تعطیل

من تهران نیستم، اینجا دارم دق می کنم، تا یه هفته دیگه هم بر نمی گردم، دوست داشتم بین جمعیت باشم، دوست داشتم فریاد بزنم، ولی چه کنم که نیستم. دوست داشتم مثل همه شما بگم رای من کووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

لعنتی

پر از بغضم

 

 

۲۷ سال پیش در چنین روزی به تاریخ ۱/۱/۱۳۶۱ دختری متولد شد.

 

خالق عشق نگهدار شما

بهار داره می یاد، به همین زودی! زود گذشت، خیلی زودتر از اونچه می شه فکرش رو کرد، همه ما این چند روزه کلی کار داشتیم، خونه تکونی، خرید و کلی کار دیگه، و کلی شادیم، امیدوارم همیشه شادی جزء جدایی ناپذیر زندگیمون باشه، کاش به شادی دیگران هم اهمیت بدیم و سعی کنیم خوشی هامون رو تقسیم کنیم، یادمون بیاد همین نزدیکیا، توی همین شهر خودمون یا توی محله ای که هستیم کسانی هستند که شاد نیستند، پدری هست که شرمساره از جیب خالیش، و بچه هایی هستند که از ساده ترین ابزار شادی محرومند، نمی تونند خرید عید داشته باشند، همه ما بچه بودیم و می دونیم که خرید عید برامون یعنی چی؟ فقط می خوام این رو بگم که خداوند خیلی بزرگه، از هر دست بدی از همون دست می گیری، می شه کمتر هم خرج کرد و چقدر راحت می شه دل بچه ای رو شاد کرد، امیدوارم برای سال نو هیچ بچه ای غمگین نباشه، هیچ بچه ای!

مي‌شود، سبز بود با يك برگ

مي‌شود، شد بهار با يك گل

از دل يك شكوفه شادي كرد

دل به سوداي يك شقايق داد

(مجتبی کاشانی)

 

دوستای خوبم، یکسال دیگه در کنارتون گذشت، برای همه شما سالی سرشار از سلامتی، شادی و موفقیت آرزو می کنم و امیدوارم که خوب باشید و خوشبخت

سال نو مبارک

   

 

- اصلا آمادگی اومدن عید رو ندارم!

- یه دونه موی سفید توی موهام پیدا کردم، حسم:

- نسترن می گه من بعد از بچه دار شدنم سفیدی موهام بیشتر شد، من می گم حاضرم همه موهام سفید بشه و یه دختر داشته باشم

- چه قدر دلم برای شازده کوچولو تنگ شده بود!

- سریال بی گناهان رو می بینید؟ (جمعه ها ساعت ۸ شب) از شخصیت جلال و سروان فرید بسیار خوشمان می آید، ما عاشق مردای این تیپی هشتیم

 

 

