امروز یکی از دوستام بهم گفت:

تحمل اینکه غرورت به خاطر کسی بشکنه راحتر از اینه که به خاطر غرور کسی رو از دست بدی!؟

من وقتش که برسه مطمئنا می شکنمش،ولی فقط به وقتش.


خیلی دوستش دارم ...اون پیرمردی رو که همیشه سر کوچه مون می شینه و با یه عصا تو دستش ، رفت وآمد های مردم رو تماشا می کنه

همین که یه بچه رو از دور می بینه چنان ذوق می کنه و می خنده و هر کاری می کنه تا اون کوچولو رو هم بخندونه، ولی اونا اغلب حتی متوجه اون نمی شن و از کنارش بی تفاوت می گذرند.

من تا حالا حتی باهاش یه کلمه هم حرف نزدم ولی هر موقع می بینمش حسه خوبی بهم دست می ده و تو دلم حسودیه بچه کوچولوها رو می کنم.

از چشماش مهربونی می باره.

پ ن:چطور می شه می شه یه غریبه گاهی خیلی بیشتر از کسایی که یه عمره می شناسیمشون برامون عزیز می شه؟

پ ن: شاید علتش اینه که هیچ وقت چنین پدربزرگی نداشتم،نمی دونم؟

جرم اونا

نه قتل بود

نه دزدی بود

نه سیاسی بود... نه

جرم اونا پوشیدن لباس آستین کوتاه بود اونم جایی که ویترین های مغازه ها پر اینجور لباساست.

جرم اونا جاهلیت جوونی بود اونم تو جامعه ای که اکثریتش جوونن.

شاید هم جرمشون مزاحمت بود جایی که دیگه همه ی دیواراش موش دارند و هیچکس حتی تو خونه ی خودشم راحت نیست.

دلم برای پدر مادرشون سوخت به خاطر اینکه از ظاهره بچه هاشون معلوم بود همچین از طبقه مرفع جامعه نیستند و حالا بچه شون باید طعم بازداشت شدن رو می چشید.

ولی دلم وقتی بیشتر درد گرفت که دوتا خانوم محترم چادری اومدند و شروع به قربون صدقه رفتن کسایی کردند که این جوون ها رو دسگیر کرده بودند و ازشون چنان تشکر می کردند انگار که تمام فساد و مشکل جامعه همین یه مینی بوس آدم بودند.

با خودم گفتم: اگه پسر خودتم بین اونا بود اینطور قربون صدقه شون می رفتی ؟!!!!!

مادر


WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN…………………

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوج خواهی شد
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
“STUPID RAIN”

باران احمق


THAT’S MOM!!!

این است معنی مادر


پ ن: این پست برای مادرم بود که این روزا خیلی زحمتمو می کشه

دوست دارم مامانی

یه هفته آخر

 

 ها ها ها ....یه هفته مونده دوستان و خویشاوندان گرامی از این یه هفته نهایت استفاده رو بکنین و به مغزتون استراحت بدین

امروز دکترم این خبر رو بهم داد که همه چیز عالیه و یه هفته دیگه کلا از هر چی تو دهنمه خلاص می شم و به حالت عادی برمی گردم.

فکر نکنم یه هفته بیشتر هم نمی تونستم تحمل کنم چونکه الان حدود یه هفته هست که سرگیجه دارم و فشارم پایینه و دست و پاهام یخ می زنه و عین مامان بزرگها شب ها سردم می شه و گاهی زیره لحافم هم می لرزم  خوب شد به زمستون نیوفتاد.

بگذریم، فردا قراره با خانومای فامیل و دوستا و آشناها از صبح بریم شاه گلی به یاد قدیم ها .مردا نمی یان چون به قول مامانم ما که نمی خوایم بچه داری کنیم.

امیدوارم خوش بگذره . من که حسابی حوصلم سر رفته خیلی مشتاقم در ضمن برام خاطره انگیز هم هست.

انتخاب واحد

من که از این ایام انتخاب واحد دانشگاه خیلی بدم می یاد البته فکر کنم بیشتر دانشجو ها مثل من از انتخاب واحد کردن خوششون نمی یاد به خاطر بدو بدو و بلاتکلیفی که داره . درسته که الان اینترنتیش کردن و به هرکس یه وقت معین دادن ولی حالا اگه شانس بیاری و ظرفیت درس تموم نشده باشه می تونی انتخاب کنی و گرنه وای به حالت.

من باید این دفعه خیلی دقت کنم چون اگه اشتباه کنم من بیچاره چطوری با مسئول حرف بزنم و دردمو بهش بگم

خلاصه کلا اعصاب خرد کنی ایشاالله که زود و بی دردسر تموم بشه.

پ ن :می بینین منم وقتی می خوام آپ کنم بلاگفا نمی ذاره ،دوباره داری دستم  بهونه می دی هااااااااا

پ ن: این پست کوتاه صرفا به خاطر این بود که کمی حال و هوای  وبلاگم عوض بشه و  هم از خستگی پست قبلی دربیاین و یه وقت فکر نکنین قراره همیشه اینجا همچین پست هایی بزارم و فراریتون بدم.

یکی از زیباترین لحظات عمرم


 یکی از عجیب ترین روزهای عمرم روزی بود که رفتم برای جراحی و یکی از زیباترین لحظه های عمرم وقتی بود که بعد از عمل چشم باز کردم بعد از نزدیک 6 ساعت بی هوشی بود.

