بابای خوب

گاهی تو زندگی لحظاتی پیش میاد که آدم می دونه که این رفتارش درست نیست. یا این کاری که انجام میده اونی نیست که باید انجام بده. می دونه این راهی که میره درست نیست ولی ادامه اش میده. حالا تو هی بشین براش بباف. نصیحت بباف، پند و اندرز بباف. بترسونش، تهدیدش کن، ته خطو نشونش بده.
هه! بیچاره. همه رو خودش می دونه. نیازی به شنیدن این حرفا از دهان یکی دیگه نداره.
معمولا هیچ وقت دوست نداشتم و حتی الانم ندارم که عمیق ترین حالاتم رو تو اینجور جاها بنویسم. قبلنا که از اینجور چیزا می خاستم بنویسم، اینقدر پیچیدش می کردم و تغییرش می دادم که هیشکی جز خودم نتونه بفهمش. این کار یه حس خوبی به آدم میده. مثه لذت حاصل از یک خطای پنهانی. شاید نتونی هیچ وقت به کسی بگی که تو هم اون خطای به خصوصو انجام دادی، ولی هر بار که یکی از خطاش پیشت تعریف می کنه، ناخودآگاه ته دلت می خندی یا یه سر به علامت تایید تکون میدی. مثه یه نشونه یا یه خط یادگاری روی یه جایی یا چیزی که برای بقیه مفهوم و منظور خاصی نداره ولی برای خودِ آدم یه دنیا حرف داره.
می دونم الان دیگه اونقدرها بزرگ شدم که باید بند ناف هامو از خیلی چیزا ببرم. می دونم این راهی که میرم مقصد بخصوصی نداره، می دونم می دونم؛ ولی بازم ادامش میدم.
توضیح بیشتر حالمو بهم میزنه. فقط چند جمله:
اگه یه روزی پدر شدم (که به نظرم خیلی بعیده)، یا حداقلش اگه یه روزی معلم شدم (که خیلی دوست دارم) اگه قرار شه فقط یه چیزو به بچه هام یاد بدم، اون یه چیز شجاعتِ. جسارتِ. زل زدن تو چشم طرف مقابلو کوتاه نیومدنِ. لجبازیِ. آره دقیقا لجبازیِ (باید یه جاهایی حتما لجباز بود). به بچه هام یاد میدم باید یه روزایی تو زندگی خارج از کنترل بود. به بچه هام یاد میدم که تا جایی که می تونن به معیارهایِ خوب و بدی که جامعه بهشون میگه، گوش ندن و براش پشیزی ارزش قائل نباشن و هر طور که دلشون خواست زندگی کنن. بهشون یاد میدم، که بخشش با ناتوانی از احقاق حق خیلی فرق داره. بهشون یاد میدم که بفهمن خیلی فاصله است بین اونی که از ترسِ مواجهه با آدما و افکارشون بی خیال یه چیز میشه با اونی که اول حقشو اثبات می کنه و در نهایت قدرت می بخشه. بهشون یاد میدم که بخشش از سرِ قدرته.
بهشون خیلی چیزا رو یاد میدم.



هنوز، روی تخته ی سیاه بزرگ کلاس ما مساله های زیادی حل نشده باقی مانده است.من، این همه خطوط درهم و برهم، دایره ها، مثلث ها و مربع ها را می بینم و چیزی نمی فهمم.و تعجب آور این که همکلاسی های من هم، اغلب، مثل من هستند ـ گرچه خیلی از آنها پنهان می کنند... و باز هم تعجب آور اینکه آقا معلم را می بینم که ایستاده است رو به تخته، با یک تکه گچ، و معطل مانده است... ما ، قبل از هر چیز باید مساله هایمان را حل کنیم ـ شکی نیست...