سوئیچ از گذشته به دوران تازه بلاگفا

سال ۸۸ وبلاگ و تاسیس کردم ، همه چی خفن تر بود ، همه چی پربارتر بود ، آدم ها کتاب خون تر بودن ، وزن همه چی بالا بود ، بحث ها ، آدم ها ، مطالب ، کامنت ها لذت مرموز بودن ، ترس عجیبی دارم از اینکه وبلاگ های قدیمی دیگه باز نمیشن ، هیچ خبری از آدم هاش نیست ...سال ها از آخرین بروز رسانی میگذره (مثل خودم) ...هر روز وضعیت ترسناک تر میشه ...لعنت به شبکه های اجتماعی مصور ....

سقف پاره

در تمام زندگی که هممون تا الان طی کردیم با تمام حوادث روشن و تاریکش الان توو ایستاترین نقطه قرار گرفتیم ،میشه الان یه سریال چندین فصلی ازمون ساخت آدمایی که به مریضی بی تحرکی مبتلا شدن و هیچ کس تا الان هیچ درمانی واسش پیدا نکرده ... ساعت ها طول کشید تا برم و لپ تاپ و بیارم و شروع کنم به نوشتن ، حالم خوبه ، قهوه هم خوردم ، خواب آلود هم نیستم ،اما انگار هم روحم هم جسمم رو با طنابی با ذخامت بی انتها بسته بودن .آدمایی با درصد بسیار بالای استرس و بی قراری با قدرت تصمیم گیری صفر درصد ، پیش بینی آینده ی کاملا مبهم ،مغز های کاملا یخ زده ، روح های کاملا خسته و بی تاب ، مصرف دود و الکل هم که همه ازش خبر داریم ...وسط رقصیدن و خندیدن ، توو جمع دوستانه یهو سایلنت میشیم ، یه زمزمه توو دلمون میگه اگه این غم بی پایان تموم نشه چی ؟ و انگار دوباره همه چی از اول شروع میشه و این چرخه تنش زای شخصی ولمون نمیکنه ... چقد بده این سرگیجه ی شبیه به بعد از خواب سنگین بعد از ظهر .بعضی موقع ها دیوونه میشم .میگم این داستانا بعد از همه گیری کرونا شروع شده حکومت ها و سیاستمدارا هم همشون نیروهاشن .شاید این ویروس لعنتی اومده همه رو منزوی کنه و هر کسی رو یه گوشه تنها گیر بیاره و در نهایت همه رو بکشه با یه فرمان واحد ...نمیدونم .شاید هم همه تهش دیوونه بشن و خودکشی کنن ... اگه اینا رو نمینوشتم آروم نمیشدم .سقف مغزم پاره شده و در لحظه میلیون ها پکت ازش رد میشه و در یک آن دوباره صفر میشه ... ولش کن به قول مو نقره ای بزار زمان کار خودشو بکنه ...بسه دیگه ... ترن آف /

درمانده ترین نسل ...

وقتی به زمان حال نگاه میکنم سرگیجه ای رو حس میکنم که دیگه حتی از خودم هم نمیتونم پنهونش کنم .هم زمان رو گم کردم هم مکان هم فصل ها رو .پیش بینی آینده هم که واسه ما ایرانی ها همیشه قفل بوده ...نمیدونم شما هم مثل من تا حالا به این فکر کردید که ای کاش این برهه از زمان از عمرمون محاسبه نشه مثلا .پوچ، بی حاصل ، غمگین ،عجیب و دردناک ...انگار هممون رفتیم یه سیاره ی دیگه و داریم از نو همه چی رو کشف میکنیم .و البته ناموفق بودیم در کشفیاتمون ... اما من فکر میکنم کاملا غافلگیر میشیم .از نظر اینکه ممکن نه تنها از عمرمون حساب بشه بلکه دوبل هم باشه و کلا همه چی رو ببازیم ...نمیدونیم باید از گذشته و گذشته گان گله کنیم یا باید امید به آینده پنهان و مبهم داشته باشیم .قفلیم کاملا .انتظار واسه هر چیزی سخت و طاقت فرساست تلاش واسه فهمیدن آینده هم بهش اضاف بشه دیگه کاملا مبهم میشه و البته اینکه هیچ کدوم از استاندارد های زندگی معمولی هم نداریم مزید برعلت میشه که هم زمان هم معادلاتمون پیچیده بشه هم نتونیم به حل کردنش فکر کنیم نمیدونم درسته یا نه ولی میشه گفت درمانده ترین نسل الان دنیاییم .واسه آدما و نسلی و قومی که اینقد قدرت تفکر داره و نتونه کاری کنه خیلی ظالمانه و ترسناکه ....

عروس ناخدا زد به قلابم ...

الان سر اسکله بودم ، قلاب انداختم .یه ماهی گرفتم اسمش "عروس ناخداست" گوگلتون کار میکرد سرچ کنین ببینینش .یه ماهی پهن مدله که چندین شکل داره .اونی که زد به قلابم سفید بود با خال خال مشکی ،داستانای متفاوتی در موردش هست ،نه اونقد قشنگه که اسمش بهش بیاد نه اونقد زشته که نشه بهش گفت عروس .مثل عروسیه که میکاپ ساده و ملیح کرده (دماغشم عملی نیست ) .دلم نیومد بمیره ، توو لحظه ای که داشت تقلا میکرد واسه نفس کشیدن منم نفسم باهاش تنگ شد ، هزار و یک داستان اومد توو ذهنم که همشون معنی آزادی میدادن ، قلاب و از دهنش در آوردم و انداختمش توو آب .عروس مرده به درد هیچ کس نمیخوره ... همه موقعی که سر اسکله بودم داشتم توو مغزم تصویر میکشیدم که بیام اینجا واستون نقاشی کنم .وقتی نمیشه مدیا فرستاد باید با کلمه نقاشی کنی .نمیتونین ما رو محدود کنید ما نامحدودیم ... نمیتونم کامنت بزارم ..اعصابم خورده ....#مو_نقره ای .

همه این سال ها ...

