قشنگه وقتی اون میخواد بخوابه و من خسته و تنها روبروشم دستاش رو باز میکنه و من مثل یه نوزاد به امنیت اغوشش پناه میبرم خودم رو تو بغلش مچاله میکنم و اون محکم تر بغلم میکنه میبوسدم اون میخوابه و من هنوز بیدارم 

این اولین پستم از خونه مونه خونه دو نفره مون  که من روی صندلیش نشستم  و تیک تاک ساعت توی نبودت اینجا  حکمفرسات. ومن کدبانوی ناوارد این خانه به این فکر میکنم که اینهمه سال ایهنمه ماجرا باید عبور میکرد تا امروز بتونم با خیال راحت منتظرت بشینم. که چقدر دلم برای همه لحظه هامون تنگ شده .حالا دیگه کنارمی اما نمیدونم چرا هنوز دلتنگتم و تو نمیدونی

منو توی اغوشت بگیر و بهم قول بده هیچ چیزی تو روزگار نمیتونه منو از تو جدا کنه

بازم اومدم همینجا .خونه قدیمیم که بیشتر از هر جایی توی دنیا دوستش دارم  سالهاست یه عالم خاطره خوب و بد رو اینجا دفن کردم  که هربار میتونم بیام سراغشون  و زیر رو روشون کنم. دلم برای ادماهای اینجا   که رفتن و کوچ کردن تنگ شده از یه جایی به بعد همه تصمیم گرفتن برن  نمیدونم چرا ولی شاید دلیلش این باشه که  همیشه ادمها از نشون دادن دنیای  واقعیشون فراری ان   دوست دارن  یه تصویر زیبا  و بی نقص از زندگیشون  به نمایش بذارن  و وانمود کنن که همه چی خوبه  شاید من هم خودم یکی از همین ادمها باشم  اما من خسته شدم   از  دنیای رنگ و وارنگ و دروغین  ادمهای توی اینستا از عکسهای سلفی  از انبوه چت ها و پیامهای تلگرامی از  اینکه هر بار که گوشیم رو باز میکنم 100 جور پیغام روی گوشیم ظاهر میشه .اما کسی نیست زنگ بزنه  بپرسه فلانی حالت چطوره ؟ کمک نمیخوای ؟ میخوای با هم بریم پیاده روی  میخوای کمی برام حرف بزنی.  خسته  ام از ادمهایی که  حال هم رو توی تلگرام میپرسن عکس هم رو تلگرام میبینن و وقتی هم رو میبینن هیچ حرفی برای گفتن با هم ندارن  جز اینکه باز هم توی جمع گوشیشون رو دستشون بگیرن و توش چرخ بزنن .داره ارتباطهای انسانی مهر و محبت یادمون میره  داریم به سمت دوری میریم داره یادمون میره از غمگینی دوستمون غمگین بشیم  داریم یاد میگیریم بگیم به من چه 

فکر میکنم دیگه اینبار واقعا داریم به روزای جدید نزدیک میشیم هنوز هم باور نمیکنم بالاخره  یه روز میریم  توی خونه ای که سالها کنارهم زندگی کنیم 2 ماه دیگه تا این اتفاق بزرگ توی زندگیم مونده کارای زیادی هست از حسم نمیتونم بگم همه چیز کنار هم منتظر روزای خوبم (:

