کسی دلتنگ من شده؟

 

"21"

برای من که هر روز چشم انتظار مسیجی از هستی ام بودم تعطیلات بسیار دیر می گذشت. هر دقیقه صفحه ی گوشی را چک می کردم، به همه ی دوستان روزی دو سه بار مسیج میفرستادم. دختر – پسر – مرد – زن، حتی زن های شوهر دار داخل گوشی هم می دانستند من یک مرگی دارم. یاد عشق های دوره ی دانشجویی می افتادم. یاد دختری که "آجی جون" صدایش می کردم. یاد تمام آدم های داخل زندگی، مونث ها بیشتر. گاهی فکر میکردم بیناری دارم که چشمم دنبال زن های سن و سال دار می دود. گاهی هم حواسم پیش هستی بود و نبود. بود ولی جوابم را  نمی داد.

دلم تنگ بود. دو روز یک بار به فروشگاه سر میزدم. انگار نه انگار که در روزهای تعطیلات بودم. به هر دری میزدم تا نگاه آشنایی حالم را عوض کند.

-سلام سرکار خانم، خواهش می کنم، نه من الان روزهای استراحت رو میگذرونم، دوستانم کمکتون میکنن.

خجالت می کشیدم به هامون زنگ بزنم، ولی دل تنگ اشتباه های زیادی را برنامه ریزی می کند، بند را آب دادم.

صبح روز سوم تعطیلات هامون جلوی بلوک منتظرم ایستاده بود. مرسدس اس در شهرکی نظامی با اهالی با درآمد متوسط رو به پایین غیر عادی بود و نگاه همسایه ها را به خودش جلب می کرد. کمی هم این نگاه ها را دوست داشتم، انگار مردی شده بودم که با آلت مرد دیگری از خجات روسپی های محل در بیاید و کمی هم احساس حقارت می کردم هرچند رفتار هامون دوستانه بود.

ناهار منزل هامون دعوت بودم. در ذهنم خانه ی هامون را قصری در شهرک غرب پر از خدم و حشم تصور می کردم. خیلی هم اشتباه نکرده بودم، خانه بسیار نزدیک به تصوراتم بود، فقط خدم و حشم برای تفریح به سوئد رفته بودند و خانواده ی هامون شخصا تدارک پذیرایی را دیده بودند. سونا و استخر و جکوزی آماده بود،خیلی چیزهای دیگر هم آماده بود اما جکوزی در ذهنم پر رنگ تر آمد، یاد حرف پدرم افتادم که میگفت: " آدم خونش مال خودش باشه، حالا جکوزی هم نداشته باشه تو جاگوزیش راحته"

جلوی ورودی خانه همسر هامون با یک لباس یک تکه بلند و پوشیده و یک گردنبند بدلی ساذه و شیک منتظرمان بود.

-سلام سرکار خانم

-سلام آقای یوسف، خوش آمدی، تبریک می گم شما عاشق موفقی هستی

-جان؟

اول زن را به یاد نیاوردم، وقتی کلمه عشق را تلفظ کرد متوجه شدم مادر همان دختر قلنبه و سلنبه ای بود که حواس همه ی اهل فروشگاه را پرت کرده بود.

-بفرمایید آقای یوسف

-مرسی

جمله بنظر ثقیل می آمد. "عاشق موفق". دلیل اینکه خانم سمیه (همسر هامون)نستعلیق و شعار گونه سر حرف را باز کرد را متوجه نشدم اما بنظرم جمله ی خوبی نیامد. اگر موفق بودم در آن لحظه از عشقم خبر داشتم. حتی جواب مسیج ها را هم نمی داد. زنگ ها روی پیامگیر می رفت و من حریص تر از قبل دوباره شماره می گرفتم.

جو معماری خانه در تمام بدنم گیر کرده بود. افکارم به هم پیچیده بود و هر وقت می خواستم فکرم را متمرکز کنم به آنجا می رسیدم که توالت فرنگی هم خوب است.

-چیه؟ چته؟ پکری؟

-فک کنم دوس دخترم، دوس دختر کس دیگه ای شده

-خب مبارکه، تو هم دوس پسر یکی دیگه شو

-جان؟

ادامه دارد...

-------------------------------------

معذرت میخوام

کمی افسرده ام

دیر میام – بهانه ی خوبی هم نیست – ممنونم از وفاداریتون

 ~مو زنگزده

"20"

 

ايونت حراج تمام شده بود و ايونت كالكشن جديد و نوروز با هم تداخل داشت. هستي به بهانه شلوغي كار شب عيد ما كمتر مسيج مي داد و من از اين وضع دلخور بودم. در فروشگاه هم مسابقه بيشترين فروش برگذار شده بود و به ازاي فروش هر كفش در سيستم يك تيك جلوي اسم فروشنده مي گذاشتند و اين عمل حرص و شوق فروشنده ها را چند برابر مي كرد. آمار كفش هاي لنگه به لنگه هم بيشتر مي شد. به دستور مدير فروشگاه مي شد لنگه هاي 40 و 41 را هم با هم جفت كرد و فروخت كه اگر مدير بالا مي فهميد آبستن حوادثمان مي كرد.

احساس ميكردم بوسه هاي اس ام اسي دروغي تر از آن است كه ارضايم كند و چشم هايم را كه مي بستم احساس نمي كردم صورتم روي صورت هستي است و سوزن هاي پايين پرهاي بالش در صورتم فرو مي رود. هستي سرد شده بود

سرم شلوغ بود اما هيچوقت بي توجه نبودم ياد لب هاش مي افتادم و شب را صبح مي كردم. هيچوقت عطر نمي زد و لب هاش بوي بچه ي تازه به دنيا آمده مي داد، نفس مي كشيدم تا ريه ام پر شود، حيف در باز دم تمام مشامم خالي مي شد.

طبق دستور مديريت يوسف نيمه ي سوم عيد را تعطيل بود. قديم تر ها فكر ميكردم نيمه به يكي از دو قسمت گفته ميشود اما آن روزها فهميدم كه نيمه گاهي يكي از سه قسمت مي شود. نيمه ي اول از يكم تا هفتم فروردين، نيمه دوم از هشتم تا چهاردهم، و نيمه سوم از پانزدهم تا بيست و يكم.

تعطيلات هستي در همان نيمه اول شروع شده بود و من نبودم. خبر ندارم تعطيلا را چطور گذراند، براي ما كه رنج آور مي گذشت. روزهاي عيد ترافيك فروشگاه ها پايين است و اين خسته كننده است اما هيتريت بالاست يعني مشتري هاي زيادي خريد مي كنن. روزها خيلي طولاني و خسته كننده هستند. بچه ها كمتر حوصله شوخي و خنده دارند و مغازه خلوت است و هر حرف بي تربيتي كه بزنيد مشتري ها مي شنوند و مدير فروشگاه رويتان پاشنه كش مي كشد. اين عيد از آن عيد هاي كسل كننده بود كه در تمام عمرم داشتم. هستي نبود، جواب تلفن ها و مسيج ها را هم نمي داد. احد هم از فروشگاه خداحافظي كرده بود، پوريا دوباره باديگارد دكتر ديورزم شده بود و فراواني لقمه دير هضمي بود كه اول در گلو گير كرده بود، بعد معده ام را زخم كرده بود، بعد ها روده هايم را به هم ريخته بود و از ديدنش مدام بيرون روي داشتم و آخر سنگ مثانه شده بود و دفعش از عهده ي طبيب خارج.

و تعطيلات شروع شد.

ادامه دارد...

---------------------------------------------------

سلام

ببخشيد دير آپ ميشم – كمي حالم گرفته اس دل و دماغ ندارم تايپ كنم

دوستون دارم داداشا – آبجيا

 ~مو زنگزده

"19"

كم كم سر ما شلوغ تر مي شد و من وقت نداشتم تا ماجراي آخرين ميستيري شاپر را براي هامون تعريف كنم، كل تايم كار را داخل فروشگاه بوديم و حتي كمتر به هستي ام هم مسيج ميدادم. پاييز و زمستان قصل ايونت هاي فروشگاه هاست.

"ايونت بيليتز" مختص فروشگاه هاي تمام دنيا بود. اين ايونت جهاني بود و در تمام فروشگاه ها در تمام سطح جهان به مدت 10 روز جشن گرفته مي شد. در اين ايونت تاريخ و اهداف شركت به مشتري ها توضيح داده ميشد و به مشتري هايي كه بچه همراهشان بود يك بادكنك با آرم شركت هديه داده مي شد.

"ايونت روز دانشجو" كه هديه اي نداشت.

"ايونت شب يلدا" هم بود كه فقط مخصوص كشورهاي فارسي زبان بود. در اين ايونت به ازاي هر يك مليون تومان خريد يك كارت هديه صد هزار توماني به مشتري ها داده مي شد كه مي توانستند آن را در فروشگاه هاي زير مجموعه ما خرج كنند.

در "ايونت بست سلر"پشت كفش هاي كم فروش فروشگاه يك تابلو قرمز رنگ قرار ميگرفت كه روي آن كلمه "بست سلر" به لاتين نوشته شده بود و فروشنده با فروش هر كفش بست سلر دو هزار تومان جايزه مي گرفت. روزهايي بود كه يك فروشنده به جز حقوقش چهل هزار تومان كار ميكرد. و "ايونت حراج" كه آخر هر فصل انبار مركزي را تميز مي كرد. حراج براي اكثر فروشگاه ها يك اتفاق ساده مثل تمام روزهاي عادي سال است. اما براي فروشگاه ما روزهاي خاصي بود و آموزش هاي خاصي داشت. كل تعطيلات فروشنده ها حذف مي شد و اين به آن معني بود كه هفته اي يك بار هم هستي را نمي ديدم و حجم بالاي كار. يك فروشنده گاهي بايد به چند مشتري سرويس مي داد. در حراج لازم نيست كه به مشتري ها خيلي فاب گفته شود و جفت لنگه ها ي يك كفش را تا حد امكان به مشتري نمي دهيد كه بپوشد. سرويس فقط به روش مستقيم بسته مي شود.

"همين رو براتون بزارم؟"

و اينكه تيم ورك و موزيك. فراواني صبح زود با پاشنه كش وسط فروشگاه مي ايستاد و فرياد ميزد:

-تيزي بگو "ب"

و همه بچه ها تكرار مي كردند

-تيزي بگو "خ"

و دوباره تكرار "خ" بچه ها

-اينه، ما غير از اين تيم ورك چيزي از شما نمي خوايم. دوس دارم مشتري رو طوري به هم پاس بديد كه بسكتا بره رو پنج – شيش تومن. تيزي بگو "ب"

روزهاي حراج از هشت صبح فروشگاه بوديم و به فروشگاه مي رسيديم تا ساعت نه كه فروشگاه باز مي شد. يك نيروي خدماتي شركتي هم براي فروشگاه مي آمد. و همه فقط در تايم ناهار نفر به نفر استراحت مي كردند. در بين ساعات شلوغي هم نفر به نفر به انبار فروشگاه مي رفتيم و جيره هاي "هايپ" يا "رد بول" و "كيت كت" يا "اسكيچرز"مان را مي خورديم. واقعا براي سود شخصي چه بلايي كه سر كليه  و معده بچه ها نمي امد. تنخواه روزهاي حراج به جاي دوهزار تومان، پنج هزار تومان بود كه البته سعي مي كردم خرجشان نكنم. روزهاي بحران مالي ام بود. هرساعت به هستي ام مسيج مي دادم كه از هر صد تا يكي را جواب مي داد:

-"عزيزم مي دونم سرتون شلوغه، كمتر مزاحمت مي شم. بوس بوس بوس تو بغل مهربونت – لپتو بمال به لپو عشقم"

مسيج هاش هميشه شيرين ب.ود همين تعداد كم هم براي من كافي بود.  شلوغي حراج روحيه ي بالايي مي طلبيد. موزيك فروشگاه ناگهان قطع مي شد

-تيزي بگو "ب"

-"ب"

-بگو "خ"

-"خ"

و ادامه ي موزيك و خنده ي مشتري ها و بچه ها. ساعت هشت صبح تا يازده شب كمتر از نيم ساعت طول ميكشيد. هايپ و كيتكت ها كار خودشان را كرده بودند، و تنخواه پنج هزار توماني.

ادامه دارد...

 

--------------------------------------------

سلام

ببخشيد كه نميتونم نوشته ها رو طولاني كنم – چون خوندنش از حوصله خارج ميشه

اگر كمتر بهتون سر ميزنم هم ببخشيد – چون چن وقت پيش خفتم كردن با چاقو و گوشيمو بردن – الان فقط با كامپيوتر ميام نت (دزدا رو پليس گرفته)

راستي بعد از چن سال قراره برم سفر – جاي همتون خالي

عزيزيد

~مو زنگزده

"18"

از ماشين كه پياده شدم تمام مغزم پر از موسيقي رپ بود. اما چيزي كه زمزمه ميكردم اصلا در متن آهنگ هايي كه داخل پرايد آقاي قربتا الا... شنيده بودم نبود.

"به نام يگانه - خداي ما - اوستاي كريم - آقاي نقاش باشي - بي كار بوديم - عكسمونو كشيد - تو فروشگاه كفاشي..."

فك نميكني سخته؟ تو كفاشي باشي و تو كف باشي - كه نقاشي دختري كه شما عاشقشي - تو صفحه بعدي باشه - لعنت به اين دفتر نقاشي - د آخه دختر خوب - خاطر كيو ميخواي؟ شاگرد كفاشي؟ ميبيني اوسا كريم؟ چي ميشه يكم با ما باش؟"

آهنگ در ذهنم بريده بريده ريتم داشت و همزمان كليپ بي سر و ته اش جلوي چشمم نمايش داده ميشد.

"من در حال سرويس دادن به هامون با سه جفت كفش، دختر بچه ي عصا قورت داده جلوي شلف بچه گانه، زن و دختر ولنگ و باز پاي صندوق و هستي پشت ويترين. صحنه ي آهسته ي حرف زدن و بادي لنگويج من براي هامون، انگار دارم از كمربند ست با كفش حرف مي زنم. دوباره دوربين روي صورت هستي؛ دوباره من. به سمت استند كمربندها قدم مي زنم، كمربند را بر مي دارم و به سمت هامون مي چرخم كه نگاهم درگير لبخند هستي ام مي شود. حتما پيش خودش ميگويد: "من با اين پسره خوشبخت مي شم، اين يوسفه منه كه اينقدر خوشتيپ و خوشگله، اين يوسف خود خود منه كه اينقدر شيوا حرف ميزنه" – زرشك – جان؟ هامون رنگ زرشكي را پسنديد. شايد هستي پشت ويترين دل دل ميكند كه بيايد داخل، لابد حساب اخلاق گند فراواني هنوز دستش است. و خريد هامون طولاني مي شود؛ كمربند، كيف، كفش كلاسيك، كفش كژوال، كفش اسپرت، كفش كوه، كفش افتر اسكي،صندل، هيچوقت كفش كوه و صندل باهم در فروشگاه ما نيست، چه اهميتي دارد، كليپ خيالي است ديگر، اصلا كيف جيبي و كفش زنانه و بچه گانه هم ميخرد و بسكت اش را چند مليون توماني مي كند و جايزه ي پنج هزار توماني فراواني. خب حد اقل نصف پول قهوه جور شده است. لبخند مي زنم تا دست هستي ام را چند دقيقه اي بگيرم  كه متوجه ميشوم هيچ هستيي پشت ويترين نيست. "ممنون از خريدتون" دوباره صحنه آهسته چهره ي غم زده ي من كه بي هدف به ساعتم مي افتد، سرم را بالا نگرفته ام كه صورتم را دو دستي ميگيرد. "سلام يوسفم" "

حتما قسمت هايي از آهنگ را تصاوير داخل ذهنم پوشش مي دهد. چقدر عشق زيباست.