آرامش عجیبی قبل از جراحی به اون سنگینی داشتم نمی دونم ولی برام مثل این بود که انگار دارم می رم یه آمپول ساده بزنم شاید علتش این بود که اول به خدا بعد به دکترم از ته دل اعتماد داشتم شایدم به خاطر این بود که قبل از جراحی از همه عزیزانم حلالیت خواسته بودم . فقط تو فکر این بودم که وقتی بیهوشم منو چطوری جا به جا می کنن (آخه یکی از دوستام می گفت که انداخته بودنش زمین و بدنش کبود شده بود) که اونم تو راهروی اتاق عمل حل شد وقتی دیدم یه آقای بیهوش که تازه از عمل در اومده رو تقریبا دوسه برار من چطور مثل آب خوردن گذاشتن رو تخت خیالم راحت شد.  وقتی دکتر بیهوشیم گفت بگو بسم الله دوبار که گفتم بسم الله چشم باز کردم دیدم تو اتاقمم به همین آسونی و همه ی کسایی که دوسشون دارم  کنار تختم هستن.

سمت چپم مادرم بود که محکم دستمو گرفته بود کنارش زن عموی مهربونم با دوتا دختراش که همه نگران بهم خیره شده بودند سرمو که برگردوندم نرگسم رو دیدم اونم دستمو گرفته بود و بیشتر از همه زل زده بود بهم اینجوری کنارشم یکی از دوستای خانوادگیمون بود سمیرا خانم درست پایین تختم دوستم بود صدف.

با اینکه می گن باید وقتی مریض به هوش می یاد دور و برش خلوت باشه ولی من با بودن اونا احساس امنیت کردم و دلم یه جورایی آروم گرفت. زن عمو و نرگس و چندتا از دوستای خانوادگیمون حتی موقع جراحی هم اونجا بودن و قبل از بیدار شدن من رفته بودند. بعدا مامانم گفت که تو اتاق انتظار یه ردیف صندلی رو کامل از اطرافیان ما پر کرده بودند با اینکه نمی ذاشتند بیان اتاق ولی چند ساعت رو اونجا نشسته بودند.به خاطر این همه مهربونی بغضم گرفت با اینکه نمی تونستم حرف بزنم ولی با زبون بی زبونی اول دختر عموم  بعدم صدف رو صدا زدم می خواستم بدونن متوجه هستم و حالم خوبه و نگران نباشن ولی انگار اونا متوجه بغضم شدن دختر عموم یه چند لحظه که کنارم ایستاد بغضش ترکید و زد بیرون صدفم دنبالش قبل از این که بتونم بخندم به روشون خوابم برد. بیدار که شدم صدف رفته بود ولی تونستم با کمی ادا و اتوار دختر عمو رو بخندونم که دلش آروم بشه.

همین که گوشیم رو روشن کردم دیدم دوستایی که نتونسته بودند بیان به گوشیم اس ام اس زده بودند و مهربونی کرده بودند خودم که چشمم درست نمی دید دادم تا دختر عموم براشون بنویسه و از زبون من بگه که حالم خوبه هم از لحاظ جسمی هم روحی.

تو اون دو روزی که تو بیمارستان بودم همون اس ام اس ها به دادم رسید وگرنه تو بیمارستان دق کرده بودم نه به خاطر تنهایی بلکه به خاطر چیزهای ناراحت کننده ای که اونجا و تو جوش وجود داره ( به نظرم یکی از سخترین روزهای زندگی هر انسان وقتی که به هر دلیلی تو بیمارستانه چه به عنوان همراه چه مریض)


فکر می کنم بعضی از آدما مثل قلب آدم میمونن با اینکه تو سینت همیشه می زنه ولی نمی فهمی اما همین که می دویی و به نفس نفس می یوفتی و سختی می کشی چنان تو سینت بوم بوم می تپند تا بهت بگن نگران نباش با تمام قدرت پیشت هستم، اونا همیشه هستند ولی تو مواقع خاص وجودشون پررنگ تر می شه و بیشتر حسشون می کنی.


پ ن :می دونم این پست خیلی طولانی و برای شما خسته کننده هست ولی من دوست داشتم همه ی جزییات رو برای خودم بنویسم تا حس و حال اون روز هیچ وقت یادم نره.

پ ن :راستی خوب که چی؟ بازی برد و باخت داره؟

شکست سر آغاز پیروزیست،لیگ که تموم نشده بازی های بعدی رو می بریم.

حتی اگه ببازی هم در قلبه مایی تراکتور

یه پست کلی

سلام

قبل از هر چیزی عید فطر رو به همه تبریک می گم و اینکه امروز تیم محبومبه من تراکتور بازی داره اونم با ذوب آهن

امیدوارم ببری تراکتووووووووووووووووووووور

خوب حالا با اجازه بریم سر اصل مطلب اهم اهم شروع می کنم

بله همون طور که بهتون گفتم این وبلاگ تقریبا هر روز آپ می شه دلیلشم اینه که اینجانب این روزا نمی تونم حرف بزنم و دهنم تقریبا می شه گفت قفله به خاطر جراحیه که حدود 15 روز پیش شدم و حدوده یک ماهم این وضع ادامه خواهد داشت.خوب باید دق دلیمو یه جایی خالی کنم یا نه ،چه جایی بهتر از این جا.

دو ماه گذشته،یعنی تقریبا تعطیلات این سال رو پر از استرس بودم دلیل اولش ازدواج یکی از عزیزترین کسام بود که تقریبا یه ماه طول کشید تا آماده این عروسی بشیم خوب حتما خودتونم تجربه کردین هر کسی دوست داره تو چنین روزهایی سنگ تموم بذاره منم از این قاعده مستثنی نیستم و سرم حسابی گرم خرید و بازار حتی انتخاب آهنگ برای عروسی والا ماشاالله خلاصه خدا رو شکر به خوبی و خوشی رفتند سر خونه زندگیشون .الهی که خوشبخت باشند. من خیلی دوسشون دارم

بعد از اونم که جراحی فکم بود که مدتی بود عقب می یوفتاد و منم که دیگه رفته رفته حوصلم سر می رفت و دلم می خواست هر چه زودتر این اتفاق بیوفته و راحت بشم که بالاخره جراحی کردم و خلاص شدم روزهای اول صورتم اندازه ی یه هندونه شده بود وقتی خودمو تو آینه می دیدم وحشت می کردم ولی الان خیلی بهتره (قابل تحمله)اون مرحله ی سختش گذشته و حالا فقط نه می تونم غیر از مایعات غذایی بخورمو نه می تونم حرف بزنم که طبیعتا با توجه به جنسیتم دومی برام سخت تره ( البته امیدوارم به کسی بر نخوره).

