مهراد مرده
یکی دوس داره همیشه شاد باشه.... حتی به زور...با هر بدبختی حاضره شاد باشه... بخنده و ناراحتی
رو به رو خودش نیاره....
یکی دوس داره همش شاکی باشه...همش از سختی و ناراحتی بگه .... و حتی اگه یه لحظه بهش
خوش گذشت به رو خودش نیاره....
یکی دوست داره گاهی شاد باشه...و گاهی نه!!!...و با افتخار سینه اش رو بده جلو و بگه...قشنگی زندگی
به همین سختی هاشه...با این سختی هاست که خوشی ها شکل میگیره...یکی ام از اون ته میگه بزن
کف قشنگرو....!!!
شاید قدیما منم نظره اخری رو تایید میکردم...!!!
ولی الان....پوچم....پوچ....
قدیما باز بهتر بوود...یه جمله داشتم که روزهام با اون شروع میشد :
(.......هر چه پیش اید خوش اید.....)
ولی الان...چه فرقی میکنه...پیش بیاد...نیاد...
نه کسی که دوسم داشته باشه....
نه کسی که بهم فکر کنه...
نه قدرت فراموشی....
آخه اگه میخواست فراموش بشه این همه طول نمیکشید همون اول فراموش میکردم
نه دفتره خاطراتی که با خوندنش شاد بشم...نه کسی که به حرفام گوش بده....
نه خنده ایی...نه گریه ایی...نه هدفی....همش پوچه....پوچ....
همه رفتن....هیشکی نیست....همه مردن....
...تا این چند روز پیش اینو نفهمیده بودم...ولی انگار که مهراد مرده...
دیگه ازش نه صدایی نیست...

در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون بی شمار کرد
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد

تارنمای کانون شعر و ادب