خوش آمدید



http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها

دروغ

 

 

 

به آدم دروغ می‌گویند، آدم دروغ‌ها را می‌بیند و به روی خودش نمی‌آورد!
در واقع آن‌ها را تحمل می‌کند!

آن‌وقت فکر می‌کنند آدم احمق است نمی‌فهمد!

بعد ناسزاها و تحقیرها را تحمل می‌کند
و جرئت نمی‌کند جانب آدم‌های درستکار و آزاده را بگیرد!
.
آن‌وقت خودش هم دروغ می‌گوید و لبخند می‌زند و این‌ها به خاطر
یک لقمه نان ....
به خاطر گوشه‌ی دنج ....
به خاطر یک مقام پست و بی‌ارزش .....

نه آدم نباید این‌جور به زندگی ادامه دهد!

محرم...

 

 

شهریور عاشق انار بود...

 

 

 

 

شهریور عاشق انار بود اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد.

آخر انار شاهزاده ی باغ بود.


تاج انار کجا و شهریور کجا؟!

انار اما فهمیده بود،

می خواست بگوید او هم عاشق شهریور است


اما هر بار تا می رسید، فرصت شهریور تمام می شد.

نه شهریور به انار می رسید،

نه انار می توانست شهریور را ببیند.

دانه های دلش خون شد و ترک برداشت.

سال هاست انار سرخ است...

و قرن هاست شهریور بوی پاییز می دهد....

کلینیک خدا...

 

 

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم … 
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. 
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. 
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود … 
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. 
به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. 
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم … 
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. 
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم …! 
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم : 
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم 
قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم . 
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. 
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم . 
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. 
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند: 
رنگین کمانی به ازای هر طوفان ، 
لبخندی به ازای هر اشک ، 
دوستی فداکار به ازای هر مشکل ، 
نغمه ای شیرین به ازای هر آه ، 
و اجابتی نزدیک برای هر دعا .

پاییز...

نیمه شب در مهتاب

باغ و پاییز قماری کردند

ان یکی بر سر برگ

وان یکی بهر رهایی از مرگ

صبحدم بود ک مرغان چمن میگفتند

باز هم باغ

به تک خال بلاگستر باد برگ هایش را باخت...

لمس پاییز بخیر...

چه زود دیر می شود...

چه زود دیر می شود!

 

در باز شد... 

برپا !... بر جا !

درس اول : بابا آب داد ، ما سیرآب شدیم.

بابا نان داد ، ما سیر شدیم...

اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان...

و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود

و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند...

کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم

و در زندگی گم شدیم.

همه زیبایی ها رنگ باخت...!

و در زمانه ی سنگ و سیمان قلب هایمان یخ زد!

نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته...

دیگر باران با ترانه نمی بارد!

و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم ،

زرد شدیم ، پژمردیم...

و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد...

و سال هاست وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم، 

جز رد پایی از خاطرات خوش بچگی نمی یابیم،

و در ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح ، طنین صدایی نیست...!

و امروز چقدر دلتنگ "آن روزها" ییم 

و هرگز نفهمیدیم ،

چرا برای بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم...!؟

پاکن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفماندچفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترهایمان از کاه بود

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پر از تصمیم کبری میشدیم

با وجود سوز و سرمای شدید

ریزعلی پیراهنش را میدرید

کاش میشد باز کوچک میشدیم

لااقل یک روز کودک میشدیم

شاگردان قدیمی پیشاپیش مهرتان مبارک

نی میزنی...

ﻧﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺩﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﺟﺎﻧﺎ ﺑﺰﻥ ﺁﺗﺶ ﺗﻨﻢ،ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ


ﺳﺎﺯ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﮐﻮﮎ ﮐﻦ، ﺑﺎ ﺳﺎﻏﺮ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ
ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺳﺤﺮ، ﺑﺮ ﺩﺍﺭ ﯾﻠﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ


ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﭼﻨﮕﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ، ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺰﻥ، ﺭﺣﻤﯽ ﻧﻤﺎ
ﺍﻣﺸﺐ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﺖ ﺷﺪﻡ، ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ


ﺗﻨﺒﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﺎﺯ ﮐﻦ، ﺭﻗﺺ ﺳﻤﺎﻉ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﻦ
ﺩﺭ ﻭﺍﺩﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻨﻮﻥ، ﺣﺮﻑ ﺍﻫﻮﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ


ﯾﮏ ﺑﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺧﻤﺎﺭ، ﮐﻦ ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ
ﺩﺭ ﻣﺤﻔﻞ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﻭَﺷﺎﻥ، ﺟﺎﻡ ﮔﻮﺍﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ


ﯾﻮﺳﻒ ﺑﯿﺎ ﻭ ﺩﺭﺱ ﻋﺸﻖ، ﺩﺭ ﻣﮑﺘﺐ ﻋﺸﺎﻕ ﺑﯿﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻟﯿﺨﺎ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺳﺖ، ﺫﮐﺮ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ

خسته ام ,اما....

خسته ام ؛ اما بخواهی تکیه گاهت می شوم

 

بین تنهایی آدم ها پناهت مــی شوم

 

یک شب از دنیا به عشقت دست ِ خود را می کشم

 

در هــوای خانه ای تاریک ، ماهت می شوم

 

تا نگــاهم می کنی ... از شوق ، می ریزد دلم

 

خیــره در آئینه ی چشم سیاهت مـی شوم

 

با تـو دنیا تیره و تاریک هم باشد خـوش است

 

تــو فقط عاشق بمان ؛ فانوس ِ راهت می شوم

 

گاه ابرم ، گاه باران ، گاه شیرین ، گاه تلخ

 

همـدم حال و هـوای گاه گاهت مــی شوم

 

بی تـو مردن ، آخرین درد ِ من از این لحظه هاست

 

در کنـار تو شبی از مــرگ ، راحت مـی شوم

مرور خاطرات...


