روزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله ى خانه گرفته ام

روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى

انجا رفت و امد دارند مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست عارف گفت شايد اقوام باشند گفت نه

من هرروز از پنجره نگاه ميکنم گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند بعدازساعتى ميروند.عارف

گفت کيسه اى بردار براى هرنفريک سنگ درکيسه اندازچند ماه ديگر با کيسه نزد من آيى

تا ميزان گناه ايشان بسنجم . .شيخ با خوشحالى رفت و چنين کرد.بعد از چندماه نزد عارف

آمد وگفت من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است شما براى شمارش

بيايىد عارف فرمود يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى چگونه ميخواى با بار سنگين

گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟ حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن ..چون آن دو

زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستارانش در

کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .اى شيخ انچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت

.همانند توکه درواقعيت شيخى اما درحقيقت شيطان ...

بیایید ديگران را قضاوت نسنجيده نكنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۳ساعت 9:55  توسط   | 

سوالی برای سنجش "تفکــر قالبی" : روزی پسری همراه پدر خود سوار بر ماشینی که پدر راننده آن بود در جاده ای پرپیچ و خم مشغول حرکت بودند که ناگهان کنترل ماشین از دست پدر خارج شده و بعد از یک تصادف سخت ماشین به دره سقوط می کند................ پدر در جا فوت میکند اما پسر توسط نیروهای امدادی نجات میابد و به بیمارستان انتقال می یابد ....زمانی که رییس بیمارستان برای بررسی وضعیت جسمانی کودک به ملاقات او میرود به یکباره و با شگفتی متوجه می شود که آن کودک پسر خود اوست.

سوال :اگر پدر کودک فوت کرده است .پس رییس بیمارستان چه کسی است؟ گاهی انسان به صورت ناخودآگاه به افکاری چنگ می زند که هیچ پشتوانه منطقی برای آن ندارند...آیا کسی به فکرش رسید که رئیس بیمارستان ممکنه یک زن باشه؟! اگر تفکر قالبی در مورد جنسیت وجود نمی داشت امروز بیشتر ما جواب درست می دادیم ...........بله رئیس بیمارستان مادر پسر بود .مگه فقط مرد میتونه رئیس باشه ؟ ...........امروز ما بیشتر از همیشه اسیر تفکرات قالبی خود هستیم. تفکر قالبی فقط در مورد جنسیت نیست. در هر زمینه ای می تواند باشد. از جمله مذهب، قومیت و فرهنگ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 8:28  توسط   | 

هیچ وقت فراموش نکن ، اونایی که نمی فهمن برا تو و روزنامه ت باارزش ترن تا اونایی که می فهمن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 15:37  توسط   | 

کم کم تفاوتِ ظریفِ میان نگه‌ داشتن یک دوست، و زنجیرکردن یک روح را یاد خواهی گرفت،

 این که عشق تکیه کردن نیست، و رفاقت اطمینان خاطر، و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرار داد نیستند، 

و هدیه‌ها و عهد و پیمان معنی نمی‌دهند، و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت، 

و سرت را بالا خواهی گرفت با چشمان باز، با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه، 

و یاد می‌گیری که همه راه‌هایت را هم ‌امروز بسازی، که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست، 

و آینده امکانی برای سقوط به میانه نزاع در خود دارد، کم‌کم یاد می‌گیری، که حتی نور خورشید می‌سوزاند

 اگر زیاد آفتاب بگیری، بعد باغ خود را می‌کاری، و روحت را زینت می‌دهی،

 به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد، 

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی، که محکم هستی، که خیلی می‌ارزی، 

و می‌آموزی و می‌آموزی، با هر خداحافظی، یاد می‌گیری ...