 
در این هنگام بود که روباه پیدا شد .
روباه گفت : سلام
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت : من اینجا هستم زیر درخت سیب...
شازده کوچولو پرسید : تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت :من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن . من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت : من نمی توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت : ببخش!  اما پس از کمی تامل باز گفت : اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت : تو اهل اینجا نیستی پی چه می گردی؟
شازده کوچولو گفت : من پی آدمها می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت :آدمها تفنگ دارند و شکار می کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده اشان همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه من پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت : اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است. یعنی ایجاد علاقه کردن...
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت : البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگر و من نیازی به تو ندارم تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر.ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود....
شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم...گلی هست... و من گمان می کنم آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت : ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می شود دید...
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من می گویم در زمین نیست.
روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت: در سیاره دیگری است ؟             -بله
در آن سیاره شکارچی هم هست؟                                                    -نه
چه خوب... مرغ چطور؟                                                                    -نه
روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بی عیب نیست. لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت: زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می کنم و آدمها مرا.تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها یکسان. ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.من با صدای پایی آشنا خواهم شدکه با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.بعلاوه خوب نگاه کن.آن گندم زارها را در آن پایین می بینی ؟من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده ایست. گندم  زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند.اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آنوقت که مرا اهلی کرده باشی .چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت آنوقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد آخر گفت: بیزحمت مرا اهلی کن.!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم.من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکانها می خرند اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست مانده اند.تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.
شازده کوچولو پرسید برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید کمی صبور بود.تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی.من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کردو تو هیچ حرف نخواهی زد.زبان سرچشمه سو تفاهم است.ولی تو هر روز می توانی قدری جلو تر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد. روباه گفت: بهتر بود به وقت دیروز می آمدی.تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد و هرچه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد شد. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آنوقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نا معلومی بیایی دل مشتاق من نمی داند که کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در هر چیز باید آیینی باشد.
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همین که ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت: آه .....من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود توست. تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت : درست است.
شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟
روباه گفت : البته.
شازده کوچولو گفت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت :به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود. و کمی بعد به گفته افزود:یک بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن آنوقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است.بعد برگرد و با من وداع کن و  من به رسم هدیه رازی بر تو فاش خواهم کرد.شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد به آنها گفت : شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید .کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید.شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آنوقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.
و گلهای سرخ رنجیدند.
شازده کوچولو باز گفت:شما زیبایید ولی درونتان خالی است.به خاطر شما نمی توان مرد.البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه شما سر است.چون من فقط به او آب داده ام فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام فقط او را پشت تجیر پناه داده ام فقط کرمهای او را کشته ام چون فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام.زیرا او گل سرخ من است....آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت: خدا حافظ.
روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است:بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: آنچه اصل است از دیده پنهان است.
-آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: عمری است که من به پای او صرف کرده ام.
روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسول آن خواهی بود. تو مسول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: من مسئول گل خود هستم...
 

دکتر پوست

 

 

زنگ زدم مطب

من: ببخشید خانوم می خام بدونم دقیقا وقت من ساعت چنده؟

منشی- ۳۰/۴ - ۵ بیاین. وقت دقیق نداریم، همه بین مریضن.

: ولی خانوم محترم من ۶ماه پیش وقت گرفتم، بین مریض نیستم!

- همه بین مریضن خانوم!

: پس اون مریض اصلیا کین؟

-  هیشکی

:

 

تا حالا شده فکر کنین کاش در یک موقعیت، در یک زمان و در یک وضعیت متفاوت متولد می شدین و زندگی می کردین؟

این روزا این فکر شاید پلید بدجوری آزارم می ده

چهار چیز است که نمی توان آنها را بازگرداند ...


سنگ ...

                      پس از رها کردن!


حرف ...

                      پس از گفتن!


موقعیت ...

                     پس از پایان یافتن!


و زمان ..

                    پس از گذشتن!

 

یکی از همکاران آقا در مورد یه موضوعی صحبت می کردند، بعد از کلمه "محلل" استفاده کردند، منم چون معنیش رو نمی دونستم ازشون معنی رو سئوال کردم

و حالا دارم از خجالت می میرم

ولنتاین

برج حمل (فروردین) شما بیشترین کارت ها، گل ها، و شکلات ها را هدیه می گیرید. البته فکر کنم بدتان هم نمی آید که خودتان هم برای خودتان گل و شکلات بفرستید!

 

خوب من فقط کلی پیام از دوستانم دریافت کردم، صدالبته دوستان دخترم پس نتیجه می گیریم اینی که توی فالم هست کاملا اشتباه می باشد

ولنتاین همگی مبارک دوستای گلم

عجب دوره و زمونه اي شده، آدما عوض شدند! آدما بد شدند، ديگه نمي شه به كسي اعتماد كرد! اي بابا كو دختر خوب! پسرخوب و سالم كجا بود توي اين دوره و زمونه! و.....

چند بار اين جملات رو شنيديم و مي شنويم؟ چه تعدادي از ما اين جملات رو مي گن؟ اكثرمون، درسته؟ پس اين آدم بدا كجان؟ همه كه دارن از دوره زمونه بد مي نالن، خوب كساني كه اين حرفا رو مي زنن خودشون بايد اونطوري نباشند ديگه، نه؟ واقعا اين مسئله برام سئواله!