جلوي بلوك كه رسيدم متوجه شدم امشب اصلا هيچ مسيجي به هستي ندادم، دست به گوشي شدم كه پيام داده بود.

"عزيزم، خسته ام، شبت صورتي، بوس لبي باي"

ادامه دارد...

-------------------------------------------------------

سلام

اگر زخم معده نداريد – حتما "شرق اندوه" و "شبي با خورشيد" اثر شعف موسيقي ايران حضرت استاد "كيوان ساكت" رو تهيه كنيد و گوش بديد. موزيك بي كلام تار. عالي به ايشان

بانگ موذن مرا كشد به مسجد  -  ناله ي جان سوز تار اگر گذارد

راستي قرار شد از اين ماه بيمه مون كنن – تو شاديام شريك باشد

گرفتار همتونم  -  عزيزميد

 ~مو زنگزده

"17"

مشخص بود كه ماشين يك قدم هم جابجا نشده. قطعا وضع عقل پسر از وضع مالي اش بهتر بود. هامون هم از ترس پسر بو برده بود، ولي وانمود ميكرد كه ميخواهد دوست خوب و شريفي براي پسر باشد كه البته پسر هم كم نياورد.

-ماشين خوبيه، چرا نرفت يه دوري باهاش بزني؟

-ميدونم ماشين خوبيه، فقط از معدل مالي ما بيشتره، يه جاشو بماليم مجبوريم تا آخر عمر يه جاتو بماليم.

-فداي سرت، نفرماييد، شان و شخصيتت بيشتر از ايناس.

-شان ما نه آقا، شان شما لگزوس شاسي بلند – تخم مزغي و سينه كفتري، شان ما خط يازده – پياده رو و كمتر از "بي ام ايكس رهبري"، ديگه فوق آخرش پرايد پريود سفيد يخچالي.

ادبيات پسر مثل فيلم هاي فارسي ساختگي بنظر ميرسيد، هرچند هامون ميپسنديد.

-آقاي "بي ام ايكس رهبري" من بهروزم، كارت منو داشته باش، زنگ بزن كارت دارم.

-آقا كار شما به كار ما نمياد، كار ما به كار شما نمياد، از مررسه (مدرسه) تا دومن ننه (خونه) كه بخوايم بريمم سوات (سواد) انگشت كردن حساب كتاب و چوق خط (چوب خط) بقال و چقال يادمون ميره.

_بزن زنگو بچه كارت دارم.

با هر بدبختي كه بود هامون از پسر قول گرفت و رضايت داد تا از داش آكل نوظهور جدا شويم.

دختر بچه هشت يا نه سال داشت؛ تي شرت سفيد و شلوار كتان چند جيب پوشيده بود و كلاه نقاب داري به سر داشت كه موهايش را از قسمت پشت كلاه بيرون ريخته بود. از آن تيپ هايي  كه بنظر ميرسيد تمام عمرشان را دوست دارند پسر باشند. اما تمام حركات بدنشان زنانه است.

كل شلف هاي زنانه را باله طي كرد و به شلف بچگانه رسيد و آرام گرفت.

-چه تيپ كفشي مد نظرتونه سركار خانم؟

-من سركار خانم نيستم، من خانم الميرا هستم.

از آن بچه خنگ هاي حراف كه حرف هايشان بچگانه نيست و از رفتارشان ميشود فهميد كه پدر و مادرشان آب پرتقال را در بشقاب ميكشند، با چاقو مي برند و با چنگال ميل ميل ميكنند.

-خوشبختم خانم الميرا، من يوسف هستم.

-ميشه خواهش كنم به من كمك كنيد تا يه كفش مناسب انتخاب كنم؟ من يه كفش موجه، متناسب با سن و سال پايينم نميخوام، من يه كفش پاشنه بلند قرمز كه رويه بندبند داره ميخوام.

-خب خانم الميرا ما همچين كفشي براي سن و سال شما و سايز شما نداريم.

-حيف شد، آخه من شلاق و گوي ستش رو هم دارم.

فكر ميكردم كه اين روزها بچه ها بسيار جلوتر از سنشان باشند اما فكر نميكردم گاهي تفكراتشان تا اين اندازه وحشتناك شود.

-خب اگر كفش رو براي مهماني ميخواين من ميتونم مدل هاي ديگه اي رو براتون بيارم

-نه من براي بازي ميخوام

-بازي؟

-من ملكه و فرمانرواي باربي پرينسس لند هستم. من يه عروسك باربي دارم كه لباساي سايز خودم رو تو ايران نداره. من لباس همه عروسكاي باربي ام رو سايز خودمم دارم جز اين يكي، من به اين كفش و ست لباس لاتكسش نياز دارم.

تا بحال اينقدر اذيت نشده بودم، اما خيالم راحت تر شده بود. واقعا براي بچه ي تو اين سن و سال چطور ميشود توضيح داد رفتار عروسك غربي مناسب شان و شخصيت يه ايراني نيست. ضمن اينكه حال و احوال خودم هم از اين شعارهاي غرب ستيزانه خراب بود.

-چرا لباس باربي بعدي رو خودتون طراحي نميكنيد خانم الميرا؟

-چطوري؟

-شما ميتونيد لباسي طراحي كنيد كه هيچ عروسك باربي هيچ جاي دنيا نداشته باشدش و منحصرا مخصوص شخص خانم الميرا زيبا رو باشه.

-فكر خوبيه، لطفا شماره 34 اين كفش زيره صورتي رو براي من بياريد، ولي بايد قول بديد بعدش با هم بريم بقيه لباسم رو انتخاب كنيم.

-حتما الميرا.

بيست دقيقه بعد در امير چاكلت مهمان شوهرخواهر هامون؛ پدر الميرا بودم.

ادامه دارد...

-----------------------------------------------------------

آقا بازم ببخشد که دیر آپ شدم - اشتراکم تموم شده بود - سایت مبین نتم نمیتونستم باز منم

آلبوم جدید پویا بیاتی رو یادتون نره - مخصوصا ترک ۴ اش

ممنونم از دوستانی که تولدمو یادشون بود - مخصوصا دکتر سوادیان عزیزم که تو نمایشگاه یه گونی کتاب واسه تولدم بهم هدیه داد

دیشب روباه ۳تا از بچه گربه های محل کارمو برد - کلی دویدیم که ازش بگیریم اما از ما باهوشتر و سریع تر بود - مامان گربه ها چقد ناله میکرد اما فک کنم زود یادش رفت ماجرا رو چون دم صبحی ساعت ۵ با یه گربه نر غریبه  میپرید

کسایی که تو فیس ب و ک هستن و من نمیشناسمشونم میتونن اونجا ادم کنن اونجا اسمم Hossein kord-e shabestari هست

عزيزميد - تا خوب

~مو زنگزده

"16"

"قربان اين يكي از بهترين كفش هاي ورزشي دنياست، زيره ي اين كفش سوپر PU لايت – TPU – Ruberr هست. سوپر PUلايت خاصيت جذب شوك PUرو داره يعني تمام فشارهاي روي زانو و كمر و شونه هاتون رو ميگيره، باعث ميشع كه ساعت هاي خيلي طولاني بدون ناراحتي بتونيد از كفش هاتون استفاده كنيد، با اين تفاوت كه به نسبت PU خيلي خيلي خيلي سبكتر و نرم تره. TPU هم دوام زيره رو بالا ميبره و ساختار S مانند توي زيره داره كه از ليگامان يا همون ماهيچه بزرگ كف پا محافظت ميكنه تا آسيبي در كل حركت پا ايجاد نشه، Ruberr يا همون لاستيك هم گريپ بالايي داره و از سر خوردن كفش روي لغزنده ترين سطوح جلوگيري ميكنه. من پيشنهاد ميكنم حتي اگر قصد خريد نداريد، حتما يكي از اين كفش ها رو امتحان كنيد. ... مرسي ... قربان همونطور كه ميدونيد چرم خاصيت تنفس پذيري فوق العاده بالايي داره و باعث ميشه هوا توي كفش جريان خوبي داشته باشه و فضاي سالمي در طول فعاليت ورزشي براي پا فراهم شه. ضمن اينكه دوام بالايي هم داره كه اگر از فوم و واكس مخصوص خودش استفاده كنيد ميتونيد مدت طولاني داشته باشيدش، البته اين شرايط يه كفش چرم معموليه، حالا فرض كنيد اين چرم – چرم ياك باشه،... خب... ياك قربان ... چرم اين حيوون سه برابر از چرم گاوهاي ديگه قوي تره و دوام بالايي داره. ياك يه نوع گاو ميش يا بوفالو هست كه تو رشته كوه هاي آلپ و فلات تبت زندگي ميكنه، اونجا تابستون هاي گرم و زمستون هاي سردي وجود داره كه هر موجودي نميتونه اونجا دووم بياره، ياك به واسطه فيبرهاي كلاژني كه داره قادر به تحمل اون تفاوت دماست. ضمنا شركت ما تنها پرورش دهنده ياك در دنياست... قربانطراحي اين كفش 6 سال طول كشيده، براي ساخت اين كفش كف پاي دوهزار و پونصد دونده ي آمريكايي رو اسكن كردن تا راحت ترين و بهترين حالت قدم برداشتن كه همون قدم برداشتن با پاي برهنه هست رو طراحي كنن، پاشنه اين كفش يك زاويه 20 درجه با روي پا ايجاد ميكنه كه باعث ميشه فشارهاي حاصل از قدم برداشتن گرفته بشه و پا به سمت جلو هدايت شه و در هر مرحله جداشدن پنجه از زمين حالتي ايجاد ميشه كه پاتون پرتاب ميشه و شما انرژي كمتري رو مصرف مي كنيد، قربان اين يه كفش نيست، اين شاهكار طراحيه. پيشنهاد ميكنم حالا كه تو پاتونه باهاش قدم بزنيد. قربان اين كفش به نسبت جنسي كه داره وزن خيلي مناسبي داره. همونطور كه حس ميكنيد پنجه توي اين كفش كاملا آزاده، پيشنهاد ميكنم جلوي آيينه ببينيدش، علاوه بر لباس ورزشي، با لباسهاي گژوال كتون و جين هم ميشه پوشيدش. آآآآ... البته كه شما شلوار جين نميپوشيد، اما پيشنهاد ميكنم با شلوارهاي كتوني كه داريد حتما تستش كنيد، اين كفش يك جفت بند رنگي همرنگ با زيره هم توي جعبه داره كه موقعيت خوبي از نظر تنوع پيدا ميكنيد... اينم براتون بذارم تو جعبه؟"

-قطعا پيرمرد قدرت تحليل تمام حرف هاي من رو نداشت، شايد اگر قرار بود از اين كفش براي كسي تعريف كنه فقط بتونه بگه كفش هاي شركت ما خيلي عاليه و اصلا با نايك و اسيكس و آديداس قابل مقايسه نيست و تصورش اين باشه كه كفش نخريده، امروز يك هواپيما خريده، اما بنظر شما من به اون يك جنگنده اف 22 فروخته بودم؟

-نه.

-كفش فروختن به پيرزن هم كاري نداشت، ميتونستم بگم كه ذبح گاوها در اندونزي انجام ميشه و يا اصلا دروغ هم نگم، از بزرگي خداوند تعريف كنم، از راز خلقت انسان، از اينكه تو كفش هامون از آفرينش انسان و جهان الهام گرفتيم، از اينكه 3500تا سنسور كف پا پيام رو به مغز ميرسونه و اين كم چيزي نيست، يا بگم 130 تا ماهيچه و استخون كف پاي انسان يه شاهكار در هر سيستمي حساب ميشه كه حفظ تعادل رو ممكن ميكنه و واقعا بايد خدارو شكر كرد و از اين نعمت به درستي نگهداري كرد. و متقاعدش كنم كه كفش رو تست كنه و كمي هم به حرفهاي متينش راجع به نحوه ي آفرينش و حكمت خلقت گوش بدم و تاييدش كنم و از خلقت گاوها بگم كه چطور پوست اين حيوون هم ميتونه تنفس پذير باشه هم انعطاف پذير و هم ضد حساسيت و هم اينكه چطور در طبيعت ماده اي هست به اسم لاتكس كه از شيره درخت گرفته ميشه و خواص لاستيك رو داره، ضمن دوام چند برابري كه در برابر سايش داره و سر نميخوره. واقعا خداوند بزرگه و ما قدر سلامتي زانوها و كمرمون رو نميدونيم و خدا دوست داره ما سلامت باشيم و ما ميتونيم كفشي رو بخريم كه قيمت خون بابامون پولش هست و معلوم نيست گاوي كه چرم رو تامين كرده به چه شكلي كشته شده و فقط اين مهمه كه خدا دوست داره ما قدر نعمت هاش رو بدونيم... يه فروشنده ممكنه حرف مفت زياد بزنه، اما مفت حرف نميزنه. من نخواستم به پيرزن كفش بفروشم، خواستم پيرزن دوستم داشته باشه.

ادامه دارد...

---------------------------------------------

سلام. ببخشيد دير آپ كردم.خونمون خالي نميشد كه وقت كنم تايپ كنم. كسي از اينجا خبر نداره، بين خودمون باشه.

ترك آخر آلبوم حباب محسن يگانه (بيت اخر) رو توصيه ميكنم كسايي كه سرطان معده يا زخم اثني عشر ندارن گوش بدن.

راستی اگر موافقید واسه نمايشگاه كتاب قرار بذاريم ببينيم همو، فك ميكنم اين ديدارها خيلي با ارزش باشن

دوستتون دارم، چه خوب كه هستيد

تا خوب

~مو زنگزده

"15"

-يوسف؟ من فكر ميكنم بهتره بريم سر اصل ماجرا

خيلي وقت قبل تر منتظر اين جمله بودم. واقعا هدف هامون از ايجاد يك رابطه با شخصي در طبقات اجتماعي پايين تر از خودش چه چيز ميتوانست باشد؟ اما خواستم وانمود كنم كه انتظار شنيدن اين جمله را نداشتم، نشد... .