قول 1

داشتم برای دن از اتفاقی که امروز سر کار افتاد و اینکه چطور خانمی که هر وقت میرفت مرخصی من پای برگش رو امضا میکردم که کارش رو تقبل کنم و در حقش لطف کردم حالا با یکی دوبار نه گفتن بهش رفته و زیر ابم رو زده صحبت میکردم و اینکه چرا اینطور شدن ادم ها روز به روز هم بدتر میشن یه مدل عجیب غریبی که توی مرام ما حتی تصور کردنش هم نیست . اما وسط درد و دل کردنم حس کردم دن هم گناه داره راست میگه من خیلی از کارهام و مسائلی که پیش میاد رو براش میگم دن میگه اهمیتی بهشون نده اسم اینا مشکل یا دغدغه نیست مشکلات ادمها توی زندگیشون خیلی بیشتر از اینهاست . به میگه انقدر کارت رو برای خودت بزرگش نکن دائم درگیرش نشو همه اش در حال غصه خوردن نباش حرف دن رو تا حدی قبول دارم مثلا به نظرم همین که ادم خودش و عزیزانش سالم باشن انگار نیمی از مشکلات دنیا رو نداره اما خوب در کنار اینها به نظرم مشکل هر شخصی در نظر خودش بزرگه حتی اگه کوچیک باشه . میدونم دن این رفتارم رو دوست نداره ولی خیلی وقتا ممکنه از درد و دلهای من خسته شده باشه برای همین تصمیم گرفتم یه قولی به خودم بدم و سعی کنم تا حد ممکن روی تغییر دادن خودم تلاش کنم شاید صد در صد نتونم ولی اگه بتونم حتی کم یاد بگیرم و سعی کنم بی تفاوت تر باشم من نمیتونم ادمها و اخلاقای زشتشون رو تغییر بدم قرار هم نیست تحملشون کنم فقط قراره نسبت به وجودشون بی تفاوت باشم بذار هر چقدر میخوان خودشون رو به در و دیوار بزنن و توی مرداب پوچشون خودشون غرق بشن و لذت ببرن .ارزش نداره که بخوام خودم همسرم و زندگیم رو ازار دهنده و غم انگیز کنم. میخوام کمتر از مشکلات کارم با دن حرف بزنم و یا غصه اش رو بخورم امیدوارم خودشون کم کم برام محو بشن و موفق بشم. قراره توی زندگی بزرگ شم قراره وسط این دنیای نا اروم کنار کسی که دوستش دارم ارامش داشته باشم بهش ارامش بدم و ازش ارامش بگیرم پس خیلی قولها هست که باید به خودم بدم واسه عوض شدن

 

 نا نحس

 

 نمینویسم چون منتظر یه اتفاق خوب توی زندگیم هستم  راستش ما به مقداری پول احتیاج داریم  ولی هر کاری میکنیم همه چیز به سمت بدتر شدن پیش میره تا بهتر شدن  راه حل خاصی به ذهنم نمیرسه  

میشه شما برامون دعا کنین.

 

 دیروز آخرین باری بود که باید میزدیم به جاده  و این مسیر سه ساعته رو میرفتیم تا دن من رو برسونه دانشگاه منتظرم بمونه تا امتحانم رو بدم و بعد با هم برگردیم  اما دیروز توی راه دانشگاه اتفاقی افتاد که نمیدونم اسمش رو چی بذارم . بد بود بد ....... فقط  دن ازم خواست دیگه بهش فکر نکنم و دائم توی ذهنم مرورش نکنم

ولی خوب نمیدونم یه حسی بهم میگه  یه جایی بنویسمش .... بد نیست ادم بعضی لحظه ها رو ثبت کنه که یادش بمونه.

هر چند همه این اتفاقات شاید توی 3-4 دقیقه افتاد ولی خوب شاید برای من یکساعت گذشت انقدر که زمان  اون لحظه برام کشدار شده بود

