براى خوشحاليت ببخش

 

 

بزرگى با شاگردش از باغى ميگذشت.

چشمشان به يک کفش کهنه افتاد .

شاگرد گفت:

گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند .

بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر راببينيم.

 بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم .

استاد گفت :

چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم.

بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين...

مقدارى پول درون ان قرار بده 

شاگرد هم پذيرفت

 بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند.

کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد.

 همين که پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد.

  بعد از وارسى ،پول ها را ديد با گريه ، فرياد زد 

خدايا شکرت

خدايي که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى

ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم

و در فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويي به نزد انها باز گردم.

 همين طور اشک ميريخت..

استاد به شاگردش گفت:

هميشه سعى کن

براى خوشحاليت ببخشى نه بستاني....

 

 بخشنده بودن

 

بیشتر از آنکه توانایی مالی بخواهد

 

  قلبی بزرگ می خواهد.

 

حکایت پنجره و آینه

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام  خوبین ؟ خوشین ؟ چه می کنید با زندگی ؟؟

راستی دیدی شی کا کرده ؟                                                                                   

 بالاخره آپ کرده                                                                                               

آپ این دفعه یه حکایت                                                                                      

من که از این حکایت خیلی خوشم اومد و سعی کردم ازش درس بگیرم                           

ولی دوس دارم نظر شما رو هم راجبه این حکایت بدونم دوستای گلمممممممممم          

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

http://bstpic.persiangig.com/bstpic/00452.jpg

 

جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.


 روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید:


- پشت پنجره چه می بینی؟


- آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.


بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:


- در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی.


- خودم را می‌بینم.


- دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه.


اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت


     را نمی‌بینی. این دو شی‌ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن.


وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌کند.


اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند.


تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار


دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری.

 

 

... تا تیر ...

سلام ببخشید این چند وقته نتونستم بیام بعد از امتحانای خرداد قول میدم خیلی فعال بشم ...

بچه ها برام دعا کنید  خیلی دوستون دارم خدانگهدااااااااااااااار

¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸سال نو مبارک¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸

 


یا مقلب القلوب والابصار؛

 یا مدبر الیل و النهار؛

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال.



¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•¸

 

سلامممممم

دیگه داریم کم کم به سال ۹۱ نزدیک میشیم ...

و از سال ۹۰ هم باید کم کمخداحافظی کنیم ...

سال ۹۰ هم روزای خوب داشت هم روزای بد ... 

خیلی ها تو این سال از پیشمون رفتن ....

خیلی ها تو این سال پا به جهان گذاشتن ....

بالاخره با همه اتفاقاش این سال هم گذشت ...

دوستای گلم بهترینارو براتون در سال ۹۱ آرزو می کنم ...

سال نو خوبی داشته باشین امیدوارم یه عالمه بهتون خوش بگذره .... 

راستی : بزرگترین آرزوتون در لحظه سال تحویل چیه ؟؟؟؟؟؟

 

حکمت خدا.......

 

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت.

 

 وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست.

 

  روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش

 

را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح

 

 شماست ! پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و

 

دستور زندانی کردن وزیر را داد... چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیک جنگلی

 

 رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد

 

و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای

 

 رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشانبودند، زمانی که مردم پادشاه خوش

 

 سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

 

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد

 

 کشید : چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص

 

دارد، به انگشت او نگاه کنید !!! به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد. پادشاه که به قصر رسید

 

وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست

 

 چه بوده زیرا بریدهشدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان

 

افتادی این امر چه خیر و صلاحیبرای تو داشت؟!!وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من

 

 به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی

 

 نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند،بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من

 

مفید بود!!! 

 

*ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است *

 

 

خداشناسی...





 مردی می خواست کاملا خدا  را بشناسد .ابتدا به سراغ افراد و کتابهای مذهبی رفت،اما هر چه جلوتر رفت


گیج تر شد . افراد و کتاب های نوع دیگر را نیز امتحان کرد اما به جایی نرسید. خسته و نا امید راه دریا را در 


پیش گرفت.کنار ساحل کودکی را دید که مشغول پر کردن سطل آب کوچکی از آب دریا بود.سطل پر و سر 


ریز می شد اما کودک همچنان آب می ریخت. مرد پرسید :(چه می کنی؟)کودک جواب داد:(به دوستم 


قول دادم همه آب دریا را در این سطل بریزم و برایش ببرم!) تصمیم گرفت پسر را نصیحت کندو اشتباهش


را به او بگوید ،اما ناگهان به اشتباه خود  هم پی برد که می خواست با ذهن کوچکش خدا را بشناسد و 


کل جهان را در آن جا دهد!فهمید که با دلش باید به سراغ خدا برود. به کودک گفت:(من و تو یک اشتباه


را مرتکب شده ایم!)