-اصل مطلب؟متوجه منظورتون نميشم!

-مطلب نه، ماجرا. خب من چند تا ميستيري شاپر به فروشگاهتون فرستادم. از همشون خواستم كه مشتري كسي بشن كه صورت استخوني سبزه داره و دندوناش رو سيم كشي كرده؛ مشتري هات يه پيرمرد – پيرزن بودن كه هفته پيش اومده بودن، يه بچه مدرسه اي بود بعلاوه پدر و مادرش كه يك ماه پيش ازت خريد كرده بودن و يه مرد ميان سال كه لباس هاي كثيف و صورتي ساده و دهاتي پشمالو كه ديشب ازت خريد كرده بود.

تمام ذهنم از آهنگهاي پرايد به سمت حرفهاي هامون كشيده شده بود.

-خب؟ چي شد؟ نمره ميستيري شاپرا چي بود؟

-خب تو فروشنده خوبي هستي، البته من استاندارهاي فروشگاه شما رو خيلي نميدونم، طبيعي بود كه از ميستيري شاپرها هم نخوام استانداردهايي مثل قانون سه جفت كش و چه ميدونم نحوه ي گره كردن دوتا دستات جلوي شكمت رو چك كنن. پيرمرد بابام بود كه تسبيح دونه سنگي قرمز دستش بودو ننم هم چادر رنگي گل دار سرش بود. به بابام دو جفت كفش كلاسيك فروختي و يه جفت كفش ورزشي اما به پيرزن هيچي نفروختي. نشون به اون نشون كه مادرم ازت پرسيده بود كه ذبح گاوها اسلاميه؟ تو هم گفتي نميدونم... .

كار به ذبح كه رسيد تمام صحنه يادآوري شد. در آموزش هاي شركت آمده بود كه اگر مشتري از نحوه ي كشتار دام ها سوالي پرسيد، جواب همه به اتفاق اين باشد كه اين گاوها در اندونزي ذبح ميشوند و بصورت اسلامي. اما حقيقت امر اين بود كه كارخانه هاي دباغي در چين، هلند، تايلند و اندونزي  واقع بود گاوها همانجا كشتار ميشدند و از ميان فروشندگان كسي از نحوه كشتار باخبر نبود. دروغي بود كه فروشنده ها را موظف كرده بودند به گوش همه برسانند.

پير زن چادر گلدار قهوه اي و كرم داشت. قبلا هم مشتري هايي با اين نوع از لباس را سرويس داده بودم. لباس محلي مردم اطراف كرمان بود كه اوضاع اقتصادي بسيار خوبي داشتند. پيرمرد هم لحجه تركي پر و پيماني داشت و بعد از لبخند و سلام من با خانواده دونفره شان، ري آپروچ به اين شكل صورت گرفت كه پيرزن رو به من گفت: "آقا ما يه كفش ميخوايم كه اين حاجي مون هم تو مهموني بتونه بپوشتش هم جاي ديگه خواستيم بريم بپوشه". پيرمرد با لحجه تركي خودش را سوم شخص قرارداد. "آره هم تو مهمونب بپوشه هم جاي ديگه"

-چي شد پيرمرد كفشا رو خريد؟

-خب من تو سه جفت كفشي كه براي پيرمرد بردم يك جفت كفش كلاسيك بدون بند مشكي بردم كه خود پيرمرد خواسته بود، چون شلوارش روشن بود يك جفت قهوه اي همونم بردم. يه كفش اسپرت هم بردم كه براي اولين بار تو زندگيش تكليفش رو با نوع مصرف كفش ها تو موارد مختلف روشن كنه. كفش مشكي رو كه خودش خواسته بود اوكي شد، تو جعبه گذاشتم، اكسسوريزشم بهش دادم، پيشنهاد كردم كفش قهوه اي رو با لباس روشنش امتحان كنه، خصوصا كه بند ساعت و كمربندش هم قهوه اي بود، اونم اوكي شد. مجبورش كردم يه كفش لايت واسه وقتايي كه ميره پارك هم داشته باشه. بين حرف هاش گفته بود كه صبح ها لباس ورزشي ميپوشه و ميره ورزش، خب معروف ترين كفش ورزشيمون رو بهش فروختم، نميخواست بخره، ميگفت آديداس داره، ميگفت نرمن و راضيه و احتياجي نيس دوباره كفش بخره، خب من باهوش تر بودم و پيرمرد پولدار تر.

ادامه دارد...

-----------------------------------------------------------------

سلام. نوروز همگي مبارك

كاش تو اين نوروز ايرانياي بيرون ايران هم پيش خودمون بودن – مخصوصا خانم بيجا

كل عيد رو سر كارم – اينجا مرخصي نميدن - مثل هميشه 5 عصر تا 5 صب – اما اگر كسي بين ساعت 12 تا 4:30 وقت داشت و حوصله منم داشت حتما مشتاقم ببينمش

مرسي كه دوستم هستين – حتي شمايي كه حال نداره واسم كامنت بذاري - واقعا به وجود همگی تون افتخار میکنم - اینجا محلی هست که دل شکستگی هام رو رفع میکنم - مثل بچه ی دهاتیی که تو خونه درختیش با خودش خلوت میکنه

عزیزید همگی

راستی آدرس خونمونم عوض شد - حیف شد ۲۰سال از خونه سازمانیای لویزان خاطره جمع کردم 

ايشالا عروسي هممون

~مو زنگزده

"14"

فضاي انبار فروشگاه هرچند كوچك نبود، اما اگر كسي در انبار ميكند نفس كشيدن سخت ميشد. احد و مهراب متخصص كندن داخل انبار بودند، مهارت مهراب در صدا سازي بود و احد در متافن سازي مهارت داشت.

-آقا جون هركي دوس داريد تو انبار نكنيد.

-من نميخواستم بكنم كه، خودش كنده شد، تازه اگر تو انبار هم نكنيم كه هر ثانيه بايد بريم دشتوري (دستشويي) خو، اونوقت كي رگه رو ميگيره؟ آقا فراواني؟ ما خجالت نميكشيم؟ آقا فراواني فقط بايد شادولا رو بگيره، بخدا...

قرار شبانه ام با هامون و حرفهاي صدتا يه غاز همكاران كنده كار و ايضا بوي مدفوع حاصل از همكاري چند تن از دوستان بر سرعت خروجم اضافه كرد. انگشت را زدم و صداي دستگاه انگشتي تاييد اسكن را اعلام كرد. "ده دوازده".

اعتراف ميكنم ژست سوار شدنم در صندلي عقب مرسدس اس هامون را در ذهن مرور ميكردم، به هر حال ممكن بود دخترهاي لويزا اسپنيولي، بنتون، سيسلي، ورونيكا يا امگا هم در اين لحظه تارخي اطراف پاساژ باشند، افكار كتك خورده ي طبقه ي ضعيف جامعه گاهي در من تكان ميخورد، خودمان كه نه، هفت جد و آبائمان هم از اين چيزها نداشتند. نوعي عقب ماندگي اجتماعي. ياد دختر دبيرستاني هايي افتادم كه سر خيابان پايين مدرسه مي ايستادند كه بحساب خودشان اولياي مدرسه نبينندشان و پسرهاي مستقل مالي ببينند و بوقي بزنند و دختر سوار شود و دكمه اي را باز كنند و باز بوقي بزنند و دكمه اي بسته شود و دختر پياده، و با روياي بوق بازي فردا بعد از مدرسه بخوابد.

بوق

بووووق

بوق

-بيا سوار شو ديگه.

هامون پشت رل پرايد سفيد رنگي نشسته بود كه به حساب خودش چهار – پنج ميليون خرج تيونينگش شده بود. تا دست به دستگيره زدم، با خنده گفت:

-نكنيش، بايد بكشي بالا

در پرايد روبه بالا باز ميشد، رينگ و لاستيك باريك و سرخ وسفيد و صدايي بلند... دوس پسر جديدت مبارك باشه، اصلا مگه ميشه سليقه شما بد باشه... .

-خيلي خزو خيله نه؟ درشم با نيت تكبيرت الاحرام قربتا اله ا... باز ميشه

نفسم بند آمده بود. مطمئن بودم موجودي ته جيبش را مي تكاند همان شب ميتوانست يك زد فور (بي ام دابليو) بخرد.

-بله بهروز خان، همينطوره.

-سر اقدسيه رفته بودم داروخانه، دختره خفتم كرده بود، بقول شما داشت فاب ميگفت، متوجه شدم چند نفر دور ماشينم وايسادن، نگاه ميكنن، ماشين مثه مال من اونورا زياده، معلوم بود جذب رنگش شدن، فهميدم مال اون دور و برا نيستن، از داروخانه اومدم بيرون خواستم بشينم كه يكيشون سرشو از ماشينش آورد بيرون گفت:‌ "با مال من تاخ ميزني؟" گفتم: "مال من بكار تو نمياد، اما اگه منظورت ماشينه بيا سوييچارو عوض كنيم." كلي اصرار كردم تا راضي شد، گفتم حداقل يك ساعت. اين شد كه الان اون آرايكس سيصدوپنجاه آلبالويي سواره ما پشت فرمون پرايدي كه درش با نيت قربت الاا... باز ميشه.

خيالم راحت شد كه عقلش رو هنوز كاملا از دست نداده است.

ادامه دارد...

----------------------------------

اول تسليت به احمد يوسفي – هم مدرسه اي قديم – همكار قديم و دوست هميشگي بخاطر فوت پدر بزرگوارشون. دوستي دارم كه پسرش در دوازده سالگي بخاطر سرطان فوت كرد – يه جمله خوب داشت كه هيچوقت يادم نميره. "شفا هميشه تو زنده موندن نيست – گاهي بايد مرد تا شفا پيدا كرد"

يك نصيحت دوستانه

هيچوقت حرف دلتنگياتون رو با كسي نزنيد. حتي اگر طرف روزگاري از پيراهن تو تنتون بهتون نزديكتر شد. يه روز ميشه كه همون حرف دلتون آتو ميشه تو  دستش كه بزنه تو سرتون و بگه منم بايد مثه فلاني جوابتو ندم متوجه شي چه گهي خوردي

ميشه خواهش كنم كامنت علني نباشه؟ قول ميدم جواب همه كامنتاتون رو تو وب خودتون بنويسم. خو؟

~مو زنگزده

"13"

صندلي جلوي پرايد براي صحبت كردن خيلي مناسب نيست. كنسول و دنده و ترمز دستي ديوارشان كوتاه است اما باز هم ديوار است. ماهم جز قرار اولمان، باقي ماجراهايمان روي صندلي عقب ماشين پوريا بود، مخصوصا كه شيشه هاي پشت پرايد پوريا دودي بود و حتي براي ماشين هايي كه كنارمان پارك ميكردند هم از بيرون ديد خوبي نداشت.

اشك هاي روي شانه، دست روي نرمي سينه، گونه هاي سرد – يخ كرده، بوسه هاي مجاني – طولاني، نفس هاي گرم شيشه ي بخارگرفته.

-مرسي يوسفم

-الان صداي علي فراواني درمياد، بسه ديگه، بريم

مثل هميشه تا سر خيابان همراهي اش كردم، همانطور كه منتظر تاكسي بوديم وانمود ميكردم كه در گوشم حرفي ميزند، سرم را كه خم ميكردم گردنم را ميبوسيد. جان ميكنديم و دل نمي كنديم كه برود و بروم.

برعكس هميشه فراواني از تاخيرم عصباني نبود و هنوز با مادر و دختر حرف هاي خشكه ميزد. اسطوره ي فروشندگي، نتوانسته بود حتي يك قلم جنس به دستشان بدهد و تقاضا داشت تا فرم اشتراك را پر كنند.

فرم اشتراك دفترچه اي بود روي كانتر كه مشترياني كه خريد داشتند مشخصات خود را در آن ثبت ميكردند تا از ايونت هاي فروشگاه با خبر شوند، اما از زماني كه فراواني مدير فروشگاه شده بود، نه تنها شافورها، بلكه عابرين بيرون از فروشگاه هم چند صفحه اي از آن را پر كرده بودند، از اين ميان عده اي مشتري ويژه نام داشتند، معمولا مشتريان ويژه  بازيگران سينما بودند، خواننده بودند، وزير و وكيل بودند، مداح بودند، پولدار بودند، خوش تيپ ، قلنبه و سلنبه بودند، سرگرم كننده بودند؛ آنها را مدير شخصا به فروشگاه دعوت ميكرد.

-خانم محترم لطفا فرم رو كامل پر كنيد

-چشم

دختر فرم اشتراك را از دفترچه كنده بود، و سوال داشت.

-آقا اينو بايد به كجا بندازم؟

-خانم محترم بايد ورق ميزديد، توي فروشگاه ما نبايد بــِكَنيد... .

"نبايد بكنيد" خنده را در صورت بچه ها تشديد كرد. دختر فكر ميكرد شايد اين اشتباه جدا كردن فرم از دفترچه اشتراك اتفاق خنده داري در صحنه ي فروشگاه هاي ما باشد. مادر هم لابد ذهنش در همين حوالي مي چرخيد، اما كندن مفهوم خاصي داشت.

-لطفا دوباره پر كنيد، اما اين بار تو مغازه نكنيد.

و باز خنده ي بچه ها بواسطه ي جمله بندي غير عادي مدير و منظوری که پشت آن بود.

ادامه دارد...

---------------------------------------------

صـائب كنون كـه كار تو با خـود فتاده  اسـت

رحمي بحال خود كن و غمخوار خويش باش

 

 

مرسی که برام وقت میذارید مرسی

~مو زنگزده

"12"

حضور هستي نه تنها در دل هميشه گرفته ي من قند آب ميكرد، قسمتي از تفريح همكاران صميمي تري مثل پوريا و احد را هم فراهم ميكرد.

