم را تو گرفته باشی . . .

روزهاست از سقف لحظه هایم یاد تو می چکد
اگر باران بند بیاید از این خانه می روم . . .

کف بینی نکن
دستی که به سویت دراز شده …طالعش تویی . . .

قرعه کشی تمام شد
تو به اسم دیگری درآمدی
تقدیر جای خود
اما لااقل اسم مرا هم در کیسه ات می انداختی . . .
.
گاهی اوقات بی قانونی ؛ عجیب بیداد می کند در عاشقی
یکی دور می زند …!!
اما دیگری جریمه میشود و تاوان میپردازد …!!
فهمیدهام که نفرت هم مثل دیگر احساسات
مثل عشق ، قیمت دارد
تنفر را هم نباید خرج هر کسی کرد . . .
همیشه چوب ســــــــــــوختنی نیست … خــــــوردنی هم هست
ما گاهی چوبِ ســــــــــادگیمون رو میــــــــــــخوریم . .
اَگــــَر میدآنی دَر دُنیـآ کــَسی هست که بـآ دیدَنــَش.. .
رَنگ رُخســآرَت تغیـــیر میکنــَد،
و صــِدای قــَلبـَت اَبرویــَت رابه تــآراج میبــَرد،.
مــهـم نیــست که او مـآل تــو بــآشــَد…
مــهــِم این است که فـــَقــَط بــــآشـَد،
زِندگی کــُند،
لــِذَت ببرَد…..
و نــَفــَس بـــکشـد..
گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ
آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد

مهربانيت را به دستي ببخش ؛ که مي داني با او خواهي ماند ....
وگرنه حسرتي مي گذاري بر دلي که دوستت دارد ... !!!


دلتنگی چه حس بدی است....
تنهایی چه حس بدی است
کاش...
پاره ای ابر میشدم
دلم مهربانی می بارید
کاش نگاهم شرار نور میشد
اشتی میدادش
و
که دوست داشتن چه کلام کاملی است
و
من...
چقدر دلم تنگ دوست داشتن است!

همیشه دعا کنید ، چشمانی داشته باشید
این روزها که آسمان دل نازک شده
کمی زودتر می شکنم، کمی زودتر می بارم
این شب ها به دست.. پاییز کش دارتر از گذشته شده اند
کم تر احساس طغیان می کنند
این روزها که تولدم نزدیک می شود..
خسته تر از گذشته ام...

پاییز دستانم را به مهر می فشارد و مرا به دنیای آرزوها می برد.
آرزوهایم را مانند برگان زرد رنگش می تکاند و مرا چون درخت پیر که از سرما وحشت
دارم، به زمستان دعوت می کند.
آن چنان که برگ های رنگارنگش، در هیاهوی باد بی تابی می کند، مرا برای رسیدن
به آرزوهایم بی تاب تر می کند.
پاییز، هر لحظه مرا به سمت روهایم می خواند و میخواهد که مرا همسفر
باد کند تا سراسیمه در میان برگ ها به دنبال آرزوهایم بگردم و آخر خود را
میان گمشدگانم بجویم.
پاییز، ای دوست بی آلایشم، هرگاه نسیمت را به دنبال من فرستادیف به
او بگو تا به جای صدای هوهویش صدای خش خش برگ هایت را برای من
هدیه بیاورد تا مرا هر ثانیه به یاد آرزوهایم بیاورد و برای رسیدن به ان ها
پریشان ترم کند!!
یادمان باشد اگر برگ های پاییزی را دیدیم، به یاد آرمان هایمان بیفتیم تا
هیچ گاه فراموششان نکنیم.

هر آدمی دو قلب دارد، قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که
از حضورش بی خبر!
قلبی که از آن باخبر است همان قلبی است که در سینه می تپد،
همان که گاهی می شکند، گاهی می گیرد و گاهی می سوزد. گاهی
سنگ می شود و گاهی هم از دست می رود.
با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد. سوختگی، سنگ دلی،
دل شکستگی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است.
اما قلب دیگری هم هست، قلبی که از بودنش بی خبریم. این قلب اما
در سینه جا نمی شود و به جای این که بتپد، می وزد و می بارد و
می گردد و می تابد.
این قلب نه می شکند نه می سوزد و نه می گیرد.
سیاه و سنگ نمی شود، از دست هم نمی رود.
زلال است و جاری مثل رود و مثل نسیم.
و آن قدر سبک که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند.
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد!
آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند،
این همان قلبی است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند.
وقتی تو بد می گویی و بی زاری، او عشق می ورزد.
وقتی تو می رنجی او می بخشد.
و ادم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند.
به خاطر قلب دیگرشان، به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند.