 مولوی می گوید:


هر چه اندیشی پذیرای فناست         آنچه در اندیشه ناید آن خداست

حــکــایــــت

سلاممممممممم

دوستان وبی خوبین ؟؟

نمیدونم چرا انقد دیر به دیر آپ میکنم( ای روزگار ...تنبل شدیم )

 این چند روزم مسافرت بودم که دیر سر میزدم و حالا میریم سر اصل مطلب

یه حکایت جالب و قشنگ  براتون دارم ۱۰۰٪  از خوندنش پشیمون نمیشید

وا چرا نشستین منو نگاه می کنید خوب برین بخونین دیگه

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

حکایت

 

 

در روایات آمده، بانویی فقیر و بی نوا در عصر حضرت داوود (ع) با اندکی پول وخرید پشم و پنبه و تبدیلش

 

 به کلاف نخ و فروش آن معاش خود و بچه هایش را فراهم میکرد . یک روز پس از تحمل سختی های

 

فراوان و تهیه کلاف، آماده رفتن به بازار بود که ناگهان کلاغی با سرعت نزد او آمد و آن کلاف را از او ربود.آن

 

 زن جهت شرح ماجرا پیش حصرت داوود(ع) آمد و آخرش گفت :((عدالت خدا در کجاست؟))

 

 

از سوی دیگر گروهی در میان کشتی از دریا عبور میکردند که بر اثر سوراخ شدن کشتی در خطر غرق

 

شدن قرار گرفتند. نذر کردند که اگر نجات یافتند هزار دینار به فقیری بدهند .خداوند از لطف خود آن کلاغ را

 

مامور کرد تا آن کلاف را از دست آن بانو برباید و به درون کشتی بیندازد و سر نشینان به وسیله آن کلاف

 

خود را از غرق شدن نجات دادند.وقتی به ساحل رسیدند برای ادای نذر خود نزد حصرت داوود(ع) رسیدند

 

و ماجرای نجات خود را شرح دادند و رفتند . حضرت داوود (ع) آن زن را پیش خود طلبید و حکمت و عدالت و

 

 احساس خداوند ی را برای او بیان کرد و آن هزار دینار را به او داد . آن زن بسیار خشنود شد و دریافت که

 

عادل تر از خدا کسی نیست !

 

 

 پایان  

 

 

عاشق و معشوق

 

 

 یه بار حضرت صالح که زبون حیوانات رو خوب می فهمیده داشته از یه جایی رد می شده

 

میبینه یه مار گیر جلوی لونه ی یه ماری نشسته و منتظره

 

ماره با خودش می گفته : عمرا اگه بتونی منو بگیری

 

تا حالا صدها مارگیر اومدن و رفتند و نتونستند منو اسیر کنن

 

حضرت می گذر و رد میشه و بعد از اتمام کارش برمیگرده اما میبینه مار اسیر دست مارگیر شده

 

حضرت که به زبان حیوانات کاملا واقف بوده جلو میاد از مار میپرسه

 

تو که می گفتی از دست صدها مارگیر در رفتی چی شد اسیر دست این تازه کار شدی

 

مار میگه : منو به اسم معشوقم قسمم داد. وقتی مقابل لونم نشسته بود من میدیدمش و

 

قصد بیرون اومدن از لونه رو نداشتم  اما شنیدم که گفت : تو رو به خدا بیرون بیا خسته شدم

 

منم وقتی نام معشوق و خالقم رو شنیدم به عشق نام اون و قسم بزرگ صیاد بیرون اومدم تا

 

به عشق اون اسیر دست صیاد بشم و بتونم سرم رو بالا بگیرم و به خدا بگم : من فقط به خاطر تو این

 

 کار رو کردم.

 

ولادت حضرت علی (ع )و روز پدر

این پستو تقدیم می کنم به بابای عزیزم و همه باباهای گل

  

 تولد حضرت علــــــــی (ع) را به همه شیعیان تبریک میگم

 

راستی امروز روز پدر

باباهای گل روزتون مبـــارک

و

بابایی خودم  روزت مبارکــــــــــــــــــــــ  

 

 بابا جون دوست دارمــــــــــــــ

 

 پدر ، نام تو تكیه گاه من است .

 

 

 Red Heart

تولد حضرت فاطمه زهرا و روز مادر

 

این پستو تقدیم به مامان گلم و همه ی مامانهای دنیا می کنم

 

 

 

روز تولد حضرت فاطمه زهرا را به همه ی مسلمانان جهان تبریک می گم

 

راستی مامانای گل روزتون مبارک

 

یه تبریک ویژه مخصوص  به مامان عزیزم خودم

 

 مامان جونم روزت مبارک خیلی دوست دارم  عاشقتم

 

 

 Pink Hand Drawn Scribble Heart

 

 

اگه کارتپستال زیبای روز مادر می خوای برو تو ادامه مطلب ...

ادامه نوشته