در تمام مدتی که بلاگفا بودم (13 سال) هزاران وبلاگ رو خوندم و پای حرف دل خیلیا نشستم لحظه های خوب و بد زیادی

داشتم اما انگار قرار واسه همیشه اینجا یه چیزی مشترک باشه اونم این حس عجیب و تمام نشدنی به اسم ناامیدی که

توو دوره های متفاوت یقه مارو چسبیده و ول نمیکنه اینقد زیاد و مشترک که میشه یه کامنت امیدوارکننده رو واسه هزاران نفر کپی ، پیست کرد همینقد درد مشترک ، چقد ما جوون سختیم ،چقد ما میتونستیم خفن باشیم ، چقد میشد

خوشحال بود اگه این وضع ما نبود ، چقد ما حیفیم .....

آغوش ...

لحظه ای که مرا به آغوش کشید ...

همه ی عمر ما پر از لحظه هاست ، همه روزها ووشب هامون اما بعضی لحظه ها خیلی میچسبه ، به تن و عقل و عشق آدم ...لحظه ای که فکرش رو نمیکنیم میشه غیر منتظره ترین لحظه مون همونی که دوس داری ادامه پیدا کنه ،لحظه ای که دوس داری توو همون فصل پاییز بمونی ، فریز بشی و یخ بزنی لحظه ای که هر چی غصه وودرد داری یهو از ذهنت پاک میشه ، اما قلبت تند میزنه و نفسات ب شماره میوفته ، وسط پاییز یهو سبز میشی ،لحظه ای که همه ی دلتنگیا و حسراتت تبدیل به آغوش میشه ،آرووم میشی و دوباره گُر میگیری ، مثل اثر آرامبخش ...لحظه ای که آغوش یک نفر زمین گیرت میکنه ...

۱۲ سال با بلاگفا ...

۱۳ تیر ۸۸ اولین خط نوشته هایی که بروی سرور بلاگفا بارگذاری کردم ، قطعا به اندازه تمام این سالها ننوشتم ، اما خوندم ، هزاران وبلاگ خوندم ، آدم های زیادی رو هم کلام شدم وحتی وارد حریم خصوصیشون شدم ، از میان اونها قهرمان های زندگیمو شناختم ، باهاشون غصه خوردم و دلم باهاشون شاد شد ، در ابتدا شاید بخاطر تعداد کم وبلاگ ها بلاگفا مثل یه خانواده بود اما الان تعدد افراد و افکار مثل مابقی شبکه های اجتماعی غیر قابل پیش بینی و شناخت شده ، در نهایت بلاگفا خاطرات زیادی رو واسم شکل داد تقریبا همه خاطرات جوونیم با اینکه هنوز ۳۲ سالمه‌...مرسی از تیم خوب بلاگفا که بی وقفه تلاش میکنن ...

.....

توی زندگی، آدما با خیلیا حرف میزنن،
اما با همشون درد و دل نمیکنن.
دردودل کردن، مثل جار زدن نقطه ضعفه.
عین این میمونه که خودت رو
در برابر یکی دیگه خلع سلاح کنی.
حالا دیگه آدم بی دفاع با یه تلنگر زمین میخوره.
واقعیت اینه که همه ی حرفا رو نباید گفت،
همه ی اشکا رو نباید ریخت،
اما کسی که تا پای دردودل کردن میره،
یعنی دیگه چیزی واسه ی از دست دادن نداره.
سخته یه روز، موبه موی خودت رو
واسه یه نفر وا کنی، بعد همون یه نفر،
کنار بشینه و آب شدنت رو تماشا کنه... 

 

من سزاوار مرگم ...

تقدیم به قو...


دنیای بی ادعایی دارم ، با زندگی خودم خوشحالم ، از زندگی راضی هستم ، با دنیا تعارف ندارم ، روزهایم بی ثمر تکرار نمیشود ، لحظه هایم بی نفس های بلند امکان پذیر نیست(ورزش میکنم) ،شب هایم در گیروداره سعی های بر باد رفته ام نمیگذرد، اما در درون خودم دردی به پهنای اقیانوس دارم ، دردی که نه آغازاش را میدانم و نه تصوری بر پایانش دارم ، دردی به بلندای کوه دماوند ، دردی پر از التهاب ، دردی پر از ناکامی و نرسیدن ، میگویند پس از مدتی درد عادی میشود ، این دردم اما هیچ گاه عادی نیست ، نه کهنه است و نه تازه ، نه راهکاری برای آن دارم و نه میتوانم داشته باشم ، نه سعیم جوابگوی وسعت دردم است و نه سینه مالامال دردم دیگر جوابگوی این حجم از در خود ریختن ، نه میتوانم دورش بیندازم و نه میتوانم فراموشش کنم ، نه اهل عصیانگری هستم نه اهل هجوم و درگیری ، روزهایم تقریبا آسان میگذرد اما شب هایم در کشاکش این درد هر لحظه از هم میگُسد ، زیر و روو شدن و از اینور به آن ور شدنم دیگر سودی ندارد ، فکرش رهایم نمیکند ، لحظه هایم در آرامش نیست و جان میکَند،چشمانم گاهی بی دلیل خیس میشود ، صورت خشکم اشک هایم را در خود میبلعد ،آنقدر بی ادعا و راحت گریه میکنم که انگار عزیزی از دست رفته است ، مُلتمسانه دست های دردم را میگیرم و از او خواهش میکنم که مرا رها کند و بگذارد راحت باشم مثل خیلی از انسان ها ، اما سودی ندارد ، هر چقد بنویسم تمامی ندارد و موقع آن است که دردم را بگویم،  درد من : ظلمی س که به دختران سرزمینم وارد گشته ، دردهای ست که آنها  میکشند ، بغض فرو خورده ایس که هر لحظه در خود میریزند ، دروغ هاییس که هر لحظه میشنوند و به اجبار و ترس خود نیز میگویند ، چشم و هم چشمی هاییس که بخاطر  عقب نیافتادن از هم قطاری های خود حتی به اجبار انجام میدهند.تن دادن به معاشقه اجباری ایست که حتی ذره ای احساس در آن نمیابند ، درد من ترسی س که آنها همواره با خود میکشِند ،در کوچه ، بازار،محل تحصیل (اگر از آن محروم نشده باشند ) ، درد من از دردهاییست که بعد از آن دیگر دردی وجود ندارد ،آری من سزاوار مرگم ...اگر مرد هستم و این همه ظلم را بیبینم و دم نزنم، اگر در زندگی دختری باشم واورا بیازارم ...همه ی ما مردها سزاوار مرگیم اگر خود رااصلاح نکنیم  ....اگر در خود نفهمیم این درد را ...

