یک شب گرم تابستونی تو ایستگاه آتش نشانی
بر گرفته از رمانی در خاطرات شیرین کودکی
روز گرم و پر مشغله ای رو پشت سر گذاشته بودیم
آتش نشان نبودم ولی تو اوقات بیکاری البته بهتره بگم همیشه
تو ایستگاه پیش بابام بودم
از صبح با هر گروهی که تونسته بودم رفته بودم ماموریت
شب بعد صرف شام و خوش و بش با همکارای بابام رفتم بخوابم
سکوت عجیبی تمام سطح ایستگاهو که قبلا بزرگترین قبرستان تهران بود رو فرا گرفته بود
حدود ساعت 2 شب.تو فکر بودم .ناگهان صدای سیگنال بیسیم رو
شنیدم .بلافاصله صدای زنگ حریق سکوت شب رو درهم شکافت
از جا بلند شدم و همراه بقیه دویدم سمت ماشینها
همه سوار شدیم
فرمانده حریق امیر روستایی بلافاصله با بیسیم آدرس محلو گرفت
امیر روستایی : فرمانده ای از 401
401 شب شما بخیر.نیرو اعزام بفرمایید خیابان امام خمینی نمازخانه
دانشگاه افسری اما علی (ع)
امیر روستایی:2-10 ، 3-10
رسیدیم جلوی درب دانشگاه افسری ولی انگار سربازها بی اطلاع بودند
امیر روستایی:فرمانده ای 401
401 ، 10-1
امیر روستایی:فرمانده ای مقابل درب دانشگاه هستیم.عوامل اظهار بی اطلاعی میکنن
401 از خیابان شعاع انتخاب مسیر داشته باشید
کمی بعد همین که وارد خیابان شعاع شدیم با جهنمی از آتش مواجه شدیم
امیر روستایی: فرمانده ای 401 -------- 4-10 اعلام میکنم در ضمن لطف کنید
نیروی کمکی به محل اعزام کنید
401 ..10-2.لطف کنید یک گزارش اجمالی از محل داشته باشید
امیر روستایی: به اطلاعتون برسونم مورد حریق نمازخانه ای در حدود 1000 متر مربع
که بخوصوص از ناحیه شیروانی طعمه حریق شده.حجم حریق سنگینه
لطف کنید نیروهای کمکیو سریعتر به محل اعزام کنید.
تا صبح ساعت 8 اونجا بودیم.اینقدر جنب و جوش کرده بودم که ارضا شده بودم
از اون موقع 10 سال میگذره و من هنوزم آرزومه که آتش نشان بشم.
زندگی با خاطرتم برام دنیایی داره.برام دعا کنید آتش نشان بشم