..
قدم زد، چای خورد، فیلم دید، سفر رفت؛ ...
فقط
بیتو نمیشود بهخواب رفت!
( رضا کاظمی )
به عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم!
«معشوق بودگی» مهارتی است برای خودش.
باید گاهی سکوت کنی. بگذاری عاشق ات باشد. بگوید:« دوستت دارم.» بگوید:«بانویی...» بگوید: « روی چشم های من باش» و تو فقط نگاهش کنی. با همهی وجودت بشنوی ... با ولع بنوشی... مثل زنی باشی که دارد بارور میشود... میمکد و بار میگیرد.
گاهی باید لذت ببری از دیده شدن. بلد باشی چطور راه بروی...بدانی نگاهت می کند،به روی خودت بیاوری، نرم راه بروی...معشوقانه راه بروی. معشوقانه موهایت را بالای سرت ببری و جمع کنی. معشوقانه سرت را برگردانی... معشوقانه انگشتت را بکشی روی سازش...
گاهی باید بفهمی. و به رویش بیاوری این فهمیدن ات را.بپرسی چرا نفس عمیقِ غم گین می کشد وقتی قول می دهی زادروزِ بعدی اش، کنارش باشی. یا وقتی نمی گوید، غم دارد و نمی گوید. باید بگویی: « قربان غم عمیق ات بروم آقا...»
گاهی باید بفهمد که فهمیده ای فهمیدن اش را. و لذت بردن اش را. و لذت بردن ات را.
گاهی حتا باید نفهمی. مثل همیشه ها که تنها بوده ای، زور نزنی که بفهمی. خودت را رها کنی و بسپاری دستش...تا بفهماند. تا کیف کند. تا مرد باشد.
گاهی باید بخواهی اش. بگویی:« تو مردِ من ای». یکجوری بخواهی اش که بانو بمانی. که بلند بمانی. که عزیز بمانی. «عزت» را می گویم ها...حواست باشد.
گاهی باید بگویی:« من را بخواه» .
و او هم باید بخواهدت.
می خواهدت.
غم انگیز است پاییز
و غم انگیزتر،
وقتی تو باشی وُ
من برگها را با خیالَت
تنها قدم بزنم!
( رضا کاظمی )
به خاطر آن لحظه ی قشنگ از تو متشکرم .
آن لحظه ی قشنگ می ارزد به همه ی سختی ها
و بکش و واکش هایی که بعدش برای من درست می کنی .
بیا
تا پیدا شم ! توباش تا من باشم
هنوز میشینم به هوای دیدن
تو ..
تو با این دل کندن کجا ؟ رفتی بی من بگو
نزدیکم به شب رسیدن تو ..
بیا که رها شم از این همه
درد .. که صدا شم از این شب سرد
که تموم بشه فاصله ها
بیا که من از تو خسته ترم
که من از من بی خبرم ..
به هوای خونه بیا
تا پیدا شم ! توباش تا من
باشم ..
هنوز میشینم به هوای دیدن
تو
تو با این دل کندن کجا ؟
رفتی بی من بگو ..
نزدیکم به شب رسیدن تو
روزبه بمانی
یك كلمه سودایی ...
پابلو نرودا
جهنـــم تر از نبودنت
چه بی پــَـــــــــرواااا دلـــــــــم
آغوشِ ممــــــــــنوعه ای را میخــــــواهد..
که تنـــــــــــها شرعی بودنش را
من مـــــــیدانم.....و
دلــــــم...و
ازت تشکر کنم
بخاطر بودنت
ازاینکه هستی
ممنونم
همیشه بمان
همیشه باش
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو
از نامه های
بابا لنگ دراز به جودی ابوت
جودی عزیزم! درست است، ما
به اندازه خاطراتخوشی که از دیگران داریم
آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد
باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.
دوستدارتو : بابالنگ دراز
دوست دارم یک روز با ارامش خیال و آسوده این پست رو ترک کنم
ایا ؟
تو
تو تکیه گاه هم می شوی ؟
سید صالحی
خسته از جابهجايی
افعال،
خسته از ضماير ملکی، خسته
از صرف خستگی
خسته از نحوِ مکرر آدينه،
خسته از ترنم تصميمها،
تنها ترا و ترانههای ترا
میطلبم.
اينجا همواره همهی اخبار
جهان،
خلاصهی خبری ساده بيش نيست:
روشنايی روز و تاريکی شب.
تاريکی شب و روشنايی روز.
چه فرقی دارد؟!
آنا آخماتووا
رؤیای تاریک
2
--------------
تو همواره اسرارآمیزی و غافلگیر کننده،
و با هر روزی که میگذرد مرا بیشتر اسیر میکنی،
اما ای دوست جّدی من، احساس
من به تو
نبرد آتش و آهن است.
باز میداری مرا از سرودن و
خندیدن،
از دعا کردن در کلیسا،
اما تنها ترس من
از دست دادن عشق توست.
و دیگر هیچ چیز اهمیتی
ندارد.
نه آوازی نه ترانهای،
و من روز از پس روز،
چون بیگانهای در آسمان و
زمین زندگی میکنم.
گوئی تو راه روحم را
به بهشت و دوزخ بستهای
را قلبت می شنود
کنارم بودی بیدارم می کردی می گفتی
چیزی نیست من کنارتم
چه حس خوبی حس با تو بودن
در این تنهایی
تنها و تاریک خدا مانند،
دلم تنگ است.
بیا ای روشن، ای روشن تر
از لبخند.
شبم را روز کن در زیر
سرپوش سیاهیها.
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و
غریبانه،
در این ایوان سرپوشیده، وین
تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این
پرستوها و ماهیها.
و این نیلوفر آبی و این
تالاب مهتابی.
بیا، ای همگناهِ من در این
برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا، ای همگناه،
ای مهربان با من،
که اینان زود می پوشند رو
در خوابهای بی گناهیها.
و من می مانم و بیداد بی
خوابی.
در این ایوان سر پوشیده
متروک،
شب افتاده است و در تالاب
من دیری است ،
که در خوابند آن نیلوفر آبی
و ماهیها، پرستوها.
بیا امشب که بس تاریک
وتنهایم.
بیا ای روشنی، اما بپوشان
روی،
که می ترسم ترا خورشید
پندارند.
و می ترسم همه از خواب
برخیزند.
و می ترسم که چشم از خواب
بردارند.
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما
را.
نمی خواهم بداند هیچ کس ما
را.
و نیلوفر که سر بر مکشد از
آب؛
پرستوها که با پرواز و با آواز،
و ماهیها که با آن رقص
غوغایی؛
نمی خواهمم بفهمانند
بیدارند.
شب افتاده است و من تنها و
تاریکم.
و در ایوان و در تالاب من
دیری است در خوابند،
پرستوها و ماهیها و آن
نیلوفر آبی.
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
مهدی اخوان ثالث
گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم !
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...
گروس عبدالملکیان
یک لحظه خواستم
چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد،