"گریــز از مرکـز"
با یک چند روانی شده از فرط راه میزنیم به چاه برای صرف حرفهای بی گناه
با چند بی بسم الله چراغ قرمزها را شیرین لیس میزنیم
ما به کلاغان صبح شیراز بد نگاه نمیکنیم
ما همه یک جفت کفش داریم و یک دست لباس چاهی.
از میان چاله و بدتر مثل کفتر از چاه هشت هفتـی بیرون رفتیم روی گنبد امامزاده تا یک چند اعتراف ساده سبکـبالتر:
ما از نگاه مومن دخترها سطرهایی کـِـش رفتیم که چشم شیطان کـَر!
ما چه شبها از روی پل توی رودخانه... که نوربالا نور پایین!
ما از کتابـخانه "سنگ آفتاب" را جوری برداشتیم که آب را از آب!
آب بابا! بابا آب!
(پدر میگفت نسبیت خاصیت هر چیزیست حتی مرگ
و او امروز سال هاست که بطور قطع مرده)
قسم به چای آنگاه که میریزد بر جدارهی شگفت فنجان خسته ام!
بعدازچای هم مردی که پشت به هر چیزراه میرود سرش آتش نگرفته سیگار دود میکند
به برادرم که شیرازهاش را ملاصدرا مکیده گفتم: "میر سرو است و بخارا آن چه بود..
پشتـت را ردّ یک چاقو که گرم کند با بیضههای حتی رستم خون یعنی ذبح بیچاره اسماعیل
گفتم این پشت گرمیها شکاف میاندازد میان شهرها و آدمها
(گـِله از کوه،از کمر چرا؟! که به اتفاقن نزدیکند و به گریز از مرکز نزدیک تر)
بعد از رادیو تصنیف "از برت دامن کشان" خواستم که خنده پخش شد
اما ما رفتیم که رفتیم به بار دیگر شهری که
"چـیـش نه وَرداشتــَم ازش تـا بـِگ دُوار چیـشش رومن
رو یه چیـش محلـِی بالـاشن رو یه چـیـش محلـِی دومن"*
(نخند لعنتی لهجـهمو با مادرم از دست میدم!)
کوه ِ ناگهان در قلب خیابان که باشد
خودِ خدای فرمان که باشم
تکه گوشتهای مرا حلق هیچ سوت پیامبری سر ِ کوه بلندی نمیچسباند به هم
من اما تنها اتوبوسهای برون شهری را دوست دارم سوار شوم
که چند لحظه جلوتر: آقا ببخشید لطفـنـم می آید!
که اتاق با معشوقهای که سر از آبهای ساکن مسلـول در نیاورد همراه با خیال تخت شهریست پر از کرشمه..
بگذار "ماندن" آبهای روان نشود
پدر تو قدر خاک را عمیق تر میدانی...
......................................................................................................................................
*با گویش کازرونی: چشم ازش برنداشته بودم که بگه بازم چشم بهم دوخته
رو یه چشمم بالاشهرش جا داره رو یه چشم پایین شهرش