چند وقته پيش يه مطلبي در مورد خيانت مي خوندم، و اين بار روي صحبتش با خانومهايي بود كه به شوهرانشون خيانت مي كنند، و نويسنده جوري صحبت كرده بود كه اين مسئله خيلي زياد شده و اين صوبتا، خوب در اين مورد من مطالب زيادي خوندم و شنيدم، ولي به نظرم خيلي خيلي داره اغراق مي شه، در واقع يه جور بزرگنمايي! چرا؟ خوب من دارم توي اين جامعه زندگي مي كنم، كار مي كنم، درس مي خونم و با آدمهاي زيادي در ارتباطم و خيلي چيزا رو مي بينم، واقعا به ندرت با يه همچين مسئله اي برخورد مي كنم، نمي خوام بگم نيست، ولي خيلي خيلي كمه، شايد بگين كه همه نمي يان بگن كه دارن خيانت مي كنند، درسته قبول دارم، ولي خيلي چيزا اصلا احتياجي به گفتن نداره، مي شه راحت فهميد، حالا يه كسي هم براش كامنت گذاشته بود كه من مدتهاست ايران زندگي نمي كنم، و بايد ايران خيلي تغيير كرده باشه و اين حرفا، مي دونيد داشتم به ذهنيت اون آدم كه با اين نوشته ها شكل گرفته فكر مي كردم، به خدا اين صحبتهاي غير واقعي جامعه رو بيشتر به گند مي كشه.

حالا نمي خوام در اين مورد خيلي صحبت كنم، شايد يه باري مفصل در مورد خيانت بنويسم ولي كلا صحبتم اينه كه آدمايي كه دور و برمون هستند اونقدري كه گفته مي شه بد نيستند.

من دارم مواردي رو مي گم كه خودم دارم مي بينم، مثلا خيلي مي شنوم كو دختر خوب، ايران هم شده اروپا، توي اكثر روابط دختر پسرا رابطه جنسي وجود داره، يا چه مي دونم يه دختر سالم نمي توني پيدا كني، يا اگه توي اين جامعه كسي بگه كه دوست پسر نداشته يا چه مي دونم هيچ زماني نبوده كه ارتباطي غيرمتعارف داشته باشه، انگاري داره دروغ مي گه! ولي من خودم يه دخترم، و دارم دختراي دور و برم رو مي بينم، توي اداره، دانشگاه، دوستام و خلاصه خيلي كساني كه مي شناسم. اصلا هم  آدماي مذهبي نيستند، اصلا"! در واقع دختراي كاملا امروزي! (صدالبته منظورم اين نيست كه امروزي بودن منافاتي با مذهبي بود داره) مي دونيد حرفم اينكه در مورد آدما اونجوري كه خودمون مي خواهيم قضاوت نكنيم، فقط اون چيزهايي رو كه دلمون مي خواد رو نبينيم،  و بعد تعميمش بديم!

چه مي دونم يه نفر رو ديديم كه رفتارهاي ناهنجاري داره، لطفا نگين همه، شايد كساني كه شما باهاش در ارتباطين اينجورين نه لزوما همه آدماي اون جامعه!

نمي دونم تونستم منظورم رو بگم يا نه، اين روزا برام نوشتن سخت شده انگار.

امتحانات پاس شدند با نمراني بسيار رضايتبخش

چگونه یک زن را خوشحال کنیم

 


براي خوشحال کردن يک زن؛ يک مرد فقط نياز دارد که اين موارد باشد:

*
یک دوست
*
يک همدم
*
يک عاشق
*
يک برادر
*
يک پدر
*
يک استاد
*
يک سرآشپز
*
يک الکتريسين
*
يک نجار
*
يک لوله کش
*
يک مکانيک
*
يک متخصص چيدمان داخلي منزل
*
يک متخصص مد
*
يک متخصص علوم جنسي
*
يک متخصص بيماري هاي زنان
*
يک روانشناس
*
يک دافع آفات
*
يک روانپزشک
*
يک شفادهنده
*
يک شنونده خوب
*
يک سازمان دهنده
*
يک پدر خوب
*
خيلي تميز
*
دلسوز
*
ورزشکار
*
گرم
*
مواظب
*
شجاع
*
باهوش
*
بانمک
*
خلاق
*
مهربان
*
قوي
*
فهميده
*
بردبار
*
محتاط
*
بلند همت
*
با استعداد
*
پر جرأت
*
مصمم
*
صادق
*
قابل اعتماد
*
پر حرارت