چشم هایت سیراب سیراب
و نگاهم تاول زده از تابش تشنگی
برویم دعای باران بخوانیم
تو با دل منف من با دل تو
باور کن با لبخند چترهایمان برمیگردیم.

همیشه باید یادمان باشد زندگی پیمودن راهی به سوی خداست.
و قدم هایمان باید طوری باشد که حتی دانه کشی زیر پایمان له نشود.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست، بلکه گذاشتن سدی در برابر
رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست، بلکه پنهان کردن قلبی است
که به اسفناک ترین حالت شکسته است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست، بلکه نداشتن شانه های محکمی
است که که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست، بلکه ناتمام ماندن قشنگ ترین
داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

از تمام راز و رمزهای عشق
جز همین سه حرف، جز همین سه حرف ساده ی میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود.
من سرم نمی شود ولی....
راستی دلم که می شود!!!!

باد خنک که به صورتم می خورد
تمام غم هایم را فراموش می کنم
باد که لابه لای موهایم می پیچید
خاطرات خوش گذشته به سمتم هجوم می آورند!!
خدا را دوست دارم
نه به اندازه او...
نه به خاطر او....
نه به صداقت او...
و نه به...
او مرا بیشتر دوست دارد..
می دانم..
آدمی که دلتنگ است
هیچ چیز حالیش نیست..
آی آدم ها برایش فلسفه نبافید...
دلم هوای باران دارد...
آدمها،نمیفهمندت...!!
بلکه ترجمه ات میکنند...!!
آن هم به زبان خودشان...
هیچکس به"فریاد سکوتت"نمیرسد،
همه منتظر مینشینند تابه دادت برسند..!
امروز امروز است
امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی
از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش
امروز هر چقدر دلها را شاد کنی
کسی به تو خرده نمیگیره پس شادی بخش باش
امروز هرچقدر نفس بکشی
جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمیشه
پس از اعماق وجودت نفس بکش
امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه ی آرزوهات خشک نمیشه پس آرزو کن
امروز هر چقدر او را صدا کنی او خسته نمیشه
پس صدایش کن
او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت
خنده هایت
گریه هایت
ستاره شمردن هایت
و عاشق بودن هایت !
امروز امروز است.....
و امروز روز ماست
بعضی از آدمها ساده نیستند ،
بلکه صادق هستند ...
از صداقت دیگران سو استفاده نکنید
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !
قلب ها را نمی توان به آدم ها سپرد ،
آدمها سخت اند .
قلب ها را باید به باران سپرد ،
باران هرگز بی وفا نخواهد شد ...زیر باران مهربانی
مهربانی چشم ها را می توان احساس كردو ترنم صدای عشق را می توان شنید .
زیر باران می توان ستاره شدن را باوركرد و آنها را چید .زیر باران زمین را آسمانی دیدم ،
با وسعتی از عشق .باران یعنی بغض شكسته آسمان .
باران یعنی صدای گامهای تو .
باران یعنی قلب های ناآرام ابرها .
باران یعنی مهربانی حرفهای تو .باران یعنی گریه چشمهای پاك .
باران یعنی صداقت صدای تو .و آسمان را هوای نوازش خاك است .
باران بهانه ای است ..
ساده لباس بپوش!
ساده راه برو!
اما در برخورد با دیگران ساده نباش!!
زیرا بعضی ها
سادگی ات رانشانه میگیرند!
برای درهم شکستن غرورت!!!
چه ساختن هایی ...
که
مرا سوخت
و چه
سوختن هایی ... که مرا ساخت !
به آتش کشیدنم مبارکم باشد ...
دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه …
غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــر
نگــــاه کنیم
آدمها با دلایلِ خاصِ خودشان به زندگی ما وارد می شوند
و با دلایلِ خاصِ خودشان از زندگیِ ما میروند
نه از آمدنها زیاد خوشحال باش ، نه از رفتنها زیاد غمگین
تا هستند دوستشان داشته باش
به هر دلیلی که آمده اند
به هر دلیلی که هستند
بودنشان را دوست داشته باش ... بی هیچ دلیلی
شادمانیهای بی سبب ، همین دوست داشتنهایِ بی چون و چراست

آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم

دستــ ـم را بالا مــ ـی برم
و آسمان را پایین مــ ـی کشـــ ـم
مــ ـے خواهــــــ ـم بزرگــــــ ـی زمین را نشان آسمان دهـــــــ ـم !
تا بداند
گمشده ے من
نه در آغــــ ـوش او . . .
که در همین خاک بـــــــ ـی انتهاست
آنقدر از دل تنگـــــ ـی هایـــــــ ـم برایش
خواهــــــ ـم گفت
تا ســـ ـرخ شود . . .
تا نــــ ـم نــــ ـم بگرید . . .
آن وقت رهایش مـــ ـی کنــــــــ ـم
و مـــ ـی دانــــــ ـم
کســــــ ـی هــــــ ـرگــــــ ـز نــــــ ـخواهد دانست
غـــــــ ـم آن غروب بارانـــــــ ـی
همه از دلتنگـــ ـی هاے من بود . . . !

درکوچه پس کوچه های دیار دل ایستاده ام
به تماشا ، به نظاره
درجستجوی مسافری غریبشاید که بیدار شود ، شاید . .

دنیا کوچکتر از آن است،
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود ...
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند،
چمدانشان را می بندند ،
و ناپدید می شوند ؛
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد...
و بی رحم ترینشان در برف ؛
آنچه به جا می ماند
رد پائی است ،
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را ...

حال و احوال این روزهایم قاصـــــــــدکی را می ماند
که دلش حتی نه به باد و نه حتی به نسیـــم
که به یک فوت خوش اســـــــــــــــت...
بگــــــــــذارید بــــــــــــرود....

دلتنگـــــــــــــــم..
دلتنـــــــگ کسی که
گردش روزگارش که به من رسید
از حرکت ایستاد...
دلتنــــــــــگ خودم...
خودی که مدت هاست گم اش کرده ام...
گذشت دیگر آن زمان که فقط یکبار
از دنیـــــــــا می رفتیم...
حالا یک بار از شهر می رویم...
یک بار از دیار، یک بار از یاد...
یک بار از دل و یک بار از دست....

زیر بارانــــــــــــم...
بی چتــــــــــر
تنها بینی سرخم لو می دهد مرا
که باریده ام همراه ابرها...
اما....
تابلوی قشنگی شده ایم
من و بـــــــــــــــاران و جـــــــــــــاده....


تمام راهها را بسوی جاده ی تنهایی می پویم
و در اضطراب گلبوته های جدایی ,
چشمانم را بسوی صداقت پروانه های شهر عشق , آذین می بندم .
به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشیان کردی
و بر تاروپود تنم حروف عشق را ترنم نمودی .
پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی زیبایی چشمانت
هنوز در من شمعی روشن است .
و من…
در انتهای غروب , نگاهم را بسوی مشرق چشمانت دوخته ام
تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان
تو تجلی کند ….!!!
راهی برای رفتن، نفسی برای بریدن، کوله بارم بر دوش
مسافر میشوم گاهی…
عشقی برای خواندن، بغضی برای شکفتن، خاطراتم در دست
بازیچه میشوم گاهی…
نگاهی در راه، اعتمادی پرپر، پاهایم خسته
هوایی میشوم گاهی…
فکرهای کوتاه، صبری طولانی، صدایی در باد
زمستان میشوم گاهی…
روزهای رفته، ماه های مانده، تقویم ام بی تاب
دلم تنگ میشود گاهی…
جای پایی سرد، رد پایی گنگ، در این سایه ی تنهایی
چه بی رنگ میشوم گاهی...
تنهایی ام را کســی شریک نیست
مطمــــئن باش
دستِ احتــــیاج به سمت ِتــــو که هیـــچ
به سمت ِ خودم هم دراز نخواهم کرد...
شایـــد کــه تنهایی هایم
از تنهایی دق کنــــد!!!


