شیشه یا سنگ؟!

به خود می گویم بس است، به ذهنم می گویم بس است، به عقلم می گویم بس است، به احساس می گویم بس است! همه چیز بس است...

با چه می جنگم نمی دانم! از چه می سوزم، با خود چه می کنم، از چه می رنجم نمی دانم!
سنگی خواهم بود سخت تر از فولاد!!!             

این غرور است که می خرامد، که می خراشد...

آهای! ای تویی که کوه غروری!

دیگر هرگز قلب عریانم را نخواهی دید! هرگز روح بیتابی نخواهی یافت!

مهم نيست که حالم را نمى پرسى

مهم نيست که به من نمى انديشى

مهم نيست...

عجب از اينکه دلتنگت مى شوم!

از اينکه منتظرت هستم!

از اينکه بى تابم...!

برايم فرقى ندارد که هم حس من باشى يا نه

فرقى ندارد که غرور و احساسم چه بر سر هم مى آورند و کدامشان پيروز خواهد بود

مهم اين است که تو بهانه ى زيباى منى, همين که هستى کافيست...

همه من بوی کهنگی گرفته است...

هرچند بهار خواهد آمد

و جوانه خواهد زد

اما هنوز گره موهایم را باز نکرده ای ...

من دیگر دلتنگ هیچ چیز نمی شوم

و تمام ساعات بیهودگی ام را

کنار جنب و جوشهای سه ماهی قرمز می گذرانم...

و آرام میشوم با حرکت نرم باله هایشان

لبریز می شوم ...

عاشق میشوم بر چشمهای سیاهشان...

عاشق یکی نه...  عاشق هرسهتایشان...

عاشق عدد نمیفهمد !

 دیر گاهیست که تنها شده ام .......قصه ی غربت  صحرا شده ام  

 وسعت درد فقط سهم من است .....باز هم قسمت غم ها شده ام  

دگر ایینه ز من بی خبر است............ که اسیر شب یلدا شده ام 

کاش چشمان مرا خاک کنید  ........ تا نبینم که چه تنها شده ام   

شب بی مهتاب

                  شاعر که گفت:

      "بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم"

             غبطه به حال او خوردم

                      بی تو

               شب من مهتاب نداشت

           کوچه بی تو راه عبور نداشت

           من بودم و شبی سرد و تاریک

                باغ خاطره بود و

               برگهای زرد پاییز.

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دوست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی

کاش خدا حرف می زد

چه شبی است امشب

تیره تر از چشمانم،نگاهم...........

و هو هوی باد در گوشم چه خوفناک پیچیده

گمشده ام

در لابه لای گذشته ام

ورق می زنم دفتر زندگیم را از آغار

رسیدم

رسیدم به آخرین صفحه ی خاطراتم

می ترسم

می ترسم که ورق زنم و آغاز کنم خاطره ای نو را

از آغاز این دفتر تکرار بود و تکرار

من از تکرار می ترسم

گاهی آرزو می کنم کاش خدا حرف می زد............

چقدر سخته

 چــ ــقدر سـخــ ـــته تـو چـشـای کـــسی کـه تـمــــام عــشقت رو ازت دزدیـــ ـــد

و بـه جـاش یـه زخــ ــم هــمیشـگی ، رو بــه قـلـبت هدیـــه داد

زل بزنــی و بـه جـای ایـنـکه لبـــریز کـ ــینه و نـ ــفـــرت شـی

حــس کــنی کـه هـنـوز هـــم دوســ ـــش داری!!

چـقدر سخـتـه دلت بــخــ ــــواد سـرتـو بـاز بـه دیــواری تـکیه بــدی 

 کـه یـک بـار زیـر آوار ِ غــــ ــــرورش هــمه ی وجــودت لــه شده!

چقـــدر سـخـته تــو خـ ــیالـت ساعتـــــها بـاهـاش حـرف بـزنـی

امـا وقــتی دیـدیــــش چــیزی جــز سـلام نـتونی بــگی!

چــقدر سـخته وقتـی پـــشتت بـهـش ِ دونــه های اشـــ ـک گونـه هاتـو خیــس کنــه

 امـا مجــبور بـــشی بخــ ــــنـدی تــا نـــفهمـه کــه

هـنــوز هـــم دوســـــ ـــش داری! 

چـ ـــقدر سـخـــتـه گــل ِ آرزوهـــــ ـاتو، تـو بــاغ دیــگری بـبــــینی و هــــ ــــزار

بـــار تـــو خـــودت بـشــکـــ ــنی و اونـ ــــوقـت آروم زیـــر لـــــب بـگـــ ـــی:

برو گمشو

کوچه

 

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
 

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:
 

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.
 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

ـ «از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینۀ عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»

 

با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

 

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

چرا؟؟؟؟؟؟

چرا تنهام گذاشتی؟

چرا تنهام گذاشتی؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

چرا با یه دنیا سوال بی جواب منو تنها گذاشتی؟

چرا رفتی؟

چرا ازم دور شدی؟

چرا ؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

چرا با یه دنیا سوال تنهام گذاشتی؟

هنوز دوستت دارم

هق هق فرو خورده ام را در بغض نارس گلو می کشم. بی تابی های سرکشم را در زندان

چشم هایم به بند می کشم. فریادهای در گلو مانده ام را به خاموشی نهیب می زنم و هر روز

در آینه چشمانت تکرار می شوم. اگر چه دور از من هستی ولی زندگی بدون لمس لطیف

بودنت بی معناست.