بدون فراموش کردن :

*
تعريف کردن مرتب از او
*
عشق ورزيدن به خريد
*
درستکار بودن
*
بسيار پولدار بودن
*
تنش ايجاد نکردن براي او
*
نگاه نکردن به بقيه دختران

و در همان حال، شما بايد :

*
توجه زيادي به او بکنيد، و انتظار کمتري براي خود داشته باشيد
*
زمان زيادي به او بدهيد، مخصوصاً زمان براي خودش
*
اجازه رفتن به مکانهاي زيادي را به او بدهيد، هيچگاه نگران نباشيد او کجا مي رود.

بسيار مهم است :

هيچگاه فراموش نکنيد :
*
سالروز تولد
*
سالروز ازدواج
*
قرارهايي که او مي گذارد

و حالا: چگونه یک مرد را خوشحال کنیم:

.

.

.

.

.

.



  
تنهايش بگذارید!!!

 

من این جا بس دلم تنگ است...

 

و هر سازی که می بینم، بد آهنگ است ....

 

 

 

سلام دوستای گلم

 

آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی، تموم شد!

خلاص شدم

این ترمم تموم شد

امتحانات خوب بود

 

برای تمام دوستانی که دانشجو هستند آرزوی موفقیت در امتحاناتشون رو دارم

 

 

دارم می رم برای امتحانات

یادتونه به خودم قول داده بودم تو طول ترم بخونم  خوب نخوندم دیگه، انگار کی تو طول ترم می خونه که من دومیش باشم  حالا که موقع امتحاناست مثل...بیــــب..... تو گل موندم،  ولی خوب من از پسشون بر می یام، فقط از مدار می ترسم با اون استاد خل و چلش

خوب باشین،

 

مجتبی کاشانی


گاه می اندیشم که چه موجود بزرگی هستیم

و چه تقدیر حقیری را تسلیم شدیم

خوردن و خوابیدن و خرامیدن و خنیا گری خود را خشنود شدن

کاش در کالبدم معده نبود

و گلویم تنها، جای آواز و بیان بود، نه بلعیدن نان

کاشکی همواره کسب نان مثل هوا آسان بود

کاش چَشم و دل من سیرتر از اینها بود

کاش تن پوشم با من متولد می شد

مثل پر با طاوس

مثل پوشینه ی پشمین با میش

مثل پولک به تن نرم و لطیف ماهی

 

اگر مرگ را از اين همه، ارزشي بيش تر باشد

ديروز ديروقت از اداره اومدم بيرون، سوار يه تاكسي بودم كه گويا حال راننده خوب نبوده، البته منظورم بيشتر حال جسميشونه! من صندلي جلو كنار راننده نشسته بودم و غرق در افكار خودم بود با چند تا ترمز وحشتناك به دنياي فاني برگشتم و يه نگاهي به راننده انداختم و ديدم، بعله! آقاي راننده داره از درد مثل مار به خودش مي پيچه! مدام هم به اين ور و اون ور متمايل مي شد و چندباري هم نزديك بود بزنه به ماشين جلويي. از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون، اينقدر ترسيده بودم كه نگو! وسط اتوبان يه جايي نگه داشت و رفت پايين و يه 4-3 دقيقه بعد دوباره سوار شد و راه افتاد، پاشو گذاشت رو گاز و رفت تو لاين يك و با سرعت 120تا مي رفت، بهش گفت آقا اگه حالتون خوب نيست، خوب مي خواين بيشتر استراحت كنيد (الانه كه ما رو به كشتن بدي، خوب اين و تو دلم گفتم) ايشون هم با سر اشارت فرمودند كه نع! سه تا آقايي هم كه صندلي عقب نشسته بودند گويا كرو لال تشريف داشتند كه يك كلوم محض رضاي خدا نگفتند، اين جور جاها نمي دونم چرا نطق آقايون كور مي شه؟ خلاصه با سرعت 120 با اون حال زارش مي رفت، پيش خودم گفتم آخه بي انصاف اقلا با سرعت كمتري برو، به خودش كه جرات نكردم بگم.

