خدایا
مگه بودنش کنار من
چقدر از دنیات رو میگیره؟؟؟؟
این قاصدک ها پر از دعا های قشنگه برای









خدایا
مگه بودنش کنار من
چقدر از دنیات رو میگیره؟؟؟؟
این قاصدک ها پر از دعا های قشنگه برای









پنج شنبه 8 اسفند بدترین روز زندگی من بود
روزی که بابام از پیشمون رفت
آهنگم رو به عشق بابام گذاشتم هروقت گوش میکنم به یادش میفتم
کاش الان پیشمون بود خیلی دلتنگشم
یک سال شد و انگار همین دیروز بود که برای آخرین بار چشمای
بستش رو دیدم و صورت گرمش رو بوسیدم
سلام بابا
دلم خیلی هواتو کرده.هیچ میدونی؟
تو حال منو خوب میفهمی میدونی چشم انتظاری خیلی سخته...
بابا خیلی سخته
بابا دلم نمیتونه نگرانت نباشه
تو رو خدا دوباره زنده شو
هر وقت اسمت روی زبونم میاد سوزش قلبم هزار برابر میشه
خدایا الان وقتش بود؟
خدایا دیگه دارم کم میارم
خدایا تو دل داری؟تا حالا دلتنگ شدی؟میدونی من چند ماهه دلتنگم؟
خدایا تا حالا درد تو سینه ات داشتی؟
تا حالا اشک ریختی؟
خدایا تا حالا به حال من فکر کردی؟
خدایا خیلی ناراحتم
ای کاش بودی بابا
ای کاش بودی و بغلم میکردی
خدایا آغوشت رو واسم باز کن حال خوشی ندارم دلتنگم
خدایا به آغوشت پناه ام بده نمیخوام کسی اشکامو ببینه

حکایت من و عشق تو
حکایت از تو به یک اشاره است
و از من به سر دویدن.....
کافیست نامم را صدا کنی... یک پارچه جان میشوم برایت....

تو که باشی
معجزه ای در من رخ میدهد
به نام آرامش

این روز ها بد جور به تو آغشته ام
از صافی ردم کن و ببین
که جز تو
هیچم نمی ماند !

دروغ گفته اند که دنیا این همه کهکشان دارد ......
دنیای من خلاصه میشود در عرض شانه های تو ......

از اول که قلم دست گرفتیم
بابا را با آب و نان شناختیم.....
کاش مینوشتند :
بابا یعنی ریشه...
بابا یعنی تکیه گاه...
بابا یعنی دست های یخ زده از سرما...
بابا یعنی ستون زندگی...
بابا یعنی خستگی های پنهان شده در پشت یک لبخند...

به سلامتی کسی که اگه همه باشن
و اون نباشه انگاری هیچکس نیست ...!
![]()
همه میگویند چشمان تو رنگارنگ است
ولی من میگویم چشمانت عسلیست
نه برای رنگش
برای اینکه شیرین ترین لحظه هایم در چشمان تو خاطره شد....

هیچ کجا جز خواب روی بازو های مردانه ات
امنیت را برایم معنا نمی کند
خیالت همیشه هست
اما امروز دلم < خودت > را خواست
نه خیالت را.....
مرا میان بازوانت مومیایی کن...
شاید هزار سال بعد
باستان شناسی کنجکاو از عاشقانه های دستانت رمز گشایی کند
سفر به فضا سفینه نمی خواهد...!
تو بگو دوستم داری...
فضا با من...
میخواهم آنقدر بو بکشم تو را
که ریه هایم پر شود از عطر تنت
که هوا داشته باشم برای نفس کشیدنم
وقتی کنارم نیستی

هزار بار حاضرم برگردم به دوران کودکی و باز بزرگ شوم
با اینکه سخت ترین کار دنیاست
فقط به عشق دستان مهربان پدری که یک روز داشتمش
لبخندت...
دنیایم را تغییر می دهد...
کافیست بخندی تا ببینی
چگونه در سردترین فصل سال گل از گلم میشکفد...
چه سه تار.... چه سی تار
فرقی نمی کند
وقتی با یک تار موی تو آشفته می شوم

زمستان به من قول بده:
سرد نشو....
عشق من سرماییست...
کنارش نیستم تا سرش غر بزنم لباس گرم بپوشد...
زمستان اگر سرد باشی او سرما میخورد....
وقلب من ترک برمیدارد....
تمام سرمایت را نزد من بیاور....
من میپذیرم....
من سرما میخورم... میلرزم...تب میکنم....
اما او را تب دار نکن....

دیوانه نیستم...
اما گاهی که دلم برایت تنگ میشود...
زیر باران اسمت را فریاد میکشم...
هرشب با تو درد و دل میکنم...
با خیال دستانت در دست هایم خیابان های شهر را قدم میزنیم...
من دیوانه نیستم...
فقط یک جور خاص تو را دوست دارم...
.jpg)
مرا به اسم کوچک که صدا میزنی
لحن صدای تو
دوست داشتنی ترین صدای عالم است
حلقه دستانت به دور کمرم
حلقه ایست از جنس << نیاز >>
و<< ناز >> من:
این چشمانم است ....
که با هر بار پلک زدن تو را هوایی میکند

در نگاهم اگر نیستی...در خیالم سرشاری
شعر هایم را شبیه به کوه می نویسم
تا به رسم نقاشی های کودکانه
از میانشان طلوع کنی

دروغ است که میگویند:
نمیشود دنیا را در آغوش گرفت !
دنیای من عرض شانه های تست...
ماه گرفتگی میشود وقتی که میخوابی
بیداری هایت هم شق القمر است

انتظار
زیباترین نقاشی دنیاست
وقتی حاصل تصویرش تو باشی

تسبیحی بافته ام؛
نه از سنگ، نه از چوب و نه از مروارید؛
بلور اشک هایم را به نخ کشیده ام؛
تا برای آرزوهایت دعا کنم ...
