..

بی‌تو هم می‌شود زنده‌گی کرد
قدم زد، چای خورد، فیلم دید، سفر رفت؛ ...
فقط
بی‌تو نمی‌شود به‌خواب رفت!

( رضا کاظمی )

سقوط

چون احتیاج داشتم که دوست بدارم و دوستم بدارند تصور کردم که عاشق شده ام 

به عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم!


سقوط


آلبر کامو

معشوق بودگی

«معشوق بودگی» مهارت‌ی است برای خودش.

باید گاهی سکوت کنی. بگذاری عاشق ات باشد. بگوید:« دوستت دارم.» بگوید:«بانویی...» بگوید: « روی چشم های من باش» و تو فقط نگاهش کنی. با همه‌ی وجودت بشنوی ... با ولع بنوشی... مثل زنی باشی که دارد بارور می‌شود... می‌مکد و بار می‌گیرد.

گاهی باید لذت ببری از دیده شدن. بلد باشی چطور راه بروی...بدانی نگاهت می کند،به روی خودت بیاوری، نرم راه بروی...معشوقانه راه بروی. معشوقانه موهایت را بالای سرت ببری و جمع کنی. معشوقانه سرت را برگردانی... معشوقانه انگشتت را بکشی روی سازش...

گاهی باید بفهمی. و به رویش بیاوری این فهمیدن ات را.بپرسی چرا نفس عمیقِ غم گین می کشد وقتی قول می دهی زادروزِ بعدی اش، کنارش باشی. یا وقتی نمی گوید، غم دارد و نمی گوید. باید بگویی: « قربان غم عمیق ات بروم آقا...»

گاهی باید بفهمد که فهمیده ای فهمیدن اش را. و لذت بردن اش را. و لذت بردن ات را.

گاهی حتا باید نفهمی. مثل همیشه ها که تنها بوده ای، زور نزنی که بفهمی. خودت را رها کنی و بسپاری دستش...تا بفهماند. تا کیف کند. تا مرد باشد.

گاهی باید بخواهی اش. بگویی:« تو مردِ من ای». یکجوری بخواهی اش که بانو بمانی. که بلند بمانی. که عزیز بمانی. «عزت» را می گویم ها...حواست باشد.

گاهی باید بگویی:« من را بخواه» .

و او هم باید بخواهدت.

می خواهدت.

به استقبال خورشید می‌‌روم فردا تو می‌‌آیی؟
سر راه چند ستاره می‌‌خرم آیا تو می‌‌آیی؟
چه حسّ آشتی پیچیده در هر واژه گویی من
یک آغوش بزرگم قدّ یک دنیا تو می‌‌آیی؟
همه پل‌های عالم را سر هم کرده‌ام امشب
برای ردّ شدن از روی هفت دریا تو می‌‌آیی؟
نمی‌ خواهم برنجد مونس شب‌های سردم ماه
میان بر می‌‌زنم شب‌های سرما را تو می‌‌آیی؟
طنابی بافتم از زلف مهتاب شب آخر
خودم را می‌‌کشم بالاتر از رویا تو می‌‌آیی؟
جهانی را خبر کردم که در خواب است و بیهوشی
کسی‌ شاید نیاید صبح زود اما تو...می‌ آیی

شعر از رضا توسلی

فصل هفتاد و ششم

غم انگیز است پاییز
و غم انگیزتر،
وقتی تو باشی وُ
من برگ‌ها را با خیالَ‌ت
تنها قدم بزنم!

( رضا کاظمی )


به خاطر آن لحظه ی قشنگ از تو متشکرم .

آن لحظه ی قشنگ می ارزد به همه ی سختی ها

و بکش و واکش هایی که بعدش برای من درست می کنی  .

فصل هفتاد و پنجم

راستی قرارمان

همان ساعت " نمی دانم"

ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای

روی شانه هایش به خواب نمی رود

یادت نرود

فصل هفتاد و چهارم

 

باران باشد
تو باشی
یک خیابان بی انتها باشد؛
به دنیا می‌گویم خداحافظ

گروس عبدالمکیان

فصل هفتاد وسوم

 

بیا تا پیدا شم ! توباش تا من باشم
هنوز میشینم به هوای دیدن تو ..
تو با این دل کندن کجا ؟ رفتی بی من بگو
نزدیکم به شب رسیدن تو ..
بیا که رها شم از این همه درد .. که صدا شم از این شب سرد
که تموم بشه فاصله ها
بیا که من از تو خسته ترم که من از من بی خبرم ..
به هوای خونه بیا
تا پیدا شم ! توباش تا من باشم ..
هنوز میشینم به هوای دیدن تو
تو با این دل کندن کجا ؟ رفتی بی من بگو ..
نزدیکم به شب رسیدن تو


روزبه بمانی

فصل هفتاد و دوم

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پيش‌بينی کرده بودی که باد نمی‌آيد
با اين همه ... ديروز
پی صدائی ساده که گفته بود بيا، رفتم،
تمام رازِ سفر فقط خوابِ يک ستاره بود!

خسته‌ام ری‌را!
می‌آيی همسفرم شوی؟
گفتگوی ميان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئيم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعريف می‌کنيم
باران هم که بيايد
هی خيس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خنديم،
بعد هم به راهی می‌رويم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پيش نمی‌آيد
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.

وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشينيم
ديگر دست کسی هم به ما نخواهد رسيد
می‌نشينيم برای خودمان قصه می‌گوئيم
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی روياها به لانه برگردند.

غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنيا خواهم آمد.