خوب دیگه می خوام این پست رو اینجا تموم کنم البته فکر نکنین با همین یه پست خلاص شدین ها نه این یه پسته کلی بود جزئیاتشو  تو پست های بعد کم کم می گم .

یه کم بعد فوتبال شروع می شه عکسمم مربوط به همین موضوع گذاشتم.

پ ن: تو این ماجرا فهمیدم که مثل اینکه من یه کم زیادی شلوغ و پر حرف تشریف دارم چون هرکس می یومد ملاقاتم می گفت : وقتی رویا رواینجور ساکت می بینیم ناراحت می شیم زود خوب شو.

پ ن: خوب لااقل یه حسن داره که عادت می کنم کمتر شلوغی کنم و کمتر حرف بزنم

life is feeling

سلااااااااااااااااااااام به وبلاگم

هر کاری کردم دلم نیومد این وبلاگ رو حذف کنم عوضش چند تا تغییر اساسی درش دادم.

دیگه نمی گم دوباره سلام یا برگشتم و از این حرفا عوضش می گم این یه دوره جدید از وبلاگمه درست عین زندگیم که احساس میکنم وارد یه دوران جدید شدم نمی دونم این دوران خوبه یا بد ولی احساس می کنم پر از هیجان ها و احساس های جدید و ناشناسه و پر از تصمیم های جدید.

پ ن : این وبلاگ تقریبا هر روز آپ می شه (باور کنین دلیلشو پسته بعد بهتون میگم)و اینکه از پست بعد شروع به نوشتن اتفاقاتی می کنم که تواین مدت برام افتاده از اون تجربه هایی که کم تو زندگی آدما می یوفته.

پ ن: پس حسابی به مخهاتون استراحت بدین که قراره مختونو ببرم

سلام

اول از همه از دوستانی که روز تولدم را تبریک گفتند و با حضورشون این روز را برام خاطره انگیز کردند سپاسگزارم

متاسفم از اینکه روزی که اونطور خوب شروع کرده بودم و کلی ذوق می کردم از اینکه می تونم روز تولدم را خونه نرگس باشم و یه شب خاطره انگیز برای خودم رقم بزنم یهو همه چی به هم ریخت و روزی که به شادی شروع شده بود پایان غم انگیزی به خود گرفت

اون روز که پست تولدم را می نوشتم هرگز فکر نمی کردم که چند ساعت بعد از دریافت پیام های تبریک تولدم مجبور بشم پیام تسلیت به نرگس جون بگم.

خوب زندگی همینه و تا بوده همین بوده و همین هم خواهد ماند . یه لحظه شادی و لحظه ای دیگه غم. یه لحظه سیاه مثل قیر شب و لحظه ای بعد سفید سفید مثل برف.

به هر حال امیدوارم جشن تولد های بهتری در انتظارم باشه و شادی هیچ کس رنگ غم به خود نگیره.

دوست دارم پستم را با این شعر از حسین پناهی تموم بکنم دلیل خاصی هم نداره همینجوری یهو هوس این شعر را کردم

میزی برای کار

          کاری برای تخت

                     تختی برای خواب

                                 خوابی برای جان

                                             جانی برای مرگ

                                                        مرگی برای یاد

                                                                    یادی برای سنگ

                                                                             این بود زندگی؟

تولدم

تولد 

تولد 

تولدم مبارک

امروز تولدمه و اولین تولدی است که خونه ی خودمون نیستم . آخه این نرگس خانم منو گروگان گرفته خونه شون و گفته تا امتحانات گل پسر تموم نشده حق نداری بری خونه تون . و باید تو درسها کمکش بکنی و اینجوری شد که من شدم یه معلم خصوصی شبانه روزی

برای همین چند روزه که از خونه دورم و دلم واسه خونمون خیلی تنگ شده

به هر حال امروز روز تولدمه و منتظر پیام های تبریک که از زمین و آسمون رو سرم بباره

به نظرم روز تولد بیشتر از هر چیزه دیگه ای باعث می شه که گذر عمر رو احساس کنیم و زندگی را جدی تر بگیریم .

شما جزو کدوم دسته هستید؟

دیروز در گشت و گذارم تو اینترنت این مطلب رو دیدم خیلی خوشم اومد ولی از دیروز مخم درگیر این شده که من جزو کدوم دسته هستم؟

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است: 

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی
آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی
واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و
زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در
نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما
می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما
نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم
آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه
می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف
داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان
می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست
می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و
نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست
هم نرسد.

خونه خاطرات

یاد بچگی هام به خیر یاد اون حیاط یاد زیرزمین های تو در توش یاد حوض بزرگ آبیش که همیشه تو تابستون از گرمای هوا بهش پناه می بردیم هر سال بعد از عید حکم دریای ماهی های همه ی فامیل رو داشت که هر چه قدر هم بود توی اون حوض بزرگ گم می شد. 

