آتش نشان فداکار

یادم آمد که صدایش کمی آهسته شد و

دود بسیار و حرارت همه پیوسته شد و

زد نهیبی که در این آتش و دود و هیجان

دخترک مانده جدا بی کس و تنها حیران

گفت با خود اگر ناجی او من نشوم

گر که بر زندگیش شعله روشن نشوم

من نام امید برایم به جهان سنگین است

که رسم ایثار ،شیوه مردان این است

سپهر بایگان

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند

بلبلی می نالد هنوزم کین چمن

با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند

ما به داغ عشق بازی ها نشستیم و هنوز

چشم پروین چشمک پرانی می کند

نای ما خاموش ولی زهره شیطان هنوز

با همان شور و نوا دارد شبانی می کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان

با همین رخوت که دارد آسمانی می کند

سال ها شد رفته  دم سازم زدست

اما هنوز در درونم زنده است و زندگانی می کند

با همه نسیان تو گویی که از پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند

بی ثمر هر ساله در افکر بهارانم ولی

چون بهاران می رسد با من خزانی می کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

شهریارا تو دل از ما نا مهربانان نشکنی

ور نه قاضی در قضا نا مهربانی می کند

شب یلدا

اندوهت را به برگ ها بسپار

آخرین روزهای پاییزت بخیر....

رفیق چهار فصل من

هفت مهر

هفت مهر روز ایثار و فداکاری فرشتگان نجات مبارک

                روز آتش نشان مبارک

از ته ته دل

یک شب گرم تابستونی تو ایستگاه آتش نشانی

بر گرفته از رمانی در خاطرات شیرین کودکی

روز گرم و پر مشغله ای رو پشت سر گذاشته بودیم

آتش نشان نبودم ولی تو اوقات بیکاری البته بهتره بگم همیشه

تو ایستگاه پیش بابام بودم

از صبح با هر گروهی که تونسته بودم رفته بودم ماموریت

شب بعد صرف شام و خوش و بش با همکارای بابام رفتم بخوابم

سکوت عجیبی تمام سطح ایستگاهو که قبلا بزرگترین قبرستان تهران بود رو فرا گرفته بود

حدود ساعت 2 شب.تو فکر بودم .ناگهان صدای سیگنال بیسیم رو 

شنیدم .بلافاصله صدای زنگ حریق سکوت شب رو درهم شکافت

از جا بلند شدم و همراه بقیه دویدم سمت ماشینها

همه سوار شدیم

فرمانده حریق امیر روستایی بلافاصله با بیسیم آدرس محلو گرفت

امیر روستایی : فرمانده ای از 401

401 شب شما بخیر.نیرو اعزام بفرمایید خیابان امام خمینی نمازخانه 

دانشگاه افسری اما علی (ع)

امیر روستایی:2-10 ، 3-10

رسیدیم جلوی درب دانشگاه افسری ولی انگار سربازها بی اطلاع بودند

امیر روستایی:فرمانده ای 401

401 ، 10-1

امیر روستایی:فرمانده ای مقابل درب دانشگاه هستیم.عوامل اظهار بی اطلاعی میکنن

401 از خیابان شعاع انتخاب مسیر داشته باشید

کمی بعد همین که وارد خیابان شعاع شدیم با جهنمی از آتش مواجه شدیم

امیر روستایی: فرمانده ای 401  -------- 4-10 اعلام میکنم در ضمن لطف کنید

نیروی کمکی به محل اعزام کنید

401 ..10-2.لطف کنید یک گزارش اجمالی از محل داشته باشید

امیر روستایی: به اطلاعتون برسونم مورد حریق نمازخانه ای در حدود 1000 متر مربع

که بخوصوص از ناحیه شیروانی طعمه حریق شده.حجم حریق سنگینه 

لطف کنید نیروهای کمکیو سریعتر به محل اعزام کنید.

تا صبح ساعت 8 اونجا بودیم.اینقدر جنب و جوش کرده بودم که ارضا شده بودم

از اون موقع 10 سال میگذره و من هنوزم آرزومه که آتش نشان بشم.

زندگی با خاطرتم برام دنیایی داره.برام دعا کنید آتش نشان بشم

شعر سکوت

این پستو برای دوستان عزیزی که فکر میکنند از یاد بردمشون

میذارم تا بدونن هنوز دوستشون دارم

 

من شعر سکوتم را در گوش تو خواهم خواند

شبهای بلندم را با یاد تو خواهم ماند

من ریشه عشقم را در قلب تو خواهم کاشت

آن صحبت اول را در خاطره خواهم داشت

گفتگو

خدا گوید:

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

بدان آغوش من باز است

شروع کن

یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

گاهی دلم از هرچه آدم است میگیرد

گاهی دلم دو کلمه مهربانانه میخواهد

نه به شکل دوستت دارم

ساده مثل

دلتنگ نباش فردا روز دیگریستُ

کوه و دشت

یکروز رسد غمی به اندازه کوه

یکروز رسد نشاط به اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است.............

در سایه کوه باید از دشت گذشت

قسمت

قسمت این است.....

در فاصله ها پیر شویم

خود اسیر شب تنهایی و تقدیر شویم

قسمت این است .....

یک عمر مسافر باشیم

تا از این دورزدن های زمان سیر شویم

گفتگو

از خدا پرسید:

اگر در سرنوشت ما همه چیز را از قبل

نوشته ای آرزو کردن چه سود دارد؟

خداوند خندید و گفت:

شاید در سرنوشتت نوشته باشم

هر چه آرزو کرد

با تو بودن همیشه پرمعناست

بی تو روحم گرفته  وتنهاست

با تو یک کاسه آب یک دریاست

بی تو دردم به وسعت صحراست 

زندگی کن

زندگی راطی کن و آنگاه که بر

بلندترین قله هایش رسیدی

لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن

که پایت را خراشیدند

روزگاران

یک روز رسد غمی به اندازه کوه

یک روز رسد نشاط به اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است

در سایه کوه باید از دشت گذشت

روز عشق

به مناسبت هفتم مهر ماه روز آتش نشان

تقدیم به برادر آتش نشانم

او در جدال با مرگ شعر زندگی می سراید

 

دستهایی که کمک میکنند مقدس ترند از

 

لبهایی که دعا میکنند

نور آفتاب

آنان که در تاریکی با نور کلام خود دلی را روشن میکنند

و آفتاب را به زندگی دیگران هدیه میکنند همیشه آفتابی اند

خوشبختی

خوشبختی را دیدم ...


همین چند ساعت پیش ...


گوشه ای نشسته بود ...


ساکت و تنها ...


دلگیر بود ...


مدتیست جایی ندارد برای اُتراق کردن ...

شعر سکوت

من شعر سکوتم را در گوش تو خواهم خواند

شب های بلندم را به یاد تو خواهم ماند

من ریشه عشقم را را در قلب تو خواهم کاشت

آن صحبت اول را در خاطر خواهم داشت

دل بدست آر که

      حج اکبر است

          از هزاران کعبه

             یکدل بهتر است

چشم و دل

زیبایی ها را چشم می بیند و مهربانی ها را دل

چشم فراموش میکند اما دل هرگز