سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت
گرچه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم و هر پنجره ای
که به سر سبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
گه چه جرمی دارد
دست هایی که تهی است
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرسید
روزگاریست غریب
من چه خوش بین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

                          جبران خلیل جبران

حسرت همیشگی

حرفهای ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان چقدر زود دیر می شود!

 

                                                                              قیصر امین پور

 

نتیجه زندگی

نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیم

بلکه

قلبهایی است که جذب میکنیم

تقدیم به همه ی زندگیم....

_____█████____█████
___██♥◊◊◊◊██_██◊◊◊◊♥██
_██♥◊◊___◊◊█_█◊◊___◊◊♥██
██♥◊◊_____◊◊█◊◊_____◊◊♥██
██♥◊◊______◊◊◊______.◊◊♥██
██♥◊◊_______◊________◊◊♥██
_██♥◊◊______________◊◊♥██
__██♥◊◊___________◊◊♥██
____██♥◊◊_______◊◊♥██
______██♥◊◊__◊◊♥██
________██♥◊◊
___________██♥◊◊
_____________██♥◊◊
_______________██◊

انسان هارا به چهار دسته ی کلی تقسیم کرده اند و مسیر فکری ایشان در این مقاله ی کوتاه (مقالک!) بسیار جالب بوده و جای تفکر دارد.

دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1- آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند

2- آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است

3- آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

4- آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می ‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می ‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد .

اولین روز بارانی

 را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین‌های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

 دکتر علی شریعتی

انزجار

دکتر علی شریعتی :

 کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید .

و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :

زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.

وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند

ممکن است در خودش بوجود آید

نمي خواهم بميرم

نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
كجا بايد صدا سر داد؟
                در زير كدامين آسمان،
                            روي كدامين كوه؟
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد!
كجا بايد صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر، آسمان كوراست
نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
اگر زشت و اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم.
به دوشم گرچه بارغم توانفرساست
وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست
نمي خواهم از اين جا دست بردارم!
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين
بسته است.
دلم با صد هزاران رشته، با اين خلق
                            با اين مهر، با اين ماه
                            با اين خاك با اين آب ...
                                              پيوسته است.
مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست.
جهان بيمار و رنجور است.
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است.
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم، بيفروزم
خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
چه فردائي، چه دنيائي!
              جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي
و نور است ...
نمي خواهم بميرم، اي خدا!
                            اي آسمان!
                                    اي شب!
نمي خواهم
            نمي خواهم
                          نمي خواهم
                                    مگر زور است؟

فريدون مشيري

 

آتش خویش

داد درویشی از سر تمهید                   سر قلیان خویش را به مرید

گفت :که از دوزخ، ای نکو کردار             قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببردوباز آورد                          عقد گوهر ز درج راز آورد

گفت: در دوزخ هرچه گردیدم                درکات جهیم را دیدم

آتش و هیزم و ذغال نبود                     اخگری بهر اشتعال نبود

هیچ کس آتشی نمی افروخت             زآتش خویش هر کس می سوخت

شاعر : صغیر اصفهانی

خواننده : هماي

خانه دوست - سپهری

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسید سوار.
                          آسمان مكثی كرد.
                                         رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت،
                 كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
                                                   و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می‌روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
            پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
                     پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
   كودكی می‌بینی
         رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
                و از او می‌پرسی
خانه دوست كجاست."

                                                                "سهراب سپهری"

خانه ی دوست - مشیری

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش گل بگو گل بشنو

هر کس می خواهد وارد خانه ی پر مهر و وفامان گردد

شرط آن داشتن دلی بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می نهم وروی آن با قلم سبز بهار

می نویسم پر رنگ:

«خانه ی دوستی ما اینجاست!»

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه ی دوست کجاست؟!!

""فریدون مشیری""

نوروز 1390

بر ما سالي گذشت و بر زمين گردشي و بر روزگار حكايتي

اميد كه آن كهنه رفته باشد به نكويي

و اين نو همي آيد به شادي

نوروز مبارك باد

« پابلو نرودا »

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی...

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

 زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

 وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند...

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

 اگر بردهی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …

 اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

 اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

 یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی...

  تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

 اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

 و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

 و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،

دوری کنی ... .،

   تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

 اگر به خودت اجازه ندهی

 که حداقل یک بار در تمام زندگیات

ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

 امروز زندگی را آغاز کن!