منم مدام دعا مي خوندم و به عاقبت شومي كه در انتظارم بود فكر مي كردم، و به آرزوهاي كه ديگه قرار نيست بهشون برسم! و اينكه خودمونيم ها تو هم بدجور از مرگ مي ترسي، البته نه كه فكر كنين همچنين گناه دندون گيري دارم كه به محض فوتم ور دارن آويزونم كنند،( البته اگر كه يه همچين چيزي وجود داشته باشه ) يا اينكه همچين خوشي و چه مي دونم عاشق سينه چاك منتظر هم ندارم كه دلم نياد تركش كنم، ولي خوب دلمم نمي خواد بميرم! چرا؟ خوب دليلشون و در خودتون هم مي تونيد جستجو كنيد. خلاصه داشتم با انواع مرگ هايي كه در حوادث رانندگي اتفاق مي افته فكر مي كردم، اينكه كدومش كمتر دلخراشه! و كدومش قراره امشب نصيب من بخت برگشته بشه. نه اينكه داشت تو لاين يك مي رفت همش فكر مي كردم الانه كه بره تو گارد ريل ها، و بعد بايد بياين با جاروبرقي جمعمون كنند. خلاصه اينكه داشتم از ترس سكته مي كردم! خلاصه با هزار جور نذر و نياز رسيديم در صحت و سلامت جسمي، نه البته رواني!

مدت کوتاهیه که آشنا شدند، دیروز با هم قرار داشتند، شب بهم اس ام اس داده که، دوسش دارم رز، نمی خواستم از پیشم بره، خیلی دوسش دارم، باورت می شه؟ جواب دادم: آره عزیزم، چرا نشه، این حق توئه که دوست داشته باشی!

و از این طرف نگرانم، خیلی هم نگرانم، قبلا در مورد پرنا صحبت کرده بودم، می ترسم که به خاطر پدرش همه چیز خراب بشه، می ترسم از اینکه دنی بیاد و خانواده اش رو ببینه و ...

خدایا! دارم جایی زندگی می کنم که یه دختر به جرمی که خودش هیچ نقشی درش نداره، زندگیش بدجوری تحت الشعاع اون قرار داره،

خدایای خوبم کمکش کن

  • یکماه پیش دقیقا روزی که عصرش می خواستم برم شهر دانشگاهیم گوشیم خورد زمین، البته نه اینکه فکر کنین این گوشی فلک زده تاحالا زمین نخورده بودا، نخير، ولی این بار دیگه مثل دفعه های قبل نبود، خلاصه اینکه بردم یه جایی توی شهر دانشگاهیم که درستش کنه، بعد از یه روز که گوشیم رو دادبهم، یه روز کار کرد بازم شد مثل اولش، رفتم سراغ گارانتیش که شماره ای چیزی پیدا کنم ببرم بدم دست کاردون درستش کنه که دیدم ای دل غافل، گوشیم هنوز تحت گارانتی، بهشون زنگ زدم و گفتن چون گوشی باز شده دیگه نمی پذیرند، یکی دوجای دیگه هم بردم که گفتن بهتره از خیر این گوشی بگذرم، چون اون آقاهه لطف کرده و گند زده بهش، و من هم با هوش سرشارم كه همينطور به خصوص اين روزا در حال فوران كردن نبردم بدم گارانتي يا يه نمايندگي چيزي.  خلاصه اینکه فعلا گوشی آرزو (خواهرم) رو گرفتم، ولی به هیچ عنوان دلم نمی یاد پول بدم بابت گوشی، آخه این انصاف ۳۰۰-۴۰۰ تومن بدم گوشی، اونم چي! براي مني كه شايد هفته يه بار زنگ بخوره، كه احتمالا اونم اشتباه گرفته بعدشم حالا گوشی ۱۱۰۰ با چه می دونم گوشی تازه به بازار اومده خداد تومني چه فرقي داره، كه به هر كي مي گم مي خوام برم از اين گوشي ارزونا بخرم، يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم مي ندازه كه بيا و ببين! خوب دلم نمي ياد پولم بدم براي گوشي.  خلاصه كه موندم چه كنم!