قانون تو تنهايي من است و تنهايي من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگيست و اين سرنوشت سادگيست.
چه قانون عجيبي! چه ارمغان نجيبي و چه سرنوشت تلخ و غريبي!
كه هر بار ستاره هاي زندگيت را با دستهاي خود راهي آسمان پر ستاره كني
و خود در تنهايي و سكوت با چشمهاي خيس از غرور پيوند ستاره ها را به نظاره نشيني
و خاموش و بي صدا به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا دل خوش كني
و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري…

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟ با تو ام ! با تو ! خدایا! بزنم یا نزنم ؟
همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... » چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است : دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟
دست بر دست همه عمر در این تردیدم : بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟
*مرحوم قیصر امین پور*
زندگی رنگ تنهایی است و عشق رنگ اندوه
دوست دارم
در این تنهایی بسازم نه اینکه با زندگی بسوزم
دوست دارم
گرمای عشق تن یخ زده ی اندوه را ذوب کند اما می دانم که
این گونه نیست ، عشق همیشه تنهایی می آورد
دوست داشتن صدای فاصله هاست
پس !!!
خوش به حال ماهیان دریا که عاشق آب هستند
و همیشه در عشق خود غوطه ورند
خوشا به حال کسی که " عاشق " است
و عشقش روشنی بخش " قلبش "
گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز می کشاند ...
اما وقتی دلم شکست، وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم ...
و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن ...
وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی، از اوجِ غرور به قعرِ دلتنگی سقوط کردم ...
وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف، که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم را ...
نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش غربت شکست ...
باور کردم که ...
همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند ...
گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر ...
گاهی باید در پایان زندگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست ...
گاهی باید پشت حصارِ حسرت در خاطرات ...
زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ عشق زدیم ...
و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم..
باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست ...
و باور کرد ...
پایان را، بی آغازی دیگر ..!!
آجرها کم نیست
من خود دیوار ها را کوتاه چیدم
کوتاه چیدم تا سدی نسازم
کوتاه چیدم که خانه بزرگتری برای قلبم بسازم
خانه ای بزرگ با دیوار های کوتاه
پس تو ای غریبه ای دوست ای آشنا
اگر دیوار من کوتاه است
اگر دلم را بزرگ کردم که نرنجانم و نرنجم
رحم کن سنگ در این خانه نینداز
تا خانه ام سنگفرش این سنگ ها و تیشه ها شود
بگذار در خانه ی دلم جایی برای خود نیز داشته باشم... ...
این خط لعنتی را می خواهی چکار؟
وقتی دست تو دست کودکی است
که تنها کلمات اول خط را زیبا می نویسد
و برای کلمات بعدی دست کوچکش خسته می شود
و دیگر خودش هم نمی تواند بخواند
برو
بی آنکه حتی بنویسی
چند روز زندگی را تنها گاه پریدن می دانم.
شاید سخت باشد اینکه همیشه در این اندیشه باشیم :
” پرواز سخت است ! “
باید آموخت که انسان خلق شده است برای ” حرکت ” و نه ” ایستایی “
برای پریدن و اوج گرفتن.
که اگر جز این بود آفرینش او را بی معنا می دانستم.
بایدرفت
باید شد،
نباید ماند
اینجا جای ماندن نیست
باور کن
بغض هایم را به آسمــــان سپــــرده ام...
خـــدا به خیـــر کنــــد
باران امشــــب را!!!
در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟ .....
نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی ......
برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی .....
اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی

