*من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...*

* یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم *

* ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...*

*و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی 

کشیدم!!!!*

این روزها به جای” شرافت” از انسان ها 


فقط” شر” و ” آفت” می بینی !


 می‌دونی”بهشت” کجاست ؟ 


یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب 


 بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری… ▲♥▼

زمانی فرا می رسد که مجبور می شوید بگذارید کسی برود و دیگر با او ارتباطی

 نداشته


 باشید. اگر کسی شما را در زندگیش بخواهد راهی پیدا میکند تا شما را در آن


 بگنجاند. باید فراموشش کنید و این حقیقت را بپذیرید که آنگونه که شما دوستش 


داشتید، او نداشت و بگذارید به آرامی از زندگیتان برود. گاهی اوقات رفتن آسان تر از


 
ماندن است. ما تا قبل از اینکه کسی را فراموش کنیم تصور میکنیم که کار سختی

 

است. اما وقتی فراموش میکنیم به خود می گوییم که چرا زودتر ترکش نکردیم!

حکایت ما آدم ها …


حکایت کفشاییه که …


اگه جفت نباشند …


هر کدومشون …


هر چقدر شیک باشند …


هر چقدر هم نو باشند


تا همیشه …


لنگه به لنگه اند …


کاش …


خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …


جفت هر کس رو باهاش می آفرید …


تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …


به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…
.

در انتهای هر سفر


در آیینه


دار و ندار خویش را مرور می کنم


این خاک تیره این زمین


پاپوش پای خسته ام


این سقف کوتاه آسمان


سرپوش چشم بسته ام


اما خدای دل


در آخرین سفر


در آیینه به جز دو بیکرانه کران


به جز زمین و آسمان


چیزی نمانده است


گم گشته ام، کجا


 

صفر را بستند

 

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

 

از شما چه پنهان

 

ما از درون زنگ زدیم

 

این جهانی که همش مضحکه و تکراره

 

تکه تکه شدن دل چه تماشا داره

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر

تنها قهرمان بود .*

* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *

*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... *

*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *

*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *

*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *

*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!*

مي داني ... !؟ به رويت نياوردم ... ! *

 


* از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي :
 
" شما "

*فهميدم *

 


*پاي " او " در
 
 
ميان است ...*

* *
♡❤♡♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
**


می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!*

**

دلتنگـی، پیچیــده نیســت.


یک دل..


یک آسمان

..

یــک بغــض ..


و آرزوهــای تـَـرک خـورده !
.

.


.

به همین ســادگـی