"بگم؟ بگم؟ بگم آقا يوسف؟ بگم شادولاي مشتري رو ديد ميزني؟"

"حالا اين دختر چيني ميني ها همشهريتونن كه باشن، دليل نميشه باهاشون روبوسي كني"

"از خانوم بازي ميكشي بيرون ميري سراغ خانوم داري؟ هيچي ديگه آقا يوسف؛ عشق و حال مگه چنده؟"

"آقا يوسف همش بیرون و دردره ها اينجوري ميخواي كار كني از فردا نيا، جدي دارم مي گم، نيا، اينجوري بخواي كار كني به درد ما نميخوري"

"يوسف جان اجازه مرخصي مي فرمايييد؟... قربان؟قربان؟... چي؟آره؟ قربان؟ آب رو خورديد لطف كنيد آفتابه رو هم پر كنيد قربان"

"بيا سوييچ رو بگير، حالا تا حقوق بدن و تو بخواي خانومتو ببري كافه طول ميكشه. سوييچ رو بگير حداقل زير بارون خيس نشه بچه مردم"

"هوا چار نفره اس؛ ما دوتا هم بيايم؟ زنگ ميزنم دكتر خودش بياد كفش بفروشه"

"صدات زدم باز گفتي هان؟ تا ديروز كه جانم و عشقم و نفسم و احدم بودم، حالا شد هان؟ باشه آقا يوسف"

"فواره پيزي جلوي دوس دخترت شاخ شدي؟ برينم بهت؟"

"واسه من چيزي نگيري يوسف، ولي اگر گرفتي جدا بگيري، ميدوني كه من دهني دوس ندارم از دو سالگي به بعد هم دهني نخوردم"

احد بچه باقالي زار بود و پوريا نظام آباد زندگي ميكرد. با احد در دوره ي اول دبيرستان هم مدرسه اي بودم و بعد از سال ها همكار شده بودم و دوباره با هم سر و سر پيدا كرده بوديم. شخصيت رفتاري احد لوتي منش و شوخ طبع بود. تمام رفتار و حركاتش حساب شده و فكر شده بنظر ميرسيد. كوچكترين جزعيات اتفاق ها را در ذهن ميسپرد، و نتيجه گيري ميكرد. كمتر پيش مي آمد كاري انجام دهد و پشتش فكري نشده باشد. بارها از تنبيه ها و حرف شنيدن هاي بي مورد فراواني نجاتم داده بود. تمام تهران را مثل كف دست مي شناخت؛ امكان نداشت آدرسي بدهيد و از بقال و بنگاه يا خياط بقل دستي اش توضيحي نداشته باشد. شوخ طبع بود و قدرت كافي براي دست انداختن دست نيوفتادني ترين افراد داشت. از آن دسته افراد بود كه براي فروختن كفش به بچه مدرسه اي ها وانمود ميكرد مخ بچه را بكار گرفته، و مخ مادر بچه را مي زد. فروشنده ي عالي و قابل اعتمادي بود. تجربه ي خوبي بين گرگ هاي جامعه بدست آورده بود و تمام حرف هاي قانع كننده اش با يك داستان واقعي شروع ميشد.

پوريا رفتار متفاوتي نسبت به احد داشت، كمتر كسي با پوريا كنار مي امد، خوش هيكل و زيبا رو بود، روحيه تهاجمي داشت و چند مدال قهرماني جهان در رشته كيو كوشين كان كاراته داشت، عضو تيم ملي ايران بود و كمر سختي ها را شكسته بود. در امارات از ظرف شويي به پادويي رسيده بود، محافظ ديسكو شده بود، و اواخر غربت نشيني اش محافظ شخصي يكي از شيوخ نفتي عرب شده بود، به واسطه همان چند سال كار - خانه اي در كرج دست و پا كرده بود و به واسطه بيماري پدرش فروخته بود. پدرش جانباز بود، درصد جانبازيش از پدرم بيشتر بود، از همان هايي كه در فيلم ها ميديديم و ميگفتيم هنوز هم هستند؟ تكان نميخورد. و تخت تمام زندگي اش را گرفته بود. يك بار هم از تيم ملي هلند برايش دعوتنامه آمده بودكه بخاطر پدرش قبول نكرده بود. خلاصه دست هايش بوسيدني بود. رفتار كوتاه مدتش عاقلانه بنظر نمي رسيد. حس تهاجمي داشت و هر روز احد را مي زد، گاهي هم من براي او نقش ميت را بازي ميكردم و ضربه هايي ميزد. چند ماهي هم محافظ شخصي دكتر ولي ديو رزم رييس كل شركتمان بود كه بواسطه آشنا كردن سپر جلوي اكس ثري خانم دكتر ولي با سپر عقب سمند آقاي راننده تاكسي مورد غضب قرار گرفته بود و با منت و اكراه مجددا در فروشگاه پذيرفته شده بود.

ادامه دارد...

----------------------------------------------------

اين فقط يه داستانه – هر دفعه رو اين قضيه تاكيد ميكنم – باز ميپرسن ازم

آقا داستان ما حرفي نيس كه ايرادات فني زيادي داره اما اينكه شبيه خاطره است، اصلا ايراد نيست – اين يه داستانه كه داره روال منطقي اش رو طي ميكنه  – واقعا قصد جبهه گرفتن ندارم اما تو كتابهاي آموزش داستان نويسي (مثلا هنر داستان نويسي-ابراهيم يونسي-نشر نگاه) هم نگفتن كه اين سبك كه خود راوي شخصيت داستان باشه ايراد هست. هرچند متن كتاب ابراهيم يونسي مشابه ابيات شاهنامه اس و توصيه نميكنم كسي بخونتش، ولي تو فصل سوم(داستان را چگونه بايد گفت ص69 به بعد) ميتونيد روش ها رو بخونيد.

آقا دوس دارم باهات چايي بخورم، ولي ممنوع كردن كسيو تو محل كارمون راه بديم، ايشالا سر يه وقت مناسب بيرون از محل كار (واسه اينكه نگي چايي رو پيچوندم من مهمون توام، خوبه داداش گلم؟)

دوستي نوشته حكايت چش چروني پسرا بي ارزشه و من مكررا كلي خواهش و تمنا كردم و ايشون اومدن اينجا متن بي ارزشي رو خوندن و بخاطر تقاضاهاي پشت هم من مجبور شدن كامنت گذاشتن، آغا حضور من در وب شما زحمت بار - متن من بي ارزش – حرف شما درست – كاش با مهرباني بيشتري بهم ميگفتي – لحن آدما خيلي مهمه – بخدا دلم شكست – بچه ننه نيستم – اتفاقا بچه نازي آبادم – ولي هنوز هم دلگير ميشم وقتي بهش فكر ميكنم – شايد يه نفر تمام دلخوشي و تفريح و عشق و اميدش فقط وبلاگش باشه ( اداي گربه ي شرك رو در نميارم – منظورم خودم نيستم)

چقدر حرف زدم

ديگه هيچي – فداي تك تك شما دوستاي گل و مهربوني كه چند دقيقه اي براي من كمترين وقت ميذارين - مرسي

~مو زنگزده

"11"

-سركار خانم اين هم يكي از بهترين چكمه هاي اين فصلمونه كه جنس رويه اش چرم طبيعي هست و ظاهر خيلي انحصاري و زيبايي داره و شما ميتونيد با لباس هاي تيره زمستوني به راحتي ستش كنيد، ضمن اينكه قالب خيلي راحت و استانداردي داره؛ پيشنهاد ميكنم حتما سايزتون رو بفرماييد تا براتون بيارم تست كنيد.

زن ظاهر شيك و قابل قبولي داشت. از كيف دستي مون بلان (Mont Blanc) و كفشهاي جنوايش (Jenova) هم ميشد فهميد كه زندگي سختي ندارد. اما هيكل لاغر و استخواني اش در مانتوي كرم رنگ و ساپورت سياه زمستاني اش بيشتر شبيه چوب كبريت نيم سوخته اش كرده بود.

با دقت زبان بدن (بادي لنگويج) مشتري را زير نظر داشتم. مثل گربه ي وحشي كه در كمين غزال است. اين پا و ان پا نميكرد، سرد، خشك، عصا قورت داده، از دماغ فيل افتاده و كمي هم افاده داشت. بالاخره جان كند، نفس عميقي كشيد. بي اختبار از دهانم پريد:

-خواهش ميكنم، سركار خانم

سركار خانم را به شكلي ادا ميكردم كه بچه هاي مدرسه خانم اجازه را نشخوار ميكردند. ظاهرا دختر جواني كه همراهش بود متوجه درخواست مكرر من شده و با شيطنت كودكانه اي از جنس همان بچه هاي مدرسه نجاتم داد.

-ننه؟ بپوشش ديگه، خيلي خوشگله بخدا

-بي تربيت، كي ميخواي آدم شي و ياد بگيري كه مادرتو درست صدا كني؟ آقا تو رو خدا توله ي ما رو ميبيني؟

احتمالا يخ زن در حال باز شدن بود، لبخندي زدم و دوباره پنجاه گرمي داخل دهانم را تكان دادم.

-دور از جونشون، نفرماييد خانم... سايزتون رو بفرماييد لطفا؟

-يكي سايز دخترم بيار ميخوام تو پاي مهري ببينمش، خوش اومد منم ميپوشم، يه هشت و نيم بيار بپوشه

-بله بفرماييد بشينيد خواهش ميكنم، من در خدمتتون هستم.

طبق قواعد فروشگاه سه جفت كفش را انتخاب كردم؛ دختر درست برعكس مادر تركه اي اش،درشت و فربه بود. حتم داشتم زيپ چكمه بلندي كه انتخاب كرده اند بسته نميشود، انتخاب دومم نيم چكمه ي مشابه بود كه در قسمت ساق اش با بند قابل تنظيم بود. و انتخاب سوم هم كفش كلاسيك زنانه اي بود كه پاشنه ي هشت سانتي متري داشت.

-خواهش ميكنم كفشتون رو در بياريد.

زانو زده بودم و همينطور كه كفش ها را آماده ميكردم و جلوي صندلي دختر ميگذاشتم، فاب هم ميگفتم:

-جنس زيره ي اين كفش "تيونيت" و "تي پي يو" هست، "تيونيت" كه شبيه چوبه ظاهر خيلي انحصاري براي كفشتون داره و "تي پي يو" كه قسمت پايين زيره است دوام كفش رو در برابر سايش بالا ميبره و با عث ميشه مدت طولاني كفشتون رو داشته باشين، ضمن اينكه تا حد خيلي زيادي از سر خوردنش تو اين فصل جلو گيري ميكنه،

-شلوارم نميذاره زيپش بسته شه، بذار شلوارمو بدم بالا

صحنه ي عجيبي نبود، اولين بار نبود كه چكمه سرويس ميدادم، و اولين بار هم نبود كه چشمم به ساق و ماهيچه ي پاي سفيد و فربه ي دختري جوان ميخورد، اما حالت ذهني و رواني ام در حال تغيير بود.

-آقايي، ميخواي پامو هل بدم تو، تو زيپو بكشي بالا؟

-سركارخانم، همين كارو ميكنيم، قسمت بالاي چكمه كش داره، من زيپو بالا ميكشم، بسته كه بشه و چند دقيقه تو پاتون باشه آزاذ تر ميشه

اما زيپ بسته هم نميشد، خواسم از دوست ديگري كمك بگيرم كه متوجه شدم چند دقيقه اي ميشود همكاران ندرتا محترمم سينه هاي تا نيمه پنهان دختر را دورا دور ديد ميزدند.

-امير، بيا ببين ميتوني زيپ رو ببندي؟

زيپ كم كم بالا مي رفت و دختر آه و ناله ميكرد و ميخنديد و جيغ ميكشيد، كم كم يخ مادر عصا قورت داده هم باز شده بود و با خنده لبش را گاز ميگرفت:

-دختر يواش تر، زشته، سن خر ايوب رو داري خب

و امير:

-اين زيپاش خيلي عاليه ولي واسه كسايي كه "شادول" بزرگ ي دارن سخت جاميره

اكثر مشتري ها متوجه اين لغت و لغت هاي مشابه اين چنيني نمي شدند، آنها هم كه متوجه ميشدند به گمان خود اين كلمات را اصطلاحات شغل ما ميدانستند و اعتنايي نميكردند؛ "شادول" ريشه ي عبري دارد و ظاهرا در ايران بين پارچه فروش هاي جهود باب يوده است، منظور از "شادول" عبري همان "سينه" ي فارسي است و زماني استفاده ميشد كه فروشنده قصد داشت همكاران شادول دوست خود را براي تماشاي سينه ي باز مشتري خبر كند.

"شادول"(Shadol) امير به گوش پرهام سينيور فروشگاه رسيد. در آزمون سراسري سال شركت، پرهام سينيور اول فروشگاه ها شده بود و درسها را بخوبي از بر بود، و به روش مشاهده به علاوه ي آينه كمي ديد زد، اما ظاهرا به اندازه كافي عمق فاجعه از آن منظر مشخص نبود، جلوي مشتري ايستاد و وانمود كرد گرماي فن كوئل هاي سقفي را چك ميكند.

-علي آقا، اي ن فنا خوب كار نميكنن، فك كنم شادول توش گير كزده، بيا يه نگا بهش بنداز

و فراواني مدير فروشگاه هم جلوي مشتري ايستاد تا كمي گرماي فن ها را متعادل كند، به واسطه ي هيكل گرد و چاق و چله و فربه و گنده و بي قواره اش بنظر قذرت كافي براي بستن زيپ را داشت.

-امير پاشو، من خودم ببندم، زيپ تو قسمت شادول گير كرده

كم كم از صحنه ي رقابيت دوستان چشم پاك عقب مانده بودم، از خانم لاغر عذر خواستم و سرويس را به دوستان مشتاق سپردم.

روي انگشتم حروف Y K K نقش گرفته بود، سري چرخاندم و متوجه شدم هستي ام پشت شيشه هاي فروشگاه لبخند ميزند.

ادامه دارد...

--------------------------------------------------------------

اين فقط يه داستانه

دوست عزيز – آقا - شما سابت شده اي، من ده برجم كه حقوق نگيرم  قسطم عقب نميوفته 

يه شعر جديد هم داشتم كه دوستي بهم گفت شعرامو نذارم تا زياد شه برام چاپشون كنه

خوشحالم كه دوستايي دارم كه هوامو دارن

ارومیه - لارستان - كردستان – تبريز – مشهد – شيراز – اهواز – كرج – تهران – لندن – کلن – كپنهاگن - گوتنبرگ (پز دوستامو دادم)

همه عزيزيد

تو شغل جديدم تو شيفت شب تقريبا جا افتادم – با اين حال كه تقريبا بعيده ولي اميدوارم و دوست دارم ببينمتون - تماس بگيريد ممنون ميشم - سعي ميكنم هماهنگ شم باهاتون

دوستون دارم

~مو زنگزده

 

"10"

فروشنده موظف بود با زير نظر قرار دادن حركات و زبان بدن مشتري در لحظه اي معين دوباره به مشتري مراجعه كند، اين عمل "ري اپروچ" بود و اين لحظه مي توانست زماني باشد كه مشتري  كفش را در دست داشت، يا درحال تست آن بود، و يا راجع به كفش با همراهش صحبت ميكرد و يا منظر بود تا فروشنده را پيدا كند، شايد هم هيچ عملي انجام نميداد؛ در اين لحظه فروشنده به مشتري نزديك ميشد و با يك سوال باز سر صحبت را باز ميكرد. سوالي كه جوابش به بله يا خير ختم نشود

"چه تيپ كفشي مد نظرتونه قربان؟"

"چه كمربند قشنگي، ما كفش نزديك  به اين كفش رو داريم كه ميتونيد باهاش ست كنيد، سركارخانم شما اين كمربند رو از كجا خريديد؟"

وقتي مشتري سر در گم بود فروشنده در تصميم گيري به مشتري كمك ميكرد تا  انتخاب هاي مشتري را محدود كند

" بيشتر كفش كژوال  (غير رسمي ) ميپوشيد يا  فرمال (كلاسيك - رسمي)؟"

"بيشتر بندي مد نظرتونه يا بدون بند؟"

"مشكي يا رنگي؟"

"براي چه مدت زماني كفش رو استفاده ميكنيد؟"

بعد از مشخص شدن نياز مشتري توسط سوالات فورشنده، فروشنده گزينه هاي مورد نياز مشتري را نمايش ميداد. به مجموع اين دو عمل "اسك اند شو" گفته ميشد. بيشتر سود اين كار براي فروشنده بود و بعد از كشف نياز به راحتي ميتوانست راجع به يك محصول "فاب" بدهد.

