بنویس یه سال بخون یه عمر

سلام دوستان

دیروز چهارشنبه مورخ 92/6/27 بنده یه سال خدمت شدم

به امید اون روزی که بنویسم این طرح کذایی تموم شد

سلامی دوباره

صد سال می خوام بیام پست جدید بذارم و این وبلاگ رو از وضعیت موزه تاریخ وحش 394521_Laie_61.gif793221_Laie_56.gifدر بیارم ولی متاسفانه شدیدا با کمبود وقت 714619_ot2q8a0t3m9tbb5l.gifو امکانات دست به گریبانم792319_smileytent1.gif

تو این مدت یک عالمه اتفاق افتاده که دوست داشتم راجع به همشون پست بذارم اما همین الانم دارم با سرعت نور اینا رو می نویسم 18621_Laie_32.gifچون کلی کار عقب افتاده دارم و فردا هم دارم برمی گردم روستای محل خدمت مقدس طرح "جوشقان"716719_animal_03.gif.895721_LaieA_054.gif

سعی می کنم در اولین فرصت که دوباره مرخصی اومدم 94919_shopping.gifاز جریانات پایان نامه ای که بلاخره دفاع شد 751213_encore.gif

، آزمون رزیدنتی که داده شد 703419_bokmal.gifو تصمیم خفنی که برای رسیدن به آرزوهای دوست داشتنیم گرفتم 59204_g020.gifمفصل براتون تعریف کنم و همچنین از خاطرات بسیار با مزه و شنیدنی سر وکله زدن با بیماران در درمانگاه جوشقان.

شدیدا التماس دعا

تا وقتی تو هستی نا امیدی معنایی نداره.

                     خدایا من نمی خوام امیدم و از دست بدم،بگو که حواست بهم هست.                        

      خدایا تو گفتی نا امیدی کفره ، تو گفتی و من تمام این لحظه های سخت نخواستم کافر باشم.

             خدایا شعله ی فانوس امیدم کم سو شده ، نمی خوای از نور مهرت بهش بتابی؟

 خدایا حالا که در تدارک یه مهمونی عظیمی ، می دونم دوست نداری حتی یه مهمون خونه ی محبتت غمگین و مستاصل باشه.

 پس دستان پر نیازم رو خالی بر نگردون.

                           

                                      نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه

                                       همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه

یه بطری آب معدنی تگری

این دو سه هفته به خاطر از دست دادن آزمون رزیدنتی حالم خیلی گرفته بود اصلا نمی تونستم باور کنم به خاطر این پایان نامه ی مزخرف ...

این آقای دکتر سه نقطه هم که طبق معمول تشریف بردن سفر 3320.gifدر حالی بهش گفتم آقای دکتر من باید تا ۲۴ تیر دفاع کنم تا بذارن امتحان بدمsmile смайлики смайлы

خیلی خونسرد و مثل همیشه که خونسردیش آدمو خل میکنه گفت: دو هفته دیگه بر می گردم سه شنبه ۲۸ تیر دانشگاهم ، دیگه نشد دیگه .ایشالله سال دیگه...

وای دیگه داشتم ....آخه یکی نیست بگه شما که لازم نیست برای آزمون سال دیگه حتما طرحت رو بری سنبل آباد .

نه اینکه فکر کنید از دستش عصبانیم اصلا ، اتفاقا آرزو می کنم خیلی هم بهشون خوش بگذره.

البته بود و نبودش فرقی هم نمی کرد آخه مشکل که یکی دوتا نیست همون سه پلشت آید و ایناس، یعنی کامپیوتر هم جوابا و نتایج این تحقیق ... رو نمی ده

و گرنه که دکتر دو نقطه به دکتر سه نقطه گفته بود چه باشی چه نباشی ما نتایج بیاد دفاع می کنیم.

خلاصه منم داغون ،دیدم اگه اینطوری پیش بره به زودی معتاد میشم.

اینه که با خودم گفتم ببین هدی جان آب رفته به جوی بر نمی گرده عزیز دلم (تو چنین موقعیت خطیری باید با بچه با ملاطفت صحبت کرد دیگهSmiley)

آره گفتم حالا تو هی بشین غصه بخور، واسه تو که تخصص نمی شه ،پس به جای اینکه بشینی لب این گودال خشکیده و هی زار بزنی تا پر شه، پاشو برو یه بطری آب معدنی تگری از سوپر محل بگیر و یه صفایی به این جگر سوخته بده بعدم بگو بسم الله ...

