سلام

 سلام...

فصل دور

در التماس بی تجربه ی سر انگشتانم

مسیر بی گمان رگهای گریزانت را

مرور می کنم

گناهی سرکش

در استحاله ای نزدیک

دستانت را به جستجوست

در کدامین فصل

به رویش دستانت بازمی گردم؟

 

پرسه

شب را


به ضریح گیسوانت


دخیل بند


تا گوشواره هایت


در گوش خیابان


فانوس بخوانند


و عشق


دیگرگونه تر


به رسالت دستانت


بازگردد...

حزین تر از یک حامی...

در اغوای هر برگ پاییز


آواز حزین انسانی


به رقاصه ی باد


سپرده میشود


صدایت را به برگها بسپار


اینک که آغاز مهر است


بگو ببارند


شانه های سنگین ابر


که غمِ باران به دوش


خسته از فصل تو باز می گردند


نزدیک صبح  بمان


و رگهایم را


به لهجه ی پرخون انارها بپیوند


تا برایت در باد


آواز بخوانم...



به زاده ی جنگ...

در اضطراب آهنگین انگشتانت


زنی به تماشاست


که ترس مبهم خردسالش را


به شیارهای سر درگم پیشانیت


گره می زند


و کودک ناباور زاده ی روزهای جنگ را


در سنگر بی اعتماد دستانش


پنهان می کند


می فشاردش


از مهر


می فشاری


از کین


و جنگی نابرابر


از جنس سینه و گلوله...

به سکوت ...

شعر

 

نجوای بیدار توست

 

آنگاه که

 

خواب غمگین یک شهر

 

به مرگ می آویزد

 

*

 

کلام تو تاراج شعر است

 

که مرده ماران شهر را

 

به فریاد می کشد

 

*

 

و عشق کلام نخستین توست

 

هر روز که

 

برهنه از تن

 

بر بام هامان

 

شادانه میگذری

 

در نگاه...

آنسوی دیوارهای شهرت


جاییکه مرزها از آن رسته است


پنجره


از وسوسه دیوارها


خواهد شکفت


و تو


قاب میشوی


در چشمان بی تجربه ی دخترکان شهر


این شهر به رسوایی می رود


ما به بهشت نمی رویم

در راه

من که


حصر را


در رودهای به دریا نرسیده


دوره کرده ام


می دانم که


فریاد سنگ


مرداب است...

مرثیه

من


به احتمال صریح یک انسان فکر می کنم


آنگاه که در تردید های زخمی شهر


گلوله می خواند


تو


بجا مانده از زایمان این خیابانی


آنگاه که درد


از رگهایت فریاد می کشید


من


در ابتدای جولان یک کابوس ایستاده ام


و در گمان های هر شب


آرام


به پایان می رسم


من


بی تو


به خواب می روم

کوتاه نوشت

خوابهایم


در امتداد فرش قرمز گامهایت


به حوالی سپید شعرهایی کوچ کردند


که بند بندش در طلسم توست

دستانت...

کودکانه هایم را مرور می کنم


در تکرار نوازش دستانت


و به بلوغ می اندیشم


و به تو


و به شرم معصوم دستانت


و به امروز


که به فردا نمی اندیشم


و به دستانم


که خیس بغض فردایند


و به دستانت


و به دستانت


و به دستانت...

رویش را بهانه باش...


سهم من از سین های مقدس


سایه ای شد


که تیرگی اش


در گذر هیچ فصلی


روشنی نمی پذیرد


بهار من


تنها، تناسخ رنگ هاست


که تیرگی را مکرر می کند


تو


ای شگرف زیبا


دستهای سرشارت


آستان عبور از سرماست

سفر

شهر من


در ایستگاه مترو


در شهر تو


به خواب می رود


و نرسیدن آغاز می شود...


"دور"


تعبیری راستین است


میان شهر من تا شهر تو



مکث، برگشت...

از انتهای یک زیبایی مطلق


حواسم


پرت می شود


کوتاه آمده ام


خودم،


سایه ام...


که انتهای کوچه ی بن بست را


در ظهر تابستان


بالا رفته بود...

خروش


باران


   دست دلتنگ آسمان است


                                که دریا را

           

                                       به هم آغوشی می خواند.


نبض شکوهمند دریا


            عصیان موج ها


                         و عشق و عشق و عشق...


در تنگ بلورم شور دریا جاریست


                        نوید طوفان باش...