مست و هشیار
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

خوبین؟
خوشین؟
چ خبرا؟.
چیکارا میکنین؟
امیدوارم هر جا هستین شاد باشین و به ارزوهاتون برسین
یادش بخیر اون موقع ها ک برنامه های لاین و و واتس و این چیزا نبود همه تند تند میومدن وبلاگاشون اما الان چی؟؟؟/
هی خدا

عید
تولدم
امروز تولدمه
همین
نه بابا کیکی هم میخوای
باشه بیا فقط باید کادو بدی ها

یکی هست....دیگه نیست
![]()
مرگ مرتضی پاشایی رو به همهی طرفداراش تسلیت میگم
من که خودم خیلی اهنگاشو دوس داشتم

تقویم های جهان
بیهوده ورق میخورند تقویم های جهان!
روزهای من همه یك روزند...
شنبه هایی كه فقط پیشوندشان عوض میشود....

Mark Amend
تولدم
بعضیا میدونین فردا چه خبره و بعضیا هم نه
میخواین بگم چه خبره
البته به غیر از انقلاب
خب تولدمه دیگه
خب حالا چون تولدمه نفری 2 تا کامنت بدین
البته این کادوم نیستا
زندگی - شعر (11)
زندگی مرگ است در بهار
زندگی عطر است در غبار
زندگی خاطرات ماندگار
زندگی صفحات روزگار
زندگی عشق خسرو و شیرین است
زندگی روزگار دیرین است
زندگی آدم های دروغ
زندگی دنیایی است شلوغ
زندگی یعنی رسیدن به بهشت
زندگی یعنی تقدیر و سرنوشت
زندگی یعنی رفتن زیر خاک
زندگی یعنی دعاهای پاک
زندگی یعنی ماندن در جهان
زندگی یعنی کمک به ناتوان
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی عشق درخت است به چشم پنجره
زندگی زیبایی گل شقایق است
زندگی گذشتن دقایق است
زندگی اسبی است بی سوار
زندگی فصلی است بی بهار
زندگی انتظار فردا
زندگی رویایی از دریا
زندگی دیدن هر روز افتاب است
زندگی پا نهادن بر خاک است
زندگی شوق انسان در کاشت دانه است
زندگی رفتن به یک کاشانه است
زندگی یاد گرفتن اسرار نهان میباشد
زندگی طی کردن راه از میان میباشد
گفت امین به راستی زندگی چیست؟!
گفتند فکر نکن نمیدانی عاشق کیست
"محمد امین رسولی
عشق - شعر (10)
عشق یعنی خاطرات ماندگار
دفتری از شعرو عطر بهار
عشق یعنی حرف های بی صدا
عشق یعنی دعای بی ندا
عشق یعنی لطافت حباب
عشق یعنی داشتن حجاب
عشق یعنی بودنش در یاد
عشق یعنی ماندنش در باد
عشق یعنی بودن در بیشه زار
عشق یعنی زیستن در لاله زار
عشق یعنی رفتن به بهشت
عشق یعنی تقدیرو سرنوشت
عشق یعنی یک قصه با ترانه
عشق یعنی دوست داشتن بی بهانه
عشق یعنی دیدنش تا سحر
عشق یعنی باشد مثل قمر
عشق یعنی بودن در کمین
عشق یعنی ماندن با امین
"محمد امین رسولی"

.......................
ادامه فراموش نشه
پاییز - شعر (9)
ابر هایش دیگر گریان شده است
درختانش دیگر عریان شده است
درختانش از سبزی خاموش شده است
خاطراتش هم از ذهن ها فراموش شده است
انگار طبیعتش دوباره نقاشی شده است
انگار اسمانش دوباره کاشی شده است
عطر مهرش شروع شده است
خورشید فصلش هم طلوع شده است
انگار زمانش سوار مرکب شده است
انگار صفحاتش پر مطلب شده است
انگار زمستانش بی غیرت شده است
انگار کوی هایش خلوت شده است
گویی تمام زمین خاکریز شده است
آری امین, دیگر پاییز شده است
"محمد امین رسولی"