دوباره مشغول خوندن شو اگه امسال نشد که نباید کلا قید سالای دیگه رو بزنی .

اینه که بارو بندیل درسو جمع وجور کردیم و دوباره زدیم به سمت کتابخونه.

تو راه همش با خودم می گفتم در عوض تو کلی از اونایی که می خوان تازه شروع کنن جلوتری و مثلا به خودم روحیه می دادم وکلی سبک شده بودم.

خلاصه در این گیر و دار رسیدم کتابخونه ،خواستم برم تو که متصدی محترم گیر دادن که خانم چرا با روسری اومدی باید با پوشش دانشجویی باشید ،گفتم : آقا من که دانشجو نیستم بعدم من همیشه همین طوری میومدم گفت امکان نداره خانم ما اینطوری کسی رو راه نمی دیم .

دیدم حال بحث کردن ندارم ،تازه خودمو ساخته بودم یه چند ساعتی درس بخونم گفتم از دفعه دیگه با مقنعه میام خلاصه رفتم تو .

غیر از من دو تا دختر دیگه اونجا بودن که با مقنعه اومده بودن تا دیدمشون این سوال در ذهنم ایجاد شد" در اسلام چی واجبه حجاب یا مقنعه ؟" آخه من که یه تار موم هم پیدا نبود رو نمی خواست راه بده اما این دوستان که مقنعه داشتن ولی ... رو راه داده بودن آقا حالا اینا رو ول کنین مهم اینه که ما رفتیم کتابخونه و همه ی غم و غصه هارم ریختیم تو سطل فراموشی و به روزگار گفتیم بچرخ تا بچرخیم http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hamwheelsmilf.gifحریفت و بد دسته کم گرفتی منتظر باش تا ...

یادمون باشه:

زندگی همین امروزه ،دیروز و بسپار به دفتر خاطرات و تجربش رو مثل یه چای داغ بنوش و لذتش رو ببر و تلاش کن برای رسیدن به اون فردایی که آرزوش رو داری.

به قول هدیه جونم شاد باشین.

فعلا خوبم ،ببینم تا کی از شر این پایان نامه دووم میارم.

حتی اورست هم فتح شد

این پست مخصوص دوستای کنکوریمه و در جواب پست هدیه جونم:

اگه بناست به خاطر کنکور کوسکو بشید پس لااقل این صحنه رو اصلا فراموش نکنید

برید ادامه مطلب

ادامه نوشته

سه پلشت آید و زن زاید و مهمان ز در آید....

این روزا این ضرب المثل بد جوری وصف حال منه این رو یه دوست عزیز چند روز پیش بهم گفت .معنیش خیلی خلاصه همون از در و دیوار واسه آدم  باریدنه

این ضرب المثل مصرع اول یه شعر طنز معروفه که من بعد از اشاره ظریف دوستم به شباهت وضع و حال من به این مثل با مزه رفتم و اصل شعر و پیدا کردم و خوندم راستش به نظرم طنز به این می گن شباهتش به شرایط فوق عالی کنونیم باعث شد نا خداگاه کلی بخندم و حالم بهتر شه واسه همین کل شعرو براتون می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد.

سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم آید و خاله ز کاشان برسد
خبر مرگ عمو قلی برسد از تبریز
نامه ی رحلت دایی ز خراسان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هر بلایی به زمین می رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده ی بی سرو سامان برسد
اکبر از مدرسه با دیده گریان آید
وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد
کرده تعقیب ز هر سو طلبکار مرا
ترسم آخر که از این غم به لبم جان برسد
گاه زان محکمه آید پی جلبم مامور
گاه زین ناحیه آژان پی آژان برسد
من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه چون غول بیابان برسد
پول خواهند ز من ،من که ندارم یک غاز
هر که خواهد برسد این برسد آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی " گفت
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
 
استاد سید غلامرضا روحانی
 
خدا خودش به داد برسد
آقا بنده رسما در این وبلاگ اعلام می کنم از این همه اتفاقای ماشاالله هوار شده رو سرم کم آوردم

دوباره خنده

سلام به دوستای خوبم، چند وقت نبودم اما الان می خوام این نبود و اون پست غمگین قبلی رو با یه پست پر انرژی جبران کنم.به خصوص به خاطر صنم جان که میاد اینجا تا انرژی بگیره

عکس زیر هدیه ی عزیزه که سعی می کنه از هر سوراخ سمبه ای خودشو به کامپیوتر برسونه و دور از چشم اهل خونه یه ۲۴ ساعتی در نت وقت تلف کنه. 

