محکوم

حرفهایم را به زنجیر کشیده ام

محکوم به حبس ابدند

در سلول قلبم پشت میله های سینه

آری مصلحت این است

صدای قطرات باران را بر شیروانی گونه ام میشنوی؟

رگبار بهاریست

حال آسمان هم دگرگون شده چون حال من

آنجا که سد پلکهایم تاب مهار سیلاب را ندارند

ناگفته بماند بهتر است

شاید امسال پایان خشکسالی باشد.

غافلم

 

 

 

روزها را به شب بردم و شبها را به روز

بهار را به تابستان

تابستان را به پاییز

پاییز را به زمستان

زمستان را به بهاری دیگر

سال کهنه را به نو

بی آنکه لحظه ای درنگ کنم

بی آنکه بیندیشم

بی آنکه به اطرافم بنگرم

کاش میتوانستم بایستم

به عقب باز گردم

و لحظه ها را به آغوش کشم

و از آنها به خاطر از دست دادنشان معذرت بخواهم

و قول دهم فراموششان نکنم

غافل ازین که من هنوز هم به اطرافم نمی نگرم

درنگ نمی کنم

نمی اندیشم

و چشمم بی خبر از آینده نگران گذشته است

 

 

باران

 

 

باران را دوست دارم چون بی منت می بخشد

 

باران را دوست دارم چون همه را به یک چشم میبیند

 

به غنی و فقیر یکسان می بارد

 

باران را دوست دارم چون پک استو همه جا را پاک میکند

 

باران را دوست دارم چون فداکار است

 

ناپاکی ها را میگیرد و پاکی را به ما میبخشد

 

خود را برای بقای ما فنا میکند و به فاضلاب می رود

 

باران را دوست دارم چون زیباست

 

باران را دوست دارم چون خاطره گریه است

 

باران را دوست دارم چون عشق را زیر باران باید دید

 

چترها را باید بست زیر باران باید رفت

 

باران را دوست دارم چون ...

 

باران را دوست دارم

 

زندگی

سلام

هرکس زندگی رو یه جور خاص تعریف میکنه و با زندگی یه جور خاص برخورد میکنه.

میخوام بدونم تعریف شما از زندگی چیه؟

شما زندگی رو چطور تعریف میکنید و با اون چطور برخورد میکنید؟

 

یکی از دوستای خوب نظرشو راجع به زندگی نوشت که دوست داشتم اینجا بذارمش به اسم خودش:

زندگی مثل یه سیبه
همون سیبی که آدم خورد و به خاطر اون مجبور شد رنج را تحمل کنه
سیبی که آدم خورد همین بود زندگی آدم سیبی را خورد که اسمش زندگی بود سیبی سراسر اجبار که روش نوشته بودن اختیار
سیبی که اسمش عشق بود اما 40سال دوری را به دنبال داشت
سیبی که اسمش برادری بود اما برادرکشی را به همراه داشت
سیبی که اسمش برابری بود اما یکی بزرگ زاده شدو یکی خدمتکار
سیبی که اسمش عدل بود اما یکی ظالم شد و دیگری مظلوم
زندگی سیبی است که اسمش راست ترین دروغ بود
زندگی دروغ ترین راست هستی بود که ما همه از این شهد زهرآگین نوشیدیم والان فقط باید خون قی کنیم
زندگی همیناس چیز دیگه ای نیست یه لالایی آروم که تو باش چشماتو میبندی تا بمیری اما بهت میگن که می خوای بخوابی اما نمیگن چه خوابی؟ ابدی یا موقتی؟؟؟؟/

(سیب)

 

حال همه ي ما خوب است  اما تو باور نكن



سلام

حال همه ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور،

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند

با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهويي بي جفت بلرزد

و نه اين دل ناماندگار بي درمان

***

تا يادم نرفته است بنويسم

حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود

مي دانم هميشه حياط آنجا

پر از هواي تازه باز نيامدن است

اما تو لااقل، حتي هر وهله، گاهي، هر از گاهي

ببين انعكاس تبسم رويا

شبيه شمايل شقايق نيست!

راستي خبرت بدهم

خواب ديده ام خانه اي خريده ام

بي پرده، بي پنجره، بي در، بي ديوار ... هي بخند!

بي پرده بگويمت

چيزي نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نيك خواهم گرفت

دارد همين لحظه

يك فوج كبوتر سپيد

از فراز كوچه ي ما مي گذرد

باد بوي نامهاي كسان من مي دهد

يادت مي آيد رفته بودي

خبر از آرامش آسمان بياوري!؟

نه ري را جان

نامه ام بايد كوتاه باشد

ساده باشد

بي حرفي از ابهام و آينه،

از نو برايت مي نويسم


حال همه ي ما خوب است

اما تو باور نكن



(سيد علي صالحي)



صدايي مي آيد


گوش كن!

 صدايي مي آيد

 نزديك و نزديكتر ميشود

 گويي آشناست صدا

 نوايش از دور خوش است

 آهنگش به دل مينشيند

 چون قطرات آب بر خاك تشنه كوير

 اما

 اما

بعد زهرش به كام و خنجرش به پشت

 يادت باشد

 به اي صدا دل نبندي

 صداي پاي ...

شهر زنده و رقص زندگي

شهر زنده


شهر زنده

شعر زنده

شور زنده

زندگي و نور زنده

شهر و شعر و شور ما هرگز نميميرد

هرقدر ابر تباهي، تيره تر سازد فضا را

آذرخش عشق ما پرواز روشنتر بگيرد


رقص زندگي


ميدود آسمان ميدود ابر

ميدود دهكده ميدود شهر

ميدود ميدود دشت و صحرا

ميدود موج بي تاب دريا

ميدود رود ميدود نهر

ميدود فكر ميدود عمر

ميدود دره و ميدود كوه

ميدود جنگل سبز و انبوه

ميدود خون گلرنگ رگها

ميدود زندگي خواه و ناخواه

من چرا گوشه اي مينشينم


(ژاله اصفهاني)

فريب


چشمها را ببند


زيرچشمي نگاه نكن


درين كوير لعنتي


سراب، امان به دل تشنه ات نمي دهد


چشمها را ببند


وگرنه فريبت مي دهند



خفقان

مشت می کوبم بر در

 

پنجه می سایم بر پنجره ها

 

من دچار خفقانم خفقان

 

من به تنگ آمده ام از همه چیز

 

بگذارید هواری بزنم

 

آی

 

با شما هستم

 

این درها را باز کنید

 

من به دنبال فضایی می گردم

 

لب بامی

 

سر کوهی، دل صحرایی

 

که در آنجا نفسی تازه کنم

 

آه

 

می خواهم فریاد بلندی بکشم

 

که صدایم به شما هم برسد

 

من به فریاد همانند کسی

 

که نیازی به تنفس دارد

 

محتاجم

 

مشت می کوبد بر در

 

پنجه می سایم

 

بر پنجره ها

 

من هوارم را سر خواهم داد

 

چاره درد مرا باید این داد کند

 

از شما خفته چند

 

چه کسی می آید با من فریاد کند؟

 

(فریدون مشیری)

 

حسرت

 

حسرت

 

كودك دلم مي گريد

 

جغجغه ي پر صداي خاطرم را

 

به صدا مي آورم

 

تا غافلش كنم

 

تا سكوت مشوشي به او هديه دهم

 

بي خبر از آنكه كودك به صداي ناهنجار آرام نمي شود

 

و من در پي طنين خوشي

 

و حسرت در ديدگانم

 

آب را گل مي كند