تو اکثر روزهای تابستون جیغ و داد بچه ها تو هوا بود از بس آب بازی می کردیم یا می رفتیم زیرزمین ها رو می گشتیم مثلا اکتشاف چیزهای عجیب رو می کردیم همه  می ترسیدند برن زیرزمین من به عنوان لیدر گروه جلوتر از همه می رفتم بقیه بالای پله ها می ایستادند تا من یه سرو گوشی آب بدم بعد که می دیدند مثل اینکه همه چیز آرومه یواش یواش می اومدند پایین٬ منم از اونجایی که یه کم بچه ی شر و شلوغی بودم بعد از اینکه همه پایین می اومدند یه دفعه از پله ها می دویدم بالا تا مثلا بترسونمشون چنان با جیغ و داد هم دیگر رو هل می دادند می دویند بالا انگار که یه هیولای آدم خوار افتاده دنبالشون منم می مردم از خنده.

گاهی وقتها هم تو روزهای تابستون وقتی همه تو خونمون جمع بودند همه با هم مامانا با بچه ها می پریدند تو حوض آب بازی که چه عرض کنم آبشار بازی می کردیم البته با لباس چونکه دیوار گربه داره گربه چشم داره.

 با اینکه از آسمون آتیش می بارید ولی نرگس من همچنان در حال قندیل بستن بود اما مثل همیشه کم نمی آورد

دیگه اینکه :آخه نمی دونم  چرا همیشه من اینقدر بد شانسم تا امروز اومدم دو بار پست بذارم ولی نمی دونم چه بدی در حق این بلاگفا کرده ام که بعد از یه عالمه حس گرفتن و  نوشتن وقتی زدم تا مطلب رو ثبت کنم یه اشکالی در اومده. یه بار که ثبت نکرد و کل نوشته هام پاک شد یه بارم که کلا نت قطع شد . الان هم با کلی سلام و صلوات اومده ام نشسته ام که شاید گوش شیطون کر بتونم بالاخره این  پست را به ثبت برسونم

شاید بازم از خاطرات اون خونه نوشتم براتون

راستی فردا هم قراره با صدف جونم بریم ددر به من که خوش می گذره شما هم خوش باشین

امروز دیگه طلسم و شکستم تلسم آپ نکردنمو می گم.

اه چیکار کنم همش تقصیره .....

راستشو بگم خودمم نمی دونم تقصیره کیه

نمی ذارند که آدم راحت زندگیشو بکنه همش باید یکی یه سنگ جلوی پای آدم بندازه تا آدم از زندگی کردن بیافته حوصله آپ کردنم از آدم می گیره

 نشد که نشد تا آخرین لحظه همه چیز امیدوار کننده و خوب بود ها آماده آماده بودم ولی یه دفه همه چیز خراب و رویاهام نقش بر آب شد زنگ زدند گفتند بشین جات هنوز وقتش نیست

من هم مثل دیوونه ها یه جا کز کردم نشستم نه تونستم گریه بکنم نه تونستم بخندم فقط عین برج زهرمار اخمامو تو هم کردمو نشستم 

آخر سر به این نتیجه رسیدم که کز کردن نه تنها مشکلی حل نمی کنه بیشتر افسرده ام هم می کنه. پس تصمیمی کبری گرفتم و عزمی راسخ کردم که بیام یه پست بذارم شاید چند تا جمله اینجا نوشته بتونه کمک بکنه به زندگی برگردم

البته همه اونهایی که مثل من درگیر واحد های عمومی بوده اند میدونند که یکی از عوامل اصلی افسردگی ام می تونه همین میان ترم های واحد های عمومی باشه مگه نه؟؟؟ من که همیشه نمره های کم را در واحد عمومی دارم شما چی؟؟؟ زود باشید اعتراف بکنید

آخیش من چقدر حرف داشتم خودم نمی دونستم . دیدی رویا خانم کافیه که تصمیم کبری بگیری و بشینی پای درد خودت ببینی درد چیه؟؟؟ چه مرگت شده؟؟؟ دیدی هیشکی زبون آدمو بهتر از خودش نمی دونه. پس سعی کن همیشه حداقل خودت پشت خودتو خالی نکنی.

 

دیگه اینکه :  حسابی خوابیده بودم ها این سر و صدای یک سبد زندگی نذاشت و چرتم را پاره کرد و مجبور شدم بعد از قرنها یه پست جدید بذارم

دیگه اینکه هیچی بسه برین به زندگیتون برسین

اینو بعدا نوشتم: یعنی من اینقدر از تمدن بلاگفایی عقب بودم؟؟؟ بلاگفا برای پیش فرض نوع نظرخواهی٬ نظرات با تایید را گذاشته و من بیخبر بودم

به امید سالی سرشار از شادی

سلام به همه

منم مثل بیشتر شماها عازم سفرم و تحویل سال را خونه نخواهم بود برای همین  عید رو از همین الان بهتون تبریک می گم .

سال 88 برای من سال خیلی متفاوتی بود تصمیم بزرگی گرفتم با وجود اینکه از آخرش می ترسیدم ولی باید انتخاب می کردم عاقبت تصمیمم تو این سال معلوم می شه یا برای تمام عمر راضی می شم به خاطره تصمیمی که گرفتم یا ناراضی ولی توکلم فقط به خداست می دونم که هوامو داره همیشه داشته حتی قبل از اینکه من ازش بخوام. کمی می ترسم و نگرانم ولی می دونم یه روزی به حال و هوای امروزم خواهم خندید .

من امسال تصمیم های زیاد دیگه ای هم گرفتم که کمی متفاوت تر از 21 سال گذشته ی زندگیم باشم. به قول یه دوست عینک بد بینی رو از چشمام برمی دارم سخته بعد از این همه مدت ولی من سعی خودمو می کنم فکر می کنم که همه چیز رو خیلی سخت می گیرم باید بتونم که از این به بعد دیدی بهتر و نگاهی  مهربون تربه زندگی داشته باشم و مطمئن باشم از اینکه زندگی هم با من مهربون خواهد بود.

شاید بهتر باشه  همه مون به سالی که پشت سر گذاشتیم  یه نگاهی بندازیم. شاید لازمه که تغییراتی  تو زندگیمون و خودمون بدیم من که  تصمیم دارم همه ی سعی خودمو بکنم تا سالی بهتر از سالی که گذشت داشته باشم برای همه ی شما هم چنین آرزویی دارم .