                              

برای دیدن ادامه عکسا به ادامه مطلب سر بزنید.

ادامه نوشته

لبخند زانو زده ،آتش مهار نشدنی

دلم ترک برداشت و به زبان سکوت از صبح هزاربار دیوان بغض رو از سر، نوشت .

بغض رو روی شیشه ی دلم ها می کنم ، شاید سرد بشه ، قطره بشه و رو مرمر چشمام سر بخوره ، بی خبر از اینکه در گلو سنگ شده  و دل ترک دارمو صد تکه می کنه.

دلگیر از دلم ، فغان به جگر سوخته می برم اما خنکایی سردتر از امید یخ کرده ای ندارم .

تو یک دست دل گرفته، تو یکی جگر سوخته، تو فکرم چمباتمه زده سر به زانو میذارم، یه عمر فریاد هوار شده تو گلومو برای هزارمین بار تو این چند روز فرو می برم، دلم با سکوت چشمام فریادی سینه سوز می زنه :

خدایا چرا؟چرا؟چرا؟

بغضم می شکنه، فریاد از زندان سکوت رها میشه ،اما دلم هنوز آروم نشده ،

ماه دلم گرفته ست

انگار چاره ای نیست باید نماز آیات بخونم ....


پ ن .از همه ی دوستانم که به امید پستی شاد اینجا سر میزنند معذرت می خوام، باید اعتراف کنم غم گاهی بد جور ،لبخند و که نفس نفس زنان ازش فرار می کنه به دام می ندازه و وقتی مجبوری خنده دروغ بگی که جماعت داغون تر از خودتو مرهم باشی ،اینجا تنها مامنت میشه.

تو رو خدا یکی درو وا کنه

         

تا حالا چند بار تو این موقعیت قرار گرفتید؟خدا رحمتتون کنه.

گربه ی بی ادب از این دوستت یاد بگیر ببین شبا قبل از خوابمسواک میزنه.

آفرین گربه ی خوب نخ دندون یادت نره

          

این یکی هم فکر کنم دیروز امتحان نهایی عربی داشته

                     

امان از وقتی که نمی دونی واقعا مورد محبت قرار گرفتییا اینکه...

                            

شما کدومید؟

بخند تا دنیا به روت بخنده

یه وقتایی که خیلی غمگینی لازمه یکی از این ماسک ها رو داشته باشی تا:

اونایی رو که خیلی دوستشون داری و تحمل غصه خوردن تو رو ندارن غمگین نکنی.

وقتی خودتو تو آینه نگاه میکنی از دیدن قیافه ی آویزون خودت حالت از اینی که هست بدتر نشه.

آب تو آسیاب اونایی که از دیدن ناراحتی تو یه جورایی حال می کنن نریزی.

به دنیا بگی دارم می خندما تو رو جون هر کی دوست داری به روم بخند تا شاید یه فرجی شد.

البته یه کاربردشم همینیه که تو عکس می بینید واسه اینه که مریضه بخت برگشته که گذرش به دندانپزشکی افتاده یکمی شاد شه و سکته ی ناقص نکنه

حالا خوب تو جیباتونو بگردید مطمئنم یکی از اونا رو دارید امیدوارم هیچ وقت لازمتون نشده باشه ولی اگه یه وقت غمگین بودید، نکنه که نو و دست نخورده باقی بمونه

به قول هدیه شاد باشین.

با لهجه ی هدیه

یه عالمه اتفاق افتاده جز اونی که باید بیفته یکی اینکه وبلاگم هم داره مثل پایان نامم فسیل می شه خب علتش اینه که کلا با یه فسیل حال نمی کنم ما فله ای کار می کنیم البته این روزا شدم مثل این هنر پیشه های سیرک که با یه دست ده تا سیب و دور سر خودشون می چرخونن یعنی دریغ از دو ثانیه وقت. آقا جان ما قرار بود ۷سال درس بخونیم آخرش دندانپزشک شیم که حالا به لطف این پایان نامه عصر یخبندان شدیم بادی گارد هر کی می خواد بره دندانپزشکی.خلاصه وقت نمی کنم زود زود آپ شم.