سید علی صالحی

فصل هفتاد ویکم

دل تنگم و دیدار تو درمان من است
 بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
 آن کز غم هجران تو بر جان من است

مولوی

فصل هفتاد

دوست دارم خموش تو باشم
در غیبتی كه دور می شنوی
صدایم را
اما به لمس ات در نمی آیم ...

چشمانت در پرواز,
و مهربوسه ای بر لبانت
اشباح از روح منی
درتكاملش صعود می كنی
شكلی دیگر می گیری
مثل یك پروانه ی رویایی,

یك كلمه سودایی ...

پابلو نرودا

فصل شصت ونهم


جهنـــم تر از نبودنت 


جايي را سراغ ندارم

فصل شصت و هشتم

چه بی پــَـــــــــرواااا دلـــــــــم

آغوشِ ممــــــــــنوعه ای را میخــــــواهد..

که تنـــــــــــها شرعی بودنش را

من مـــــــیدانم.....و

دلــــــم...و

فصل شصت و هفتم

گاهی واژه ای پیدا نمی کنم

 ازت تشکر کنم 

بخاطر بودنت

ازاینکه هستی

ممنونم

همیشه بمان

همیشه باش

فصل شصت و ششم

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

فصل شصت و پنجم

 

از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطراتخوشی که از دیگران داریم

آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.

پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد

باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.


دوستدارتو : بابالنگ دراز
 

فصل شصت و چهارم

تو نیستی که ببینی .....
حضورت
چنان بر افروخته ام می دارد
که سایه ام حتی
زمین را می سوزاند
بمان
بمان و بگذار
همچنان
رشک خورشید باشم ..

فصل شصت و سوم

تکیه گاه بودن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست !

دوست دارم یک روز با ارامش خیال  و آسوده این پست رو ترک کنم

ایا ؟

تو

تو تکیه گاه هم می شوی ؟

فصل شصت و دوم

سید صالحی

خسته از جابه‌جايی افعال، 
خسته از ضماير ملکی، خسته از صرف خستگی 
خسته از نحوِ مکرر آدينه، خسته از ترنم تصميم‌ها، 
تنها ترا و ترانه‌های ترا می‌طلبم. 
اينجا همواره همه‌ی اخبار جهان، 
خلاصه‌ی خبری ساده بيش نيست: 
روشنايی روز و تاريکی شب. 
تاريکی شب و روشنايی روز. 
چه فرقی دارد؟!

فصل شصت یکم

یکنفر در همین نزدیکی ها
چیزی
به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است …
خیالت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببند
یکنفر برای همه نگرانی هایت بیدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیا
تنها تو را باور دارد

فصل شصت

آنا آخماتووا رؤیای تاریک
2
--------------
تو همواره اسرارآمیزی و غافلگیر کننده،
و با هر روزی که می‌گذرد مرا بیشتر اسیر می‌کنی،
اما ای دوست جّدی من، احساس من به تو
نبرد آتش و آهن است.

باز می‌داری مرا از سرودن و خندیدن،
از دعا کردن در کلیسا،
اما تنها ترس من
از دست دادن عشق توست.
و دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد.

نه آوازی نه ترانه‌ای،
و من روز از پس روز،
چون بیگانه‌ای در آسمان و زمین زندگی می‌کنم.
گوئی تو راه روحم را
به بهشت و دوزخ بسته‌ای

فصل پنجاه نهم

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود 

داغ تو دارد این دلم ،جای دگر نمیشود

فصل پنجاه و هشتم

چقدر زیباست عاشقانه هایم

را قلبت می شنود

فصل پنچا ه و هفتم

جه خوب بود وقتی کابوس می بینم 

کنارم بودی بیدارم می کردی می گفتی 

چیزی نیست من کنارتم 

چه حس خوبی حس با تو بودن 

فصل  پنجاه وششم

 

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،
دلم تنگ است.
بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند.
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها.
دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها.
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا، ای همگناهِ من در این برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من،
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها.
و من می مانم و بیداد بی خوابی.

در این ایوان سر پوشیده متروک،
شب افتاده است و در تالاب من دیری است ،
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها.
بیا امشب که بس تاریک وتنهایم.
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،
که می ترسم ترا خورشید پندارند.
و می ترسم همه از خواب برخیزند.
و می ترسم که چشم از خواب بردارند.
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را.
و نیلوفر که سر بر مکشد از آب؛
پرستوها که با پرواز و با آواز،
و ماهیها که با آن رقص غوغایی؛
نمی خواهمم بفهمانند بیدارند.

شب افتاده است و من تنها و تاریکم.
و در ایوان و در تالاب من دیری است در خوابند،
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی.
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!



مهدی اخوان ثالث

فصل پنجاه و پنجم

گفتی دوستت دارم 
و من به خیابان رفتم !
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...


گروس عبدالملکیان

فصل پنچاه چهارم

ناله‌ی عاشقانه‌ای بیش نیست
ترانه‌ی "بی‌ من مَرو! "
مثل نیلوفر، پیچیده‌اَم به دست و پات
اگر می‌توانی، برو!

( رضا کاظمی )

فصل پنچاه و سوم

یک لحظه خواستم

چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد،
خواستم تو را
...



فصل پنجاه ودوم

می خواهم خدا
بین مرگ من و
بوسه های تو گیج شود...

عباس معروفی

فصل پنچاویکم

بگذار ببووسم‌َت
نگران نباش
کسی ما را نمی‌بیند
این شعرها همه سانسور می‌شوند!

( رضا کاظمی )