  داستان از اونجا شروع شد  که دن دوربین رو اورده بود تا اگه مسیر برفی بود توی جاده عکس بندازیم که البته خبری از برف نبود توی راه برگشت بودیم که یهو دن گفت الییی یه جاده فرعی قشنگ پیدا کردم  دو طرفش درختچه های گز هست  میخوای بریم عکس بگیریم ؟  و اینطوری شد که  زدیم تو جاده بغلی یه  جاده اسفالت  مستقیم که دو طرفش سر تا سر درختچه های بلند بود یک سمتش میرسید به همین  جاده اصلی که توش بودیم   ولی  تهش پیدا نبود به کجا میرسه رفتیم توی جاده  نمیشد کنار جاده پارک کرد چون عرضش اونقدر نبود  حدودا اندازه  عبور  یک کامیون بود  برای همین مجبور شدیم  جلوتر بریم  تا اینکه  وسطای جاده بالاخره به جایی رسیدیم که کنار جاده یه جای خاکی باز بود  و میشد ماشین رو کنار پارک کنیم .پیاده شدیم  و رفتیم وسط جاده که عکس بگیریم دن بهم میگفت ژست بگیرم و  عکس مینداخت  جاده ماشین رویی نبود فقط هرازگاهی  یعنی هر یکی دو دقیقه یکبار  از دور سر وکله ماشین های باری و کامیون و یکی دو تا ماشین شخصی  پیدا میشد نمیدونم ته جاده به کجا ختم میشد ولی با دن حدس زدیم شاید یه  کارگاه یا  معدن   یا سوله ای چیزی  اون ته باشه  به هر حال اگه ماشینی از دور میومد من میرفتیم کنا تا رد بشن و دوباره  به عکس گرفتن ادامه میدادیم 3-4 تایی من از دن گرفتم و چند تا هم دن از من عکس گرفت خلاصه 7-8 دقیقه ای اونجا بودیم همه ماشینایی که رد شدن رفتن  تا اینکه یکی از کامیونهایی که  اومد و از کنارمون رد شد رفت  جلو و اون دور دورها نگه داشت  یعنی ماشین رو خاموش کرده بود و همین طور تو ماشین نشسته بود  به دن گفتم این کامیون چرا نگه داشت گفت نمیدونم.  دیگه اخرین عکسی بود که میخواستیم بگیریم و چون من ژستی که دن میخواست  رو درست نمیگرفتم و از طرفی حس خوبی نداشتم که اون کامیون احیانا به این قصد نگه داشته باشه که از  دور بخواد عکس گرفتن ما رو نگاه کنه  و دید بزنه  به دن گفت بریم اصن ولش کن و دن هم که از دستم عصبانی شده بود  گفت  حالا که من مدل خوبی براش نمیشم دیگه نمیخواد این عکس اخرو  بگیریم   . سوار ماشین شدیم و رفتیم جلو  کامیون همون گوشه جاده نگه داشته بود وقتی نزدیکش رسیدیم روشن کرد  با دن گفتیم  اهان پس واقعا برای فضولی ایستاده بود  اخه مثلن که چی  خلاصه درست وقتی رسیدیم نزدیک کامیون .. کامیون اومد وسط جاده و جلوی ما  و راه رو  از دو طرف بست .. با سرعتی شبیه  مورچه حرکت میکرد و هر چی دن براش بوق میزد نمیرفت کنار  داشتیم میگفتیم عجب احمقی حالا که چی مثلا  اذیت میکنه .

من شخصا به شدت از اکثر راننده های کامیون بدم میاد چون حس میکنم ادم های عقده ای هستن یعنی پیاده یا سواره باشی  وقتی از چهار فرسخی یه خانم ببینن  بلا استثناء متلک میپرونن و کلا ادمهای حال بهم زنی هستن خلاصه هر چی دن بوق میزد فایده نداشت  تا اینکه یه پژوی سفید رنگ از اون ته جاده  پشت سرمون نمایان شد اومد و رسید کنا ر ما پشت کامیون  من و دن با خودمون فکر کردیم حالا که این هم اومد کامیون مجبور به خاطر این ماشینه هم که شده بکشه کنار و راه باز میشه میریم  یه ماشین پژو سفید رنگ بود اومد بغل به بغلمون  دو تا اقا سوارش بودن  راننده اش به دن اشاره کردشیشه رو بده پایین.. دن شیشه من رو داد پایین فکر کرد سوالی دارن میخواد ادرس بپرسن  وقتی شیشه رو دادیم پایین مرده گفت داشتین چیکار میکردین  دن گفت عکس میگرفتیم  چطور ؟؟ با لحن زشت و بدی  همینطور که شیشه رو داده بود پایین  گفت  عکس میگرفتین ؟! دوربین رو بده  عکساتونو ببینم  با تعجب نگاه اقاهه کردم   اینبار با دقت بیشتری  چون با خودم یه لحظه فکر کردم  نکنه اینجا منطقه محافظت شده حیواناتی چیزی بوده یا مثلا  عکسبرداری ممنوع  بوده  و اینها هم مامور حفاظتن ابرای چی این سوال رو میپرسه و به خودش حق میده بگه عکساتون رو ببینم . که چی ؟  ولی دیدم نه  اخه احمقانه هست مامور که اینطور برخورد نمیکنه لباس مخصوص داره کارت داره  اسم داره  الکی نیست بعدهم اینجا که سر جاده هیچ تابلویی ننوشته بود در این مورد .  قیافه های داغونی داشتین شبیه معتادا بودن همه این فکرها توی چند ثانیه توی ذهنم گذشت که دن بهشون جواب داد عکس شخصیه اقا  برای چی باید بدم به شما ببینی ؟  و اینجا بود که راننده گفت  باشه حالا نشونت میدم  و دو تا اقاها از تو ماشین پیاده شدن کامیون هم همون جا وسط جاده نگه داشت و پیاده شد  اومد سمت ماشین .. ما بودیم و یه راه کاملا بسته  یه ماشین بغلمون و یه کامیون جلومون راهی نداشتیم یه لحظه وحشت همه وجودمو گرفت تا چهار  نفری اومدن بیان  سمت ماشینمون دن دنده عقب گرفت با سرعت تمام   مسیر رو دنده عقب  برگشت هر لحظه میترسیدم یه ماشین از عقبمون بیاد و بزنیم بهش ولی چاره ای نبود  از دور میدیدیم که دو تا مردها دودیدن سوار ماشینشون شدن  اون یکی مرد و شاگردش هم همین طور  و ماشینشون رو  با سرعت سر و ته کردن و گاز رو گرفتن سمت مایی که داشتیم دنده عقب میرفتیم . خیلی وحشتناک بود وقتی کامیون داشت با سرعت به سمتمون از روبرو میومد . از  این صحنه ها فقط توی فیلمها پلیسی تعقیب و گریز  دیده بودم فکر نمیکردم هیچوقت توی واقعیت تجربه اش کنم  . یهو دیدیم پشتمون یه ماشین دیگه  یه لودر زرد بزرگ داره میاد  خوشحال شدم گفتم خدا رو شکر یکی اومد درست شبیه فرشته ای توی تاریکی

دن لودر رو که دید ماشین رو درست همون جایی که قبلش موقع عکس گرفتن  پارک کرده بودیم نگه داشت راننده لودر هم پیاده شد کامیون  وراننده پژو  و یه ماشین دیگه  هم که اصن  عقب بود ندیدم چی بود همگی پیاده شدن  نمیدونم 5 نفر بودن یا شش نفر  همه شون دور  ماشین رو گرفتن تازه اونوقت بود که فهمیدیم این عقبی ها هم با اون جلویی ها  هستن   ما بودیم که از دو طرف با ماشین ها شون محاصره شده بودیم  یه لودر پشتمون این سمت جاده رو بسته بود که دنده عقب نریم  و کامیون هم جلومون  وسط جاده نگه داشته بود .

