id instagram : last_viper

وب چشم ویروسی وبی دیگر از وبهای شخصی من

 virus-eye.blogfa.com

باز کن پنجره را

...بـاز کـن پنـجره را و به مـهـتـاب بگو...
...تا طلوع گـل سرخ یک قدم مانـده هنوز...
...سـینه ی خود را باز پُرکن از عـطرنسیم...
...و بـه آفـتاب بگو لـخـتـی آهـسته بیا...
...که دلـم تـب دارد ، تـب هجران نَفـس...
حبیب رضانژادی

بـاز کـن پـنـجـره را ، و به آفتاب بگو

شانه کن دشت سیاه ، رخت شب را بردار

جـای آن نـور بکار ، باز یک روز سپـید

قامت سبز نسـیم ، می خورد بـر دیـوار

نور می پـاشد صبح ، می نشیـنم تنهـا

پشت دیوار بلوغ ، رو بـه آن باغ بـزرگ

در دل خود این بـار ، شـعر تَـر می بافم

تا که پنهان سازم ، سایـه ی زرد و کبود

و بـه دیوار کوبم ، یأس و خودبـیـنی را

. . . باز کن پنجره را . . . . . . . . باز کن پنجره را . . .

حالم خوب است

حالـم خــوب اسـت ...

هنوز خـواب می بیـنم ، ابــری می آید

و مـَرا تــا ســرآغـاز رویــیـدن ... بـدرقه می کند.

***

تـابـسـتـان کـه بــیـایـد؟

نـمی دانـــم چـَـنـــد ســـالـــه مــی شــوم؟

امــا صـدای غــریـبــی ، مـــرتـب مـی گویـدم!

پَـس ، تـوکِی خواهی مـُرد!!!

زیـــرا ...!

به کـــــوری چــــشـــم کـــلاغ؟

!!!عـــقـاب هـا هـَــرگــــــز نـــمی مـیـرنـد!!!

حبیب رضانژادی

مـُــهــم نـیـــسـت  ...!!!

توکه آن بیدِ بال حـوض را به خاطر داری آ ...!

هـمـیـن امــروز غـــروب

بَـرایش دو شـعر تـازه از"نـیــما" خوانـدم

او هم خـم شد بـرآب وگفت:

گیسـوانـم را مِـثـل اَفــســانه بـبـاف!..!!!

رفتی؟به سلامت!

رفتی؟

  به سلامت!

من خدا نیستم که بگویمصدبار اگر توبه شکستی باز آی...

آنکه رفت به حرمت آنچه با خود بُرد حـق بازگشت ندارد...

رفتنش مـردانه نبـود  لااقـل مَـرد بـاشد ، بَر نـــگـرد...

خط زدن برمن،پایان من نیست،بلکه آغازبی لیاقتی توست

همیشه بهترینها مال من بوده و هست

اگرمال من نشدی قطعابهترین نبودی ونیستی

اینتـو نیسـتی که مَـرا فـراموش کردی... این منم!

 که به یادم اجازه نمیدهم حتی از نزدیکی ذهن توعبورکند!

صــحـبـت  از لـیـــاقـت اسـت

محـــکـمـتر از آنم ، که برای تـنها نـبودنم

آنچه راکه اسمش راغرورگذاشته ام برایت به زمین بکوبم

 احساس من،قیمتی داشت که توبرای پرداختش فـقیر بودی !

بی خیال

می سـپـارم دل به دریــا،بی خیال

می شـمـارم لـحظه هـا را،بی خیال 

می کـشـم بر دفــتـر نـقـاشی ام 

نقـش هـای زشت و زیـبا ،بی خیال 

دوره گردی می شوم هر شب چو باد 

میکنم فــکـر غــزل را ،بی خیال 

لا به لای آن غـــزل ها می کـشم 

سرنوشت خــیس خود را،بی خیال 

گــاه در آشـفـتـه بــازار دلــم 

 می شــوم تـنـهای تنها،بی خیال 

بی خبر از شعر پر تشـویش عشق 

می کنم خود را تـمـاشـا بی خیال 

گاه می ســازم بـرایروحخــود 

نــردبــانی تـا ثـریــا،بی خیال 

گــاه از تـــرس نـبود مـصرعی 

مـی زنـم عـمری تـقـلا،بی خیال 

بی خـیالم بـا خود امـا بـا تو من 

 حــرف هایی دارم امـا...بی خیال

آرزوی بی جایی بود

تاریکی اتـاقم شـکسـته می شود با نُـوری ضـعیف...

لـرزشـی روی  مـیـز کـنـار تـخـتـم مـی افـتـد...

از این صـدا مُـتنفر بودم اما چشم هایم را  مـیمـالم...

تـا لُــود شـود ، آرزو مـی کـنم ، کـاش تـو باشی...

سـکــوت مـی کـنـم ، آرزوی بـی جـایــی بـود!

حبیب رضانژادی

یادت را از من نگیر

روز هــمـــان شــــب اســـــت!

و شب هـمـه ی روزهاییست که تو نیستی!

!!!یـــــادت را از مـــــن نـــگــیــر!!!

بـگـذار مـن هـم مـثـل سـهـراب بـگـویـم

!!!دلــخــوشــی هـــا کـــــم نــیـسـت!!!

حبیب رضانژادی

 رسیده ام به حِـس برگی که می داند

!!!باد از هر طرف که بیاید سرانجامش افتادن است!!!

سُـوگـند میخورم به جز حـضور تو

هیچ چیزاین جهان راجدی نگرفته ام حتی عشق را

تفاوتی ندارد خـواب باشم یا بیـدار

!!!زیباترین تَـصویر پیش چشـمانم همیشه تویی!!!

هیچ انتظاری از کسی ندارم

! ! ! ...هـیـچ انـتـظاری از کـسی نـدارم... ! ! !

و این نـشان دهنـده ی  قـدرت مـن نیست...!

مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است؟

***بگذار سپـیـده سر زند***

چه باک که من بمـیرم و شبـنم فرو خـشـکد.

و شبگیر خاموش شود و شبـاهنگ گنگ گردد.

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گردد.

***وراه کهکشان بسته شود***

بگذارسپیده سرزندوپروانه بسوی آفتاب پَر کشد...

 ! ! ! ...هیچ انتظاری ازکسی ندارم... ! ! !

حبیب رضانژادی

چشم مخصوص تماشاست

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تـماشـای تو زیباست اگر بگذارند

من از اظـهار نظـرهای دلـم فهمیدم

 عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

حبیب رضانژادی

دل سرگـشته من اینهمه بیهوده مگرد

خانه دوست همین جاست اگر بگذارند

سنـد عقـل مشـاع است اگر بگذارند

عشـق اما فـقط از ماست اگر بگذارند

غضب آلـوده نـگاهم میکنید ای مردم

 دل من مـال شمـاهاست اگر بگذارند

بار ندامت

بـه کدامین وفـایت تـو را یـــاد کـنـم

آنـقدر بـار نـدامـت به دلـم آمــده جمع

کـه اگـر پــای از ایـن مـهلکه آرم بـه برون

لـنـگ لـنـگان دَر دروازه ی هــَستــی گـیرم

نـگذارم که کسـی از عَــــدم آیـد بــه بُــرون