 امروز مخاطره کن!

 امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

 

حسين


حسین بیشتر از آب تشنه‌ی لبیک بود. افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. دکتر علی شریعتی

Some good advices

1.لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. ((نارسیس))

 2.برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی .پرهایش رابزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .

 3.هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. ((هلن کلر ))

 4.برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره درنروید .

 5.همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم. ((پائولو کوئلیو))

 6.اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را غافلگیر کند، درست مانند آغاز.

 7.هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.

8.بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم. دکتر شریعتی

 9.آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.

 10.شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت.

11.تاریخ یک ماشین خودکار و بی راننده نیست و به تنهایی استقلال ندارد، بلکه تاریخ همان خواهد شد که ما می خواهیم. ((ژان پل سارتر))

 12.بهترین اشخاص، کسانى هستند که اگر از آن ها تعریف کردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سکوت کنند.((جبران خلیل جبران))

13.مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست ,هزینه است!!!!

 14.در زندگی از تصور مصیبت های بیشماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند .

 15.ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی باشی که دیگران می خواهند.

راه...

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

Waiting-really nice

 

يک روز خانواده  لاک پشت‌ها تصميم گرفتند که به پيک نيک بروند. از آنجا که لاک پشت‌ها به صورت طبيعي در همه موارد يواش عمل مي‌کنند، هفت سال طول کشيد تا براي سفرشون آماده بشن!

 در نهايت خانواده لاک پشت خانه را براي پيدا کردن يک جاي مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پيداش کردند. براي مدتي حدود شش ماه محوطه رو تميز کردند، و سبد پيک نيک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهميدند که نمک نياوردند!

پيک نيک بدون نمک يک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با اين مورد موافق بودند. بعد از يک بحث طولاني، جوانترين لاک پشت براي آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جيغ کشيد و توي لاکش کلي بالا و پايين پريد، گر چه او سريعترين لاک پشت بين لاک پشت‌هاي کند بود! او قبول کرد که به يک شرط بره؛ اينکه هيچ کس تا وقتي اون برنگشته چيزي نخوره.

خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال... شش سال... در سال هفتم غيبت او، پيرترين لاک پشت ديگه نمي‌تونست به گرسنگي ادامه بده. او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن يک ساندويچ کرد. در اين هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فريادکنان از پشت يک درخت بيرون پريد، «ديديد! مي‌دونستم که منتظر نمي‌مونيد. حالا منم نمي‌رم نمک بيارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

نتيجه اخلاقي: بعضي از ماها زندگيمون صرف انتظار کشيدن براي اين مي‌شه که ديگران به تعهداتي که ازشون انتظار داريم عمل کنن. آنقدر نگران کارهايي که ديگران انجام ميدن هستيم که خودمون (عملاً) هيچ کاري انجام نمي‌دیم.

 

چارلی چاپلین...

من زمان زيادي در سيرک زيسته ام

وهميشه وهر لحظه براي بند بازان  روي ريسمان لرزنده نگران بودم.

اما اين حقيقت را بگويم که مردم بر روي زمين استوارو گسترده

بيشتر از بند بازاني که روي ريسمان لرزنده هستند سقوط مي کنند.

  

 چارلی چاپلین

 

 

 

روزی مردی ...

روزی مردی داخل چاله ای
 افتاد و بسيار دردش آمد ... یک روحانی او را
 دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

*یک دانشمند

عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه
 گرفت!

*یک روزنامه نگار

 در مورد دردهایش با او
مصاحبه کرد!
 
*یک یوگيست

به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط
در ذهن تو هستند در واقعيت وجود
ندارند!!!

*یک پزشک

برای او دو قرص آسپرین پایين  انداخت!

*یک پرستار

کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

*یک روانشناس

او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را
آماده افتادن به داخل چاله کرده
بودند پيدا کند!

*یک تقویت کننده فکر

او را نصيحت کرد که :
خواستن توانستن است!

*یک فرد خوشبين

به او گفت : ممکن بود
یکی از پاهات رو بشکنی!!!

*سپس فرد بیسوادی

گذشت و دست او را گرفت
و او را از چاله بيرون آورد...!

**جمله روز:  آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند.**

مي خواستم دنيا را تغيير دهم ...

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است:

  «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا

خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم

و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را

متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير

داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!»