فاب كلمه ي بزرگي بود. حرف "ف" مخفف كلمه "فيچر" بود كه مشخصه ي قسمت خاصي از محصول را نشان ميداد

"قربان اين كفش زيره ي پي يو داره"

"الف" مخفف كلمه ي "ادونتيج" بود كه كارايي مشخصه را نشان ميداد.

"خاصيت جذب شوك داره"

"ب" مخفف كلمه ي "بنفيت" بود و سود استفاده ي كفش را براي مشتري نمايان ميكرد.

"يعني فشارهاي روي مچ و زانو و كمر و شونه هاتون رو ميگيره و باعث ميشه ساعت هاي خيلي طولاني بدون ناراحتي بتونيد از كفشهاتون استفاده كنيد"

و در آخر پيشنهاد

"من پيشنهاد ميكنم حتما تستشون كنيد قربان – فقط كافيه امتحانش كنيد، ما دوس داريم تمام مشتري ها كفش هاي ما رو تست كنن - لطفا سايزتون رو بفرماييد"

ادامه دارد...

--------------------------------------------------------------------

ببخشيد يكم دير اين پست رو گذاشتم – واقعا وقت نداشتم – الانم تو يه شرايط نا امن دارم اين پست رو ميذارم – خونوادم نميدونم من اينجا مينويسم

تو اين قسمت مجبور شدم يخورده كار آموزشي كنم كه منظورم رو تو قسمت هاي بعدي بتونم بهتر برسونم

دارم آموزش ميبينم واسه يه شغل سخت – تنها تر ميشم اما كسي رو فراموش نميكنم دارم ميرم شيفت شب يه شركت معتبر خصوصي تلفنچي شم – پنج عصر تا پنج صبح  - فعلا روز ميرم تا آموزشم تموم شه

تا دير نشده به هركسي كه لازمه  بگيد كه دوسش داريد، منم منتظرم اين جمله رو از يه نفر بشنوم، خبري نيست.

تا خوب

راستی یه شعر جدید(رفتی و بعد تو) هم کنار وبلاگ گذاشتم  - تقدیم به گل روی همتون

 

~مو زنگزده

 

 

"9"

نزديك ظهر بود متوجه شديم كارآموز تازه وارد وقتي كه رفت از ماشين موبايلش را بياورد ديگر برنگشته است. مدير فروشگاه داستان متواري شدن كارآموز جديد را دايورت كرده بود روي قسمت باقر ماجرا.

-          اصلن آقاجون به تخمم كه رفت، اسگل بي جنبه، چفت...، اووه شركت يك روز درميون تو همشهري آگهي داره

بي شك پاشنه كش بلند پلاستيكي سوغات سوئد سرصبح  تاثير زيادي در اين ماجرا داشت، اما فكر ميكنم اين ماجرا از آنجا تشديد شد كه مدير فروشگاه بخاطر اينكه در انبار استراحت ميكردم، شوخي يا جدي اش هنوز برايم گنگ است، ولي من را خم كرد و پشتم ايستاد و از رروي شلوار ...، پرهام سينيور و جانشين فراواني هم جلوي من ايستاده بود و سرم را بين پاهايش گرفته بود تا از دهان هم بي نصيب نمانم و با مشت پشت كمرم ميكوبيدند.

-          ك... كش ك..ني، نشستي؟ نميبيني فروشگاه پر مشتريه؟ جل...ي تو رگه نشستي تو انبار؟

سرخ شده بودم، كمرم هم درد ميكرد؛ بيرون از محيط كار آدمهاي اين چنيني را از دسته ي آدم ها جدا ميكردم اما آنجا بواسطه ي نيازم بيشتر از سكوت حرفي نداشتم كه بزنم. و دوباره وارد فروشگاه شدم. اشك تمام چشمم را گرفته بود، شايد دليلش برخورد دماغ كجو كوله ام با زانوي پرهام بود، شايد هم دلم شكسته بود، در فروشگاه جز من و پنج فروشنده ديگر كسي نبود. "رگه" عبارتي است كه در فروشگاه براي ساعات شلوغي استفاده مي شود. حتي يك مشتري هم نبود، شايد منظور پرهام از "رگه" رگه ي فروشنده بود، نه رگه ي مشتري. حوصله ي بحث را نداشتم و داخل فروشگاه كفش ها را مرتب ميكردم تا رگه شروع شود. معمولا بحث ها هم به آنجا ختم ميشد كه پول ميگيريم دوازده ساعت كار كنيم يا اينكه ناراحتي خداحافظ و يا اينكه با فوحشي چيزي بهمان يادآوري ميكردند كه انبار فروشگاه لمكده يا خوابگاه نيست، درون مغازه هم حق حرف زدن با فروشندگان ديگر را نداشتيم.

روزهاي خلوتي بود هنوز كفش هاي فصل جديد نرسيده بود، تقريبا تارگت هرنفر ده تا دوازده جفت بود، و شانس فراواني همان تعداد كم مشتري با ولع عجيبي كفش ميخريدندف ما هم مشتري ها را حسابي خفت ميكرديم، به قول خومان "مي پيليسيديمشان". اين كلمه ريشه عبري فارسي دارد كه از پارچه فروشهاي جهود پيش ما جا مانده است و معني خوبي هم ندارد.

بر اساس آموزش هايي كه ديده بوديم تمام مشتريان بايد ولكام (خوش آمدگويي) مي شدند. تعداد فروشندگان هم به نسبت وسعت فروشگاه كم شده بود و هر فروشنده گاهي مجبور بود چندين مشتري را ولكام كند. ولكامينگ بعد از پوزيشن كه به نحوه ي قرارگيري فروشنده و وضع ظاهري اش مربوط بود يكي از مراحل شش گانه فروش برند محسوب مي شد كه اين شش مرحله در تمام دنيا يكسان بود. تماس چشمي با مشتري به علاوه ي لبخند دوستانه و عبارت "سلام خوش آمديد" يا جمله اي مثل اين. در جزوه هاي فروشگاه آمده بود كه اين مرحله باعث ميشود سد دفاعي مشتري بشكند و مشتري احساس خوبي از قرار گرفتن در فروشگاه داشته باشد.

ادامه دارد...

------------------------------------------------------------

اين فقط يه داستانه

اين قسمت رو تقديم ميكنم به خانم دكتر استاد سواديان عزيز كه علاوه بر دغدغه هاي دانشگاه و سفر هواي منو خيلي داشتن، دستشون رو ميبوسم از همين فاصله ي دور.

هرکس دوس داره فروشنده موفقی باشه میتونم کمکش کنم

~مو زنگزده

 

 

"8"

ساعت دستگاه حضور و غياب فروشگاه ده دقيقه عقب بود و مثل هميشه مدير فروشگاه تاخير داشت. قرار بر اين بود پرسنل با ساعت رسمي صدونوزده، راس ساعت نه و سي دقيقه همه در فروشگاه حاضر شوند. اين قانون اول بود. از باز شدن فروشگاه براي فروشندگان تا باز شدن فروشگاه براي مشتريان نيم ساعت وقت بود كه پرسنل موظف به انجام ديلي پلان بودند و سر ساعت ده صبح فروشگاه بايد باز مي شد. ديلي پلان مجموعه اي از اكشن ها بود كه بمنظور آماده سازي فروشگاه، هر روز انجام ميشد. مثلا طي و جارويي كه حتما شب قبل زده مي شد، يا نظافت ويترين ها كه هر روز صبح بود و شلف ها و ميز و صندلي ها، انبار ها، شيشه و آيينه ها، كامپيوتر و كانتر.

كانتر قسمت مهمي از فروشگاه بود. قديم تر ها با كلمه ي كونتر آشنا بودم. كونتور برق، كونتر آب، كونتر گاز، كونتور صلوات شمار، اما اصل كلمه كانتر را در دانشگاه بوسيله درس برنامه نويسي يك شناخته بودم، آنجا كانتر عمل شمارش را انجام ميداد اما در فروشگاه كانتر محلي براي دريافت پول از مشتريان بود و علاوه براين نماد قدرت يك فرد و حكومت بر افراد ديگر بود. طبق قانون فقط مدير فروشگاه و در صورت عدم حضور وي فقط سينيور فروشگاه مي توانستند پشت كانتر حاضر شوند. مدير فروشگاه هنوز... .

بالاخره اسطوره ي مديريت و وقت شناسي تشريف آوردند. با پانزده دقيقه تاخير، آن هم به حساب دستگاه حضور و غياب.

امان از اين ترافيك، تا آن روزها نميدانستم عامل اصلي تمام دردسرها، طلاق ها، دشمني ها، كينه ورزي ها ترافيك است. جنگ بين حكومت ها و مردم، گراني و نارضايتي نيز از همين ترافيك است. اصلا اگر اين ترافيك لعنتي نبود مردم به موقع به كار وزندگي خود مي رسيدند، در تاكسي ها خيلي نمي ماندند و بحث هاي سياسي و اقتصادي پيش كشيده نمي شد و نارضايتي از حكومت و مديريت جامعه بوجود نمي آمد، مسولين همچنان محبوب باقي مي ماندند و فوهش ها نثار روح پر فتوح پدر و مادر زحمتكششان نمي شد، و سرزميني پاك و مومن به مقدسات جديد بوجود مي آمد.

بدون شك هيچ كارمند عاقلي از مدير خود در هيچ سطحي بازخواست نمي كند. كارمند عاقل كسي است كه وقتي مدير تاخير دارد قبل از ايشانبحث ترافيك را وسط بكشد، كه از تهرانپارس تا لويزان كه تماما اتوبان سه لاين بابايي است و هيچوقت خدا شلوغ هم نمي شود حوالي ساعت نه و سي دقيقه صبح گاهي ترافيك سرسام آوري خواهد داشت كه حتي وقت شناس ترين مديران را وادار به تاخير مي كند.

بين بچه ها غريبه اي وارد فروشگاه شد:

- سلام، آقاي فراواني؟

- خودم هستم، بفرماييد.

- من كارآموز جديد هستم قرار شد ساعت نه و نيم اينجا باشم

- خوش اومدي آقا

همه انگشت حضوري زده بودند و مدير در حين توضيح راجع به كار بود كه مصطفي هم از در وارد شد، به ناگاه مدير از كنترل خارج شد، پاشنه كش را برداشت و بجان فرد متاخر افتاد. تا پاشنه كش شكست، بين صداي فرياد مدير و خنده پرسنل متوجه شدم كه فراواني چه ميگويدك

"بيست و هفت دقيقه دير اومدي...خجالت نميكشي با اين سنت؟"

ادامه دارد...

------------------------------------------------------------

شعر رو حذف كردم چون كسي نقد نكرد و كمكي به پيشرفت ما هم نكرد

اسم داستان رو ننوشتم كه كسي فك نكنه لزوما بايد همه ي قسمت ها رو بخونه

واسه بعضيا كسر شان كه اينجا نظر بدن – اما خب دلگرمي وبلاگ نويس نظر مخاطبه – حداقل واسه من – ممنونم از اونايي كه بدون توجه به حرفاي ديگران نظرشون رو ميدن

اول آذر تولد خانم استاد شيوا فرازمند مبارك – شايد هيچوقت تو اين وبلاگ نيان – ولي ما بهشون احترام ميذاريم

تا خوب

~مو زنگزده

 

 

"ليموي شيرين"

هنوز هم هست؟

زيرِ پيراهنت

 

زكام شده ام

از سردي زمستان نيامده در تقويم

آمده از دست نامردمان

 

برگرد و به من بده

اگر هنوز هم هست

اگر تلخ نشده

زير پيراهنت

----------------------------------------------------

آقا يكي نيس اين شعراي ما رو نقد كنه بلكه پيشرفتي حاصل شه؟

شغلمو از دست دادم –  هنوز دليلشو نميدونم- چن تا پيشنهاد كاري هم بهم شده – وقتم آزاده فعلا اگه كسي خواست قرار بذاره ببينيم همو

سعي دارم پستا رو هفتگيش كنم – اگر موافقيد كامنت كنيد يا مسيج بديد

تا خوب

~مو زنگزده

 

 

شهر ما خانه ي موش ها (قسمت هفتم)

دير نشده بود، اصلا هيچوقت براي من دير نميشود، سر تمام قرارهايم هم زودتر مي رسم، كار كه جاي خود دارد. همه چيز روال شده بود، خواب، غلت هاي اول صبح، خنكي بالشت، چرت نيمه كاره، افكار اروتيك، خود ارضايي، غسل، ريش تراش، صبحانه، مسواك لاي سيم هاي ارتدنسي، افترشيو، لباس اتو كشيده، تميز و مرتب و بالاخره حركت به سمت مغازه.

فاصله ي خانه تا فروشگاه مسير پنج دقيقه اي بود كه به سرعت به پايان ميرسيد.

- سر ازگل؟

- بيا بالا

- سلام

- سلام جوون، صبت بخير

معلوم بود پيرمرد از آن نمردني هاي باز نشسته ارتش است. از آنهايي كه جان ميداد براي بحث سياسي و جان ميگرفت براي همنشيني. ميخواستم زبان باز كنم كه خودش صداي پخش پرايدش را كم كرد.از ترانه اش هنوز كمي يادم هست، مثل اينكه كرمانشاهي بود:

"عشق فقط عشق فاطي

حبس بي ملاقاتي

مرا (مرام) مرام لاتي

عرق و شرو (شراب) قاتي"

زبان باز كرد

-          پرايد به انگليسي يعني غرور، مردم پولاشون رو جمع مي كنن تا يه غرور قسطي داشته باشن، سوار غرورشون شن و يه سري ديگه رو هم سوار غرورشون بكنن و ببرن، خاصيت سوار شدن مردم تو غرور آدم اينه كه شكمت سير مي شه، اما بعد از چن سال كار كردن با غرور هم خودت داغون ميشي، هم غرورت، اون وقته كه غرورت جلوي زن و بچه و دوست و رفيق و آشنا هم شكسته ميشه، مرد بدون غرور هم... مرد بدون غرورم بايد بذاري در كوزه آبشو بخوري.