 

  • شب يلدا هم گذشت، تفالي به رسم هرساله به حافظ زدم كه نمي دونم چرا اينقدر دور از احوالات من حافظ مرحمت فرمودند:

عشق تو نهال حيرت آمد
وصل تو کمال حيرت آمد
بس غرقه حال وصل کخر
هم بر سر حال حيرت آمد
يک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حيرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل
آن جا که خيال حيرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم
آواز سال حيرت آمد
شد منهزم از کمال عزت
آن را که جلال حيرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حيرت آمد

 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی انقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر باهم بودنمان را باید جشن گرفت

 

 

شما می دونستید گالیور عاشق فلرتیشیا بود؟

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود....

خوب به سلامتی و میمنت به امتحان طراحی الگوریتم گند زدم رفت! از چهار تا سئوال، دوتاش از الگوریتم هایی بود که با توجه به نخبه بودن خودم فکر کرده بودم که از این ها سئوال نمی یاد چون به نظر خیلی ساده می آمدند و خلاصه اینکه ۴نمره از ۸نمره پرید، تازه اگر دوتای دیگه رو درست جواب داده باشم! یکی نیست بگه آخه چرا نصفه نیمه کار می کنی، تو که داشتی می خوندی آخه دیگه چرا برای خودت حذفیات تعیین می کنی! خلاصه اینکه میان ترم حذفی رو حسابی خراب کردم!

ای بابا! گند زدم که زدم، حالا مثلا" یه ترم زودتر یا دیرتر، می خوام کجای دنیا رو بگیرم، این روزا فکر می کنم که ۲۶سال مثل برق و باد اومد و رفت، واقعا چی کار کردم؟

نمی دونم، واقعا" نمی دونم

امتحانات میان ترم از این هفته شروع می شه، این ترم فقط یه درس هست که ازش می ترسم اون هم مدار الکتریکی هستش که یه استاد خل و چل دیوونه داره یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید!  فقط می یاد و از خودش تعریف می کنه! درس دادنشم به درد..... می خوره!

دانشگاه شریف درس خونده و مدام این دانشگاه رو می کوبه تو سرمون، آخه یکی نیست بهش بگه که اگه ما دانشجوهای تاپی نیستیم، خوب تو هم استاد تاپی نیستی که داری اینجا درس می دی!

چهارشنبه امتحان میان ترم حذفی طراحی الگوریتم ها رو دارم که  استادش به سخت گیری معروفه، ولی حداقل آدم دلش نمی سوزه که هم باسواده هم قدرت انتقال خوبی داره، خلاصه اینکه یه دو سه هفته ای می شد که گفته بود چهارشنبه امتحان داریم، این آقای خل و چل مدار این هفته اعلام کرده که چهارشنبه یعنی همون روزی که امتحان طراحی داریم ، ایشون هم امتحان می گیرند، حالا هر چی بیا بگو که استاد یه امتحان دیگه داریم و ال و بل، مگه به خرجش رفت، خلاصه اینکه چهارشنبه دو تا امتحان دارم.

- دیروز که از دانشگاه برمی گشتم یه پیرزنی کنارم نشسته بود که داشت می آمد تهران عروسی نوه اش، خلاصه خیلی پیربود، اونقدر بامزه بود که نگو، با یه لهجه ای هم حرف می زد که خیلی خیلی نزدیک به لهجه ی برره ای بود. بنده خدا گویا سال پیش یه دخترش رو از دست داده، و اولش کلی شعر خوند و هی روله روله کرد،   بعدش یه پسری اومد که سوار اتوبوس بشه، یه نگاهی بهش کرد، گفت: ای شیه، دختر بید ای یا پسر، گفتم: پسر حاج خانوم. گفت: په چرا ایشوری بیدخلاصه که کلی تا تهران باهاش حال کردم

- اداره هم که مثل همیشه است، بعضی اوقات که فکر می کنم می بینم که خیلی خیلی کارم رو دوست دارم و از این بابت خوشحالم

 

کاش می شد کور بود و کر!

و البته احمق!