تنها برای مبــــــــــــارزه، مبارزه با ســـــــــــــــــکوت
فریاد می کشم از اعماق قلـــــــــــــــــبم بر ساحل دریای نیلگون چشــــــــمانت
در ساحل بارانی چشمانت تنها رنگ غـــــــــــــــم را می بینم
آرام شکـســـــــــــــت می خورم
و ســـــــــــــــکوت، دنیایم را در بر می گیرد
فریــــــــاد، ســــــــــکوت، غم و چشمانت به کناره می روند و تنها من می مانم
چگونه فریاد کشم وقتی در بند سکوت اسیرم ؟
کاش در زندان قلبت زندانی بودم و اسارت در بند سکوت را نمی دیدم
اسارتم در بندیست که قطورتر و محکم تر از تمامی بندهای دنیاست
سلولم کوچک تر از دلتنگترین قلب های عاشـــــــــــــــــــق دنیاست
دیوارهایش به بلندای امواج ترانه عشاق و میله هایش به قطوری پیوند دو عاشق
خسته ام، خسته تر از همه مسافران دره دلتنگی
به کناری می روم، آرام و تنها می نشینم و فقط به امید فریاد یک نفر هستم، که مرا
از بند این اسارت برهاند
فریاد از آن من نیست اما برای من و فقط من طنین انداز می شود
می دانم فاصله سکوت من تا فریاد تو خیلی زیاد شده است
اما منتظر می مانم، چون می دانم عاقبت فریاد تو در سکوت من طنین انداز
خواهد شد...
به امید رهایی یک اسیر از بند اسارت سکوت....
همیـشه یادمان باشد که زندگی پیمودن راهی برای رسیدن به خــــــــــداست
و قدم هــــایمان باید طوری باشد که حتی دانه کشـــــــی زیر پایمان له نشود . . .
اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگـــــــــــــی نباشد
صدای آب هرگز زیبــــــــــــــا نخواهد شد . . .
کاش برای حرف زدن فقط نگـــــــــــاه کافی بود
کاش قلب هـــــــــــا در چهره بود
اما اکنون اگر فریــــــــــــــــاد هم بزنیم کســـــــــــی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که ســـــــــــــکوت کرده ایم.
وقتي دلـــــــــــم به درد مياد و کسي نيست به حرف هايم گوش کند،
وقتي تمام غم هاي عـــــــــــــالم در دلم نشسته است،
وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه
مي شوند...
و کسي نيست که حرمت اشـــــــــک هاي نيمه شبم را حفظ کند...
وقتي تمام عالم را قفـــــــــــــــس مي بينم...
بي اختيار از کنار آن هايي که دوستـــــــــــشان دارم.. بي تـــــــــفاوت مي گذرد...
اگر احســــــــاس رنج کردی، بی حکمت نیست، چیزی در دلت هست که باید بسوزد
تا تو پاک شــــــــوی.
نبودن هیچــــــــــــــــکس سخت نیست
فراموش کردن یک بودن ســـــــــــــخت است
احساســــــــــم را به دار اویختم...
منطقـــــــــــــــم را به گلوله بستم...
لعنت به هر دو...
که عمری بازی ام دادند...
دگر بس است...
می خواهم کمی به چشمــــــــــــــــانم اعتـــــــــــــــماد کنم...


مراقب افــــکارم هستم چون افکارم گفتارم را می ســــــــازد.
مراقب گـــــفتارم هستم چون گفتارم اعمالم را می ســــــــازد.
مراقب اعــــــمالم هستم چون اعمالم عادتهایم را می ســــــازد.
مراقب عادتـــــــهایم هستم چون عادتهایم شخصیتتم رامی ســــــــازد.
مراقب شــــــخصیتم هستم چون شخصیتتم سرنوشتتم را می ســـــــازد.
**************
خــــــــــدا در مکان های دور از انتظار
به دست افرادی دور از انتظار
و در مواقعی تصور ناپذیر
معجزات خود را به انجام می رساند.
برای آن مهربانِ توانا ، غیرممکن وجود ندارد ...
همیشه ، همیشه و همیشه امیـــــــــــــدی هست ...
*************
زندگی کوتاه است
پس بیایید بگوییم به هم
دوستت می دارم
کار دشــــــــــواری نیست
و بیایید بخندیم به غــــــــــم ها با هم
حیف از آن اوقاتی که غم و غصه شود همـــــــــــــدم ما
من و تو می دانیم درد و رنج و غم و اندوه همه در گذرند
آنچه می ماند و زیباست وفـــــــــــــــــــــــای من و توست
زندگی یعنی عشــــــــــــــــــق
عشــــــــــــــــــق را تازه کنیم
عشــــــــــــــــــق را با همه قلب خود اندازه کنیم
زنـــــــــــــــــــــــــدگــــــــــــــــــــــــــــــــی کوتاه است...
**************
تردیدها به ما خیـــــــــــــــــانت می کنند تا به آنچه که لیاقتشان را داریم نرسیم!!!
***************

گذشــــــــــــــته ی من گذشت ..!
حتی می توان گفت که درگذشت...
و من برایش ماه ها و روزها ســــــــــــــوگواری و سکوت کردم ..
...خاطراتم را زیر و رو کردم و ای کاش هـــــــــــای فراوان گفتم ..!
ولی دیگر بس است!
... من به شروعی دیگر می اندیشم
و شروع زنـــــــــــــــــدگی دیگر
و حس ناب تازه شــــــــــــــــدن ..!!..
*************
تولد انسان روشن شدن کبریتی است
و مرگش خاموشــــــــــــــــی آن
بنگر در این فاصله چه کردی
گرمـــــــــــــــا بخشیدی
یا سوزاندی!!!!
****************