دو تا شون از همه قلدر تر بودن یکیشون اومد سمت در من  که بازش کنه داشتم  از ترس میمردم دستم رو بردم  که قفل رو بزنم  دیدم درهای ماشین قفلن  یه نفس راحت کشیدم   وقتی مرده دید قفله داد زد پیاده شین  اصن یادم نیست اون لحظه اونا چی میگفتن و ما چی میگفتیم  چون همه اش 7-8 ثانیه طول کشید که دیدم پسر وقتی دید پیدا نمیشینم  روی زمین دور و برش رو نگاه کرد دنبال یه چیزی میگشت که یه سنگ خیلی بزرگ  رو دید  رفت سمتش و برداشتش  اندازه  سر یه ادم  بود . اومد  پهلوی شیشه من گفت  حالا میزنم  و دستش برد عقب  که بزنه فکر میکنم وحشتناک ترین صحنه عمرم بود رو توی این 2  -3 ثانیه تجربه کردم نمیدونستم به چی فکر کنم به اینکه الان میکوبونه توی شیشه الان هدفش شکوندن شیشه ست یا میخواد بزنه توی سرمون یا شاید هر دوش احساس کردم به جایی رسیدیم که دیگه راه نجاتی نیست  فقط به این فکر میکردم که اگه پرتاب کرد سرم رو چطور جای خالی بدم که این سنگ به این بزرگی نخوره بهم که اگه میخورد فکر نمیکنم  زنده میموندم .. از طرفی خیلی زیاد نگران دن بودم  نمیدونستم باید توی اون لحظه چکار کنم. انگار دنیام توی همون یه لحظه ثابت ایستاده بود که حالا چی میشه هدف اینا از این کار چیه  دن  دادزد  الی پلیس رو بگیر  توی اون لحظه نمی تونستم حتی به مغزم فشار بیارم که الان موبایلم کجاست توی جیب کاپشنم  اون عقب  یا توی کیفم زیر همه وسایل باز هم عقب  که فقط 5 دقیقه طول میکشید تا پیداش کنم  شانسم رمز مویابل من و دن یکیه و چشمم افتاد به  موبایل دن  که درست زیر ضبط بود با دستای لرزون رمز رو کشیدم و گوشی رو دادم دست دن   از داخل ماشین داد میزدم داریم  زنگ میزنیم پلیس  بیاد حسابتون رو برسه پسر از کنار شیشه من رفت کنار و  رفت عقب تر ماشین بغل شیشه عقبی که از عقب نشونه بگیر   بالاخره اونورخط سریع جواب داد  نگران بودم که نکنه اشغال باشه نکنه نگیره  خط نده ...دن بلند بلند داد میزد برای پلیس میگفت ما یه جایی توی فلان جاده گیر کردیم محاصرمون کردن چند نفر

و  اونا اون بیرون همچنان داد میزدن یالا پیاده شین یکیشون چوبشو در اورده بود یکیشون سنگ بدست  بقیه شون هم انقدر قیافه هاشون وحشتناک بود که لازم نبود چیزی دست بگیرن  دن  همون طور که با پلیس  بلند بلند حرف میزد  شیشه پنجره رو چند  سانت  داد پایین  تا صداشو اونا هم بشون  شماره کامیون و پژو رو براش میخوندم  و اون برای پلیس میگفت  داد میزدم من میترسم