 امیدوارم سال جدید سالی سرشار از شادی و خنده براتون باشه چون خنده را دوای هر دردی می دونم.

روزی که قلب کوروش شکست

روزي کوروش در حال نيايش با خدا گفت: خدايا به عنوان کسي که عمري پربار داشته وجز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشي دارم. آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!


- از تو ميخواهم يک روز، فقط يک روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز رابررسي کنم.سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.

- چرا چنين چيزي را ميخواهي؟ به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه.


- خواهش ميکنم. آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم. اگر چنين کني بسيار سپاسگذار خواهم بود واگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.

خداوند يکي از ملائک خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي، از پاسارگاد بيرون کشيد. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب!اينجا چقدر مرطوب است!» و فرشته تاسف خورد.

- ميتواني مرا بين مردم ببري؟ ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.

و فرشته چنين کرد. کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت. به جز عده ي اندکي، کسي به ياد او نبود.کوروش بسيار غمگين شد اما گفت: اشکالي ندارد. خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند. فرشته تاسف خورد.

در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند: عبدالله! قاسم! …

- هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم!

فرشته گفت: اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.

- اعراب؟!

- بله. تو آنها را نميشناسي. آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناورايران حکومت ميکردي و حتي چندين قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشي بودند.

کوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه ميکردند؟!

فرشته بسيار تاسف خورد.

سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتي کوروش گفت: تو مي دانيکه من جز ايزد يکتا را نمي پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟

- در ظاهر بله!

کوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟

- اسلام

- چگونه آييني است؟

- نيک است

و کوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در ظاهر بله را فهميد …

- نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
وفرشته چنين کرد.

- همين؟!

کوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست.

- پس بقيه اش کجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!

و فرشته بسيار زياد تاسف خورد.

- خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم راتسکين دهد.

فرشته چنين کرد، تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند. پس ازچند دقيقه مرد از کوروش پرسيد: راستي شما از کجا مي آييد؟ کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ايران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است!

عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست…

- مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال کردن …

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم.



کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است....... آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زيـــر آب اسـت

ايـنبار نـه بيــگانه که دشـمن ز خـود است....... صد ننـگ به ما کـه روح تو بي تاب است

یل یاتار طوفان یاتار یاتماز تراکتور بایراقی

مروز تیم محبوب من تراکتور بازی داشت

حیف که مثل همیشه من محروم بودم از حضور در استادیوم و همراهی کردن تیم محبوم ولی خیلی خوشحال می شدم از اینکه می دیدم همشهری های غیرتمندم مثل همیشه تیم مون را تنها نگذاشتند و با اینکه روز اول هفته بود و ساعت بازی ساعتی بود که خیلی ها باید در مدرسه و محل کار و دانشگاه می بودند ولی باز هم استقبال پرشوری از این بازی شد و بچه های تیم هم این همراهی و حضور را بی جواب نگذاشتند و تونستند با امتیاز یک یک مساوی همه هواداران را راضی از این بازی به خونه هاشون روانه بکنند.

نتیجه یک یک در مقابل تیمی چون سپاهان که در لیگ فعلا حرف اول را می زند نه تنها نتیجه چندان بدی برای ما نبود بلکه به نظر من خیلی هم خوب بود و حتی ناداوری های این بازی هم مثل هر بازی دیگر نتونست چیزی از شایستگی تیم ما کم بکنه.

به هر حال امروز روز من بود و یا بهتر بگم امروز روز همه ی ما تبریزی ها بود و همه مون یکصدا یک بار دیگه میگم:

       
                                                    

                                                  

دلم برات خیلی تنگ شده

خیلی زود رفتی حتی قبل از  اینکه خوب بشناسمت.

کاشکی که بودی تا اونطور که بقیه می گن لوسم می کردی با قربون صدقه رفتنات چقدر بهش احتیاج دارم.من که تنها چیزی که ازت یادمه عطر خوشیه که همیشه از تو می یومد حتی صداتم یادم نمی یاد. واسه همینم اون بوته گل رز رو که تو حیاط خونه ی قبلیمون بود رو خیلی دوست داشتم آخه بوی تو رو می داد همیشه فکر می کردم تو کنار اون ایستادی و اون عطر تو هستش نه گل.حتی بعد از مرگت درست حسابی گریه هم نکردم تو عالم بچگی  چه می دونستم که مامان بزرگت رفت اون دنیا یعنی چی؟

خودت می دونی که چه قدر با عکسات حرف زدم ولی الان خیلی بی وفا شدم نه مامان بزرگ  خیلی وقته گرد عکس تو کتابخونه رو نگرفتم حتی حالا که دارم اینا رو می نویسم مطمئن نیستم که اونجاست . خیلی وقته حتی به آلبوم عکسامون هم نگاه نکردم.

ولی یه گله هم ازت دارم تو هم بی وفا شدی خیلی وقته که حست نکردم ، بوتو حس نکردم حتی شبا وقتی به تو فکر میکنم. آخه قبلا وقتی به تو فکر می کردم حس میکردم کنارمی.یه چند سالیه پسره محبوبتم کنارته دیگه یادی از ما نمی کنی اون پسر بی وفاتم خیلی وقته یادی از ما نکرده .دلم تنگ شده برای اینکه بیاد بعد از برف بازی دستای یخ زدمو بگیره به دستش و دستام مثل همیشه توی دستای توپولش گم بشه و گرمیه دستاش تمام وجودم رو گرم کنه.

نکنه واسه اینکه گاهی دختر و داماد محبوبتو اذیت می کنم ازم قهر کردی.باشه قول می دم دختر خوبی باشم تو رو خدا دلم برات خیلی تنگ شده فقط یه بار بیا.