..................
ادامه یادتون نره
ندارد - شعر (8)
چون انسان دیگر حال بوییدن ندارد
خورشید شهر ما حال تابیدن ندارد
ماه هم دیگر حال خوابیدن ندارد
ابر این حوالی حال باریدن ندارد
قلب ادما هم حال تپیدن ندارد
درخت دیگر حال برگ دادن ندارد
دنیا هم حال جنگ دادن ندارد
دل سودای رنجیدن ندارد
ادم هم حال خندیدن ندارد
بلبل حال خواندن ندارد
امین هم حال ماندن ندارد
"محمد امین رسولی"
....................
مصراع اولو که قرمز نوشتم از تسبیح استفاده کردم یعنی از شعر کس
دیگه ای استفاده کردم مصراع اول یه جایی از شعر نگارستان غم از
سهراب سپهریه
ادامه فراموش نشه
زندگی - شعر (7)
زندگیم گم شده تو مسیر فردا
آمده ام با کوله بار خاطرات دریا
تو گذشته تو نشستی توی قاب پنجره
خاطراتت مثل پرواز پرستو میپره
پشت در تنهایی و غم که مهمون منه
انگار که خونه ی من زندون منه
حالا من تنها شدم توی این شهر شلوغ
دیگه من بدم میاد از این همه دروغ
حالا من زندگیم را میبینم در دام
دیگه ارزشی ندارم برام این ایام
حالا شعر های امین شده افسانه
حالا زندگیش شده گلخانه
برخیز
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیشرو و باز پسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم، به تو بر میخورم اما
آنسان شدهام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که میآیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همهی بودن ما جز هوسی نیست
هوشنگ ابتهاج
.......................
ادامه فراموش نشه
مثل
مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند
هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند
ناگهان میآید و در سینه میلرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان میکند
با من از این هم دلت بیاعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان میکند؟
مثل مادر عاشق از روز ازل حسرتکِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان میکند
اشک میفهمد غم افتادهای مثل مرا
چشم تو از این خیانتها فراوان میکند
عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بیدرمانشان را مرگ درمان میکند
مژگان عباسلو

.......................
ادامه مطلب فراموش نشه
"ولادت امام رضا" و "نمیدانم"
در شام ولادتش که شادند همه
بفرست بر این روح کرامت صلوات
صلوات
حتما برین ادامه مطلب
رفاقت تعطیل!!
هرکس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر مییشکند حرفی نیست
در عجبم دوست چرامیشکند

............................
بعضی ها فقط اسمشون رفیقه فقط اسمشون
پیشت هی ازت تعریف میکنن تا میری میبندنت
به همه چی
............................
ادامه فراموش نشه
دیر گاهیست - شعر (6)
در میان بادها خاموش شده ام
درگاهیست که دیگر نیستم
در سختی ها دیگر مخدوش شده ام
دیرگاهیست زل زده ام به اسمان
و در سرخی اسمان مدهوش شده ام
دیر گاهیست دیگر آدم نیستم
و در زندگی مانند یک موش شده ام
دیر گاهیست که کر شده ام
بدون 2 گوش شده ام
دیرگاهیست که دیگر زنده نیستم
در زندگی همیشه بی هوش شده ام
گفت امین اگر الان یاور دارم
در مشکلات همیشه بی اغوش شده ام
"محمد امین رسولی"
.............................
ادامه فراموش نشه
جاییزه نفر اول:


جاییزه نفر دوم:


جاییزه نفر سوم: 

و جاییزه بقیه:
وطن
ادامه مطلب=
متنی از حامد فرد
متن درادامه مطلب
بیا
گفتم از زشتی گفتار بدم ، گفت : “بیا”
از سیه کاری رفتار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم از غفلت دل ، از هوسم ، از نفسم
صاحب آن همه کردار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم از سرکشیم ، سینه سپر ، داد زدم
نیستم خسته دل از کار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم از دوست گریزانم و در خود غرقم
دائما در پی پندار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم از گوهر ذکر تو ندارم بهره
غوطه ور مانده در افکار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم ای چشمه ی خوبی ، سحری چشم گشا
نگر اعمال شرر بار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم ای صاحب این سفره که خوبان جمعند
گفته بودی که خریدار بِدم ، گفت : “بیا”
گفتم آینه شیطان شده بودم عمری
خسته از دست همین یار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم خدا ز دست دل من رنجیده
من همان عبد گنهکار بدم ، گفت : “بیا”
......................
زندگی بدون تلاش مثل یه خونه است بدون ستون یهو میریزه پایین
کوروش (2)
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی
را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت میبخشی؟
کوروش گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی
من چقدر بود؟! کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت
برو به مردم بگو کورش
برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد
و سخن کورش را به گوششان رسانید.
مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای
گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار
بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست.
اگر آنهارا پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم.
زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهرهاند مثل
این میماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد!

