احساس قشنگیه وقتی بدونی یکی دوستت داره،


 احساس قشنگیه وقتی بدونی یکی دلش برات تنگ شده


 اما قشنگترین احساس وقتیه که بدونی یکی هرگز تورو فراموش نمیکنه!



موهایش سفید شده بود!!

کودکی که یواشکی دفتر خاطراتم را خوانده بود...

پروردگارا


یاری ام کن


که آنچه دانسته یا ندانسته میشکنم دل نباشد



تو گفتی خیالت تخت..

وفادارم...

ومن چه ساده بودم...

خیالم را تخت کردم برای عشق بازی تو با دیگری

بیاد داشته باش که انسانها در کنار هم عاشقند

و دور از هم عاشقتر....................!

هر جا که باشی !

هر جا که باشم !

" دوستت دارم  "


من و باران و خیابان‌های شهر
چه قدم‌زنانِ عاشقانه‌ای!





مردي تنها تنهاي تنها

در عشقی نیست که زمبگو اي مرد من اي از تبار هر چه عاشق
بگو اي در تو جاري خون روشن شقايق ینت نزند... آسمان را دریاب



                        مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

                        مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد


  به ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست

مرد تنها , عکس از مرد تنها

مرد تنها غمگین و دل زده از همه دنیاست.

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

راه پنهانی میخانه
نداند
همه کس
جز من 
و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر



می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسبباران بهاران را
                  جدی نمی گیرد
چشمان من
            خیل غباران را

هر چند
از جاده های شسته رفته
از این خیابان های قیر اندود
                  دیگر غباری برنخواهد خواست

هرچند
با آفتاب رنگ و رو رفته
از روی این دریای سرب و دود
                 هرگز بخاری برنخواهد خواست

اما
حتی سواد هر غباری نیز
در چشم من دیگر
معنای دیدار سواری نیست

این چشم ها
از من دلیل تازه می خواهند

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند


شب بر شهر سایه افکنده بود  ….

و بادآرام و پرغم ازلابه لای نخل ها می گذشت و کوچه های غم گرفته رادرمی نوردید...

ماه از کنج آسمان با چشمان گریان به زمین نگریست و اندوه بزرگی را

به دوش می کشید....سکوت در خانه امیرالمومنین سکنی گزیده بود...

و هر از گاه با ناله آهی میشکست...

قلب کودکان علی (علیه السّلام)را غباری از ماتم فراگرفته بود…

و رودی از اشک روی صورت کوچکشان خودنمایی میکرد…

فراق مادر مصیبتی عظیم بود که در خاطره ی هیچ یک از آنها نمی گنجید...

امیرالمومنین قامت همسر خویش را که دست جور و ستم پهلوی اورا شکسته بود…

به دوش میکشید...و می رفت...می رفت تا دور از چشم نامحرمان آن جسم پاک را

به آغوش خاک بسپارد و قصه ی عشق و محبت و وفاداری را برای همیشه در

صفحه ی تاریخ بنگارد....

آه... دشمن چه کرد با شما آل الله:(


وقتی که سال عشق تحویل می شود

        در من هر آنچه غیر غیر تو تعطیل می شود

یکباره با نگاه تو شیطان بد سرشت

امیدوارم عید با شکوفه هایش، بهار با گلهایش

و سال نو با امیدهایش بر تو ای عزیزترین مبارک باشد . . .