(خورخه لوئیس بورخس) (هزار توهای بورخس)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 18:47  توسط   | 

من از صراحت بیزارم چون در جائی بزرگ شده ام که آدم باید می توانست 
به موقع حرفش را حاشا کند تا از عواقب آن برکنار بماند بنابر این گـرچه 
دوستت دارم ولی همه ی گزینه ها روی میز تو باز ست
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۲ساعت 22:18  توسط   | 

محمود سریع‌القلم استاد دانشکده علوم اقتصادی و سیاسی دانشگاه شهید بهشتی که اعتلای ایران و ایرانیان از راه کمک به توسعه عقلانیت، یکی از دغدغه‌های سالیان وی بوده و هست، در مطلبی 30 ویژگی از انسان عقلانی را نوشته است.
 
این ویژگی‌ها به شرح زیر است:
 
یک انسان عقلانی باید ...
 
۱. در روز حداقل یک بار بگوید «من نمی‌دانم‌»
۲. کمتر از کسی تقاضایی داشته باشد و عمدتا به همت، فکر، برنامه‌ریزی و زحمات خود اتکا کند.
۳. در موضوعاتی که اطلاعات کلی دارد، اظهار‌نظر نکند.
۴. دغدغه کانونی زندگی او، بهترین عملکرد در حرفه‌اش باشد.
۵. به استقبال کسی برود که با او تفاوت یا حتی تضاد فکری دارد.
۶. بدون اجازه قبلی از کسی، سخن او را به شخص دیگری بازگو نکند.
۷. زباله را به خیابان و از اتومبیل به بیرون پرت نکند.
۸. با رعایت حروف اضافه و با ‌نهایت دقت، «نقل قول» کند.
۹. دائما در حال تغییر و بهتر شدن باشد، به طوری که اطرافیان تغییر را حس کنند.
۱۰. از اینکه دیگران را به خود و افکار خود دعوت کند، چه مستقیم چه غیرمستقیم‌ پرهیز کند.
۱۱. برای محیط جنگل که به مه، نم‌نم باران و رنگ‌های زنده طبیعت آمیخته شده، وقت بگذارد.
۱۲. این ظرفیت را در خود ایجاد کند که واکنش به دیگران را حتی تا پنج سال به تأخیر اندازد.
۱۳. حدود ۱۰ درصد از وقت، انرژی و تخصص خود را ‌رایگان‌ صرف جامعه کند.
۱۴. در حرفه‌ای که تخصص ندارد، مسئولیت نپذیرد.
۱۵. خوشبختی را با راحتی و مصرف‌گرایی مساوی نداند.
۱۶. هر دو سال یک بار، با ارزیابی کار‌ها و رفتارهای خود‌ به اشتباهات گذشته پی برده و خود را اصلاح کند.
۱۷. با عبارت «من اشتباه کردم» به صلح دائمی برسد.
۱۸. حریم شهروندان را رعایت کند: در نظم صفوف، خود‌پرداز بانک، پارک کردن، نزاکت عمومی، عابر پیاده، صحبت آرام.
۱۹. آنقدر برای قوای فکری و روحی خود وقت گذاشته باشد تا نیاز به تایید و تمجید دیگران در خود را در یک دوره پنج ساله به صفر برساند.
2۰. از رفتن به تئا‌تر به عنوان منبعی برای رشد و شکوفایی خود استفاده کند چون تئا‌تر قدرتمند‌ترین نمایش توانایی‌های انسان‌هاست.
۲۱. در هر نوع تصمیم‌گیری از خرید دمپایی تا مسائل جدی حرفه‌ای، راه‌های مختلف را مکتوب کند، مطالعه کند، مشورت کند و با دقت ۹۰ درصدی به نتیجه برسد.
۲۲. با عمل خود به دیگران نشان دهد که تفاوت میان "هشت"و "هشت و یک دقیقه" را می‌داند.
۲۳. در روز حداقل از پنج نفر قدردانی کند: به خاطر نزاکت، اخلاق، دانش و خلاقیت آنها.
۲۴. قبل از قضاوت کردن در مورد فردی، حداقل 10 ساعت با او تعامل فکری رودررو برقرار کند تا با جهان او آشنا شود.
۲۵. «ناراحت شدن» از توانایی‌ها، ظرفیت‌ها و برتری‌های دیگران را در خود به تعطیلی بکشاند.
۲۶. اجازه دهد افراد، سخن خود را تمام کنند.
۲۷. به موسیقی به عنوان یک منبع تمرکز، آرامش و خوداکتشافی نگاه کند.
۲۸. حداقل ۲۰ درصد وقت خود را صرف توسعه فردی، فکری، اخلاقی و مدنی کند.
۲۹. در صحبت کردن، یک‌سوم سؤال کند و دوسوم قضاوت. بعد از پنج سال، پنج‌ششم سوال و یک‌ششم قضاوت.
۳۰. حداقل یک ساعت در روز‌ مطالعه کند.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 22:46  توسط   | 