صادق

دنیای ما بچه معمولیا ...

دنیای ما بچه معمولی ها ...

 نوشتن از دنیای ما بچه معمولیا یکم سخته چون واسه یادآدوری همه اتفاقات زندگیمون باید از پلی به عقب برگردیم که معمولا پشت سرمون خرابش کردیم ، نه اینکه گند زده باشیم .نهههه.واسه اینکه از جایی اومدیم که شاید اتفاقات گذشته رو نتونیم یا نخوایم دیگه به خاطر بیاریم ...توو دنیای ما بچه معمولیا حتی واسه حرف زدن و نوشتن هم جا کمه ، چون اینقد از گذشته کار انجام نداده داریم که همه انرژیمون رو صرفش میکنیم .اما همونقد هم بلدیم که خودمون رو از این ورطه بیرون بکشیم .آخه ما به جای کم عادت داریم .درست مثل خوابیدن چند خواهر و برادر کنار هم تووی یه ذره جا ...ما بلدیم چون مجبوریم بلد باشیم و راهه دیگه ای وجود نداره ...واسه جبران عقب افتادگی مالی ناشی از سرنوشتمون کودکی مون تمام جوونی و بزرگ سالیمون رو سخت کار میکنیم .هیچ وقت نمیتونیم طعم روزهای بدون سختی رو بچشیم‌...چون اصلا ما واسه سختی کشیدن ساخته شدیم ...درست مثل من ...
که از وقتی یادمه در حال کار بودم ...به قول یکی ما بچه معمولیا تا از شدت کار زیاد جنازه نشیم خوابمون نمیبره چون به خر کاری عادت کردیم .تلخه ...آره این صحبتا تلخه ...اما خب ... از وقتی فهمیدیم که ما ی بچه معمولی هستیم و کسی نیست که هوامونو داشته باشه جنگ رو شروع کردیم ،جنگ واسه زنده موندن واسه درست زندگی کردن ، واسه سالم موندن تووو دنیای پر ریسک و عجیب فقر واسه در اومدن از باتلاق مشکلات ...واسه اینکه وضعمون از اینی که هست بدتر نشه واسه اینکه نفس بکشیم ...درست مثل من ...بزرگ شدیم اما با محنت و درد ...اصلا خدا واسه بچه معمولی بودن یه شرط گذاشته شرطش هم اینه که از هیچ مقطع زندگیت لذت نبری ...نه از کودکی نه از نوجونی نه از جوانی و دانشگاه و درس و نه حتی شغل راحت ...شاید باورتون نشه توو دنیای ما بچه معمولیا خنده ی زیاد هم خوب نیست .چون بهمون گفتن بعد از خنده های خیلی زیاد ممکن اتفاق بدی بیفته ..
به ما بچه معمولیا گفتن با احتیاط بخندید ...

وقتی عیدا اینطوری نبود ...

قبلنا اینطوری نبود ...

قبلنا عید اینجوری نبود ...دلمون چیزایی دیگه میخواست چیزایی که وقتی الان بهش نگاه میکنیم اینقد کوچیک و ناچیزن که شاید خندمون بگیره اما اوون‌موقع تمام سال و منتظرش میشدیم ...
من خودم دلم میخواد الان روز آخر مدرسه باشه ، همون روزی که بعد از کلی معطلی  و انتظار پیک بهاری میدادن ...من بر خلاف خیلی از بچه ها عاشق پیک بهاری بودم ، عاشق اینکه برسم خونه و دونه به دونه برگه هاشو ورق بزنم ...البته کیه که ندونه قسمت ریاضیشو اصلا دوست نداشتم ...

دلم میخواد برم خونه و بوی فرش شسته شده ی نمنکاک و حس کنم ، هیچی مثل لباس نو عید نمیشد ...همونی که واسه همه یه شکل میخریدن ...کیه که با کفش های نوش کل خونه رو روی قالی قدم نزده باشه ...
دلمون تُنگ ماهی ای رو میخواد که ساعت ها بشینیم کنارش و تمام حرکات اوون ماهی تماشا کنیم و اینقد بهش غذا بدیم که دیگه نخوره ...اما هیچ چیزی هیجان انگیزتر و غیر قابل پیش بینی تر از عیدی ای که قرار بود گیرت بیاد نیست .اینکه چقد قرار عیدی بگیری و قرار باهاش چکار کنی ...واسه من که همیشه مشخص بود یا خوراکی یا چیزی که نمیتونم بگم ...
وقتی از طبقه متوسط جامعه باشی و پدرت یعنی سقف و پناه زندگیت اسیر سنگ و خاک شده باشه و مسافرتی در کار نیست میدونی دیگه عیدا چیزی جز دلبستگی به جعبه ی جادویی ۱۴ اینچی نداری ...چقد خوب بودن برنامه های اوون دوران چقد ذوق مرگ میشدیم وقتی قرار بود از صب تا شب فقط کارتون ببینیم ...
حُسن ختام تمام اوون دوهفته ی  طلایی ۱۳ بدر بود همون روزی که دایی با ماشین سنگین (کمپرسی )همه ی خانواده هاروجمع میکرد و میبرد ۱۳ بدر ... واسه منی که عاشق بارونم ۱۳بدر بارونی حکم دلیل واسه انتقام از طبیعتو داشت ... چقد خوب بود همه چیز ...چقد دل خوش بودیم ...

صادق ...

ما در ،وجود مادر چه میجوییم ...

ما در، وجود مادر چه میجوییم ...