براي ما كه صكثي ترين مبحث درس هاي مدرسه مان رياضي يك و كسينوس و سينوس بود، اگر پيرمرد در مدرسه معلممان بود بار حرفهايش ما را به سمت مشخصي نميرساند.

 "آب مرد را بايد خورد؟اگر غرور نداشته باشد؟"

بحث شيرين بود و مسير كوتاه، لا به لاي حرفهايش نكات ظريفي بود كه مجبوذ بودم در يادداشتهاي موبايلم بنويسم

-          اين پاساژه مال ارتشه؟

-          آره

-          تو ارتش هركي بازنشسته ميشه مسافركشي ميكنه، تو س پ ا ه همه بازنشسته ها يا راه ساز ميشن، يا ساختمون ساز يا فرمانداري رييس فذراسيوني چيزي، بدبختاشونم تاجر ميشن، نكنه مال س پ ا هه؟

-          نه اينجا مال ارتشه، بيست سال بخش خصوصي باهاشون قرار داد تركمن چاي امضا كرده، اونم اجاره داده به ملت

-          گفتم

-          آقا با اجازه

-          درود بر شما

ادامه دارد...

~مو زنگزده

 

 

"ماهـ"

ماه يكي بود تو آسمون – واسه نگاش شب نگرون

واسه غمش برگا خزون – دم سحر وقت اذون

گريه ي آسمون به پا بود – زوزه ي باد تو كوچه ها بود

دل موذن با خدا بود – عاشق از عشقش جدا بود

صورت ماهو غم گرفته – صبح نگاش ماتم گرفته

عاشق خورشيد محل بود – خورشيد بياد اون ديگه رفته

صداي ماه تو گوش آسمون به راهه – عكس نگاش انگار هنوز پايين چاهه

وقتي كه قسمتش غروبه تو سپيدي – ذكر سياهي شباش هميشه آهه

صورت ماهو غم گرفته – صبح نگاش ماتم گرفته

خورشيد عشقش دوره دوره – غربتشو دست زمونه كم گرفته

 

----------------------------------------------------

يادش بخير – تقديم به احمد و پويا و آزي(آزاذه زن پويا – شفاف سازي كردم) ترانه اي از دوران جواني – بي خيال آقا

آقا چن تا موقعيت كاري با هم پيش اومده كه نميدونم كدومش رو انتخاب كنم – دعا كنيد بهترينش قسمت شه

دوستتون دارم – واقعا دلگرميي جز شما دوستاي مجازي ندارم – همتون عزيزيد

و اين هم كمي طولاني

~مو زنگزده

 

 

شهر ما خانه ي موش ها (قسمت ششم)

پخش اتوموبيل گرانقيمت را روشن كردم. دنده اتوموبيل اتوماتيك بود. از پشت S همه چيز اتو – ماتيك است. دانه هاي برف آرام روي شيشه اتوموبيل مي نشستند. برف پاك كن هاي مرسدس خيلي بزرگ است. مو زيك به صداي خواننده رسيد:

He deals the cards as meditation

And those he plays never suspect

ماساژور صندلي را پشت چراغ قرمز روشن كردم، برف پاك كن تمام صفحه را پاك كرد.

He doesn’t play for the money the wins

گلفروشهاي سر چهارراه نبودند، اصلا اينجا پاتوق گلفروش هاي سر چهار راهي نيست. آب خيابان را برداشته بود. متن موزيك را ميشنيدم و گوش نميدادم. سر پيچ چهار راه وليعصر به انقلاب يك تاكسي سبز با گلگير جلوي پرايد سوسكي تصادف كرده بود. استوپ – موزيك متوقف شد. برف بين زمين و آسمان متوقف شد، آب بالا زده ي جوب متوقف شد، عابرين هم قدم بعد را بر نداشتند. پرايد سوسكي از تعميرگاه آمده بود، تعميركار آدم مذهبي است، پس مست نبود، چرا بجاي نه تا پيچ سپر جلو، فقط سه تا پيچ را بسته بود؟ آب هندوانه؟ صاحب پرايد درون پرايد، صاحب تاكسي سبز دست به گريبان سپرجلوي پرايد، همچنين افسر راهنمايي و رانندگي و سرباز انسان دوست. ديفرانسيل پرايد جلو است – راننده قصد داشت دنده عقب بگيرد، پليس و راننده تاكسي و سرباز انسان دوست قصد داشتند ماشين را بيرون بكشند. پرايد قرار بود از جوب خارج شود. آب جوب بالا زده بود – پلي:

I know that the spades are the swards of solide

I know that the diamonds means many for this art

But thats not shape of my heart... ... ...

سه تا پيچ قادر به نگهداشتن اتوموبيل در دستان پليس خيس، سرباز خيس، راننده تاكسي بغض كرده خيس نيست. برف پاك كن مرسدس خيلي بزرگ است.

چراغ هنوز قرمز بود و چند خطي از موزيك گذشته بود. آسمان آبي نبود، برف ها شكل پنبه اي داشتند، برف روي سقف فضاي داخل اتوموبيل را تاريك كرده بود. شيشه سمت شاگرد كمي پايين بود. 206 نقره اي رنگ و دختر و پسري كه جايي براي معاشقه نداشتند.

-          آقا فروشه؟ چقدر سر ميدي؟ اصلا تاخ ميزني با مال من؟

"مال من" جمله ي پر از مفهوم، با كاربردهاي متفاوت. پسر بانمك نبود، از خنده ي تلخ دختر هم پيدا بود. شيشه سمت شاگرد را بالا دادم – چس كن را زده بودم به برق، برف پاك كن مرسدس خيلي بزرگ است.

Im not a man of too many face

The mask is wear is one

Those who speak know notting

And find out to their cost

Link those who curse their luck in too many places

And those who smile are lost

از آينه پشت سر را نگاه كردم. رفته گر؟ اين موقع از روز؟ ماساژور صندلي را خاموش كردم. گردنم را تكان دادم. درگير "رفتار ذهن رفته گر" شده بودم – پاوز. چوبدستي رفته گر دو سر داشت. يك سر جارو – يك سر بيلي كه اندازه يك كف دست كمتر بود. رفته گر چقدر شريف است...؟ رفته گر تنها بود. جارو ميزد. برگ هاي باقي مانده از پاييز را، زباله هاي باقي مانده از عصر بي فرهنگي را، زمين خيس را، رفته گر هنوز تنها بود، مثل مورچه اي كه وسط خاك آكواريوم است و سوراخ ندارد، مورچه هاي باربر كجا هستند؟ رفته گر به سمت جوب جارو ميزد. جوب ان سمت خيابان هنوز گرفته بود. اما نه پليس بود، نه پرايد، نه تاكسي سبز رنگ.برف پاك كن مرسدس خیلي بزرگ است -  پلي:

I know that diamonds mean money for this art

But thats not the shape of my heart

Thats not shape of my heart

بالاخره چراغ سبز شد. پيچيدم، به چپ، از درد... زانو درد... و بيدار شدم.

روزهايي بود كه بيشتر زانو هايم درد ميكرد. آنقدر بيشتر كه ديگر براي بيدارشدن به شدت درد صبحگاهي اعتماد بيشتري داشتم تا زنگ ساعت موبايل ضربه فني شده ام.

 

ادامه دارد...

~مو زنگزده

"آبي را سياه كشيد"

سبز را زرد

خاك را سرد

 

 در انتظار رد پای مرد

 

لاشه ی خشکیده ی برگ

                                                                           

----------------------------------------------------

هيچوقت شاعر خوبي نبودم – تقديم به هستي عزيزم كه ازش بي خبرم

29 مهر امتحان دارم – دعا كنيد قبول شم

~مو زنگزده

 

 

شهر ما خانه ي موش ها (قسمت پنجم)

"تا چن سال پيش فكر ميكردم كافه يه جاي نيمه رسميه تا آدمايي كه چايي سيصد تومني از گلوشون پايين نميره، بتونن اونجا چايي سه هزار و پونصد تومني بخورن. البته اين قيمت ها هم بسته به نوع دكوراسيون و موقعيت مكاني و جغرافيايي متغيرن، اما كيفيتشون يكيه. چايي تو كافه كلاسيك فرشته ارل گري – ه، تو بنتيش كافه الماس هم ارل گري - ه، تو كافه دريچه خيابون انقلاب هم ارل گري – ه، تو سبزه ميدون و سر بازار هم دست دستفروش ها ارل گري – ه ،اما اين روزا اعتقاداتم يخورده عوض شده، كافه جاي مناسبي براي قرارهاي فصل سرماس. تو اين فصلا نيمكتاي سيماني و آهني فقط به پيشرفت بيماري هاي ناحيه ي تحتاني كمك ميكنن.

 تاريخچه ي كافه بازي هاي من خيلي طولاني نيس، تو خونوادمون هم كافه رفتن خيلي تعريف شده نيس. تا حالا يادم نمياد بابام دست مامانم رو گرفته باشه و بگه بريم كافه، يا خاطراتي از كافه رفتن هاي جووني هاشون تعريف كرده باشن. مامانم كه فقط از ايستگاه راه آهن شهريار ميگه كه بابابزرگم اونجا كار ميكرده، بابامم از كاباره و رقص و ورق حرف می زنه.كلا اين مسايل قرتي بازي و تجدد گرايي حساب ميشه.

كافه هاي انقلاب رو از كافه هاي نزديك فروشگاهمون بيشتر دوس دارم. آدما تو اين كافه ها آزاد ترن، سيگاري ها سيگارشون رو ميكشن، پسرا دختر بازي ميكنن، دخترا لب دوس پسراشون رو ميبوسن، روشنفكرا بحث سياسي ميكنن، بيكارا  فحش ميدن به كله گنده ها، فال فروشا فال ميفروشن و هيچ دوربين مداربسته اي دستاتو نمي پاد  كه بترسي به اندام بغل  دستیت دست درازي كني."

جملات پشت سر هم از دهانم خارج مي شد و هستي فقط نگاه پر از معني هميشگي اش را همراه با لبخند داشت، و شير – عسلش را هم ميزد . داشتم نگران ميشدم حواس پرتي داخل تاكسي شر درست كرده باشد، كه لب باز كرد.

"- يوسف؟ تو هم عاشق من شدي؟

-‌‌‌ فكر نكنم، چطور؟

-‌ آخه من شدم، يوسف...، تو خيلي گناه داري، خيلي مهربوني"

دقيق نمي دانستم كه رابطه ي بين گناه داشتن من و عاشق شدن هستي چه بود، اما مطمئن بودم اين جمله تاثير زيادي در خر كردن من داشت تا در برگشت كه هوا كمي تاريكتر است، دور از نگاه هرزه ي راننده، با لب هاي شير – عسلي اش جبران كنم. وقت خداحافظي هم خيلي علني و دربين پياده روهاي ساعت شلوغي رسالت با او دست بدهم و ديده بوسي كنم. آخر شب هم همكاري لازم را براي تصور شدن در رختخوابش انجام دهم. مثل هر شب.

 

ادامه دارد...

----------------------------------------------------

یکی از مشتری هام بهم گفت : ای آدمک کوکی. صب شد که تکرار شی. مثل همه ی عمرت. تکرار شی و تکرار شی

~مو زنگزده

 

"ناخن هايت چقدر بلند شده"

ببخش كه دستهايت را

دير به دير ميبوسم

گناه از كبودي لب هاي من است

كه به كبودي دستهاي تو راضي نيست

----------------------------------------------------

اين شعر تقليد يا تاثيري از خوندن يكي از اشعار خانم منيره حسيني عزيز، دوست فيسبوكيم هست

با احترام تقديم به ايشون

دست همه ي دوستايي كه ميان ميخونن و كامنت نميذارن هم ميبوسم، لطف داريد، حواسم به رفاقتم هست

ممنون از دعاهاتون، مرحله اول امتحانم رو قبول شدم، واسه مرحله بعد دعا كنيد

به این صفحه هم سری بزنید

مرسي

~مو زنگزده

 

 

شهر ما خانه ي موش ها (قسمت چهارم)

مثل هميشه ساعت پنج عصر دوشنبه، چهره ي خندان سيد خندان بودم. هميشه دخترهاي عصر سيد خندان را دوست داشتم. ساده، آرام، در سطح طبقاتي خودمان، لبخند به لب منتظر كسي كه چند ماهي ميشود آرامش بعد از كلاس يا كارشان شده است. هستي ام هم با پنج دقيقه  تاخير رسيد. روپوش سرمه اي و مقنعه سياه بلند و ماتيك نارنجي رنگ و رو رفته اي كه همان اول قرار داخل تاكسي انقلاب با هم خورديم.

مسير هميشگي مان بود، سيد خندان – انقلاب، تاكسي محيط مناسبي براي شيطنت هاي در گوشي ما كه باهم بودنمان از همه دنيا مخفي شده بود، بحساب مي آمد. گاهي با هم حرف هم مي زديم، گاهي وانمود ميكردم كه نميشنوم و صورتم را به سمت صورتش برميگرداندم تا مثلا دوباره تكرار كند و گردنم را ميبوسيد. گاهي به كافه هم مي رفتيم، كافه دريچه و كافه نادري كه از انقلاب دور بود. در كافه سعي ميكردم هر چندي از دوست دخترهاي قبلي ام هم حرف بزنم، تا هر وقت با هم رو به رو شدند با غرور معرفي شان كنم!.

"ايشون همون خانومي هستند كه يه روز داداش الكي شون بودم و قربون صدقم ميرفتن و يه روز گفتن: نه پول داري، نه قيافه، نه تيپ درد بخور، نه شغل درست درمون، نه تحصيلات دهن پر كن و نه... ."

"ايشون خانم فلاني هستند كه يه روزي گفته بودند لب هاي من از اون لب گوشتي خوش مزه هاست و بعد ها پيش دوستاشون، پشت سر من اعتراف كردند كه لب هاي من رو دو ساعت و نيم از روي اكراه مي جويدند... ."

هميشه از خاطرات گذشته ام تعريف ميكردم، خودم آرام ميشدم، و اهميت حضور هستي ام را برايش توضيح ميدادم.