آدمهایی هستند که خیلی «وجود» دارند. نمی گویم خوبند یا بد؛ چگالی ِ وجودشان بالاست

. اصلا یک «امضا» هستند برای خودشان! افکار، حرف زدن، رفتار و هر جزئی از وجودشان امضادار است

. اینها به شدت «خودشان» هستند. 

یعنی تا خودشان نباشند اینطور خاص و امضادار نمی شوند که! 

در یک کلمه، «شارپ» هستند و یادت نمی رود «هستن» هایشان را؛ بس که حضورشان پر رنگ است و غالبا هم خواستنی

. رد پا حک می کنند اینها روی دل و جانت، بس که بلدند «باشند» ... 

این آدمها را هر وقت به تورت خورد ، باید قدر بدانی

. دنیا پر از آن دیگریهای بی امضایی است که شیب منحنی حضورشان، همیشه ثابت است...



پ.ن 1: از پیج روانشناسی رابطه برداشتمش..

حرفهای من است از زبان دیگری...

به خیلی ها گفته ام که چقدر شارپ هستند

 .نوشِ جانشان...

 اما امروز از خودم پرسیدم خودت(روبی) آیا آدم امضا داری هستی یا نه؟؟ نکند حضورت ثابت باشد در این عالم..؟!! هان ؟!!


از صفحه فیس بوک دوستم برداشتم 

در ضمن بسیار خرسند میشم در این سال ها  کنار هم هستیم خیلی رک بهم بگید 

ایا من شارپ هستم ؟رو سخنم به همه شما عزیزانی چه خاموش و روشن ( خاموش های روانی منظورم نیست)

من و همراهی کردید ، گاهی یک نوشته جدا چالش برانگیزه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 10:27  توسط   | 



شاملو > مجموعه شعر آیدا در آینه > آغاز

بی‌گاهان
به غربت
به زمانی که خود درنرسیده بود ــ



چنین زاده شدم در بیشه‌ی جانوران و سنگ،
و قلب‌ام
در خلأ
تپیدن آغاز کرد.


گهواره‌ی تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی‌پرنده و بی‌بهار.



نخستین سفرم بازآمدن بود از چشم‌اندازهای امیدفرسای ماسه و خار،
بی‌آنکه با نخستین قدم‌های ناآزموده‌ی نوپاییِ خویش به راهی دور رفته باشم.



نخستین سفرم
بازآمدن بود.


دوردست
امیدی نمی‌آموخت.
لرزان
بر پاهای نو راه
رو در افقِ سوزان ایستادم.
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.


دوردست امیدی نمی‌آموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
این بی‌کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرمِ ناتوانی
در اشک
پنهان می‌شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:47  توسط   | 

تقديم به خاطره خانم آزموده موسس مدرسه ناموس دومين مدرسه دختران در ايران


و نخستين مدرسه ای که باقی ماندچشمانش را به زحمت گشود در پس نگاهش همه جا را مه گرفته بود به زحمت می توانست تشخيص دهد شب است يا روز. هياهوی مبهمی به گوش می رسيد، همان صدای آشنا که سالها در تمام  زندگيش پر بود. چقدر دلش می خواست برخيزد و ميان آن همه صدا برود اما قدرت جنبيدن نداشت. از پس مه دختر بچه ای را ديد که ميان چادر مشکی پيچيده شده بود با پيچه سفيدی که بالا زده بود و به تندی قدم بر می داشت. ملا باجی را ديد که جلو در مکتب خانه ايستاده بود و می گفت: «طوبی باز که پيچه ات را بالا زدی اگر به گوش ميرزا حسن خان سرتيپ برسه پوستت را می کند.» و دستش را بالا برد. حس کرد دستهايش می سوزد. صدای آرام و يکنواخت قرآن با صدای نامنظم قرآن خواندن کودکانه ای درهم آميخت: "ياسين، ... عم يتسألون..."