آخ آخ راستی یه اتفاق دیگه هم افتاده این هدیه اومده آهنگای mp4رشو بریزه تو کامپیوتر یه سری چاووشی هم ریخته احتمالا تا چند روز آینده لپ تاپمون سرطان حنجره می گیره حالا احتمالا تا چند وقت آینده مجبوریم منوچهرو ببریم شیمی درمانی.

این متنه همش به زبان هدیه است ها!!!!!!بخوام به زبان خودم ترجمش کنم خیلی خانومانه میشه

خواهشا دعا کنید اون اتفاقه که باید بیفته زودتر بیفته بابا آخه فسیلا هم بالاخره یه روز کشف می شنگویا باید این پایا نامه ام رو تو دانشکده باستان شناسی دفاع کنم

حسی از نوع احترام

تو را می بخشم بخششی به بهای عمری که از من ربودی و به باد سپردی بخششی به زلالی قطره قطره اشکی که از ابر دلم بارید.

تو را می بخشم حتی وقتی به یاد می آورم کلید همه ی در های بسته را با خود بردی و من ماندم اسیر در زندان آنچه زمانی دوستش داشتم.

ولی افسوس تندیس بلوری از تو ساخته بودم و تو آن را از تاقچه ی دلم ربودی با غرور و دورویی ات آن را خرد کردی خرده های شکسته ی بلور به قلبم فرو رفت.درد کشیدم اشک ریختم باور نکردم و نتوانستم ببخشم چون خوب بودن را از آن تندیس بلوری آموخته بودم.

یاد آموزگار

دور تا دور شهر دیوار بلندی بود که نمی گذاشت فراتر از آسمان شهر را ببینی همه کودکان کنجکاو بودند بدونند کمی آنطرف تر پشت این دیوار چه خبراست؟خیلی هم نا امید نبودند چون کنار دیوار گله به گله نردبان های خیلی بلند از جنس طلا نصب شده بود که انسان هایی بسیار دوست داشتنی و فداکار آنها را نگه داشته بودندو هر کسی را که مشتاق دانستن بود یاری می دانند تا پله پله بالا بروند و عشق به دانستنشان سیراب شود.کودکان هم خوشحال بودند چون می دانستند انتظار آنها خیلی طولانی نخواهد بود به زودی پدر ومادر مهربان دست آنها را در دست راهنمای مهربان پای نردبان خواهند گذاشت.

کودک پله ها را یکی یکی بالا رفت بالا و بالا تر در تمام مسیر نگاه مهربان راهنما اون پایین همراهش بود و درست وقتی کودک که حالا برای خود جوان برومندی بود به پله های آخر نزدیک می شد و می خواست راهنما را در خوشی و شعف خود سهیم کند و برای او از آنچه به کمک او در این مسیر دیده و آموخته بود بگوید سری چرخاند چشمانش از خوشحالی برق می زد اما نه...نه پس راهنمای عزیز تر از جانش کو نه...نه ...باور نکردنی بود پس معلمم کو تا درخوشیم سهیم باشد قرار نبود رهایم کند من این همه بالا آمدن را بی او نمی خواهم حالا می فهمید عشق به او از عشقی که به دانستن داشته خیلی بیشتر بوده.

حالا پایین پله ها نشسته بود و در حالی که از فرط غم اشک می ریخت و اشک ها توان دیدن را از او گرفته بود و دستانش می لرزید دلنوشته هایش را تایپ می کرد قلبش از شدت غم قدرت تپش نداشت چهره ی مهربان معلمش یک لحظه هم از جلوی نگاهش دور نمی شد باور نمی کرد.

باورم نمی شود.کاش بیشتر به او سر زده بودم کاش زود تر سر می چرخاندم تا برای آخرین بار خوب نگاهش کنم و به او بگویم همه ی موفقیتم را به او مدیونم کاش...کاش...

ببخشید اگر این پست کمی غمناک است نمی تونستم  از ناراحتی که همه وجودم رو از شنیدن خبر فوت یکی از بهترین معلم های دوره ی دبیرستانم پر کرده بود چیزی ننویسم روحشان شاد. 

به نام پروردگار رحمان،و به یاد بانوی همه ی خوبی ها

پنجره ی اتاقم را باز کرده بودم،نسیم بهاری در حالی که بوی مطبوع  اردیبهشت را همچون شاهزاده ای به دوش می کشید و سعی می کرد حریر پرده را نوازش گر سوار خویش کند،به داخل اتاقم سرک می کشید.

