دلتنگ های یک شاعر
دوستتون دارم تا همیشه
دوستتون دارم تا همیشه
تازه چند ماهی از نبودنم میگذرد و مثل همه ی نبودنهایم دلتنگ دلتنگتون بودم
هر چند که هر از گاهی به وباتون سر میزدم ولی نمیرسیدم که بنویسم.........
من با خودم کنار نمیام ، هی میگم که دیگه حداقل دوهفته ای یکبار وبم رو به روز کنم ،که نمیکنم!!!!!!
کتابایی که تابستون گرفتم رو تا ته بخونم ، شعرای نیمه تمومم رو سروسامون بدم، که نمیخونم وسروسامون نمیدم !!!!!!!
زندگی نامم رو بنویسم ،مجموعه ی دومم رو آماده کنم بفرستم پشت میز ارشاد مثل "لبخندسرخ" کبود بشه یا هر رنگ دیگه ای..............
ضبط کارام که دو سالی فقط تو ذهنم داره میچرخه ونمیدونم کی قراره چه جوری کی به کی بشه.............................
خب اینا هیچکدوم دراون حدی که در نظرم هست انجام نشدن وهمش تقصیر این من که بنده باشم میباشد
ولی بر عکس همه ی اینا،توی شرکت ومسائل کاری، این من که بنده باشدمدیریت وبرنامه ریزیش حرف نداره
خب در حضور شما به خودم قول میدم که با خودم کنار بیام و از فردا همه چیز رو به تحرک در بیارم
این پست یک غزل و دوتا پهلوی رو پیشکشتون میکنم امیدوارم جبران نبودنم رابکنن...........
"1"
شبی ماهِ خودت باشی چه خوب است
هوا خواهِ خودت باشی چه خوب است
در این تنهایی و این عصر دلتنگ
تو همراهِ خودت باشی چه خوب است
*
*
"2"
دلی دارم که پابندِ کسی نیست
اسیر چشم وترفندِ کسی نیست
شبیهِ بوس و لبخندِ لبِ تو
در این هستی که لبخندِ کسی نیست
*
"غزل"
باید شبی از فکر تو بیرون بزنم
چاقو بکشم تا رگی از خون بزنم
پاشیده شوم بر شبِ این شهر سیاه
دریا که نه ، به چشمِ تو کارون بزنم
آزاد شوم از هوس و درد و دروغ
آنوقت دم از منطق و قانون بزنم
این باورِِ تزریقی و بازارِ ِ شماست
در شهر خدا معبدِ هامون بزنم
باید بروم شهر به هم ریخته است
شاید قلمی تازه به مضمون بزنم
شاید که بمیرم وسطِ خشمِ شما
تا نفت شوم، نفتک و نفتون بزنم
این تبصره و ماده و قانونِ شماست
سایه ی شما از سر ما کم نشود
این شهر که خندیده به گورِ پدرش
دستور بده دهکده ی غم نشود
این درد میان ِ من وتو مشترک است
"از ناله ی ما پشت فلک خم" نشود
در زیر قدم های خودش له شده است
تا زیر قدم های شما هم نشود
ای شعر نباید که غزل گریه کنی
پابندِ غزل های تو مریم نشود
شاید که شبی شعر به پایان برسد
.............................
"نفتک ،نفتون اسم دوتا از محله های مسجدسلیمان هستند"
درود به دوستان نازنین واهل دل واهل قلمم
این روزا اینقد زندگی پیچیده وغیرقابل پیش بینی شده که هر لحظه لحظه اش یک انقلاب در حال وقوع است .............
شاید همین فردا گفتن آدما اسباب واثاثیتونو جمع کنید میخوایم بریم تو مریخ زندگی کنیم
شاید همین فردا خدارو آوردن نشوندن باش .........
شاید همین فردا،دولت جدید به ارشاد بگه این مجموعه ی شعر داوودمحمدی نیا رو...................................
"غزل"
مرا برقصان درون تنت
فدای نف ...نف... نفس زدنت
خلاف میرفت که بروم
درآورم باز پیرهنت
ولی نشد،نقشه ام نگرفت
و می خورم حسرت وبدنت
ببین تو تب کرده ی غزلی
که شعر من ریخت ازدهنت
ببین به ذهن غزل نرسد
فضای لب های نسترنت
ببین که خواب خدا نپرد
به روی جنس بلور زنت
ببین مرا هم به پای خودت
برقص تا لحظه ی کفنت
بکش خودت را به روی تنم
مرا برقصان به روی تنت
درودی هزار باره به شما دوستان نازنین و همیشگی ام
سال نو را به همه ی شما خوبان وخانواده های بزرگوارتان شادباش میگم
وامیدوارم هر روز از این سالتان پر از شادی وشعر باشد........