گرمای دستی را روی دستانش حس کرد و صدايی مردانه: "امروز حال شما بهتراست." خانم خواست چيزی بگويد اما تنها ناله ای از گلويش خارج شد. مرد دوباره سؤالش را تکرار کرد. دختر سرش را آرام بلند کرد تا صورت او را ببيند مرد او را به ياد پدرش می انداخت. آرام گفته بود: " شنيدم طوبی خانم علاقه و استعداد آموختن دارند می خواهم بهترين معلم های تهران را برايش بياورم زن عبدالحسين مير پنج بايد کمالات داشته باشد. اگر مملکت مترقی بخواهيم بايد زن و مرد باسواد داشته باشيم."


گلويش خشک بود تمام قوايش را جمع کرد و آب طلب کرد :«آب». لحظه ای ديگر خنکای آب را در لبان و زبانش حس کرد. گلستان و بوستان سعدی ،مثنوی مولوی و روزنامه قانون در اطراف زن جوان پراکنده بود: "عبدالحسين خان اين را مي بينی. پاسخي است به تاديب النسوان. بی بی خانم استر آبادی نوشته. توی روضه زنها دست به دست می گردونند. ازم خواستن بخوانمش. جواب دندان شکنی به آن رساله داده." عبدالحسين خان گفت: " معايب الرجال، بالاخره يک زن پيدا شد که از حق زنهای ديگر دفاع کند، بايد اميدوار بود." طوبی گفت:" کافی نيست. بايد فکر اساسی کرد تا زنها کنج خانه نشسته اند، جز بچه داری و شوهرداری هنر ديگری ياد نمي گيرند تا زمانی که ضعيفه هستند و زندانی حصار خانه شان هستند، از هيچ حقی دفاع نمی شود کرد. اولين راهش سواد است. سواد که داشتند، می توانند کاغذهای خبررا بخوانند و بفهمند توی دنيا  چه خبراست. بايد راهی باشد که برای دخترها هم مثل پسرها مدرسه باز کنيم مثل مدرسه دارالفنون رشديه شرف عليه."


- طوبی خانم ما حسابی پليتکی شده اينها را کدام معلم ياد داده؟


-معلم هميشگی ام آقا .همانی که برام روزنامه  مي آورد. روزنامه قانون مياورد. توی خانه با دوستاش همين حرفها را می زنند."


صدای بلندی به گوش رسيد .کسی گفت: "پنجره را ببنديد الان باران اطاق را خيس می کن. چه رعدوبرق و طوفانی شد! "باز زن جوان را ديد که در ميان جمع دختران است. آرام به آنها می گويد: "نترسيد بچه ها ،نترسيد. اينها تحمل ندارند دخترهای ما باسواد شوند. هيچ کار نمی توانند بکنند. ما نمی گذاريم بلايی که سر مدرسه بی بی خانم آوردند سر مدرسه ما بياورند. نبايد به حرفهای اينها گوش داد. "يکی از دخترها گفت:" اما طوبی خانم آخر دارند به ما و شما نسبت های بدی می دهند. می گويند اينجا مرکز فساد است. می گويند کسی که علوم جديد به دخترها ياد بدهد حکمش مرگ است." طوبی گفت: "بيخود می گويند. ما ديگر مثل قديم نيستيم که قانون نداشته باشيم حالا مشروطه شده و ما قانون داريم ."يکی از دخترها گفت: "می گويند شيخ فضل ا... گفته درس خوندن دخترها در شرع مقدس حرام است." طوبی خانم گفت:" به ميرزا حسن خان رشديه هم حرفها را می زدند. اما ديديد که او توانست مدرسه هايش را باز کند. پس نترسيد، بياييد اينجا بنشينيم کتاب گلستان سعدی را باز کنيد؛ باب هفتم در عالم تربيت."