همیشه نوشتن از مادر ،این موجود خارق العاده ،از این ماشین تولید بی وقفه مهربانی سخت ترین کاره ،همه ی ما فکر میکنیم ،مادرمون رو خوب میشناسیم اما همه ی مادر ها به اندازه ی مهربونیایی که تا الان کردن و نکردن عشق ناشناخته دارن ، هر مادری در هر لحظه میتونه عشقی بهمون بده که مثال فداکاری که از قبل در وجودمون ازش داشتیم رو کاملا دگرگون کنه ،این میتونه بهترین توضیح واسه وجود نازنین مادر باشه ...وقتی سخن از وجود مادر میزنیم به عشقی پرداختیم که بی مانند و نمیشه عشقی رو جایگزینش کرد ،هر چه هم از زندگی بگذره نمیشه عشقی زیباتر از عشق مادر و نامی بزرگتر از نام مادریافت .نمیشه کسی و پیدا کرد که حتی وقتی خوابی بیاد و نفس هات و بشماره ببینه حالت خوبه یا نه ،نمیشه کسی و دید که چشماش از بی خوابی بشه کاسه ی خون اما نخوابه چون تو اوون شب تب داری ،نمیشه کسی و جُست که از گشنگی سیر بشه واسه اینکه وصله ی تنش گُشنه نمونه ،نمیشه کسی و دید که توو زمان سفر کنه و ۲۰ سال بعد دخترش توو لباس عروس و پسرش و توو لباس دامادی ببینه ، نمیشه کسی رو مثل مادر دیوانه وار یافت که واسه نجات فرزندش حتی قانونای پزشکی و بزنه کنار و بچه ی خودش و با دررررد تنهایی توو کُنج یه خونه ی روستایی به دنیا بیاره و بعد دیدن چشمای اوون بچه ،چشماشو ببنده و واسه همیشه پَر بکشه ...
اینا رو نمیشه در کسی دید مگر اینکه اسمی به عظمت نام ♡مادر♡ رو یدک بکشه ... مادران سرزمینم ،بهشتم زیر پایتان ...

 

کم دارمت پدر ...

تقدیم به پدرم ...

این روز ها هوای بسیار سرده ...سرمایی که واسه من همیشه یاد آور خاطره ای تاریک و تلخ از فقدان سقف زندگیمه .من در یکی از همین روزهای سرد  بهمن ماه که همیشه بیشترین موج سرما رو توو زندگیم احساس کردم  آغوش گرم و اعجاب انگیز پدر رو از دست دادم .سن و سال کمم در حین این فاجعه جبران ناپذیر اینقد کم بود که حتی نمیتونم با روزهایی که باهاش داشتم خاطره بازی کنم ...هوا بسیار سرد بود همه ی ما بچه های قد و نیم قد ، در خانه ای که پدر با زحمت فراوان و تلاش مستمر و البته همراهی و از خودگذشتگی مادر ، پس از سالها و چند بار نقل مکان در خونه های متفاوت که هر کدومشون بنا به دلایلی نتوستن محل زندگی خانواده ی ما باشن بالاخره آروم گرفته بودیم ...پدرم سخت کار میکرد تا بتونه مایحتاج 7 فرزند خودش رو تامین کنه ،با همه ی کاستی ها اوون شب حال همه ی ما خوب بود ...پدر به عادت همیشه پس از برگشت از کار به حمام رفت ...و بعد پیش ما اومد ...همه ی ما بچه ها الان و در حین یاد کردن از پدر اعتقاد داریم اوون شب یه شب معمولی نبود ...چهره ی آرام و بدون تنش پدرم ،چشمهای مهربون ، حذف همه ی موارد زائد از بدن حتی ناخن ها به اضافه ی اخلاق بسیار مهربان پدرم اوون شب که به گفته ی مادرم کمی از اخلاق نیمه خشک پدرم عجیب میامد مارا متعجب ساخته بود ، پدر اوون شب از بازیگوشی بچه ها خسته نمیشد و برعکس با خواهرانم که اوون ها رو بی وقفه دوست داشت مشغول بازی هم بود !!! همه اوون احوال خبر از حادثه ای تلخ به ما میداد که ما از اوون بی خبر بودیم ...اوون شب آخرین شبی بود که ما پدر رو داشتیم. ای کاش ، ای کاش و ای کاش همه ی دوران ما در اوون شب تموم میشد ... ای کاش میشد به محلی بریم همراه پدر ، همون جایی که الان هست ، جایی که دیگه دستهای پدرم از کار زیاد پینه نمیبست ، جایی که من بزرگتر بودم و ازش میخواستم باهام حرف بزنه شاید که میتونستم واژه ی بابا رو بکار ببرم ، واژه ای که من از اوون محروم شدم ...جایی که من زیر درخت و جوی پر از آب با پدرم مشغول صحبت بودم ، شاید هم صدای موسیقی آب فقط اجازه میداد از کمی دورتر پدر رو تماشا کنم ...مطمئنم الان که در مورد پدر مینویسم اوون هم من رو حس میکنه ... پدر ، درسته که سهم من از تو بوسه زدن رووی سنگ بی رحم و سردیه که تورو 26 سال پیش از من گرفت ...اما من ،صادق، پسر کوچولوی 5 و نیم سالت الان 32 سالمه ، و تمام آرزوم در این دنیا اینه که یک بار به خوابم بیای و بهم بگی که منو یادت نرفته کم دارمت بابا ، کم آوردم بابا ...

دوستت دارم بابایی 

صادق رهسپار 

شکستن خط فقر ...

همیشه سعی کردم وقتی میخوام بنویسم ،نوشته ای بنویسم که وقتی بعدها به وبلاگ اومدم و باز این مطلب رو خوندم متوجه تغییرات ، پیشرفت یا پسرفت خودم بشم .وقتی به سمت جلو و آینده حرکت میکنم و دوباره به عقب بر میگردم و دوباره اوون مطالب رو میخونم متوجه خامی و عدم پختگی نوشته هام میشم و حتی برعکس اوون قراردادی که با خودم گذاشتم که هیچ وقت نه نوشته ای رو پاک کنم و نه بهش اضاف کنم ، یک سری از نوشته هامو اصلاح میکنم ،اما هیچ وقت پاک نمیکنم .اینکه ما داریم به سمت پیشرفت میریم یا پسرفت به حد خیلی زیادی به جامعه سالم و با حداقل استاندارد ،تلاش شخصی نرمال و البته شانس هم بستگی داره که البته تقریبا ما هیچکدوم رو نداریم ...به جز تلاشی که میتونیم خودمون انجام بدیم ، چیز دیگه ای نمیمونه ...امیدوارم روزی که میام و این نوشته رو میخونم باز هم نیشخندی به بی محتوا بودن نوشته هام بزنم ...کاری که خیلی از ماها نمیتونیم انجام بدیم ، نمیتونیم اعتراف کنیم که گذشته ی مزخرفی داشتیم و در صدد جبران اوون عقی افتادگی که حتی قبولش هم نداریم قدمی برداریم ...درس گرفتن از اتفاقات گذشته و عدم موندن در گذشته ی از نوع مزخرف ، خودش یه جور پیشرفته ...اگه یاد بگیریم خط فقر فرهنگیمون رو بشکنیم و اعتراف کنیم که میتونیم بهتر از این باشیم خیلی از مشکلاتمون حل میشه .حتی تووو این مملکت مزخرف ...