گاه می انديشم
که چه دنيای بزرگی داريم

و چه تصوير به هم ريخته ای ساخته ايم از دنيا

در چه زندان عبوسی محبوس شديم
چه غريبيم در آبادی خويش

و چه سرگردان در شادی و ناشادی خويش
آدميزاده درختی ست که بايد خود را بالا بکشد
ببرد ريشه خود را تا آب
بی امان سبز شود ، سايه دهد...
گاه می انديشم

که چه موجود بزرگی هستيم
و چه تقدير حقيری را تسليم شديم

و چه تسليم بزرگی را هستی گفتيم

خوردن و خوابيدن

و خراميدن و خنياگری خود را خشنود شدن

کاش در کالبدم معده نبود

و گلويم تنها

جای آواز و بيان بود - نه بلعيدن نان
کاشکی همواره
کسب نان مثل هوا آسان بود

کاش چشم و دل من سيرتر از اينها بود
کاش تن پوشم با من متولد می شد
مثل پر با طاووس
مثل پوشينه پشمين با ميش
کاش بيماری با ما کار نداشت
يا طبيبان همه عيسی بودند
پدرم کاش نمی رفت از دست
نمی افسرد به اين زوديها
کاش ما اهل طبيعت بوديم
مادرم باران بود
کودکانم همه از جنس گياهان بودند
خوابم انديشيدن
بسترم بال کبوترها بود
دوستانم همه افرا و صنوبر بودند
طلبم از همه جز عشق نبود
و بجز مهر بدهکار نبودم به کسی
خانه ام هرجا بود
کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سياستها بود
کاش معنای سياست اين بود
که قفس ها را در حبس کنيم
تا نفس ها آزاد شوند
کسی از راه قفس نان نخورد
و کبوتر نفروشد به کسی ...

 

مجتبی کاشانی

احساس قشنگ بچه بودن!

امروز صبح توی شلوغی مترو یه دختر کوچولو رو با مامانش دیدم که گویا روز قبل تکالیفش رو به صورت کامل انجام نداده بود و داشت تو مترو می نوشت. به نظر می رسید که دارن حرف "سین" رو یاد می گیرند، وقتی داشت "سا" رو می نوشت، قطار یه تکونی خورد و دندونه هاش خط خوردند، مامانش دعواش کرد و ...

و من هم زل زده بودم بهش و به دفترش و ذوق می کردم، رفتم اون سالهای دور، سالهای مدرسه!

اول ابتدایی من رو توی مدرسه ای ثبت نام کردند که حتی اسمش رو هم یادم نمی یاد، دو هفته ای اونجا بودم،  هیچی یاد نگرفتم، معلممون رو دوست نداشتم، گمونم جزو تنبل ترین ها بودم، ولی، ولی دوهفته از مهر که گذشت، خونمون رو عوض کردیم و همینطور مدرسه ام رو، معلم جدید، خیلی مهربون بود، اونقدر مهربون که من شدم شاگرد ممتاز مدرسه تا چندسال، خیلی دوستش داشتم و دارم، با اینکه از قیافه اش یه چیزای محوی توی ذهنم، ولی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم، آرزو دارم ببینمش، ببوسمش و بهش بگم چه کردی که بعد از این همه سال، نمی تونم فراموشت کنم

کاش می شد که ببینمش، یه خانوم با پوست سبزه و یه عینک بزرگ، اون سال یادمه دخترش هم توی مدرسه ما بود و دستش شکسته بود، یادش بخیر! من سال بعد از اون مدرسه رفتم، ولی همیشه همیشه همون احساس قشنگ هفت سالگیم رو نسبت بهش دارم.

- هوا امروز محشره، دونفره است یه جورایی

فریتی  عزيز من رو به يه بازي دعوت كرده كه "اگر نامرئی بودید...."

 -  خوب راستش اگه مي تونستم نامرئي بشم دلم مي خواست جايي باشم كه هميشه دلم مي خواسته برم كه كسي نبينتم، مثلا ديدن يه كسي كه دلم مي خواد ببينمش ولي اون من و نبينه يا مثلا برم سر از يه كارايي دربيارم

يه چند روزي داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه اگر واقعا نامرئي بودم چه كارهايي مي كردم ولي جالبه كه اونقدرها كه اولش برام هيجان انگيز بود هر چي بيشتر بهش فكر كردم ديدم كه انگار خيلي هم كار خارق العاده اي نمي تونم بكنم! ولی کارای بالا البته خیلی خیلی می تونه هیجان انگیز باشه