چوخ گونلوم ایستیر بیلوی مامان بزرگ چووووخ.

به یاد حسین پناهی که همیشه گوش دادن به صدایش در دلم حسی غریب بین دلهره و آرامش ایجاد می کرد.

سکوت

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......

valentine

من ترانه ای از عشق را که هنوز آن را نمی شناختم سر دادم.

اما هنگامی که آن را شناختم ، کلمات بر روی لبانم به نجوایی مبهم بدل شد و آهنگی که در سینه داشتم به سکوتی عمیق.


امروز بسته‌های کوچک با روبانهای قرمز رد و بدل می‌شوند. کارتهای مخصوص، عروسک‌های پشمالو و شکلات‌ها. امروز «عشق» رد و بدل می‌شود. امروز ۱۴ فوریه است. امروز «ولنتاین» است؛ روز «عشاق».

روز عشق  رو به همه  عاشق ها تبریک میگم.

                                                      










شیطان از انتشار لیلی می ترسد

خدا خطاب به شيطان گفت : ليلي را سجده کن . شيطان غرور داشت , سجده نکرد .

گفت : من از آتشم و ليلي گل است.

خدا گفت : سجده کن , زيرا که من چنين مي خواهم .

شيطان سجده نکرد . سرکشي کرد و رانده شد ; وکينه ي ليلي را به دل گرفت .

.

.

شيطان قسم خورد که ليلي را بي ابرو کند  و تا واپسين روز حيات , فرصت خواست . خدا مهلتش داد .

اما گفت : نمي تواني,  هر گز نمي تواني . ليلي دردانه ي من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من . گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات.

شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود .

و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند . عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد .

دستهايش پر از حقارت و وسوسه است .

او بدنامي ليلي را مي خواهد . بهانه ي بودنش تنها همين است .

مي خواهد قصه ي ليلي را به بي راهه کشد.

نام ليلي , رنج شيطان است . شيطان از انتشار ليلی مي ترسد .  

ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.                                               عرفان نظرآهاری

عشق

 
 
زیباترین فرشته ی عرش آنقدر از عشقی که در زمین وجود دارد شنید و شنید و شنید، تا اینکه دیگر کنجکاو شد بداند این عشقی که همه را در بند خودش گرفته است چیست؟. پس به نزد آفریدگارش رفت و پس از فرو آوردن سر تعظیم، به او گفت: « ای آفریننده ی احساس و ای روشنایی بخش دل ها؛ مشتاقم از حسی که به آن عشق می گویند بدانم، آیا مرا با عشقی که در زمین جاری ساخته ای آشنا نمی سازی ؟ »

آفریدگار سرش را روبروی زمین گرفت و به زیباترین فرشته اش گفت: « آن اتاق تاریک را می بینی؟ »

فرشته به زمینی که خیلی از این فاصله کوچک به نظر می آمد و اتاق تاریکی که درون آن به سختی دیده میشد، نگاه کرد.

آفریدگار گفت: « هر چیزی در مورد عشق می خواهی بدانی را در آن اتاق تاریکی که دختری بر روی تختش دارد به خود می پیچد، خواهی یافت »

فرشته آفریدگارش را سپاس گفت. آنگاه کنجکاوانه و مشتاق، بی درنگ به سوی زمین بال گشود. از میان کهکشان ها گذشت، از لا به لای ستاره های درخشان عبور کرد تا به ابرهای سفید رسید، سپس اندکی روی ابرهای نرم نشست و خستگیش را رفع کرد. آنگاه دوباره و اینبار یکسره تا اتاق تاریک دخترک را پر زد و پر زد و پر زد.

وقتی که به خانه ی او رسید، لبه ی پنجره ی اتاق او نشست و از میان پنجره ی نیمه باز اتاق دخترک و پرده ای که در اثر وزش خنکای باد موج میزد، وارد اتاق شد. دخترک را دید که روی تختش به خود می پیچید و گریه می کند و نامی را زیر لب صدا میزد. فرشته ی زیبا نزدیک او رفت. به سیمای دخترک خیره شد. آنگاه با صدای لطیفش که زیباترین صدای همه ی دنیا بود، آهسته به او گفت: « درود بر تو ای آشنای اشک ... آفریدگار زیبایی ها تو را برگزیده است که مرا با عشق آشنا سازی »

ولی دخترک بدون اینکه چیزی بگوید، همچنان به خود می پیچید و گریه می کرد و نامی را زیر لب صدا میزد. فرشته متوجه شد که دخترک اصلا صدایش را نشنیده است، آنگاه با خود گفت: « پس عشق یعنی درحالی که به خود می پیچی و نامی را صدا میزنی، هیچ صدایی، حتی زیباترین صدای دنیا را هم نشنوی  »

آنگاه فرشته خود را به دخترک نزدیکتر کرد. چهره ی بی نظیرش را که زیباترین چهره ی دنیا بود را روبروی صورت  دخترک گرفت تا مگر اینکه دخترک متوجه ی او شود. آنگاه سوال  خود را دوباره تکرار کرد.
ولی دخترک باز هم بدون اینکه چیزی بگوید، همچنان به خود می پیچید و گریه می کرد و نامی را زیر لب صدا میزد.

فرشته وقتی که دید دخترک حتی او را ندیده است، با خود گفت: « پس عشق یعنی در حالی که به خود می پیچی و نامی را صدا میزنی، چهره ی هیچکس، حتی زیباترین فرشته ی دنیا را هم نبینی »

سپس فرشته دستانش را روی بازوی دخترک گذاشت و او را آهسته تکان داد و میدانست که اینگونه دخترک دیگر حتما متوجه ی حضور او خواهد شد.