پلیس گفت الان از پلیس راه نیرو میفرستم   همه شون شبیه مجسمه ها ایستاده بودن  به دن گفتن اگه راست میگی پیدا شو  دن هم دستش رو برد سمت در که پیدا بشه  گفتم چیکار داری میکنی میخوای بکشنت  البته بعدا بهم گفت که نمیخواستم پیاده بشم فقط میخواستم ژستش رو بگیرم که بترسن فکر نکنن خیلی قلدرن  ولی به هر حال من جلوش رو گرفتم ..دن از لای شیشه بهشون گفت به پلیس زنگ زدم نزدیکن الان میرسن شماره ماشینهاتونم دادم  این جمله رو که گفت راننده لودر گفت  کارتون که نداشتیم  فقط میخواستیم ببینیم اینجا چیکار میکنن ..جالبه  میخواستن همه چی رو انکار کنن  انگار جاده ملک شخصیشون که  میخواستن اینطور وانمود کنن که فقط هدفشون این بوده بپرسن اینجا چیکار میکنین  راننده لودر  به بقیه شون گفت  ولشون کن راه رو باز کنین  برن اون یکی که سنگ دستش بود گفت حالا که پلیس زنگ زده بذار لاقل همه شیشه های ماشینشون خورد کنم بعد بذاریم برن  یکیشون گفت ولش کن بذار برن که دیگه راننده  پژو  و کامیون سوار ماشین شدن کشیدن کنار و ما با سرعت هر چه تمام تر از اون محل وحشتناک دور شدیم از جاده فرعی که اومدیم بیرون 2-3دقیقه که رفتیم جلو پلیس زنگ زد روی گوشی دن گفت ما رسیدیم دقیقا کجایین که دن گفت تا فهمیدن به شما زنگ زدیم راه رو باز کردن  و ما از اونجا رفتیم و براشون توضیح داد  که چه اتفاقی افتاد  پلیس  گفت نمیخواد برگردین اینجا برین.

   دن هم  بهشون گفت اگه شماره هاشون لازمه  به اپراتور 110  دادم  و اینطور بود که اخرین روز دانشگاه یه اتفاق ترسناک برای من رقم خورد 

به این فکر میکنم که اگه عکس اخر رو میگرفتیم و چند دقیقه دیرتر میشد دیگه فرصت نمیکردیم سوار ماشین  بشیم و در واقع  قبل اینکه سوار ماشین بشیم   ماشین عقبی ها درست  وقتی پیاده بودیم بهمون میرسیدن و  اونوقت دیگه  فرصت فرار کردن نداشتیم و معلوم نبود چه بلایی سرمون میومد.

 بالاخره درسم تموم شد 

یه روز

 

من برق میشم میرم تو چشمات...

 

اشک میشم میرم رو گونه ات...

 

زلف میشم میام رو شونت...

 

من باد میشم میرم توو موهات...

 

سیــــگار میشم میرم رو لبهات...

 

دود میشم میرم توو ریه ات...

 

 

 http://s3.picofile.com/file/8224201534/Ali_Azimi_Pish_Daramad_320_.mp3.html

دوست ندارم ادم غمگینی باشم اما خوب پیش میاد . مدتیه که روحم ازده ست توی تاریکی اتاق ساعتها دراز میکشم و فکر میکنم فکر هام به جایی نمیرسن یعنی تهش میبینم من نمی تونم به تنهایی همه مشکلات رو حل کنم دلم میخواد اما نمیشه  . نمیخوام دن رو ناراحت کنم فکر میکنم اون هم به اندازه کافی مشغله داره و به خیلی از چیزهایی که من فکر میکنم حتی بیشتر از من فکر میکنه اینکه من بخوام باهاش حرفی بزنم اثری نداره. با خودم فکر میکنم کاش کمی پول بیشتری داشتم یا میتونستم بدست بیارم اونوقت همه چیز بهتر پیش میرفت 

دلم میخواد دن بیشتر راجع به تصمیماتش باهام حرف بزنه اما برعکس دن دوست نداره اگه کاری انجام میده یا تصمیمی میگیره چندان درباره اش با من صحبت کنه نمیگم بهش حق میدم یا نه .ولی شاید اگه بیشتر باهام صحبت میکرد من اروم تر میشدم . من ادم صبوری نیستم .. گاهی راجع به یه سری مسائل عجولم اما وقتی به حال خودم رهام کنن بهتر نمیشم استرس بیشتری بهم وارد میشه   باید باهام حرف بزنن بهم ارامش بدن تا از این حالت بیام بیرون  و حالا هم  روزهام کند پیش میرن انگار همه چیز توی سکون به سر میبره  و من دقیقا الان دلم یه اتفاق خوشایند میخواد .