تمام دوستانی که مایل باشند به این بازی دعوتند

روز چهارشنبه مادرخانومی تشریف آوردند ولی من دانشگاه بودم، روز پنج شنبه شب اومدم خونه و کلی سوغاتی گیرم اومد، 

بعدازظهر جمعه خاله های گرام و یکی از دخترخاله ها با همسرشون اومده بودند، و من هم مثل دخترخانومهای خوب داشتم پذیرائی می کردم، وقتی که داشتم چای به خاله گرامی تعارف می کردم نزدیک بود سینی چای برگرده رو خاله ام، یعنی خدا بهم رحم کرد

خلاصه همه اون جمع متفقن به این نتیجه رسیدند که نه تنها وقتش نشده بلکه حالا حالاها جا دارم

همینجوری

-        بعضی اوقات دلم می خواد خودم و بزنم، چرا نمی تونم بعضی اوقات بگم "نــــــــــه"!

-        مامان رفتند سوریه، و خدا آخر این هفته رو به خیر کنه وقتی که می خوان برگردن، مهمونی و این حرفا که هیچ حال و حوصله پذیرائی و ظرف شستن و ندارم!

-        دلم می خواد .... هیچی، بی خیال!

تا نوک دماغ...!

دوستی دارم به نام پرنا که یه دختر زیبا، با هوش، نجیب و تحصیلکرده است. پرنا یه خواهر به نام پریا داره که اون هم علاوه بر تمام خصوصیت های بالا، یه دختر فوق العاده آروم و سخت کوشه!

این دو تا دختر رو اگر ببینید، هیچ اشکال اساسی نمی تونید ازشون بگیرید، پریا حدود 28سالشه، و پرنا 23، چرا دارم اینها رو می گم، پدر و برادر پرنا و پریا معتادند، یه پدر بی مسئولیت که به هیچ کس جز خودش فکر نمی کنه، اصلا احتیاجی به توضیح بیشتر نیست، چون همه در مورد یه آدم معتاد می دونیم، ولی مادری دارند مثل اکثر مادرای ایرونی، پاک، مهربون که با کار تو خونه های مردم بچه هاش رو بزرگ کرده، و دودختر نجیب، نجیب، نجیب با یه عالمه خصلتهای خوب تربیت کرده، و حالا هر موردی برای ازدواج که برای پریا و پرنا پیش می یاد، به محض اینکه متوجه می شن که پدرشون معتاده، و دارن یه جای ارزون ولی با آبرو زندگی می کنند، پشیمون می شن!

حالم به هم می خوره از این همه القاب انسانی که به خودمون می دیم ولی انسان نیستیم، کجای دنیا افراد رو فقط به خاطر خانواده اش طرد می کنند

 درسته، خانواده تاثیر زیادی روی شکل گیری شخصیت افراد داره، و کیه که این رو ندونه ، ولی بارها شاهد بودیم که فرزندانی از یک خانواده و از یک پدر و مادر، با شخصیتهایی کاملا متفاوت از هم بودند، و چرا باید یه آدم  تمام زندگیش تحت تاثیر داشتن پدر یا مادری که هیچ نقشی در داشتن اونها نداشته، قرار بگیره!

سنجش افراد از نظر ما واقعا چیه؟ چرا اینقدر سطحی نگر و ظاهر بین شدیم، واقعا چرا؟

واقعا دیگه نمی دونم چی باید بگم....

کافه پیانو


"بهش گفتم : زندگی ما زندگی جالبی یه. بین تراژدی محض و کمدی ناب، دائم داره پیچ و تاب می خوره . یعنی یه جورِ غم انگیز خنده داره یا شایدم یه جورِ خنده دار ، غم انگیز باشه . چیزی ام نیس که وسط شو پر کنه . همه ی نکبتی ام که دچارشیم، مال همینه .... همین که هیچی مون حد وسط نیست"

وقتی کافه پیانو رو می خوندم، کاملا خودم رو توی اون فضا حس می کردم، اینقدر که همه چی واقعی و ملموس بود، خوندن این کتاب مثل تمام کتابای خوب، حس خوبی بهم داد،  یه روزی که گذرم به مشهد افتاد حتما دنبال یه جایی به نام کافه پیانو خواهم بود،

 * لطفا اگر فونت ناخوانا است و یا صفحه به سختی بالا می یاد، بهم بگین