ولی دخترک بدون اینکه حتی چیزی بفهمد، همچنان به خود می پیچید و گریه می کرد و نامی را زیر لب صدا میزد.

فرشته با خود گفت: « پس عشق یعنی نه زیباترین صدای دنیا را بشنوی، نه زیباترین چهره ی دنیا را ببینی نه هیچکس به غیر از نامی که زیر لب صدا میزنی، برایت وجود داشته باشد »

آنگاه به دخترک گفت: « به راستی که هیچکس مانند تو نمی توانست عشق را به من معرفی کند »

و سپس دوباره به سوی آسمان پر گشود .


پی نوشت1: بعد از مدتها سلام . این پی نوشتها رو به یاد نرگس جونم می نویسم که یه دفعه جو گرفتش وبلاگشو حذف کرد.

پی نوشت 2:خیلی دلمون برات تنگ شده خانومی.

پی نوشت 3:فردا تراکتور با استقلال بازی داره وااااااااااااااااااااای.

پی نوشت4:تراکتور تو خوب و با غیرت بازی کن نتیجه مهم نیست . ما هم دعا می کنیم. نمی تونیم که بیایم ورزشگاه از اینجا انرژی مثبت می فرستیم.نتیجه هر چی باشه همیشه تو دل هوادارات جا داری


                 یاشاسین تراختور


پی نوشت بعد از  بازی: واااااااای تراکتور با این بازی که کردی برای ما مثل این بود که پنج هیچ استقلال رو بردی. بهت افتخار می کنیم.

پی نوشت 2:وسط های بازی دعا می کردیم که بازیکنامون سالم به تبریز برگردند.ایشاالله که هیچی نشده و زود خوب می شن .

پی نوشت3: فکر کنم گلوی مردم تبریز درد می کنه مثل من از بس داد زدند

                                      گل گل گل گل گل

               

سلام

Reading a Book این منم که افتادم روی کتابام طوری که کم کم دارم قاطی می کنم می مونم کدوم یکی رو بخونماز صبح با دوستم می رم کتابخونه تا شب ساعت هفت و نیم وقتی هم که بر می گردم با همه دعوا دارم

یه کم که شام خوردم خسته و کوفته از درس خوندن و دعوا کردن می رم می گیرم می خوابمinsomniasmiley.gif : 39 par 40 pixels. البته اگه خوابم ببره مگه صدای تلویزیون و برادرم کوچیکم می ذاره و فردا روز از نو روزی از نو.

امیدوارم تا امتحانات تموم نشده اینجوری نشمبه هر حال انشاالله که به خوبی و خوشی تموم می شهاین احوالات روزانه منه البته فعلا.

یعنی ممکن یه روز این پست رو بخونم و بخندم بگم عجب دورانی بود و مثل این الان دلهره نداشته باشم.

راستی سال جدید میلادی رو  همه ی هموطن های مسیحی تبریک میگم.

. اینم یه درخت کریسمس واسه وبلاگم

در ضمن این شعر به نظرم خیلی با حال و هوای این روزا مناسب اومد حیفم اومد نذارم.

مردان خدا پرده‌ي پندار دريدند
يعني همه‌جا غير خدا يار نديدند
هر دست که دادند، همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند، همان نکته شنيدند
يک طايفه را بهر مکافات سرشتند
يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند
جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بر شيخ مناجات مريدند
يک فرقه به عشرت درِ کاشانه گشادند
يک زمره به حسرت سرِ انگشت گزيدند
يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد
يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
فرياد که در رهگذر آدم خاکي
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
همت طلب از باطن پيران سحرخيز
زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند
زنهار مزن دست به دامان گروهي
کز حق ببريدند و به باطل گرويدند
چون خلق درآيند به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعي که خريدند
مرغان نظرباز سبک‌سير «فروغي»
از دامگه خاک بر افلاک پريدند

 فروغی

حال و هوای محرم

        

سلام

مدتیه حال و هوای شهرمون عوض شده، وسایل عزاداری ریختند بیرون جلوی مسجد ها و حسینیه ها پرچم و پارچه سبز زدند حتی بیشتر مغازه ها هم پارچه سیاه  نصب کردند و جالب اینکه الان همه ی مردم و حتی جوون ها هم لباس سیاه تنشونه . بگذریم خلاصه محرم حال و هوای خودشو مثل هر سال آورده به شهر حتی هیچ صدای موسیقی از خونه ها و  ماشین ها نمی یاد عوضش صدای عزاداری همه جا پیچیده شبا صدای عزاداری شاه حسین گویان حتی خیلی بیشتر از محشرترین و با احساس ترین آهنگ ها تو دل آدم رخنه می کنه با وجود درد و رنج و عذابی که این روز ها داره آرامش عجیبی هم توش نهفته است شاید به خاطر اینکه احساس می کنیم تو این ماه هر اشکی که می ریزیم هر دعایی که می کنیم خدا زودتر می شنوه و همین طور بیشتر مواظب اعمالمون هستیم چون فکر می کنیم این ماه حرمت داره و خدا راحت از سر تقصیرات کسی که تو این ماه به جایی عذاداری برای حسینش گناه می کنه نمی گذره و ثواب چند برابر می برند اونایی که کار های خوب می کنن و دل کسی رو شاد می کنن یا درد کسی رو دوا می کنند یا حتی سنگ صبور یکی می شند.

پس امیدوارم تو این ماه حتی اگه کارهای خوب انجام نمی دیم مرتکب گناه هم نشیم و عزادار واقعی

امام حسین باشیم .

شب یلدا

وقتی اومدی هزار رنگ با خودت به ارمغان آوردی

همه از تو نوشتن و از موسیقی خش خش برگهایت

از تو نوشتند و از هزار رنگی که به زمین و آسمان زدی

از تو نوشتند که با اومدنت صدای زنگ مدرسه ها به صدا در اومد و صدای بچه مدرسه ای ها توی هر کوی و برزنی پیچید.