به امید روزای خوب ...

خودم را نمیشناسم ...

تقدیم به همه دوستان بلاگفاییم به خصوص خانم دهقانی که بسیار به من لطف دارن ...

اولین کسی که تصمیم گرفت نوشته ،دست نوشته ،پیغام و یا آثاری رو به کسی تقدیم کنه شخص بسیار با فرهنگ و متمولی از لحاظ مغزی بوده(که البته من نیستم )، اوون نه تنها خودش رو غنی و سرشار از اوون حس دونسته بلکه تصمیم گرفته تیکه ای از وجودش رو به اوون شخص تقدیم کنه ...و این با ارزش ترین هدیه ای هست که در تاریخ بشریت رد و بدل شده ...

ابتدای مطلبم رو با عنوان خودم را نمیشناسم شروع کردم چون موضوعی که میخوام ازش بنویسم شاید کمی پیچیده باشه و مثل فیلم آخر آقای کریستوفر نولان یعنی تنت که دقیقا فیلم رو واسه دل خودش ساخته و فقط خودش به طور کامل میدونه موضوع فیلم چیه ، حالتی مشابه داره .من همیشه در تخیلات خودم سعی کردم فکرم رو به سمتی بکشونم که تا حالا نرفتم ، نقطه ی کوری از ذهنم که تا حالا درگیر هیچ فکری نشده و هیچ حالت فکری ای تا حالا به اوون قسمت سرایت نکرده ...وقتی به همچین منطقه ای از ذهنم میرسم تازه میفهمم درون من وجود ناشناخته ای هست که حتی وقت نکردم بهش فکر کنم و این نقطهی اشغال نشده مثل یک سیاه چاله منو درون خودش میکشه و همین داستان تا حد بی نهایت ادامه پیدا میکنه .اینکه آیا من در مغز خودم همچین نقطه ای رو دارم یا اینکه فقط دارم بهش فکر میکنم سوالی هست که همیشه از خودم میپرسم و این همینطور بر ابهامات و پیچیدگی این موضوع اضافه میکنه .اگر بخوام مثالی از پیچیدگی و ناشناخته بودن انسان زده باشم که هم زمان هم بتونه پیچیدگی بیان من رو حل کنه میتونم به یکی از خارق العاده ترین تجربه های ناسا اشاره کنم ...جایی که در سال ۲۰۰۳ دونفر از فضانواردان خبره ناسا با هدف بررسی ابعاد حضور طولانی مدت فضا نوردان در فضا و آثاری که این مدت بر سلامت جسمانی اونها میتونه داشته باشه به ایستگاه بین المللی فضایی فرستاده میشن ...بعداز آزمایش های متعدد در هر ماه و پس از تکمیل ۱۲ ماه حضور این افراد مشخص میشه هر ماه یک درصد از تراکم های استخوان این افراد کاسته میشه و به عبارتی بعد از گذشت ۱۰۰ ماه دیگه چیزی به اسم استخوان در بدن این افراد یافت نمیشه !!!! دلیلش هم اینه که بدن بدلیل بی وزنی و نبود جاذبه حس میکنه دیگه نیازی به اسکلت برای حفظ ساختمان خودش نداره و استخوان رو از سیستم خودش حذف میکنه ... و این یعنی برگای کل علم پزشکی اپیلاسیون میشه ...هر چقدر که فکر میکنیم خودمون رو میشناسیم اشتباه هست ...شاید روزی ، جایی بفهمیم تمام ما امروز در نقطه ی اشتباهی ایستادیم و این نقطه ای ایستایی که مثل یک خط قرمز دور خودمون کشیدیم و میگیم من فقط همین هستم و با همین حالت هم از دنیا خواهم رفتاشتباه هست و خودمون رو  از ابتدا دوباره بسازیم ...چیزی که هیچ وقت دور از انتظار نیست ...

صادق رهسپار 

قهرمان زنده من ...

در میان بساطی های شهر من پیرزن سالخورده که نه بسیار سالخورده ای هر روز به امید کسب روزی ای که انگار از قبل برای او مهیا شده بساط کوچکی پهن میکند موضوعی که مرا به فکر نوشتن در باره اش کرد چهره ی مافوق آرام ، شخصیت خونسرد ، طبع با مرام و البته حس رضایت عجیبی ست که در این پیر زن دیده ام .قبل از هر چیز بگویم که اوو با اختلاف مهربانترین فروشنده ی شهر من است .در هفته ای که گذشت طبق عادت به سراغش رفتم .علیرغم وجود فروشگاه های متعدد خرید مختصری از او انجام دادم ، او میخواست خرید مرا در درون پلاستیک بگذارد به پلاستیکی که در سینی فلزی جلویش بود اشاره کردم و گفتم : مادر همین پلاستیک خوبه و نیازی به پلاستیک نو نیست! او گفت نه این پلاستیک ممکن کثیف باشه و تو دلت نگیره بیماری هم که هست !!! پلاستیک نویی برایم در نظر گرفت ....
نه تحصیلات آکادمیک دارد نه مشخصات و علائم کرونا را میداند اما شعور اجتماعی اش از هزاران هزار شخص با سواد بیشتر است ... با دستان مهربان و پر مهرش اجناس را درون پلاستیک گذاشت و به من تحویل داد .دعایی کرد که به دلم نشست او گفت : پسرم خدا جوانی ایت را مواظبت کند !!! جمله ای که نه تنها خیر خواهانه و از رووی دلسوزی مادرانه بود بلکه حامل تمامی انرژی های مثبت و خالی از همه ی افکار منفی بود ... آن پیر زن آن روز حال مرا خوب کرد ، او با دستانش عشق میکارد و با جمله هایش آنرا آبیاری میکند .در فرهنگ ناموزن الان ما این اساطیر اخلاق و این شخصیت های مثبت جایی ندارند و نهایت یادی که از آن ها میشود پس از مرگشان است ...علیرغم تمام سختی هایی که کشیده همیشه خداروشکر میکند ...او امروز قهرمان من بود ...قهرمان زنده ی من ...

 

قهوه ی شماره یک میلیونوم ...