گاهی وقتها خاطرات به سراغت می آیند


حتی در خواب

 
بر موهایت دست می کشند


بیدارت میکنند

 
روشن و واضح روبرویت حرکت می کنند


و تو مرور می کنی تمام آن روز را

 
گاهی لبخند و گاهی اشک نصیبت می شود


گاهی آرزو می کنی آن روزها برگردند


گاهی خدا را شکر میکنی که دیگر آن روزها رفته اند


گاهی برایت فقط آه و ای کاش باقی می ماند


و گاهی کسی که آن خاطره را برایت رقم زده

را در کنارت می بینی


خدا را شکر میکنی


در آغوش میگیری خاطراتت را


و دوباره مرور می کنی آنها را


و اینگونه زندگی به رویتان لبخند می زند


برایتان خاطرات شیرین آرزو میکنم

ولنتاین مبارک...



ولنتاین

 

روز سپاس گذاری از خداست

 

زیرا که عشق را افرید

 

تا یادمان باشد کسی هست

 

برای عاشق بودن

 

تا با تمام وجود به او بگویی

 

      عشق من ولنتاینت مبارک...

       

تقدیم به تو که بهترینی...



چه زيباست بخاطر تو زيستن

وبراي تو ماندن بپاي تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگيز است، دور از توبودن، براي تو گريستن؛

و به عشق و دنياي تو نرسيدن؛ ايكاش مي دانستي بدون تو،

مرگ گواراترين زندگيست؛ بدون تو وبه دور ازدستهاي مهربانت،

زندگي چه تلخ وناشكيباست. ايكاش مي دانستي مرز خواستن كجاست،

وايكاش ميديدي قلبي راكه فقط؛

براي تو مي تپد

دوست دارم تا اخرين باقيمانده ي جانم تو را عاشق كنم

زندگي من در زلالي چشمان تو خلاصه شده

زندگي من در نفس هاي بازدم تو جاري شده

زندگي من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته

نفس كشيدن من تنها با ياد اوري زنده بودن تو امكان پذير است

همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردي تو را ميبينم برايم كافي است و قانع

كننده است كه زندگي زيباست

اگر روزي از ديار من سفر كني با چشماني نابينا شده از گريستن در نبودت جاي

قدمهايت را بر روي سنگفرش خيابان گل باران ميكنم

   تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


بیاین و شیشه ی مانیتورتونو بشورید!...



توجه.....................................توجه 

 اگه حوصله ندارید

 شیشه مانیتورتون رو تمیز کنید .......

 روی لینک زیر کلیک بفرمایید

 خواهشا تا,خودکار تمیز بشه ...

 این کاملا جدی و تست شده هستش

فرصت رو از دست ندید لُدفا . . . . .

کلیک کنید

کودک وخدا...



الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمی ده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من می شنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :

اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...دیگر بغض امانش را بریده بود

بلند بلند گریه کرد وگفت:

خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه

 فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم.

مگه ما باهم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:

آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند

 تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان می خواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

حتما بخونین...فوق العاده س



مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره...

زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه...
صبح که مرد از خواب بیدار میشه
انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ...

مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره ...
که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته...

زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ...
من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...
زود بر می گردم پیشت عشق من
دوست دارم خیلی زیاد....

مرد که خیلی تعجب کرده بود
میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟

پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ...
هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن...
من ازدواج کردم...


سلامتی همه ی مــــــــــردای پاک

چگونه کسی که عاشقش بودید را فراموش کنید...



عشق چیزی بسیار خاص است زیرا وقتی شکست می خورد قدرت آسیب زدن به ما را دارد. نباید این شکست را به خودتان بگیرید. هر روز روابط بسیاری با شکست مواجه می شوند و این به آن معنی نیست که دیگر عشقی وجود نخواهد داشت. دلیل آن هر چه که باشد، اینکه یاد بگیرید چطور کسی که خیلی دوست داشته اید را فراموش کنید کار بسیار سختی است و نیازمند گذشت زمان است. خوشبختانه، خیلی ها این کار را انجام داده  و با موفقیت روبه رو شده اند. ما روش آن را به شما آموزش می دهیم.

(مراحل در ادامه مطلب)
شکلک های محدثه

ادامه نوشته

یک‏جایی از زندگی که رسیدی...



به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده.

ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را

می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و

برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی

 برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که

 در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری،

اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه

 سهمگین باشه، لال می شه


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز

عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه

دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین

 بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش


و بالاخره خواهی فهمید که :

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر
"فقط یه شوخی بود" هست.

یک کم کنجکاوی پشت
 "همین طوری پرسیدم" هست.

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.

مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.

و اندکی درد پشت
 "اشکالی نداره" هست.



گفتم...گفتی...


گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بینی بگو، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از این من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم

گفتم ز تو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم



عاقبت چشم چرونی !!!...


عاقبت چشم چرونی !!!


حقته!!!

خخخخخخخخخخخخخخخ

کدوم روز؟!...


http://s3.picofile.com/file/7826308060/Koodoom_mahi_fb98_blogfa_com_.jpg