و امشب وقت خداحافظی ات رسیده و از روی عادت دیرینه می خوای که برای آخرین شب بودنت خاطره ای شیرین برامون به جا بذاری .

یلدا شب خداحافظی ما با توست. سفره ی خداحافظی را چیدیدم و می خوایم که با خاطره ای خوش بدرقه ات بکنیم

تا سلامی دیگر و یلدایی دیگر خداحافظ پاییز مهربان.

 

پی نوشت۱: این پست را من و نرگس با هم نوشتیم تا یه پست یادگاری باشه از این شب قشنگ.

پی نوشت ۲: از اونجایی که قرار بود عکس سفره ی یلدای امشب زینت بخش وبم باشه تا می تونستم سنگ تمام گذاشتم یه وقت فکر نکنین هر سال از این خبر ها بوده ها

پی نوشت ۳: تا حالا نفهمیده بودم اینهمه دوستهای خسیس دارم امشب بیشتر از بیست تا پیامک دادم و تبریک شب یلدا گفتم ولی فقط صدف جون بود که یه پیامک برام فرستاد.

پی نوشت۴: شب یلدا باید هم پی نوشت هاش اینطور طولانی باشه  پس ایراد نگیرید و بخونید منهم میرم که پدرم برامون فال حافظ بگیره 

باز محرم

باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست

آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست

قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا شکست

محرم ماه غم نیست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسین است

                                                                                  

حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد . التماس دعا

چند روزی بود که به اینترنت دسترسی نداشتم از دوستام ممنوم واسه مهربونیاشون.

خوشبختي چيست؟

 
 
پسر مرد فقيري ز پدر مي پرسد                                  
 پدرم واژه خوشبختي چيست؟
 و کجا جايگاه خوشبختي است؟
 تا به انجا بروم
 يا که خوشبختي يک افسانه است
 از زمان هاي کهن؟
 و همان قصه سيمرغ اساطيري هر شاهنامه است؟
 پدر پير چنين پاسخ داد
 پسرم!خوشبختي
 دور از ما و اين کلبه درويشي ماست
 ما کجا و واژه خوشبخت کجا؟
 نان خوشکيده کمي اب و همين کلبه فرسوده زياد از سر ماست
 کم نمک بر دل ريشم بفشان
 پسرک گفت به بابا که به خداوند قسم
 در همين نزديکي
 با همين گوش کر خويش شنيدم بارها
 مردم همسايه
 همه از خوشبختي خود مي گفتند
 پس چطور است که اين خوشبختي
 فقط از ديده ما پنهان است
 پس چطور است در اين ابادي
 روز و شب ديده ي ما گريان است
 پدر پير ز شرم
 سر بينداخت به پايين سپس گفت که اي فرزندم
 کاش مي دانستي
 زندگي نيست به جز خون و جگر خوردن و مرگ
ادامه نوشته

 

سلام امروز چند تا دیالوگ از فیلم محیا که خیلی خوشم اومد رو میذارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

این دیالوگ رو بعد از اینکه جاوید با چند تا مرد پیر برخورد می کنه که همش به فکر مرگن می گه.

جاوید: اینا فقط با فکر کردن به مرگشون زندگی می کنن تا حالا بهش فکر نکرده بودم.

میرطاهر: ببین ، اگه ما آدما باور می کردیم که با مردن یه نفس بیشتر فاصله نداریم ،دنیا گلستون می شد.حیف که باور نمی کنیم مردنی هم تو کار هست.

_چرا! همه می دونن یه روزی می میرند!

_بله می دونن ولی یادشون می ره.بین دونستن و باور کردن کلی راهه. از یه گورکنه می پرسن : تو که عمریه کارت اینه عجایبی هم دیدی؟ میگه: عجیب تر از این ندیدم که هشتاد ساله دارم گور می کنم اما هنوز باورم نمی شه که یه روزی خودمم می میرم.

_آخه نمی شه که ، آدم اگه بخواد همش به فکر مرگ و مردن باشه پس کی به امید و آرزوهاش برسه؟

-ببین جوون مولا می گه: اونطور زندگی کن که انگار صد ساله دیگه زنده ای اما طوری با مردم معاشرت بکن و به فکر عاقبتت باش که انگار فردا می میری.

یه جایی هم میرطاهر میگه:

آینه ها اگه بشکنن و تیکه تیکه هم که بشن بازم آینن، تو هر ذره اش می تونی خودتو ببینی. قاب آینه مثل تن آدم می مونه، می پوسه موریانه می خوره، می سوزه،از بین میره اما آینه مثل روح آدم می مونه اگه هزار تیکه هم که بشه بازم آینه ست.

شاید بازم از این دیالوگ جالب بذارم چون من عاشق فیلم نگاه کردنم

راستی این مطلب رو تو عید قربان می ذارم عیدتون مبارک 

ما هم صبح رفتیم از حاجی هامون دیدن کردیم. چه خوب می شد اگه رسم بود حاجی ها هم عیدی می دادن

خوب دیگه خیلی حرفیدم .

خداحافظ

کوله بارت بر بند!

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد!

که به مقصد برسیم بشناسیم خدا را

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

می شودآسان رفت میشود کاری کرد که رضا باشد او.

ای سبکبال در این راه شگرف در دعای سحر

در مناجات خدایی شدنت

هرگز از یاد نبر من جا مانده بسی محتاجم...

عون ابن علی

سلام این چندتا عکس از شهره غبار آلودمونه واسه وقتیه که با دوستم رفته بودیم کوه عینالی یا

همون عون ابن علی.(دوربین مبایله دیگه ببخشید اگه کیفیتش بده)

بیشتر شبیه پارک شده تا کوه ،آخه من خیلی وقت بود نرفته بودم.



ادامه نوشته