وقتی شیفت شب شروع میشه ، میگی خب یه قهوه میخورمو بعدش دیگه حله 

اما با گذشت چند ساعت میبینی هیچ فایده ای نداره و  یک میلیون تا قهوه هم

بخوری دیگه اثر نمیکنه ، بخاطر حجم کاربالا و کاردر دو  فاکینگ شیفت  و  البته

سر و  کله زدن با دانش آموزای مغز گرد در شیفت کار سوم  دیگه اصلا  جایی 

نمیمونه که این قهوه ی لامصب درش اثر کنه ...من نمیدونم این دانشمندای

بی مغز چرا فکری واسه سطح کافئین ما ایرانی ها که توو این خراب شده

داریم زندگی میکنیم نمیکنن ،بابا آسمون ما اصن خواب نداریم یه چی اختراع

کنید که کلا نخوابیم و توو یه خط مستقیم سگ دو بزنیم ....دسته ی لیوانو خخخخ

 

 

فاصله گرفتم ...

به توصیه ی یکی ار دوستان بلاگفایی که ناشناس هم هست ،کتاب در آغوش نور اثر بتی جین ایدی رو شروع کردم، چون هنوز تموم نکردم کتاب رو نمیتونم در موردش نظر بدم اما از 40 صفحه ی ابتدایی کتاب یاد گرفتم که واقعا ترسیدن از مرگ خیلی کار بیهوده ایه و در واقع واسه کسانی که مرتب به موضوع مرگ فکر میکنن خیلی مفیده و نکته اینکه نه تنها مرگ خود شخص بلکه حتی هراس از مرگ اطرافیان رو هم کم میکنه طبق گفته ی نویسنده تمامی کتاب براساس داستان واقعی نوشته شده و البته چون به اعتقادات هم میپردازه اگه خواننده آدم کنجکاوی مث م باشه اعتقادم اینه که این نوشته ها میتونه زاییده ی ذهن هم باشه .البته نویسندش خانم بسیار محترمیه .اما موضوع کتاب خیلی جالب و هیجان انگیزه ، به نظر من توو وضع الان که واقعا تمام مشکلات دارن از رومون رژه میرن میتونه واسه لحظاتی ذهن آدم رو آزاد بکنه و مارو به جایی متصل کنه که طبق اعتقادات خودمون بهش تعلق داریم ...من خودم از وقتی فهمیدم کی هستم دوست داشتم برم اونور و اگر واقعا دنیایی هست زودتر از همه کشف کنم ، آره خلاصه افکار روح کریستف کلمپ بزرگ در روحم آمیخته شده ...اما چیزی که الان در حین نوشتن اذیتم میکنه سطح و زمانی هست که من واسه مطالعه میزارم که بازم اعتقاد دارم بلایی هست که شبکه های فاکینگ اجتماعی سرمون آوردن ...حس بچه ای رو دارم که فقط دوست داره کتاب مصور ببینه ...این خیلی بده ...

 

http://www.sedayesokoot96.blogfa.com/

دوران خوش ...

خاطرات خانه مادربزرگ :


قبل از اینکه بخواهم خاطرات آن خانه قدیمی و شگفت انگیز را برای شما دوباره تدائی بکنم
لازم میدانم قسمت های خاطره ساز آن خانه را که به تصویر سازی خاطرات ما کمک میکند شرح بدهم .

درب کوچک  : دری کوچک و سالخورده که تعداد دفعات رنگ شدنش انعکاس صدایش را کم کرده
بود و در هنگام کوبیدن به در صدای چندانی تولید نمیکرد .اما این همه ماجرا نبود پلکانی در جلوی درب
قرار داشت که محل تجمع همه ی بچه های فامیل بود که کاربردهای بسیاری داشت از جمله طرح ریزی و
برنامه ریزی برای اوقات فراغت ، مانند یارکشی تیم فوتبال و همچنین نیمکت استراحت (درصورت وجود سایه )
و بقیه  ی ماجراها در آن محل اتفاق میوفتاد.
حیاط بزرگ (زمین فوتبال ) : حیاط آن خانه ی بزرگ حقیقتا داغ ترین و هیجان انگیزترین زمین فوتبال
آن دوران بود . زمینی صاف و مسطح که به واسطه چندین بار بتن ریزی و سیمان شدن توسط جواد (پسر بزرگ خانواده )
تبدیل به زمینی عالی برای فوتبال دو گل کوچک شده بود .زمینی که درگیری ها و هیجانهای فوتبالی زیادی به خود دید و
بسیاری از خاطرات کودکی مرا شکل داد .
انباری(سرزمین سحر آمیز) : برای من به شخصه جالبترین قسمت آن خانه انباری بود ؛ جایی که مرکز اختراعات خارق العاده ی علی بود
علی در آنجا همه چیز را میشکافت تا نحوه ی کار کردن آن را بفهمد .انباری پر از وسایل  و قطعات ماشین آلات سنگین
بود .قطعاتی که هر لحظه باید منتظر اختراع یا تعمیری شگفت انگیز از علی را میکشید .و عادل هم همیشه با قطعه مورد
علاقه ی خود یعنی (بلبرینگ ) هنرنمایی میکرد و وسایل بازی بسیاری جهت اوقات فراغت بچه ها میساخت .

حمام ( استخرهای قبل از تو سوء تفاهم بود ) : و اما جایی که وقتی در جمع بچه های فامیل در حین خاطره سازی
ابتدا به آن اشاره میشود حمام است .جایی که بخاطر موقعیت  و پتانسیل عالی ای که داشت .تابسانهای داغ تبدیل به
کوچکترین استخر دنیا میشد .به صورتی که راه آب به وسیله ی پلاستیکی گرفته میشد و با جمع شدن آب استخر معروف ما
ساخته میشد .
خاطرات بسیاری از آن خانه هست .اما آنچه مرا به فکر 
این خاطره نویسی انداخت خاطرات تلخ و شیرینی بود که من و همه ی بچه های فامیل در آنجا داشتیم که
حالا به همراه تکه های آن خانه به تاریخ پیوست .اینها را نوشتم و چاپ میکنم که شاید روزی سالها بعد و
 در سالخوردگی که ذهنم دیگر توانایی یاد آوری این خاطرات را نداشت بتوانم با خواندن آنها کمی کامم شیرین شود .


صادق 

قورباغه برعکس ...