من روی تختم و پشت به پنچره نشسته بودم و سعی می کردم از آخرین روشنایی عصر بهره مند شوم و در حالی که جزوه پروتز روبه روم باز بود و خستگی چشمانم از نور کم عصر بهاری به سمت چراغ مطالعه ترغیبم می کرد،مدام با خودم کلنجار می رفتم،نگاهی به میز تحریر و چراغ مشکی روی آن می انداختم ولی بعد با خودم می گفتم:حیف است نور قشنگی ست!

عصر شهادت بانو بود و صدای مرثیه ی سوزناکی که از مسجد محل می آمد توجهم را به خود جلب می کرد و وقتی با صدای دلنشین پرنده ها به هم می آمیخت حس عجیبی را در دل هر شنونده ای بیدار می کرد...

سال های بسیار دور در این عصر غم انگیز...

تصورش هم سوزی به دل می انداخت و خراشی به جان می نشاند که قابل وصف نبود...

حالا دیگر انگار این صدای مرثیه که تمام محل را پر کرده بود از عرش می آمد و پرنده ها هم با آن همراهی می کردند ...

وقتی به خود آمدم جزوه ام از اشک چشمانم خیس شده بود...

شهادت بانوی همه ی خوبی ها حضرت صدیقه (س)را به همه ی دوستداران اهل بیت (ع) تسلیت می گویم.

این شعرم واسه همه ی اونایی می ذارم که یکی دلشونو شکسته ولی بدونید هنر در شاد زیستن ،راحت بخشیدن وصبور بودنه!

همچو نی می نالم از سودای دل

آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ ناپیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بس که طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی ست

خندم از امیدواری های دل

رهی معیری

راستی اگه از این دو تا شعر خوشتون اومد بهتون پیشنهاد می کنم حتما اونا رو با صدای همایون شجریان بشنوید

به امید ظهور

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ی ما را

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد

مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان

نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل

بباید چاره ای کردن کنون این ناشکیبا را

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری

بر آید از دلم آهی ، بسوزد هفت دریا را

مراد ما وصال توست ، از دنیا و از عقبی

وگرنه بی شما قدری نباشد دین ودنیا را

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت

که در عالم نمی داند کسی احوال فردا را

سعدی شیرازی

چند خطی از آنتونی رابینز

موفقیت چیزی نیست مگر مجموعه ای از ناکامی ها .هر جا موفقیت بزرگی ببینید ،انبوهی از ناکامی ها را در مسیر آن مشاهده می کنید .هر کس خلاف این مطلب را بگوید از موفقیت چیزی نمی داند.

اندکی صبر سحر نزدیک است

اصلی در زندگی وجود دارد

که آن را ساعت یازدهم می نامند

و آن زمانی ست که به نظر سردترین و ظلمانی ترین

ساعات پس از نیمه شب می آید،

لیکن اگر بتوان لحظات سرد و تاریک آن را

از سر گذراند،سرانجام روشنی سحرگاه از راه می رسد.

هر کس بتواند ساعت یازدهم خود،

یعنی ساعت سرد و تیره ی زندگی خویش را

پشت سر بگذارد،

پاداش مقاومت و صبر و شکیبایی

خود را خواهد گرفت.

از کتاب تنها غیر ممکن غیر ممکن است

پنجره رو وا کن بخون از عشق و از امید      از گل سرخ و عطر یاس از نیلوفرای سفید

سلام به دوستای هدیه ی عزیزم

خاطرتون خیلی عزیزه که تو این وقت کمی که داشتم لازم دیدم یه پست مخصوص شما ها بذارم

بابا شماها چرا انقدر دپرسید امروز یه سری به وب هدیه زدم ازونجا هم رامو کج کردم اومدم یه سر هم به بعضی از وبلاگای شما ها زدم،باور کنید دلم گرفت آخه این همه غم و غصه رو چه جوری یه جا گیر آوردید

بابا دنیا پر از چیزای قشنگه،انقدر قشنگ که تو کتش نمی ره رنگ وبلاگای همتون سیاه باشه،آهنگای توش اینقدر غمگین باشه،توش شعرایی باشه که حال آدمو بگیره باور کنید هنوز حالم گرفتس این غم وبلاگاتون بد جوری نفوذ می کنه تو دل آدم،من شدیدا معتقدم ما آدما خودمونیم که می تونیم دنیامونو شاد بسازیم یا غمگین.