تقصـــــــــــــیر ما نیست که بر روی حرف هایمان نمی مانیم
ما بر زمیــــــــــــــنی زندگی می کنیم که هر روزخودش را دور می زند !
************
خدایــــــــــــــــــا ! آخرش نفهمیدم این جایی که هستم تقدیر من است یا تقصیــــــــــــــــر من...
***************
زنــــــــــــدگــــــــــــــی مي کنم ............
حتی اگر بهترين هايم را از دست بدهم!!!
چون اين زنــــــــــــــدگــــــــــــی کردن است که بهترين های ديگر را برايم مي سازد
بگذار هر چه از دست مي رود برود....!!!!
من آن را ميخواهم که به التماس آلوده نباشد
... حتی زنـــــــــــــــــــــــــدگـــــــــــــــــــــــــی را ....…

و حال شده ام فردی با آرزوهایی بزرگ ..اما خسته
دلم پرواز می خواهد دیگر کوله ام خالی است....
دیگر صدای باران هم درمان نیست...
باید بروم... جای من این جا نیست...
بروم آن جایی که باران از اوست...
جایی فراسوی ابرها..
آن جا که سنگ ها هم نفس می کشند...
راه ها به دو راهی ختم نمی شوند...
و دست ها تنها برای دستگیری دراز می شوند..
و آغوش ها تنها برای نوازش باز می شوند...
آن جا که بوی یاس را به ارزش محبت می فروشند...
و آن جا که مردمانش می دانند خط گندم یعنی نیمی بردار و نیمی ببخش...
آن جا که روح جسم را نگه می دارد...
و آن جا که آبی نیست...آبی تر است...
آن جا که دیگر نفس نیست...همه اش عشق اس و عشق است و عشق...
اما نه هنوز قلم به دستانم چسبیده...انگار هنوز هم باران درمان است...
رهگذر دیگر چیزی از کوله ات باقی نمانده انگار پایان راهی...
یادت باشد در انتظار باران باشی کفش هایت تشنه اند...
یادم باشد در انتظار آسمان بنشینم خاک همیشه خشک است...
یادم باشد در انتظار خورشید بنشینم...ماه همیشه تاریک است...
یادم باشد در انتظار گندم بنشینم...نان همیشه تلخ است...
یادم باشد در انتظار نگاه بنشینم... زبان همیشه دروغ است...
یادم باشد در انتظار دوست بنشینم...بیگانه همیشه خسته است...
یادم باشد در انتظار او بنشینم...او همیشه هست... همیشه مهربان است...
کسی ما را نمی پرسد
کسی تنهایی ما را نمی گرید
دلم در حسرت یک دست
دلم در حسرت یک دوست
دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است
کدامین یار ما را می برد
تا انتهای باغ بارانی
کدامین آشنا آیا
به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را
و اما با توام
ای آنکه بی من
مثل من
تنهای تنهایی
تو که حتی شبی را هم
به خواب من نمی آیی
تو حتی روزهای تلخ نامردی
نگاهت
التیام دستهایت را
دریغ از ما نمی کردی
من امشب از تمام خاطراتم
با تو خواهم گفت
من امشب با تمام کودکی هایم
برایت اشک خواهم ریخت
من امشب دفتر تقویم عمرم را
به دست عاصی دریای نا آرام خواهم داد
همان دریا که می گفتی
تو را در من تجلی می کند
ای دوست !
همان دریا که بغض شکوه هایم
در گلوی موج خیزش زخم بر می داشت
و اما با تو ام
ای آنکه بی من مثل من
تنهای تنهایی
کدامین یار ما را می برد
تا انتهای باغ بارانی . .
از كسانی كه از من متنفرند ممنونم،آنان مرا قویتر می كنند.
از كسانی كه مرا دوست دارند ممنونم، آنان قلب مرا بزرگتر می كنند.
از كسانی كه مرا ترك می كنند ممنونم، آنان به من یادآوري میكنند كه
هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.
از كسانی كه با من می مانند ممنونم، آنان مفهوم دوست داشتن واقعی
رابه من می آموزند* (کورش کبیر)
****************
تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم ،
جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنباله چه هستیم.
عجب آشفته بازاریست دنیا....
******************
سایه ام امشب زتنهایی مرا همراه نیست ،
گر در این خلوت بمیرم هیچ کس آگاه نیست ،
من در این دنیا بجز سایه ندارم همدمی ،
این رفیق نیمه راهم گاه هست و گاه نیست
********************
تخته سیاه زندگی...!