کوروش
بعد از تسخیر ایران به دست مغولها، روزی چنگیز مغول سر قبر کوروش کبیر
می رود و به طعنه این شعر را می خواند:
"برآور سر ایران و توران ببین.........به دست دلیران و شیران ببین" !!!!بعد با تمسخر می گوید: خیلی دوست داشتم ببینم اگر کوروش زنده بود
چه جوابی می داد !
یک کشاورز ایرانی که از آنجا می گذشت رو می کند به چنگیز و می گوید:
من می دانم چه جوابی می داد ، کوروش کبیر می گفت:
"چو بیشه تهی ماند از نرّه شیر............شغالان درآیند آنجا دلیر"

خواب - شعر (5)
خواب دیدم بسترم ویرانه شد
در آن میان مادرم دیوانه شد
چشم وا کردم زمانه آب شد
چشم بستم دنیا کاشانه شد
در پرم آتشی دردناک سوز گرفت
تمام وجودمن نشانه شد
آسمان در غم خودبارها گریست
اما غم های من همه بیگانه شد
پیرمردی به عشق باوری خاص داشت
اما عشق فقط افسانه شد
آن نهال محبتی که سال ها پیش کاشتیم
امروز آن نهال تازه جوانه شد
غم دنیای انسان را نابود کرد
اما دنیای من تنها گلخانه شد
مردی در فکر خود غزل ها سرود
اما غزل ها همه ترانه شد
مرگ همه در خانه ایجاد میشود
اما مرگ امین در میخانه شد
"محمد امین رسولی"

حرفی از نام تو
سوختم خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم سکوتم اب شد
چشم بستم بسترم اتش گرفت
در زدم کس این قفس را وا نکرد
پر زدم بال و پرم اتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو امد بر زبان
دستهایم دفترم آتش گرفت
شاعرشو خودتون حدس بزنید؟جاییزه داره هر کی گفت
شاعرشو تو ادامه مطلب نوشتم
روزی - شعر (3)
خیلی وقت بود میخواستم غزل بگم یه دونه گفتم خوش حال میشم نظرتونو دربارش بهم بگین (تعریف-تمجید-انتقاد پیشنهاد و........)
...........................
روزی هم تبر دست درخت میوفتد
هیزم شکن با تبرش زمین میوفتد
آن کس که سالم به سفر رفته بود
قسم خورد با پای شکسته در کمین میوفتد
پیر مردی در رویای دیرینه ی خود
میدید در سفرش فقط همین میوفتد
عاشقی که در عشق خود پنهان شده بود
گفت در زمان دیرین میوفتد
من در زندگی همیشه میدیدم
ادم همیشه با یقین میوفتد
کس نمیداند که او چه طور میبیند
فقط میدان او چنین میوفتد
آن کس که همیشه جهان دورش بود
قسم خورد همیشه مثل امین میوفتد
"محمد امین رسولی"
چیست؟! - شعر (2)
بگین
..................................
این صدا چیست که از سوز میشنوم
گوش کن که از شب مرموز میشنوم
شاید صدا را از پشت کوه میشنوم
شایدم آن را از کشتی نوح میشنوم
گویی صدا را از پشت سر میشنوم
شایدم آن را از پشت در میشنوم
شاید آن را از شهری شلوغ میشنوم
شایدم آن را از آدم های دروغ میشنوم
شاید دارم ندایی میشنوم
شایدم دارم املایی میشنوم
شاید صدایی پنهان میشنوم
شایدم اسرار نهان میشنوم
شاید صدای جهان میشنوم
شایدم از زمان میشنوم
شایدم دارد میگوید زندگی
اسرار این جهان درندگی:
که آدم ها همه درنده هستند
انگار که یک جنگنده هستند
پس تا گرگ نباشی
نمیتوانی زنده باشی
"محمد امین رسولی"
.................
سوی خود می خواندند .. ناگهان صدایی مرا میخ کوب م کند ! " دخترک صبر کن ! "
این صدای کیست ؟ از کجا می آید ؟ اندکی صبر می کنم ، سکوت مرگباری حکم فرماست به راهـم
ادامه می دهم .. بی اختیار سرود عاشقانه ای سر می دهم و می گویم :
« آری آغاز دوست داشتن است ، گر چه پایان راه نا پیداست .. »
صدایی خشمگین کلامم را قطع می کند و می گوید : " مـــــرا تـــــــرک نکن ! "
با دقت عجیبی اطرافم را نگاه میکنم سایه ای پشت درخت است آهسته پیش میروم کسی نیست
صدا از پیش کوه است ! به طرف کوه راه می افتم ، ملتمسانه تکرار میکند :
« ای آغــوش گرم مست نازم کن که من دیــــــوانه ام .. »
در جست و جوی صدا برمی گردم انعکاس نگاهی سیاهی چشمانم را میگیرد!
نفسی در سینه حس میکنم و فریاد می کشم ..
ای مــرد ! ای مـــــوجود خود خواه میخواهی شبی را در بستر آغوشم سحر کنی ؟
مقتدرانه میگوید : خریدارم بــفروش ..
گامی به عقب بر میدارم و باصدایی رسا میگویم :آنچه تو میخواهی من به بهای بهشت میفروشم !












یاد دارم در غروبی سرد سرد