من در شب گریه های بی کسی و دلتنگی هایم در باران پاییزی چشم هایم را می شویم و تو

را خسته از جستجوی بی پایان در خود می جویم.

و

           هر روز

                         همیشه

                                         و

                                                هنوز

                                                      دوستت دارم

 

من راهمراه خودببر

هر جا که می روی مرا نیز با خود ببر....


               نگذار که در سکوت تلخ
زندگی تنها بمانم ، نگذار که در خلوت تاریک زندگی



                                         در گوشه ای بنشینم و به نوای غمگین چشمانم گوش کنم...


               هر جا که می روی اگر دوستم میداري مرا با خود ببر.....


به سفر می روی مرا همسفر خودت بدان ، به رویاها می روی مرا نیز رویای خودت بدان...


 نگذار که احساس کنم یک
عاشق تنهایم....

               عاشقی که آرزوی یک لحظه را دارد که در کنار یارش و آن کسی که دوستش دارد باشد!


                             نگذار که همسفر من
تنهایی ها باشند و همزبان من سکوت تلخ زندگی
!


                هر جا که می روی این دل بی طاقتم را که مجنون تو هست
تنها
نگذار!


دلی که همیشه و همیشه برای تو بوده و هست و


                                  خواهد بود ، یک دل وفادار ، عاشق و یکرنگ!


                                           به من نگو که قلبم همیشه در کنارت هست و هیچگاه احساس دوری


از مرا نمیکنی، اینها همه یک قصه است ! من حقیقت را میخواهم ، و


                          حقیقت
زندگی تویی ، وجود پر مهر تو و آن آغوش مهربان تو هست...


هر جا که می روی ، مرا نیز با خود ببر ،
مرا تنها نگذار و مرا روانه دشت تنهایی ها نکن!

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما

گرد بام و در من 

 بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا 

 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 

 برو آنجا که تو را منتظرند 

 قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ 

 با دلم می گوید 

 که دروغی تو ، دروغ 

 که فریبی تو. ، فریب 

 قاصدک ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای 

 راستی ایا رفتی با باد ؟

با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

 قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است 

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو 

 مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها لب حوض

درون آینه پک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو نگاه تو درترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد  

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام ...

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند 

 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی  

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار  

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه درین خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است  

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است

غروب های غریب 

 در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من  

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی

 

 
آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار، تا که تنهاییت از دیدن آن جابخورد و بداند که دل من با توست، در همین یک قدمی

خداحافظ

همه چيز را جمع کردم. يکي يکي.

  خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را

  که انگار سال ها توي اين اتاق زنداني

 مانده بود. همه را گذاشتم توي

 چمدان آبي و درش را محکم تر از

  هميشه بستم.

آسمان هم انگار دلش مي خواست

  که من بروم. نه ابري، نه باراني...

شعر ها را که مي خواستم از

روي ديوار بکنم يادت افتادم نه

 اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار

 آمده بودي که بگويي نرو،

 و من به خيالت قول دادم که تا

 هميشه همين جا بمانم.

نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم

 که تو را خواب ديده ام. چشم هايم

  را مي بندم و توي اين سياهي که

 سوزن سوزن می شود دنبالت

  مي گردم. انگاري که...

نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد

  هم فرقي نکند! پس من دوباره

 مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر

 بخواني، بخندي، قصه بگويي،

 تا شايد يک روز از روياي شيرين

 بودنت بيدار شوم.

چشم هايم را مي بندم و قاصدک

 سفيد را مي بينم. از خوشحالي

  فرياد مي زنم:


قاصدک...!!!!!

ميگي: آرزو کن.

و من آرزو مي کنم، آرزو مي کنم

 که تو هيچ وقت نروي.

ميگي: من هم آرزو کردم.

ميگم: چي؟

ميگي: آرزو کردم که تو هيچ وقت نري.

نگاهت مي کنم و بعد قاصدک با موج 

   خنده هامان مي رود...

چمدان آبي را بر مي دارم و مي روم.

  اما حالا فقط يک آرزودارم:

 کاش اين را بخواني.

چشم هايت را باز کني و

 بيني که من چقدر

 دلم برايت تنگ شده است

دل من

 

دل من یه روز به دریا زد ورفت

 

                                               پشت پا به رسم دنـیا زد و رفـت

 

پاشـنه کفـش فـرار و ور کشید

 

                                               آستـیـن هـمـت و بالا زد و رفـت

 

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

 

                                          سنگ توی شیشه فردا زد و رفـت

 

دفتر گـذشته ها رو پاره کـرد

 

                                                نـامه فـرداهـا رو تـا زد و رفـت

 

حیـوونی تـازه آدم شـده بـود

 

                                                به سرش هـوای حوا زد و رفـت

 

زنده ها خیلی براش کهنه بودند

 

                                               خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

 

هوای تازه دلش می خواست ولی

 

                                                آخـرش تـوی غبـارا زد و رفـت

 

دنبال کـلید خوشبختی می گشـت

 

                                          خودشم قـفـلی رو قـفلا زد و رفـت

 

 

 

یه دل دارم

يه دل دارم خدا داره


زمين داره ، هوا داره


ميون درياي غمش


كشتي و نا خدا داره


يه دل دارم ترک  داره


ترس و يقين و


شك داره


رو بام برفيش ، هميشه


يه دنيا بادبادك داره ...


 

ادامه نوشته

خدایا

خدایا کفر نمی‌گویم،


پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!


مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 خداوندا!


اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 خداوندا!


اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

 خداوندا!


اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…