با قرمز بنویس عشق...
باسفید بنویس پاکی...
با آبی بنویس آرامش...
جعبه گچ را بردار...
بنویس و بنویس تا سیاهی آرام گیرد.
********************
من میان این آدمکهای خاکی گم شده ام. آدمکهای به ظاهر آدم، با سینه های
که جای قلبهایشان خالی است و شاید گاهی تکه سنگی سخت، نقش قلب
را ایفا میکند.
من گم شده ام!
در کوچه پس کوچه های شهر بی عاطفه. در زیر آسمانی که آنقدر غبار گرفته،
رنگ نیلی اش به سیاهی گراییده. در میان عروسکهای کوکی زمانه. در میان
چهرههای پر فریب. در میان دنیای پوچ رنگارنگ و خیالی این نامردمان.
من گم شدهام
در میان افکار منحرف و بیراه این آدمکهای به ظاهر متشخص. در میان
کورراههای اندیشههایشان و برنامههای شوم و فنتهانگیزشان.
من گم شده ام!
در میان دستهای به ظاهر مهربان، اما عاری از مهر. در میان قلبهای
به ظاهر پر عشق، اماپر هوس. در میان نگاههای به ظاهر پاک، اما هرزه.
در میان آغوش پر از مهر، اما پر فریب.
من گم شده ام!
در میان واژگان گوناگون و در عمق جمله هایی پر از حقیقت تلخ. در میان یک دنیا
سوال بی جواب. در میان هجوم تحیر و ناباوری.
من گم شده ام!»
من از چشمان خویش آموختم درس محبت را ، که هر عضوی به درد آید به جایش
دیده می گرید ...
************
راه که می روم برمی گردم پشت سرم را نگاه می کنم..... دیوانه نیستم.... خنجر
از پشت خورده ام.
**************
زخمی عمیق در دلم است.. روزگار بی رحم نمک میپاشد... و من پیچ و تاب
می خورم و همگان گمان می کنند که من مستم و میر قصم...
**************
خاطرمان باشد که به یاد هم باشیم شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از
کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود!!
**************
ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت ،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز ،
آرزويم ، همه خوشبختي توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد ...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است ...!
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين ...
ولي از ياد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!
خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .
***************
نه از تنهایی میترسم نه از تنها ماندن!! ترسم از... تنها بودن در كنار دیگری است...
****************
همه ی قـراردادها را کـه روی کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنــــد !
بـعـضی از عـهـدهــا را روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ...
.. حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ...
شـکـسـتنـشـان یـک آدم را مـی شـکند !!
****************
دل است دیگر، با شور میزند
یا تنگ میشود،یا میشکند
آخر هم مهر سنگ بودن
میخورد روی پیشانیاش......
*****************
که عشق نهان، که کس از آن هیچ نمی داند.
هیچ سرخ گلی، هیچ میخکی چنین زیبا نتواند شکفت
که دو روح عاشق همجوار هم.
آینه ای فراروی قلبم بگذار تا نتوانی بنگری، که چه وفادار است به تو...
دلتنگی عین آتش زیر خاکستر است گاهی فکر میکنی تمام شده اما یک دفعه همه ات را آتش میزند . .
***********
در آغوش خودم هستم.... من خودم را در آغوش گرفته ام... نه چندان با لطافت...، نه چندان با محبت....اما وفادار! وفادار!!!
***********
همیشه درد از دیگران است... یا از نبودنشان یا از بودنشان!!!
************
آرزوهایت را برآورده میکند خدایی که آسمانی را برای خنداندن گلی می گریاند.
*************
هرگز چشمانت را برای کسی که معنی چشمانت را نمیفهمد گریان نکن .
**************
کدامین چشمه سمی شد که آب از آب می ترسد و حتی ذهن ماهیگیر از قلاب می ترسد ، گرفته دامن شب را سکوتی آنچنان مبهم که اشک از چشم و چشم از پلک و پلک از خواب می ترسد ....