به عقیده ی من دوستان اگه بخوایم به تخم ترین ، عزلت گزیده ترین ، خسته ترین حالت ممکن و ، تصویر ذهنی داشته باشیم میتونیم به قورباغه ای فکر کنیم که وسط برکه برعکس رووی آب خودشو ول کرده با دستای زیر سرش و داره به آسمون نگاه میکنه .شایدم پا گذاشته روو پا و داره با جریان آب دور های آروم دور خودش میزنه ولی بخاطر جریان آرووم آب متوجه نمیشه تا وقتی صدای موزیکشو کم نکنه یا یه طرف از گوشی های هندزفدیش نیوفته تووی آب ...اگه این حالت مناسب نتیجه انتخابات آمریکا نیست پس دیگه کلا به تخمم ...زخمیمون کردین مفسِرهای سیاسی ...

تغییر ...

تغییر ...
 اکثر کسایی که میان اینجا و متن مینویسن گرایش و علاقه به نوشتنو توو خودشون دیدن حتی از سنین پایین تر ، وقتی یه پسر دبیرستانی بودم مینوشتم و یه دوست و رفیق پایه داشتم به اسم "دفتر" که هنوزم دارمش و بنظرم نباید دست کسی بیفته چون خیلی چیزا رو تووش نوشتمو و البته بیشتر نوشته ها از جنس درد و دل کردنه ، وقتی به عقب تر برمیگردم متوجه گذر پلکانی از وضعیت خودم میشم که میشه اسمشو گذاشت " تغییر " . وقتی سال ۸۷ با بلاگفا آشنا شدم دیگه اوون دفترو و بستم و تمام این نوشته ها رو یا توو گوشی داشتم یا توو سرور بلاگفا ... از اخرین باری که اوون دفتر و باز کردم سال ها میگذره ...دوستای خیلی خوبی از بلاگفاداشتم و دارم که حتما سرنوشتشون هم واسم مهم بوده و پیگیر حالشون بودم ‌...اینکه از کاغذ اومدیم توو این ماس ماسکای الکترونیکی و همه چی مجازی شده یکم ترسناک هم هست .فقط کافیه تصور کنید مثل این فیلمای تخیلی یه بدافزار  همه ی هاردای سرورها رو بترکونه و اونوقت بشیریت میمونه و مغزای معتاد به تکنولوژی و دستای خالی از کتاب و نسخه ی کاغذی ...وضعیت هر چی که بشه ، یه چیز ثابته اونم اینه که هیچ کدوم از لحظه هایی که قبلا داشتیم دیگه تکرار نمیشه ، پس هیچ وقت نباید از تغییرات ترسید چون جزوی از سرنوشتمونه چه بخوایم چه نخوایم  ... آینده نابودگره ، نابودگره تمام حال و احوالاتمون ...

جمعه نوشته ...

صبح جمعه 6 صب ، روزکاری، ...

طبق عادت دوش گرفتم و آماده شدم ، ...

زدم بیرون ، گرما و شرجی رطوبت 90 درصد، ...

سوار ماشین شدم و رفتم ، ...

بحث های کاری ابتدای شیفت ، کارهای همیشگی ،...

کمی کرخت و بیحال بودم، قهوه !!! دو مدل قهوه دله و اسپرسو ، ...

آهنگ بی کلام Absence از Alvaro Barcala  ، بی کلام اما سرشار از کلام تکرار و تکرار و تکرار ، ...

پلی کردم و گوش دادم با چشمای بسته ، ...

املت بد مزه ی همکار، خوردم و بعدش دوباره قهوه ،...

کانال رادیو ریلکس رفتم ،...

اولین نوشته ای که دیدم :عشق، دوام آوردن در غربت فاصله هاست !!!

....

 

تئوری مزخرف ...

یه تئوری مزخرف بین افراد هست که میگن اگر کسی و دوست داری نیاز نیست هی بهش

بگی مثل هر حس دیگه ای حس دوست داشتن هم نیاز به  پرستاری و  مراقبت داره  اصل 

تمدید و توو زندگیتون رعایت کنید همیشه حتی تووی عشق و عاشقیتوون ، اتفاق عشق و 

واسه خودتون و اطرافیانتون قشنگ کنید .

ماشین زمان  ...

در ادامه بحث زمان میشه به اثر اعجاب انگیز مرور خاطرات پرداخت ، خاطراتی که در زمان خودش

وقت بسیار کمی رو از آدم میگیره اما وقتی اوون خاطرات مرور میشه بدون در نظر گرفتن شرایط

حال مارو به زمانی متصل میکنه که ممکن روزها ، ماه ها و حتی سال های زیادی ازش گذشته باشه

.میشه خاطرات رو سریع ترین ماشین زمان نامید که بدون معطلی مارو در تاریخ خودمون و دیگران

جابجا میکنه اینکه بعد از این نوشته به کجای زمان میرم نامعلومه اما دوست دارم ازنوع کمی تلخش

باشه ، شاید یاد آوری اونها بتونه تلخی های درون قلبمو یا خودش همراه کنه ببره . تموم من امروز

از غمگین بودن قلبی دیگر آزرده شده ...

سطح نا امیدی ...

طبق یه عادت قدیمی وقتی قرار سرکاربرم چه شرکت چه دفترخودم  ،بدون دوش گرفتن نمیرم 

مگر بخاطر وضعیت اسف بار آب خوزستان عزیز و بوی گندی که بعضی اوقات میده مجبور باشم نرم

بعد از این اتفاق مبارک معمولا انرژی ای به خودم میدادم واسه ادامه روز یا شب .اما مدتیه بعد

از این دوش انرژی زا و قهوه هم رمقی برای ادامه کار نیست .نه جسمی بلکه روحی خسته ام

.نه تنها من ،آدمهای دور و برم هم همین حسو بهم القا میکنن دریغ از کمی انرژی مثبت و امیدواری !!!

نمیدونم چاره ی کار چیه اما اگرزبونم لال موقعی هم درست بشه مطمئنم یه نفر دهه شصتی هم اوون موقع زنده نیست ...