بوسه دزدكي، دور از نگاه راننده، بازي هر بار تاكسي سواريمان بود. اما هنوز درگير رفتار صبح هامون بودم، حواسم جمع نبود اما ميفهميدم كه هستي از مشكلات روزمره اش مي گفت، از مشكلات گذشته اش، از كساني كه نمي خواست ديگر نگاهشان كند، از خيابان اميرآباد شمالي كه منفور ترين خيابان تاريخ زندگي اش بود. از دردسرهايي كه بود و از كسي كه نبود، از شهري كه در آن دانشگاه را تمام كرده بود، از سيگاري كه ميگفت بخاطر من نمي كشد و از الكلي كه بخاطر من نمي خورد و از فاميلي كه ميگفت بخاطر رفتارشان كنار گذاشته و از من كه از پيراهن نزديكتر بودم.

-"يوسف؟ يوسفم؟"

-"جان؟"

سرم را ميچرخاندم تا جمله اش را تكرار كند، گردنم را مي بوسيد- مي ليسيد - ميخورد، امروز حواسم سرجايش نبود، گاز كوچكي گرفت دستم را دور گردنش انداختم تا لبم را روي صورتش بگذارم، گذاشتم كمي حس كند محيط امن است چون من هستم، دير شده بود، بايد پياده مي شديم. قرار شد برويم كافه دريچه، بايد پياده روي ميكرديم.

پياده روي هاي ما داستان داشت، چند بار برده بودمش بازار، و چند بار انقلاب، اما اولين بار كه خانم هوس قدم زدن كرده بود، قرار ما چهار راه ميني سيتي بود. از آنجا با تاكسي رفتيم تجريش – امامزاده صالح – زيارت، زمان قدم زدن دو نفره فرا رسيد. قدم زديم، از ميدان تجريش تا ميدان وليعصر، درك ميكردم كه چه حس و حالي داشت، اما به رو نمي آورد. خودم هم كه مثلا عادت داشتم عرق تمام كمرم را گرفته بود و به دستشويي در اين مسير طولاني بسيار نياز داشتم، يادم هست كه روز درختكاري هم بود، پس به دفعات شاشيدم...، تا به كافه رسيديم.

 

ادامه دارد...

~مو زنگزده

 

 

"نمیدانست چه کرده...!؟"

 

دروغ نوازش آخرش 

لحدم شد


~مو زنگزده

----------------------------------------------------

هيچوقت شاعر خوبي نبودم 

ببخشيد كه دير دير آپ ميشم – درگير سفر و امتحان سينيوري هستم - و حراج که از دوشنبه ۳۰ م شروع میشه


 

 

شهر ما خانه ي موش ها (قسمت سوم)

علف ها سوخته بودند، اما آتش به نقاط ديگر سرايت نكرده بود. انگار كسي لاي علف هاي خشك با تعداد زيادي قلوه سنگ نوشته بود co-opration و بعد از سوختن علف ها كلمه ي سياهرنگ نمايان شده بود. كلمه ي زيباي co-opration از درس هاي دانشگاه در ذهنم باقي مانده بود. درس در مورد همكاري نظام سياسي و اقتصادي و فرهنگي يك كشور بود. در اين درس چگونگي رشد اقتصادي ايران طي 28 سال اخیر! و زوال فكري و فرهنگي و بحرانهاي مالي كشورهاي غربي! بررسي شده بود. آن روزها بيشتر به اين دليل كتاب های اين چنيني با درون مايه ی واقعا طنز در دانشگاه ما تدريس مي شد كه نويسندگان آنها اغلب اساتيد تازه به دانشگاه رسيده ي خودمان بودند و دانشجويان نيز به واسطه ي خريد آن كتاب نمره ي پروژه ي زبان عمومي را دريافت ميكردند.

Co-opration به معني تعامل، براي من مفهوم خوبي داشت، اما متاسفانه داستان علف سوخته و قلوه سنگ های سياه شده تنها تصورات ذهني من بود.

S به سرعت از محل پرتاب سيگار هامون عبور كرد. نه علفي سوخته بود و نه سنگي بين علف ها پيدا بود شايد سيگار خاموش شده بود.

از پارك جنگلي كه خارج شديم، دلم ميخواست سر صحبت را دوباره باز كنم اما در ذهن خالي و خاكي ام چيزي نبود.  ادامه ي ملاقات آن روز به رساندن من تا خانه ختم به خير شد. جمله ي آخري كه به يادم ماند اين بود.

"باهات كار دارم خيالاتي..."

 

 

ادامه دارد...

~مو زنگزده

 

 

آخر خواهم گریخت!

بچه ناتنی ( الهه عشق) هم با عشق یا نفرت به روز شد

منتظر قدوم شما دوستای عزیز هستم مخصوصا پدر خونده ی عزیزم.

http://aphrodite-goddess.blogfa.com

----------------------------------------------------------

یک روز آخر خواهم گریخت! 
کسی که میگریزد چه هراسی از تاریکی راه و نبود فانوس خواهد داشت...؟!
گریز یگانه آغوش گرم همیشه خواهان من است...


"دخترک ناتنی بابا "

"اسپشيال تنكس"

تنهايي اين روزهايم را

مديون دوستاني هستم كه

مثل رود پشتم بوده اند

 

~مو زنگزده

----------------------------------------------------

تقديم به همه ي كساني كه لحظه اي با من نبودند

شهر ما خانه ی موش ها (قسمت اول)                                  

شهر ما خانه ي موش ها (قسمت دوم)

هامون شيشه سمت خودش را پايين داده بود تا دود سيگار در فضاي ماشين نپيچد و از سمت خودش به بيرون برود. فهميدم برخلاف چهره ي غلط اندازش، اهل شعور و فهم است؛ البته وقتي ته سيگارش را در راه صعود به بالاي جنگل لويزان بين علف هاي خشك پرتاب كرد، نظرم راجع به شعور نداشته اش عوض شد. سيگار ارزان قيمتش كه تمام شد، شروع كرد:

-يه روز يه جوون خوش تيپ مثه خودت، تو نيويورك بود، يا كاليفرنيا، يا شايد شيكاگو، اصلا هر گوه آبادي از ايالات متحده، رفت توي يه هايپر ماركت دنبال كار. مديريت هايپرماركت بهش اجازه داد يك شب آزمايشي اونجا كار كنه. ساعت كار هايپرماركت كه تموم شد، مدير از پسره پرسيد: "امروز چطور بود؟چن تا مشتري داشتي؟ چن تاشون ازت خريد كردن؟" پسره هم جواب داد: "يكي"، مدير مجموعه هم دست پسر رو گرفت و با يه نگاه عاقل اندر سفيه گفت: "عيبي نداره پسر، كار كردن تو هايپر ماركتاي ايالات متحده كار هر كسي نيست، امیدوارم تو بقيه ي مراحل زندگيت موفق باشي..." يارو مديره هنوز حرفش تموم نشده بود كه پسره پريد وسط حرفاش: "من به همون يه مشتري پونصدهزار دلار آمريكايي جنس فروختم"، فرصت نداد دوباره مدير فاضلابشو باز كنه، ادامه داد: "طرف يه قلاب ماهيگيري احتياج داشت، من بهش قايق هاي ماهيگيري رو هم پيشنهاد دادم تا تو همچين وقتايي دردسر رزرو قايق و اينجور كاراي زمانبر و البته هزينه بری رو نداشته باشه، قايقش رو كه انتخاب كرد، يه ونت فورد بهش پيشنهاد كردم كه بتونه قايقش رو خودش ببره بيرون از شهر و بي دردسر تفريح كنه." تف تو كون مدير هايپرماركت خشك شد. باور كردني نبود، اما خب پسر واقعا نخبه ي پونصدهزاردلاري بود، خودش رو جمع و جور كرد و با يه لحن دوستانه تر از قبل پرسيد: "يعني طرف اومده بود يه قلاب ماهيگيري بخره، تو بهش يه قايق و يه كاميونت هم فروختي؟" پسر جواب داد: "طرف اومده بود تا يك بسته نوار بهداشتي بخره براي زنش، با لبخند بهش گفتم كه آخر هفته اش حسابي خراب شده، پيشنهاد كردم باهمسرش بره ماهيگيري.".

از هرجایی که دزدیده بود. مثالش قشنگ و قابل تصور بود. قصه که تمام شد لبهایم به هم چسبیده بود. رسيده بوديم به بالاي جنگل، ورودي هتل بسته بود. ظاهرا بايد از ورودي ديگري وارد مي شديم. هامون از راننده خواست تا از همان جايي كه بالا آمديم برگرديم. مرسدسs شتاب گرفته بود و سرازيري را با سرعت طي مي كرد. خواستم از هامون بپرسم كه چرا راننده اش مثل اسب رانندگي ميكند كه با ديدن چهره ي آرام و لبخند روی لبش منصرف شدم. به ثانيه نكشيد كه ياد سيگار و علف هاي خشك جنگل افتادم.خدا را شكر كردم كه ايستگاه آتش نشاني نزديك جنگل است. وقتي به پيچي كه هامون سيگارش را پرت كرده بود رسيديم، راننده سرعت را كم كرد. انگار همه منتظر يك اتفاق هيجان انگيز بودند... .

ادامه دارد...

~مو زنگزده

 

----------------------------------------------------

دنبال یه گروه هستم تا با هم داستان بخونیم - دوشنبه ها - گروه - نه کلاس 

 

بدون تیتر

 

ما آدم ها دقیقا هر چقدر به هم نزدیک میشیم٬ همون قدر هم از هم دور میشیم.

برای همینه وقتی نگاهی ازم دزدیده میشه٬ بیشتر میفهممش تا نگاهی که بهم دوخته میشه...!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ.ن: من خوبم تو هم خوب باش، کسی جز خودمون قرار نیست ما رو تا همیشه بخواد و بفهمه...

دختر نا تنی مو زنگزده (الهه عشق)

"دموکراسی"

شغال كه رفت

سگ زرد ريس شد

پرسيدند:

تو با شغال نسبتي داري؟

پرسيد:

چطور؟

گفتند:

آن بي ناموس هم دندان ما را شمرده بود

 

~مو زنگزده

----------------------------------------------------

داستان پايين دنباله داره – اما قسمت هاش ميشه جدا از هم خوند و موضوع داستان هر قسمت مجزاست – كسايي كه حوصله خوندن اين داستان رو ندارن ميتونن قسمت هاي آب رو دنبال كنن – تا خوب.

 

شهر ما، خانه ي موش ها (قسمت اول)

هميشه مشتري خودم بود . تو فروشگاه غير از خودم  از كسي خريد نميكرد. گاهي قيمت خريد هايش به سه يا چهار مليون تومان هم مي رسيد. اين همه كفش را كجا مي پوشيد، خدا ميدانست و خودش. ميخواستم مثل همه مشتري هاي خاصم شماره اش را بگيرم تا زمان حراج، كالكشن جديد و ديگر اتفاقات جذاب فروشگاه را به اطلاعش برسانم. به هر حال حضور اين قبيل مشتري ها باعث پيشرفت يك فروشنده مي شدند. اما او پيش دستي كرده بود و خودش شماره ام را گرفته بود... . البته نيازي هم به شماره دادن و گرفتن نبود. حداقل هفته اي يك بار در فروشگاه ما بود. از كفش ها اگر اندازه ما نميدانست كمتر هم  نميدانست. جنس زيره و رويه و كفي داخلي و آسترها را به خوبي ميشناخت، ميدانست كدام كفش براي چه كاري ساخته شده، چند سال تحقيقات روي آن انجام شده و چه سالي و در چه كشوري توليد شده است.

كم پيدا شده بود.  زنگ ميزد و از كفش ها مي پرسيد، گاهي از رقبا، اين آخرها هم حال و احوال و زمان آف و مرخصي ام برايش مهم شده بود.

از  event روز مادر تازه خلاص شده بوديم و شركت آف هامان را برقرار كرده بود. يك ماهي شده بود كه هستي را نديده بودم، قطعا دوشنبه عصر زير پل سيد خندان منتظر مي ايستادم. مسير هميشگي مان بود. سيدخندان – انقلاب – كافه دريچه – امام حسين – دانشگاه علم و صنعت.

كافه دريچه را قبل از صميميتم با هستي پيدا كرده بودم . گاهي هم كافه نادري مي رفتم، اما پاتوق اصلي ديگر آنجا نبود.

هامون با من هماهنگ كرد، صبح دوشنبه – ساعت هشت – صبحانه نخورده – هتل شيان باشم. به من نزديك بود اما كون سربالايي راه رفتن تا انجا را نداشتم، خوابيدم. زنگ زد – ساعت هشت – با زبان چرب و نرمش آب هندوانه را به گوشم رساند -  اعلام موقعيت كردم.

ده دقيقه بعد، سر خيابان جلوي شهرك S نقره اي رنگ منتظرم بود. حدس مي زدم، اما نه تا اين حد، كل زندگي مان را دو برابر قيمت از ما مي خريدند هم نميتوانستيم به اين ماشين ها فكر بكنيم. در عقب S باز شد، دو تا نود تو صورتم بود، نفسم بند امده بود، قلبم مثل قلب ملخي كه لاي برف پاك كن گير كرده و جاده تهران قم رو با درد طي كرده ميزد. دختر بيست و دو  - سه ساله اي پياده شد. اگر قرار بود در ذهنم ايده آل بسازم  باز پشم ... آن نميشد. سلام كرد – دست داديم – تعارف كرد – نشستم – نشسته بود – دختر هم نشست – در را بست، سلام آقاي هامون.

هامون نشسته بود مونتاناي سفيد ميكشيد. ريش پرفسوري احمقانه اي گذاشته بود، انگار لوله ي بخاري را دم دهانش گرفته و فوت كرده بود. رو به دختري كه بعد از من نشست گفت: " ايشون بودند اون آقايي كه خدمتتون معرفي كردم." دختر با تبسم سري تكان داد و تاييد كرد و ابراز خوشبختي اش را با فشردن شانه ام نشان داد. دختري هم كه صندلي جلو نشسته بود برگشت و از ما عذرخواست،و حكايت گل و پشت و رو وسط كشده شد.

دلم ميخواست از حال و احوال زن و بچه هاش سوال كنم كه خودش فكرم را خواند.

-" آره، خانومم اينا رفتن لواسون، منو تنها گذاشتن، قلبم هم مريض شده، دكتر گفته رون و سينه ي جوجه بخورم."

جوجه را طوري تلفظ مي كرد كه با سر  بتواند به دختر كنار من كه حالا دیگر سينه اش را بيشتر از دست خودم حس ميكردم اشاره كند.

+"نوش جونتون، امرتون رو بفرماييد قربان، چه كمكي از دست من برمياد؟"

-" من از خدا هم كمك نميگيرم، تو رو دوست دارم چون آدم قوي و پر انرژي هستي، روز اولي كه ديدمت اينو فهميدم. من فقط اومده بودم كه يك جفت كفش رسمي بخرم، تو كاري كردي كه سه و نيم مليون تومن كيف و كفش بخرم... . دوست دارم دوستم باشي، منو بهروز صدا كن، حوصله اشو داري يه داستان برات تعريف كنم؟

ادامه دارد...