"آدم به آدم می رسد"
این سکوت لحظه های لعنتی
این نگاه مردمان شهوتی
این هجوم سرد بی همصحبتی
این جهان دارد نفس کم می زند
سهم هرکس از خودش تنها شدن
لابه لای پای هرکس جاشدن
تن فروشی مادر عیسی شدن
تهمت پاکی به مریم می زند
دست من قفل و دلم خون_ چرا
پاتوقم زندان کارونِ؟ چرا
درد من این جرم قانونِ ؟چرا
نبض دنیا درد وماتم می زند؟
رقص نیمه شب کنار پنجره
حس دستی با فشار پنجره
پول شومی کسب وکار پنجره
سفره ای از نان شب دم می زند
دست خالی در تمنای کسی
دختری در خواب شب جای کسی
توی کفش هر کسی پای کسی
با نمک زخمی به مرهم می زند
ابتدا آغاز فصل کودکی
درجوانی پای عشق پولکی
آخرش پیری ومرگ ِ زورکی
ساز ما در زندگی غم می زند
کنج خود افتاده ام از چشم ها
مثل تاریخ خودم خوابم خدا
دارد این درد جهانسوزت مرا
با زبان مادری" ﮔَم "*می زند
توی قلبت عاقبت جا می شود
پس مرا زودی بکش تا می شود
توی قبرم هم که فردا می شود
قلب من ازعشق محکم می زند
دست تو در دست او هم می رسد
هر کسی جز من به عشقم می رسد
آخرش آدم به آدم می رسد
آخرش ...........
*"ﮔَم" در بختیاری به معنی گازگرفتن،گاز زدن است.
درودی هزار باره به شمادوستان خوب وهمراهان همیشگی ام
بعد از مدت ها تصمیم به چاپ شعرام گرفتم،میخواستم شعرهای موزون را یک مجموعه وسپید رو هم یکی کنم ولی متاسفانه چند تا از انتشارات که رفتم مضمون وزبان شعرام روکه دیدن ،بدتر از ارشاد میخواستن خودسانسوری کنم و خودسانسوری کنند و.........به همین دلیل به توافق نرسیدم تا اینکه در نهایت با انتشارات پویانمای تهران حرف زدم و گفتن که دو مجموعه ات را بصورت یک مجموعه برام بفرست که با توجه به فاکتورهای بالا حدقل یک کتابی بشن...............
"لبخندسرخ"رفته که کتاب بشه وامیدوارم که بشه و عاقبتش مثل موسیقی های زیرزمینی نشه
"حواست به پاییز باشد
هنوز
چندخطی از باران مانده...."
"فاطمه(شمیم)عزیزی
کتاب "هنوز برف می بارید"مجموعه سروده های سپید بانوی بزرگوار"شمیم عزیزی"به چاپ رسیده که دوستانی که تمایل به تهیه این کتاب رو دارند به وبلاگ ایشون یه سری بزنن .....
با اینکه کتاب شعر های امروزی اونجوری که صاحب اثر توقع دارد از ارشاد در نمیاد ولی با همین حال سروده های پر بار وگیرایی داره که برای من خیلی لذتبخش بودن

و در آخر چند پهلوی "دوبیتی " از خودم
"۱"
غبار و نبض گلدان را بگیریم
فضای سرد ایوان را بگیریم
بزن بیرون نترس از فصل سرما
بیا حال زمستان را بگیریم
"۲"
تو با رویای او همخواب و همخوان
من و تنهایی و یک خط پایان
تو با سقفی پر از بوسه کنارش
من و سیگار و یادت زیر باران
"۳"
خیال سبز گلدان می نویسد
فضای باز ایوان می نویسد
بکش بر تن به جای دست دورم
همین شعری که باران می نویسد
"۴"
هوای مهر و آبانم گرفته
خیال ترد بارانم گرفته
منم کرمی که گنجشک خیالت
مثال سگ به دندانم گرفته
"۵"
چه باران ها برایت گریه کردم
دم رفتن به پایت گریه کردم
همان روزی که تنها مرده بودم
سرقبرم به جایت گریه کردم
درودی هزار باره به شما دوستان نازنین که همیشه بودنتان انرژی بخشه
میدونم توی این یکی دو ماه اخیر نرسیدم ونتونستم که پاسخگوی مهرورزی شما خوبان باشم
نرسیدم شب یلدا رو بهتون تبریک بگم
نرسیدم که اغاز فصل را خوشامد بگم"زمستون شاه فصل ها،قشنگتر ازبهاره"
نرسیدم زاد روز" مادرم فروغ" را جشن بگیرم
.........کار من هر روز نرسیدن است
به تو........
خیلی دوستان کامنت گذاشتن ودعوت کردن به نقد ،خواستم که بدونید سروده هایتان رو خوندم ولی نرسیدم که نقد کنم از این به بعد .......
.............................................غزل..................................................