زمان ؟

تا حالا شده با خودتون در حال فکرکردن باشید و موضوعی ذهن شمارو مشغول کنه ؟ چیزی که منو به فکر نوشتن این مطلب وا داشت موضوع زمان هست ...چه زمانی ، کی و کجا ؟ شاید یکی از پر تکرارترین جملاتی که آدم از ابتدا تا انتهای زندگیش استفاده میکنه این جملات هست وقتی قرار تصمیم یزرگی در  زندگیمون  بگیریم  اولین  چیزی که  عنوان میکنیم اینه که کی این کارو بکنیم   اگر بگیم  همه چی  از زمان  شروع  میشه پس اشتباه نکردیم ،  یا به  عبارتی  زمان  مشخص کننده همه ی  اتفاقات  دنیاست ...کرونا یا عوامل ویروس کرونا سال 2020 رو واسه اینکار انتخاب کردن ، اما اینکه چرا سال 2020 ؟ باید بگم باز هم پاسخ این سوال رو زمان میده ...به اعتقاد من سال دیگه همین موقع اوضاع به مراتب وخیم تره ،بخوایم خیلی بدبینانه بهش نگاه کنیم شاید این اپیدمی آغاز نابودی نسل بشره ...

زمان چیست ؟ 

اگر از من نپرسی، دانم آن چیست.

اگر پرسی و خواهی شرحش دهم، نتوانم.» 

آگوستین 

حسین جان میشود ؟

امام حسین سلام 


هرسال میان این همه درد و محنت ، میان این همه وضع نامعلوم مردمم ، میان دردهای مردم مریض ، میان بغض بچه های کار ، میان جیب های خالی پدرها، انتظار زن های بیوه ،میان اشک های مردم منتظر در سالن بیمارستان ، میان درگیری های روزمره ،میان تهدید و تحریم ، میان اشک و بغض کارگرهای حقوق نگرفته ، میان مسیر صعب العبور زندگی ، میان آزمون و خطا واسه یه لقمه نون حلال ، میان شادی و ناراحتی ...وقتی به همراه دوستانم و همراهانم در مورد نزدیک شدن ایام محرم حرف میزنیم به اتفاق نظر میرسیم که مراسم امسال چندان چنگی به دل نمیزند ، نه !!! امسال بوی محرم نمی آید .امسال حال و هوای محرم کم رنگ شده ، امسال از سال گذشته حضور مردم کم رنگ تر شده ولی ...
هر سال تو مارا غافلگیر میکنی با شروع روزهای مهم دهه ی محرم رنگ ها سیاه میشود ، دل های مردم چه سیاه و چه سفید به سمت تو می آید ، دل مشغولی ها کمی فراموش میشود ، فکرهای مزاحم کمی مرا رها میکند .بگذار حتی ظاهری تو بشوی کمک حال من و مردمم .بگذار هر چه میخواهند بگویند ..دیده ام که میگویم امام حسین مردمی بی اعتقاد اما عاشق تو ...
امسال اما امام حسین سال جالبی نیست ، سالی پر از درد و مهنتی که اتفاقا سخت گذشته ، نمیدانم چه در پیش دارم شاید من هم در صف کرونایی ها باشم ، شاید سختی ها بیشتر بشه ، اما اگر شفاعتی هست .امسال واقعا به جاست ...
عشقم در پناه تو ... میدانی چه میگویم ...
یا حسین ...

دختر است دیگر ...

 عنوان جمله ی بالا طبق یه عادت، مخصوصا در فضای مجازی قاعدتا باید مارا به یک اتفاق طنز متصل کند اما چیزی که در ذهن من خطور میکند چیز دیگریست .وقتی صرفا کلمه ی دختر و نه زن را بکار میبریم داریم از دنیای منحصر بفرد ، غیر قابل پیش بینی ، احساسی و تک طلب خواهی حرف میزنیم که همه ی ما همراهی و زندگی کردن با آن را دیده ایم .عشق و دوست داشتن هیچ گاه بدون در نظر گرفتن نام عزیز دختر کامل نمی شود .هر گاه خواستید برادر دختری باشید آنقدر خوب از او مواظبت کنید که همیشه با نیکی از شما یاد کند.اما هر گاه عشق دختری شدید دیگر بدانید مال خودتان نیستید ، یا در واقع فقط مال خودتان نیستید .دختر را در آغوش بگیرید و عشق و دوست داشتن را از وجودش یاد بگیرید .دختر همیشه در احساس و عاشقی ، در دوست داشتن و دوست داشته شدن ، در نظم و انظباط بی نظیر است .اگر میخواهید خلاصه ای از رفتار خوب در وجودتان نهادینه شود حتما باید دختری در زندگیتان باشد که از اوو یاد بگیرید .دختر همه چیز زندگی ست .دختر عشق است ...

 

سفر در زمان

دقیقا یازده سال از زمانی که اولین خط نوشته  رو در سرور بلاگفا نوشتم میگذره ،تمام مطالب رو در درون خودش جای داده اما هیچ وقت فکر نمیکردم واسه نوشتن چند خط مغزم قفل کنه و نتونم چیزی بنویسم 

وقتی لابلای کامنتا میگردم و رووی وبلاگ مورد نظر کلیک میکنم و میبینم آخرین مطلب مخاطبم برمیگرده به سال 88 و 89 ،  حس عجیبی بهم دست و برمیگردم به اوون سال ها اما اینکه میبینیم دیگه نیست و هیچ فعالیتی نداشته اندوهگین میشم .شمارو نمیدونم اما شده ساعت ها به کسانی که توو محیط بلاگفا روزهای زیادی با هم دوست بودیم فکر کردم و اینکه سرنوشتشون چی شده و الان کجان ، یا اصن حتی زنده ان یا مرده ....تمام این اتفاقا فقط و فقط در مدت ده سال اتفاق افتاده این انفجار تکنولوژی و شبکه های اجتماعی ما رو به کجا می بره نمیدونم اما ای کاش میشد کمی روندش رو کند کرد .اینکه اینقد سریع مارو از خاطراتمون دور میکنه اصن خوب نیست ..

سفر توو زمان که همیشه محال بوده و غیر ممکن اما الان چیزی که محرزه حتی پیش بینی آینده هم غیر ممکنه ... 

صدای گنجشک ها

بعد از ۱۲ ساعت کار مداوم و اختلال عجیب توو سیستم میخواهیم بخوابیم

اگر صدای گنجشک های محترم بگذارد 

حتما دارن چیزی به هم میگن، خدا داند 

ولی خب صدای اوناست که باعث میشه بفهمیم هنوز زندگی جریان داره ...

سکوت عجیب حاصل از کرونا و تعطیلی باید بشکنه 

مرسی گنجشک ....