می دونم حتما الان همتون می گید این خواهر هدیه(پدر پسر شجاع)چه دل خوشی داره خودش مدرسه رفتناشو رفته کنکورشم داده نفسش داره از جای گرم در میاد ولی باید بدونید با این وضعیتی که من تو شماها دیدم اگه شما جای من بودید حتما تا الان جمعیت مشتاقان خودکشی رو راه اندازی می کردید اگه جای من بودید بعد از یک عمر دانشجوی خوب بودن و به موقع واحدای درسی رو پاس کردن و بدون هیچ درس افتاده این مسیر سختو رفتن یهو یه روز ناغافل ببینید استاد پایان نامتون شما رو قال گذاشته و رفته خارج و حالا شما موندین با یه پایان نامه وحشتناک که انقدر سخته که هیچکس حریفش نمی شه و الانم بیشتر از یه ساله که من باید فارغ التحصیل می شدم ولی جاش دیدم که حتی ضعیف ترین همدوره ای های من هم دفاع کردم من همچنان...(برای اطلاعات بیشتر به هدیه مراجعه نمایید)

اما دنیا که به آخر نرسیده با راهنمایی یه استاد نازنین که امیدوارم همتون تو دانشگاه از این نوع استادا نصیبتون بشه تصمیم گرفتم به جای غصه خوردن به این موضوع جور دیگه ای نگاه کنم یعنی به جای اینکه فکر کنم از همه عقب موندم اینجوری نگاه کنم که این یه فرصتیه که من دارمو دوستام ندارن پس بهتره به یک هدف بزرگتر نگاه کنم و با استفاده از این وقت خودمو بهش نزدیک کنم خلاصه این همه رو گفتم که بدونید نفسم از جای گرم در نمیاد که بهتون میگم شماها نباید انفدر دنبال غم و غضه ها برید 

برای اطلاعات بیشتر می تونید به پسر پدر پسر شجاع یعنی هدیه مراجعه کنید تا از عمق فاجعه بیشتر خبر دار شید.

آنتونی رابینز می گه اگه به مشکلات از بالا نگاه کنید اونارو کوچیک میبینید ولی اکه از پایین بهش نگاه کنید یه غولیه که شما زیرش گیر افتادید(یه چیزایی تو همین مایه ها گفته بود)

در ضمن به همتون پیشنهاد می کنم تو این سال حساس به جای گوش دادن به آهنگای غمگین یه کم آرین گوش بدید (اینی که گفتم و دست کم نگیرید از رموز موفقیت خودم تو سال پیش دانشگاهی بود).

به خصوص رویای سپید من که غوغاس

سال نو مبارک

دو سه ساعتی به تحویل سال مونده این لحظه ها که می شه همه یه حس عجیبی دارند انگار تمام خاطرات شیرین دوران کودکی، جلوی چشم آدم رژه می رن اون روزایی که همه ی دلخوشیمون این بود عید  بشه و ما ساعت ها کنار سفره ی هفت سین بشینیم و رقص ماهیا رو تو تنگ بلوری نگاه کنیم سفره ای که همه ی اهل خونه با ذوق و شوق با هم چیده بودیم و بعد لحظه پر هیجان سال تحویل و ازون بهتر گرفتن عیدی که دیگه عیشمونو کامل می کرد هنوزم موقع سال تخویل که میشه همون بوی طراوت همیشگی می یاد و آدم و می بره تو همون حال و هوا،من عاشق این روزا و این ساعتام حاضر نیستم یه لحظه شم با هیچ چیز دیگه ای عوض کنم به هر حال خوشحالم که اولین پست این وبلاگ رو تو بهترین لحظه های زندگی خودم و همه ی هموطنام می ذارم .سال خوشی رو برای همه آرزو می کنم امیدوارم  امسال برای همه ی ایرانیا در هر کجای این عالم هستی که هستند سالی پر از خیر و برکت باشه و همه به هر آرزویی که سر سفره ی هفت سین زمزمه می کنند برسند و از همه مهمتر امیدوارم امسال اون سالی باشه که قراره آفتاب کعبه طلوع کنه. سال خوشی داشته باشید،عید نوروز پیشاپیش مبارک.

خوش آمدید!