سراپا میل آزادی به پشت میله ی زندان
کسی ساکت نمی میرد سراسر درد بی درمان
گرفته بغض تنهایی، اتاقی که نمی خوابد
مجازات شب آخر، فروش حرمت مردان
صدای پای سربازی درون ذهن یک خانه
و مردی که سر سفره نمی فهمد از این جریان
به پایی قفل پاپوشی ،به چشمی خون و روبندی
برای مرگ این باور اجازه می دهی ستوان
اشاره می کند ستوان، چراغ لعنتی خاموش
صدای پای وپوتینی، دو تا ضربه، دو تا دندان
سرا پا غرق با توم و زمین سقف اتاق او
به یاد کودکی هایش چه تابی می خورد آسان
میان بشکه ی آبی سرش هر دم فرو می رفت
و ماساژ وشوک برقی ...و پاهایی که آویزان
کشیک شب که شاشیده به روی حکم و قانونش
شکنجه می نویسد او به فضل آیه ی قرآن
زن زیبای او باید بیاید به ملاقاتی
خصوصی های یک خلوت به فرمان شما قربان
شلاق اعتراف آلود و دستانی که سربازند
چه دردی دارد این قانون، چه دردی دارد آن وجدان
نگاه مردم مجرم، به خشم صحنه ی یک جرم
صدای جیغ اعدامی به خواب شوم یک میدان
برای مهر و آبادی و دنیایی پر از شادی
به پاس عشق و آزادی، قیام لحظه ی پایان……
در خصوص وزن خوشه ی پهلوی پست قبلی ام
"حس گرم نوازش های دستی"
در بحث فنون ادبی "عروض وقافیه" تشدید جز تقطیع حساب میشه
و از انجایی که در خصوص وزن با دیدگاه "مادرم فروغ"موافقم این خوشه که در اصل"میان بازوان گرم شعری"بود را بدین گونه نوشتم.......
در خصوص اینکه ایا تشدید میتواند در موقع تقطیع جزء اختیارات شاعری قرار بگیرد
یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظر دیدگاه ارزشمند شما خوبان در این باره هستم.............
.............................غزل............................
ازتن این دختر مردم بکش بیرون تنت را
گرم لیسیدن مشو پاره مکن پیراهنت را
دست بردار از خیال این ملافه های رنگی
از تب و تاب و تکان و دست زیر دامنت را
بازهم بالا کشیدی داغ داغ داغ داغی
بازهم بالا کشیدی لای جایی گردنت را
دائمن که رد پایی میخورد برشانه هایت
یا که در خوابی نفس ها لای مو، گم کردنت را
یااگر هم توی خوابت،خواب وهمخوابی نباشد
دائمن هی پیش چشمت سیخ وسنگ وسوزنت را
یا که با یک جیب خالی روی میز شرط اخر
ترس از شرمنده بودن در اتاقی که زنت را
دست بردار و بزن قید خیال دود و منقل
از تن این دختر مردم بکش بیرون تنت را
..................................................................................
فکر کنم کمی دیر اپ شده ام ودوستان با محبتی هم خواستار به روز شدنمون شدن
که با تمام وجود از مهرورزیشان سپاسگزاری میکنم .......
فقط یک خواهش از بزرگوارانی که جهت نقد وخوانش دعوت میکنن ....ادرس کوچه پس کوچه هاتون نمیدین حداقل بگین در زرده که بدونم از رو دیوار نبایستی بیام
"۱"
نوای هر شبم باشد همیشه
پر از تاب و تبم باشد همیشه
گرفتم عکسی از بوسیدنش تا
لبش روی لبم باشد همیشه
"۲"
خبر از رفتنم ،مریم تو داری
به جز من راستی همدم تو داری
بگو دیگر سراغم را نگیرد
اگر که نسبتی با غم تو داری
"۳"
خمار عشوه ای ،رقصی،نگاهی
دو چشم نشئه ای،خواب سیاهی
حس گرم نوازش های دستی
سکوتی ،خلوتی،ترسی ،گناهی
........................................................
شادی هایم
از آب فرو می ریزند
برگونه هایم
ودر تنگنای گلوگاهم
آزادی خفه می شودبه دستان سیاهی
که انگشت بر دماغ خشم می شود
هیسسسسس.....
انگار چشمانم چشمه ای است
که چوپانی کودک از ان آب می نوشد
وزندگی نقش زنبورهایی است
که از عطر مریم ها شعر می سازند
درته فنجان قهوه ای که طالع من را با تو
بر ما می نوشند
کلمات از نفس می افتند
در فراسوی پنجره ی کاغذیم
که نقش بیداریم را در ثانیه ها
داد می زند
و واژه ها مرا می نویسند
می نویسند
که جاده ها خسته ی راهند
خسته از رفتن
ومن هزاران بار فرو می ریزم از خود
درانتهای پرتگاه
دنیای کاغذیمان