 

~مو زنگزده

----------------------------------------------------

ممنونم از دوستايي كه روز تولدم وقتشون رو با من گذروندن. از هستي(مو زنگزده بانو) هم ممنونم كه اومد محل كارم. محل كار من از نظر تجاري جاي خوبي داره. اما واسه اومدن دوستام خيلي دوره. ممنونم از همتون.

 

حجم عظیم اکسیژن خالص

تو حاویِ حجمِ عظیمی از اکسیژن خالصی. من خیلی سعی کردم که این متن شروع بهتری داشته باشد، مثلاً یک شروع آرامی داشته باشد که تو از دور می آیی و من همینطور که نگاهت می کنم... بی خیال!
تو حاویِ حجمِ عظیمی از اکسیژن خالصی. نمی دانم قبل از تو چه کوفتی می کشیدم، شاید نیتروژن یا حتی شاید دی اکسید کربن. اما حالا که هستی، تو را نفس می کشم.
تو یک آدمِ روانی ای هستی که لب هایت سگ دارد. من باز هم دارم تلاش می کنم تا این متن آرام پیش برود اما باور کن بی خیال! تو یک آدم روانی ای هستی که لب هایت سگ دارد. یعنی هر چقدر هم که بخواهی آرام و بی صدا از کنارش بگذری، پاچه ات را می گیرد این سگِ هار!
تو یک گالن شصت، هفتاد لیتری شرابی. شراب قرمز. من همچنان در تلاشم برای آرام کردن این متن، ولی باز هم بی خیال! تو یک گالن شصت، هفتاد لیتری شرابی. دو پیک از چشمانت می زنم، یک پیک از دستانت. ته پیکِ خنده هایت مستم می کند!
تو یک فندک زیپوی بنفشی. این قصه خیالِ آرام شدن ندارد. تو یک فندک زیپوی بنفشی، که کسی به کسی اتفاقی، کادو اش می دهد. بوی بنزین ات مستم می کند!
تقصیر من نیست که با آرامش نمی توانم بنویسمت. تو تلفیقی از بنزین و شراب و اکسیژن خالصی، که برای انفجار یک شاعر کافیست!
هفت اقلیم خدا را اگر بگردی چون تو کثافتی را نمی توان یافت که حافظ چهار قبظه تاییدش کنه.گاهی گمان می کنم که حافظ هم لبهایت را گاز گرفته یا سگ لبهایت او را گاز گرفته.مگر می شود که حافظ بی لبای تو این شعرها را گفته باشد.روانی چکارش کرده ای؟؟

نویسنده : صاحاب دویست و شیش نقره ای (ابی)

 

باز هم یک نویسنده جدید - تو وب مو زنگزده ها

--------------------------------------------------------------------------------

این نوشته مال ابی عزیز پایه ترین دوست موزنگزده است!دوست دوران  نو نهالی و نوجوانی و جوانی و احتمالاً میانسالی و پیری اش!

تقدیم به عشقش

من با تمام بچگی ام زیر یک پتو

من با تمام بچگي ام زير يک پتو

توي حياط خلوت و ديوان شاملو

مردي کنار پنجره در انتظار من

وامانده در عقده ي ديدار تا گلو

در کوچه هاي سمي اين شهر گم شدن

بين تمام خاطره ها؛ گنگ، مو به مو

اينجا،کنار اين اتوبان مرد ميشوم

تنها ترانه ميکشدم سمت نامجو

من در پي دليل: چرا دوست دارمت؟!

تو با ترانه هاي جهان گرم گفت و گو

مست از نگاه بالغه اي منگ ميشوي

گم ميکنم تمام خودم را درون او

من بغض ميکنم و تو انبوه ميشوي

ناچار بين خاطره سرگرم جستجو

در خاطرات من همه ي زخم ها يکي است

مثل درختهاي خزان خورده هلو

مثل قمار زندگي ام با تمام تو

يک شاه زخم خورده بازنده از دولو

تو با گذشت خاطره ها مرد ميشوي

من در تمام بچگي ام زير يک پتو

 

~مو زنگزده بانو

------------------------------------------------------------------

سلام

ببخشيد که انقدر سر زده و يهويي اومدم، راستش به دليل قرابت اسمي و لطفي که آقاي مو زنگزده ي عزيز به من حقير داشتن تونستم اين پست رو تو وبلاگشون بذارم!

من بانو موزنگزده هستم و نوشته هام کاملان زنانه است.

 و اينکه يه عذر خواهي به آقاي موزنگزده عزيز بدهکارم بخاطر روزهايي که بايد وبلاگ رو به روز ميکردم و تنبلي کردم شرمنده، قول ميدم از اين به بعد دختر خوبي باشم البته اگه نظر همه براي بودنم و نوشته هام مثبت بود.

 

¨¨¨

هنوز سنداي اون روزم تموم نشده بود، اس ام اس داد:کارم تموم شد کجا بيام؟

اس ام اس دادم: بيا پيچ شمرون دنبال من

 – چَش

با هزار دل آشوبه کارهام رو جمع کردم و حسابدار ارشد شرکت که رفت اتاق بمب خورده ام رو همونجور ول کردم و دويدم به طرف در.

سر کوچه ايستاده بود و لبخند هميشگي اش بهم فهموند که بازم دير کردم!

+کجا بريم آقا؟

-گشنمه بريم نهار بخوريم(مکث) بريم پدر خوب؟

+اين طرفا نميشناسم...

_صبر کن زنگ ميزنم 118

_سلام خانوم تلفن پدر خوب رو ميخواستم نزديک طالقاني(جواب خانم)

-يعني نميتونيد سرچ کنيد؟(پاسخگوي شماره221:با تشکر از تماس شما)!!!!

+اتوبوس سوار شيم بريم وليعصر اونجا يه چيزي بخوريم؟

ايستاد کنار قسمت خانم ها  - منم ايستام کنار قسمت آقايون و ميله رو گرفتم

-برهوته اينجا. هيچي نداره. اگه يکي هم مغازه بزنه نميگيره، بدبخت تک و تنهاست هيشکي ازش خريد نميکنه!

دست ميکشيد رو ميله و قربون صدقه ام مي رفت، سکوت کرد و با تعجب به ميله نگاه کرد زير لب گفت: داشتم ميله رو ناز ميکردم!

+حتماً اون نازتره...

_گشنه، تشنه مارو تا اينجا کشوندي؛ ديروزم که منو زدي خوب معلومه آدم اشتباه ميکنه ديگه!

+عيبي نداره ميدونم ميله رو از من بيشتر دوس داري

_ببخشيد ديگه اينکار رو نميکنم(جواب تکراري هميشگي اش که من ازش متنفرم) وليعصره پياده شيم؟

+ديروزم تو حرفات ميگفتي گلي رو با خودت بردي اونجا

_کجا؟ آهان شايد گفتم قلي، بعدشم آدم رو گشنه نگه مي دارن(مثلاً تو دلش بلند فکر ميکرد)

+ ميله رو ناز ميکنه(مثلاً تو دلم بلند حرف مي زدم)

 

~مو زنگزده بانو

 

تنهایی

فرق بزرگيست
ميان کسي که تنها مانده
با کسي که تنهايي را انتخاب کرده!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الهه ی عشق

"مقدمه ای است"

 

بر عصر رابين هود هاي نو ظهور

كه از فقرا

به ثروتمندان ميبخشند.

~مو زنگزده

---------------------------------------------------

از پنج شنبه(۶بهمن) حراجمون شروع ميشه. شايد وقت نكنم به كسي سر بزنم . بايد ببخشيد

اگر حوصله ي يك متن بلند رو نداريد، باقيشو نخونيد. مرسي

 

 

طريقه استفاده از چاه بست:

چاه بست وسيله اي است شبيه يك استوانه با قطر 10 يا 11 سانت متر، گاها قطر دايره ي پايين استوانه از دايره ي بالايي كوچكتر است،  دايره ي بالا داراي لبه اي است كه چاه بست را در كاسه ثابت نگه ميدارد. دايره ي پايين داراي يك در (گاهي دو در كه از قطر دايره باز ميشود) است كه وقتي فضولات انساني در آن قرار ميگيرد و روي آن سنگيني مي كند باز ميشود و آن (اَن)ها را به چاه هدايت مي نمايد.ممكن است وزن فضولات به اندازه اي نباشد كه در يا درهاي چاه بست باز شود. لازم به ذكر است شدت جريان شلنگ توالت قادر نيست به اين درگيري ها پايان دهد. از اين رو مجبور ميشويد ضامن سيفون (ترجيحا فلاش تانك ايران) را بكشيد و استرس ناشي از عملي كه در دستشويي خانه ي ميزبان با كلاستان انجام داده ايد- رد كنيد. گاهي آنچنان كار بيخ پيدا مي كند كه رويتان نمي شود با فلاش تانك ايران اسلامي چشم در چشم كنيد. اگر رويتان هم شد، فلاش تانك ايران خانه ي ميزبان خراب است. در اينجا اينكه از ميزبان سوال كنيد كه چرا براي دستشويي خرابشان چاه بست گذاشته اند؛ بي معني است. چراكه ميزبان باكلاس است و شما نيز بسيار با ايشان رو دروايسي داريد. به ناچار دنبال آفتابه دو لولي – دبه اي چيزي ميگرديد و سعي داريد عرق روي پيشاني و پشت كمر و سينه هاي پر آشوبتان را با دستمال توالت پاك كنيد، هرچند كه مشامتان پر شده است از بوي خوش خانه ي يار اما متوجه ميشويد كه نه دبه اي هست... نه آفتابه... نه گلدان گلي...، شاعرانگي را پايان ميدهيد، درگيري تمام نشدني است كه در دستشويي به صدا در مي آيد."اهم...اهم..."ميزبان پشت در است و با شوخي مسخره و منطقه يكي اش بر استرس شما مي افزايد. اصلا به اين هم فكر نميكند كسي كه در اين محل خلوت ميكند شايد بخواهد سر و صدايي هم بكند و بند از معده ناراحتش آزاد كند. بغض ميكنيد جلوي آينه، نه دور از جان شما، خودم را عرض ميكنم. بغض ميكنم و احساس ميكنم با گه خوردنم همه چيز حل ميشود. اما دستي كه به نجاست آلوده شد مي تواند درب چاه بست را هم فشار دهد تا كمي كار رو به راه شود.يك بار ديگر نقشه ي نابتان را مرور ميكنيد و با خيال اينكه سر فرصت مناسب بوسيله شلنگ، نجاسات وارده بر در و ديوار چاه بست را پاك ميكنيد، در را با انگشتي كه چند ساعت قبل لاي دندانتان را با آن پاك كرده بوديد فشار مي دهيد. اما متاسفاته نقشه درست انجام نميشود. در كنده ميشود و به همراه نجاسات به پايين مي رود، صداي قرش فلاش تانك ايران بصدا در مي آبد. گويا اين وسيله كه به دست متخصصين توانمند ايراني در بنگاه هاي زودبازده اقتصادي توليد شده است كمي تاخير دارد. و آب پاكي روي دست و پيراهن و چاه و نجاست جاري ميگردد. اينجا آخر دنيا نيست. اكنون درب و چاه بست و فضولات به هم ساخته اند و باعث گرفتگي عضلات لوله ي سرويس بهداشتي خانه ي ميزبان متمدن شما شده اند.آب و فضولات لب به لب سنگ ايستاده اند. چه عكس تماشايي و جالبي. خيس عرق ميشويد و در باز به صدا در مي آيد."اهم...اهم..."آستين بالا مي زنيد تا كاري براي آبروي خود كنيد. چاه بست را بيرون ميكشيد. و دست چپ را تا آرنج داخل ميكنيد. شما انسان مذهبي هستيد؟با پاي چپ به مستراح ميرويد؟ با دست چپ طهارت ميكنيد؟ اين دست چپ براي راست دست ها نيز با اهميت است. ياد حرف دوست معمارتان مي افتيد كه فاصله ي كاسه تا خميدگي لوله حداقل بايد 50سانتي متر باشد، پس بايد تا كتف برويد داخل. خم تر ميشويد.خم تر. آب به آستين رسيده . جيب سنگين پيراهنتان سبك ميشود. I phone هم متانسب با قيمت دلار بالا كشيده است. بالا. بنزين بالا كشيده است، سيمان بالا كشده است، آهن بالا كشيده است، خانه بالا كشده است، اجاره بالا كشده است، گوشت بالا كشيده است، نان بالا كشده است، آب بالا كشيده است، بالا. آنقدر بالا كه آستين تا خورده يتان هم خيس شده. لعنت مي فرستيد بر پدر و مادر صاحب خانه. بالاخره دست به در ميرسد و از چاه خارجش ميكنيد. قطعا دست چپ شما غريق نجات ماهري است كه همزمان درب چاه بست و همراه اعتباري تحريم شده را با هم نجات مي دهد. "اهم...اهم..."همسرتان پشت در ايستاده و سعي دارد به روشي كه صاحب خانه مستخدمشان را صدا مي كند، شما را با نام فاميل صدا كند تا او نيز باكلاس جلوه كند؛ "مو زنگزده جان؟ چيزي شده؟ بازم قلبت؟" متوجه ميشويد كه كلاس ميهماني بسيار بالاست؟ همسرتان خوب كار كردن معده ي شما را به كم كاري قلبتان تبديل كرده است.جوابي نداريد بدهيد، شايد فكرتان مشغول است، پس همسر آرام به اسم كوچك صدايتان مي كند، "يوسف؟ يوسفم؟" نفس ميكشيد و با لحني آرام اعلام مي كنيد كه خوب هستيد و بزودي خارج ميشويد. چاه و كاسه و سنگ خالي است. آب مي گيريد تا تميز شود. پيراهن را – سنگ  را – چاه بست را.درب چاه بست را متصل و به محل اصلي اش باز ميگردانيد.آستينتان را جلوي خشك كن ميگيريد و  به خاطر ميسپاريد تا همسرتان را توجيه كنيد از دستشويي خانه ي ميزبان چگونه استفاده كند. نفسي عميق ميكشيد و با اين عمل هواي دستشويي را تصويه (تصفيه نيز درست است) ميكنيد. چشم به جهنمي جديد باز ميكنيد.

~مو زنگزده

مـــ شت خـ ــــالی

چقـــدر محکـم احسـاس ِ دوسـت داشتـن را مشـت کرده اي
خود ِ تــ‌ ــو هم بــاور نداري
که اين مشت خالــي ست . . .
بــاز کن مشتت را
قــول مي دهــم بــا هــم تـعجب کنيـم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
افرودیت،الهه عشق 

نامه

چرا می خواهی نامه برایت بنویسم؟
چرا می خواهی مثل انسان نخستین برابر تو برهنه شوم؟
نوشتن تنها چیزی ست
که برهنه ام می کند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
افرودیت،الهه عشق