نفسش به سختی بالا و پايين می رفت .انگار چيزی روی سينه اش سنگينی می کرد. هياهو هر لحظه بيشتر می شد. زن را ديد که از پله هايی بالا می رود .اطرافش را دخترهای جوان پرکرده اند و نشانهايی به دستش دارد: خانم طوبی آزموده به خاطر يک عمر تلاش برای پيشرفت فرهنگ و تربيت دختران وطن موفق به کسب نشان درجه سوم فرهنگ می شود. خانم آزموده مدير و موسس مدرسه دخترانه ناموس شما لياقت دريافت نشان درجه دوم فرهنگ را داريد. و زن آرام  می گويد :هر چند خدا نخواست که من فرزندی به دنيا بياورم  اما راه تربيت صدها دختر را برايم گشود از خانه من هزاران دختر بيرون می آيند که نسل آينده را تربيت می کنند و اين کم لطفی نيست از طرف خدا.


کم کم احساس سبکی می کرد می ديد که مه کنار رفته و او توانسته است از جا برخيزد . قدم به حياط نهاد. مدرسه پر از سر و صدای دختران جوان بود. کلاسهای درس، حياط،  ناظم مدرسه جلوی در ايستاده بود. دختر جوانی پا به حياط مدرسه گذاشت و به طرف او رفت. به کنار ناظم رفت. دختر پرسيد:" سلام خانم ،من می خواهم با طوبی خانم صحبت کنم .ناظم پرسيد:" چکارشان داری؟" دختر گفت می خواهم دستشان را ببوسم .می دانيد من سالها قبل شاگرد مدرسه ناموس بودم حالا که دانشگاه توی تهران باز شده توانستم بروم دانشگاه. آمده ام به خانم آزموده بگويم خانم اگه همت شما نبود الان من بايد کنج خانه پدريم يا خانه شوهرم حبس بودم اما... "احساس سبکی می کرد در چشمان دختر جوان آينده را روشن می ديد. به آسمان نگاه کرد و نفس راحتی کشيد. شنيد که کسی می گويد: «طوبی خانم از بين ما رفت طوبی خانم دخترانش را تنها گذاشته است.» اما او می دانست در ميان آنهاست تا زمانی که دختران بودند


نگاهش به صفحه تقويم افتاد 3 مهر 1315


 


 


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 1:1  توسط   | 

نیکوس کازانتزاکیس نقل می کند که در دوران کودکی ، یک پیله کرم ابریشم را بر روي درختی می یابد ، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد . اندکی منتظر می ماند ، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد . با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند ، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند . اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد .

او می گوید : (( بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم . آن جنازه ی کوچک تا به امروز ، یکی از سنگین ترین بارها ، بر روی وجدان من بوده است . اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه حقیقی وجود دارد : فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان . بردباری لازم است 
اگر پوسته تخم مرغی که ترک خورده و جوجه میخواهد سر از تخم بیرون آورد به شکستن آن کمک کنید یقین بدانید پس از مدتی جوجه بیمار خواهد شد باید جوجه سختی بکشد تا پوسته را بشکند تا سالمتر و قویتر پا به زندگی گذارد.

نگذارید هیچ چیز و هیچ کس جلوی شما را برای رسیدن به موفقیت بگیرد.



پ.ن : امیدوارم از شر شیاطین به دور باشیم دست از سر این وبلاگ بر دارند 

پ.ن: مرسی بخاطر کامنت های پر مهرتون بخاطر شماها برگشتم 

پ.ن: البته برای عده ای اب رد هاون کوبیدن هست 

فعلا هستم 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:27  توسط   |